از فکرم گذشت که کافی است برگردم و همهچیز تمام شود.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
خیلی وقت است که عادت وارسی احوالم را
از دست دادهام.
بیگانه – آلبرکامو
از دست دادهام.
بیگانه – آلبرکامو
«راستش هیچوقت حرف زیادی ندارم
که بزنم برای همین ساکت میمانم.»
بیگانه – آلبرکامو
که بزنم برای همین ساکت میمانم.»
بیگانه – آلبرکامو
تند و تند و با حرارت به من گفت به خدا معتقد است و معتقد است هیچ انسانی آنقدر گناهکار نیست که خدا او را نبخشد، اما برای آنکه خدا گناه کسی را ببخشد آن کس باید اول توبه کند و با توبهاش شبیه کودکی میشود که دلش پاک است و میتواند همهچیز را بپذیرد.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
چیزهایی هست که هیچوقت دلم
نمیخواسته راجع به آنها حرف بزنم.
بیگانه – آلبرکامو
نمیخواسته راجع به آنها حرف بزنم.
بیگانه – آلبرکامو
بعد احساس کردم که سلولم خانهی من است و زندگی من همانجا متوقف میشود.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
دلم میخواست شانههایش را بگیرم و از روی لباس فشارش بدهم. دلم میخواست آن پارچهی نرم و لطیف را لمس کنم.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
احساس میکردم حال ندارم و دلم میخواست بروم. سر و صداها دردآور شده بود. اما در عین حال دلم میخواست حتی یک لحظه از حضور ماری را از دست ندهم.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
آدمی که حتی فقط یک روز زندگی کرده باشد میتواند صد سال را راحت در زندان بگذراند. آنقدر یاد و خاطره خواهد داشت که حوصلهاش سر نرود.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
جایی خوانده بودم که آدم در زندان بالاخره زمان را گم میکند. اما وقتی این را خوانده بودم خیلی معنایش را نفهمیده بودم. نفهمیده بودم چهطور روزها میتوانند در آنِ واحد هم کوتاه باشند هم طولانی. بیتردید طولانی برای گذراندن، اما آنقدر کشدار که دستآخر با هم قاطی میشوند. دیگر اسم ندارند. تنها کلمههایی که برایم معنایی داشتند دیروز و فردا بودند.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو