و سختم بود باور کنم که این آدمها
واقعاً وجود دارند.
بیگانه – آلبرکامو
واقعاً وجود دارند.
بیگانه – آلبرکامو
نرمنرم و آهسته گریه میکرد با هقهقی آرام.
از ذهنم گذشت که گریهاش هیچوقت بند نمیآید.
بیگانه – آلبرکامو
از ذهنم گذشت که گریهاش هیچوقت بند نمیآید.
بیگانه – آلبرکامو
انگار شبی که باهم گذرانده بودیم، بدون اینکه حتی یک کلمه باهم حرف بزنیم، ما را بههم نزدیکتر کرده بود.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
وقتی او را در آن پیراهن راهراه قرمز و سفیدش با آن صندلهای چرمی دیدم دلم خیلی برایش رفت.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
گفتم آدمها هیچوقت نمیتوانند زندگیشان را عوض کنند، هر زندگی حُسن خودش را دارد و من از زندگیام، اینجا، به هیچوجه ناراضی نیستم.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
بعد گفت که من یکجورهایی عجیب و غریب هستم، شاید هم برای همین از من خوشش میآید و عاشقم شده، و البته شاید هم یک روز به همین دلیل از من متنفر شود.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
اما ما همینطور بیحرکت ایستاده بودیم و جُم نمیخوردیم. انگار همهچیز دوروبر ما بسته شده بود. خیره به هم نگاه میکردیم، حتی پلک نمیزدیم. همهچیز آنجا میان دریا، ماسه، و آفتاب، سکوت مضاعف نیلبک و آب گیر کرده بود.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
همهی گرما بر من سنگینی میکرد و قدمهایم را سنگینتر میکرد. راه رفتن برایم سخت شده بود. هربار که نفس داغ گرما به صورتم میخورد، دندانهایم را بههم فشار میدادم و مشتهایم را در جیبهای شلوارم سفت میکردم و تکتک عضلاتم را منقبض میکردم تا بلکه آفتاب را تاب بیاورم و خودم را از بار سنگین مستیای که آفتاب بر من میریخت خلاص کنم.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
از فکرم گذشت که کافی است برگردم و همهچیز تمام شود.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
خیلی وقت است که عادت وارسی احوالم را
از دست دادهام.
بیگانه – آلبرکامو
از دست دادهام.
بیگانه – آلبرکامو