من بیشتر وقتها آدم بسیار سختگیریام و اصلاً نمیبخشم. اما در مورد او برعکس هم بود.
نازنین – داستایفسکی
نازنین – داستایفسکی
وقتی یک جوان، یک جوان نازنین، میخواهد حرف خردمندانه و نافذی بزند بهیکباره چهرهاش میشود آینهٔ صفا و صداقت؛ اصلاً انگار دارد با قیافهاش میگوید: الآن میخواهم جملهٔ حکیمانه و تأثیرگذاری بگویم.
نازنین – داستایفسکی
نازنین – داستایفسکی
بعد با من دست داد و دستم را آنقدر در دستش نگاه داشت که نمیدانستم چهطوری دستم را از دستش بیاورم بیرون.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
و سختم بود باور کنم که این آدمها
واقعاً وجود دارند.
بیگانه – آلبرکامو
واقعاً وجود دارند.
بیگانه – آلبرکامو
نرمنرم و آهسته گریه میکرد با هقهقی آرام.
از ذهنم گذشت که گریهاش هیچوقت بند نمیآید.
بیگانه – آلبرکامو
از ذهنم گذشت که گریهاش هیچوقت بند نمیآید.
بیگانه – آلبرکامو
انگار شبی که باهم گذرانده بودیم، بدون اینکه حتی یک کلمه باهم حرف بزنیم، ما را بههم نزدیکتر کرده بود.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
وقتی او را در آن پیراهن راهراه قرمز و سفیدش با آن صندلهای چرمی دیدم دلم خیلی برایش رفت.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
گفتم آدمها هیچوقت نمیتوانند زندگیشان را عوض کنند، هر زندگی حُسن خودش را دارد و من از زندگیام، اینجا، به هیچوجه ناراضی نیستم.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
بعد گفت که من یکجورهایی عجیب و غریب هستم، شاید هم برای همین از من خوشش میآید و عاشقم شده، و البته شاید هم یک روز به همین دلیل از من متنفر شود.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو