میگویند خورشید همهچیز را جان دوباره میدهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مُرده، مگر نه؟ همهچیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت آدم ماندهاند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا. چه کسی میگفت: آدمها، آهای آدمها، همدیگر را دوست داشته باشید؟ این حرف را چه کسی زد؟
نازنین – داستایفسکی
نازنین – داستایفسکی
من بیشتر وقتها آدم بسیار سختگیریام و اصلاً نمیبخشم. اما در مورد او برعکس هم بود.
نازنین – داستایفسکی
نازنین – داستایفسکی
وقتی یک جوان، یک جوان نازنین، میخواهد حرف خردمندانه و نافذی بزند بهیکباره چهرهاش میشود آینهٔ صفا و صداقت؛ اصلاً انگار دارد با قیافهاش میگوید: الآن میخواهم جملهٔ حکیمانه و تأثیرگذاری بگویم.
نازنین – داستایفسکی
نازنین – داستایفسکی
بعد با من دست داد و دستم را آنقدر در دستش نگاه داشت که نمیدانستم چهطوری دستم را از دستش بیاورم بیرون.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
و سختم بود باور کنم که این آدمها
واقعاً وجود دارند.
بیگانه – آلبرکامو
واقعاً وجود دارند.
بیگانه – آلبرکامو
نرمنرم و آهسته گریه میکرد با هقهقی آرام.
از ذهنم گذشت که گریهاش هیچوقت بند نمیآید.
بیگانه – آلبرکامو
از ذهنم گذشت که گریهاش هیچوقت بند نمیآید.
بیگانه – آلبرکامو
انگار شبی که باهم گذرانده بودیم، بدون اینکه حتی یک کلمه باهم حرف بزنیم، ما را بههم نزدیکتر کرده بود.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
وقتی او را در آن پیراهن راهراه قرمز و سفیدش با آن صندلهای چرمی دیدم دلم خیلی برایش رفت.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو
گفتم آدمها هیچوقت نمیتوانند زندگیشان را عوض کنند، هر زندگی حُسن خودش را دارد و من از زندگیام، اینجا، به هیچوجه ناراضی نیستم.
بیگانه – آلبرکامو
بیگانه – آلبرکامو