چهطور ممکن است که زندگی اینقدر پوچ و بیمعنا و پلید باشد.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
پیوسته همان رنج تحلیلناپذیر را بهتنهایی تحمل میکرد و پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی میاندیشید. «یعنی چه؟ آیا بهراستی باید مرد؟» و ندای درونش جواب میداد: «بله، حقیقت است و باید مرد.» میپرسید: «ولی آخر اینهمه رنج برای چیست؟» و ندا جواب میداد: «دلیلی نیست! برای هیچ!»
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
آنها هیچیک از حال من خبر ندارند و نمیخواهند خبر داشته باشند. ککشان نمیگزد. سرشان گرم است. کیفشان را میکنند. پیانوشان را میزنند. (از پشت در بسته دمدمهٔ گفتوگو و ترجیعبند آواز را میشنید.) بیخیالاند. ولی آنها هم میمیرند. چهقدر احمقاند. من زودتر میمیرم. آنها دیرتر. ولی آنها هم از این بلا معاف نمیمانند.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
گاهی شرار امیدی در دلش میدرخشید و گاهی دریای آشفتهٔ ناامیدی بود.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
زندگی زناشویی، گرچه با آسایشی نسبی همراه است در حقیقت مسئلهٔ بغرنج و توانفرسایی است، بهطوری که انسان برای اینکه بتواند تکلیف خود را ادا کند یعنی بتواند زندگی آبرومندانه و در برابر جامعه عزتبخشی داشته باشد باید در قبال آن، چنانکه در قبال کار اداری بهرفتار سنجیده و خاصی برای خود بپردازد.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
«مثل این بود که پیوسته، با سیری یکنواخت از سراشیبی فرو میلغزم و گمان میکردم که بهسوی قله صعود میکنم. و بهراستی همینطور بود. در انظار مردم، در راه اعتبار و عزت بالا میرفتم و زندگی با همان شتاب از زیر پایم میگذشت و از من دور میشد... تا امروز که مرگ بر درم میکوبد.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
صحبت از زندگی... و مرگ است. پیش از این زندگی بود، ولی دارد میرود. میرود و من نمیتوانم نگهش دارم.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
با خود گفت: «چه فایده که بگویم؛ بههر حال نخواهد فهمید.»
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
فکر مرگ یک دوست نزدیک در دل دوستانی که این خبر را میشنیدند، طبق معمول، احساس شادی خاصی پدید میآورد. خوشحالی از اینکه او مرد و من نمردم.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
از اینکه بگذری خواه صبح بود خواه شب و جمعه بود یا یکشنبه ابداً تفاوتی نداشت. همهاش همان درد جانسوز بود که اندرون او را میجوید و یک لحظه آرام نمیشد و نیز آگاهی به اینکه جان پیوسته و بیامید به بازگشت از کالبدش بیرون میرفت.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی