تلخترین رنج ایوان ایلیچ آن بود که هیچکس آنجور که او میخواست غم او را نمیخورد. او گاهی بعد از رنجی طولانی بیش از همهچیز دلش میخواست که (گرچه از اقرار به این معنا شرم داشت) کسی برایش مثل طفل بیماری غمخواری کند. دلش میخواست مثل طفلی که ناز و نوازشش میکنند رویش را ببوسند یا برایش اشک بریزند و دلداریاش بدهند.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
اما علاوهبراین افکار همان فکر مرگ یک دوست نزدیک در دل دوستانی که این خبر را میشنیدند، طبق معمول، احساس شادی خاصی پدید میآورد. خوشحالی از اینکه او مرد و من نمردم.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
زندگی یک رشته رنجهایی بود که مدام شدیدتر میشد و با سرعت پیوسته فزایندهای بهسوی پایانش، که عذابی بینهایت هولناک بود میشتابید.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
میخواهم اینقدر عذاب نکشم. میخواهم زندگی کنم.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
در آغاز زندگیام یک نقطهٔ روشن وجود داشت و بعد از آن پیوسته رو به ظلمت پایین میروم و پیوسته بر سرعت سقوطم افزوده میشود.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
«وقتی من نباشم، چه چیز خواهد بود؟ هیچچیز نخواهد بود. من کجا خواهم بود یعنی مرگ همین است؟ نه، نمیخواهم!»
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
کارهایی میکرد که پیش از آن در نظرش پلیدکاریهایی سیاه میبود و چون به آنها تن میداد از خود سخت بیزار میشد.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
آنچه مانع عبور او از این تنگنا بود آن بود که خیال میکرد زندگیاش به شایستگی سپری شده است.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
اولین مفهوم روشن و بیانشدنی با کلامی که شنید این بود: «چه میخواهی؟» و باز تکرار کرد: «بگو آخر چه میخواهی؟ چه میخواهی؟» و او جواب داد: «چه میخواهم؟ میخواهم اینقدر عذاب نکشم. میخواهم زندگی کنم.»
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
چهطور ممکن است که زندگی اینقدر پوچ و بیمعنا و پلید باشد.
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی
مرگ ایوان ایلیچ – لئو تولستوی