در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد میتواند اگر بخواهد کوهها را جا بهجا کند. میتواند آبها را بخشکاند. میتواند چرخ و فلک را بهمبریزد. آدمیزاد حکایتی است. میتواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت... و حکایت پهلوانی... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا، بهقدرت نیروی روحی او نمیرسد، بهشرطی که اراده و وقوف داشتهباشد.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
آخر آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند. باید بتواند چیزی را تغییر بدهد. حالا که کاری نمانده بکنم پس عشق میورزم. میگفت: «عشق از این بسیار کردهاست و کند __ خرقه با زنار کردهاست و کند.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است. اگر با محبت غنچهها را آب دادی باز میشوند، اگر نفرت ورزیدی غنچهها پلاسیدهمیشوند.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
همهٔ ما در تمام عمرمان بچههایی هستیم که بهاسباببازیهایمان دل خوشکردهایم و وای بهروزی که دلخوشیهایمان را از ما میگیرند، یا نمیگذارند بهدلخوشیهایمان برسیم. بچههایمان، مادرهایمان، فلسفههایمان... مذهبمان...
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
سعی کن روی پای خودت بایستی. اگر افتادی، بدان که در این دنیا هیچ کس خم نمیشود دست ترا بگیرد بلندت کند. سعی کن خودت پا شوی.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
زری خوب حالیش شدهبود. اگر آدم گناه کرد و موفق شد، آن گناه بهعقیدهٔ خودش و دیگران گناه نیست ولی اگر موفق نشد، آن وقت گناه گناه است و باید جبرانش کرد.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
احساس میکرد که مثل یک انار مکیده، همهٔ شیرهٔ جانش را از تنش بیرون کشیدهاند. حس میکرد یک ماری آمد و از گلوی او پایین رفت و روی قلبش چنبره زد و نشست و سرش را شق گرفت تا او را نیش بزند و میدانست که در تمام عمر این مار همان جا روی قلبش چنبرهزنان خواهدماند و هر وقت بهیاد شوهرش بیفتد، آن مار نیش خود را بهسینهاش فروخواهدکرد.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
نه. واقعاً کاری از او ساختهنبود. تنها شجاعتی که میتوانست بکند این بود که جلو شجاعت دیگران را نگیرد و بگذارد آنها با دست و فکر آزادشان... با وسیلهٔ وسیلههایشان کاری بکنند.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
«دوستداشتن که عیب نیست باباجان. دوستداشتن دل آدم را روشن میکند. اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه میکند. اگر از حالا دلت بهمحبت انس گرفت، بزرگ هم که شدی آمادهٔ دوستداشتن چیزهای خوب و زیبای این دنیا هستی. دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است. اگر با محبت غنچهها را آب دادی باز میشوند، اگر نفرت ورزیدی غنچهها پلاسیدهمیشوند. آدم باید بداند که نفرت و کینه برای خوبی و زیبایی نیست، برای زشتی و بیشرفی و بیانصافی است. این جور نفرت علامت عشق بهشرف و حق است.»
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
کاش دنیا دست زنها بود، زنها که زاییدهاند یعنی خلق کردهاند و قدر مخلوق خودشان را میدانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملاً خالق نبودهاند، آنقدر خود را بهآب و آتش میزنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زنها بود، جنگ کجا بود؟
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
آخر آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند. باید بتواند چیزی را تغییر بدهد. حالا که کاری نمانده بکنم پس عشق میورزم.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور