تنها شجاعتی که میتوانست بکند این بود که جلو شجاعت دیگران را نگیرد و بگذارد آنها با دست و فکر آزادشان... با وسیلهٔ وسیلههایشان کاری بکنند.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
صدایت مثل مخمل نرم است، مثل یک لالایی... باز هم بگو.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
نمیدانم کجا خواندهام که دنیا مثل اتاق تاریکی است که ما را با چشمهای بسته وارد آن کردهاند. یک نفر از ما، ممکن است چشمش باز باشد. ممکن است یک عده بخواهند با کوشش چشمهای خود را باز کنند و یا ممکن است بخت کسی بخواند و یک نوری از یک روزن ناگهان بتابد و آن آدم یک آن بتواند ببیند و بفهمد.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد میتواند اگر بخواهد کوهها را جا بهجا کند. میتواند آبها را بخشکاند. میتواند چرخ و فلک را بهمبریزد. آدمیزاد حکایتی است. میتواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت... و حکایت پهلوانی... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا، بهقدرت نیروی روحی او نمیرسد، بهشرطی که اراده و وقوف داشتهباشد.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
آخر آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند. باید بتواند چیزی را تغییر بدهد. حالا که کاری نمانده بکنم پس عشق میورزم. میگفت: «عشق از این بسیار کردهاست و کند __ خرقه با زنار کردهاست و کند.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است. اگر با محبت غنچهها را آب دادی باز میشوند، اگر نفرت ورزیدی غنچهها پلاسیدهمیشوند.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
همهٔ ما در تمام عمرمان بچههایی هستیم که بهاسباببازیهایمان دل خوشکردهایم و وای بهروزی که دلخوشیهایمان را از ما میگیرند، یا نمیگذارند بهدلخوشیهایمان برسیم. بچههایمان، مادرهایمان، فلسفههایمان... مذهبمان...
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
سعی کن روی پای خودت بایستی. اگر افتادی، بدان که در این دنیا هیچ کس خم نمیشود دست ترا بگیرد بلندت کند. سعی کن خودت پا شوی.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
زری خوب حالیش شدهبود. اگر آدم گناه کرد و موفق شد، آن گناه بهعقیدهٔ خودش و دیگران گناه نیست ولی اگر موفق نشد، آن وقت گناه گناه است و باید جبرانش کرد.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
احساس میکرد که مثل یک انار مکیده، همهٔ شیرهٔ جانش را از تنش بیرون کشیدهاند. حس میکرد یک ماری آمد و از گلوی او پایین رفت و روی قلبش چنبره زد و نشست و سرش را شق گرفت تا او را نیش بزند و میدانست که در تمام عمر این مار همان جا روی قلبش چنبرهزنان خواهدماند و هر وقت بهیاد شوهرش بیفتد، آن مار نیش خود را بهسینهاش فروخواهدکرد.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور