آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند. باید بتواند چیزی را تغییر بدهد. حالا که کاری نمانده بکنم پس عشق میورزم.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
میخواهی باز هم حرف راست بشنوی؟... پس بشنو، تو شجاعت مرا از من گرفتهای... آنقدر با تو مدارا کردهام که دیگر مدارا عادتم شده.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
خسرو کتابی را که در دست داشت روی میز گذاشت و گفت: «عجب نویسندههایی! یک کلمه ننوشتهاند آدم چطور حق خودش را بگیرد.» و کتاب دیگری برداشت و ورق زد.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
از این پیرمرد بشنو جانم. در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمیزاد میتواند اگر بخواهد کوهها را جا بهجا کند. میتواند آبها را بخشکاند. میتواند چرخ و فلک را بهمبریزد.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
دوستداشتن دل آدم را روشن میکند. اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه میکند. اگر از حالا دلت بهمحبت انس گرفت، بزرگ هم که شدی آمادهٔ دوستداشتن چیزهای خوب و زیبای این دنیا هستی. دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است. اگر با محبت غنچهها را آب دادی باز میشوند، اگر نفرت ورزیدی غنچهها پلاسیده میشوند.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
جانم، رعیت باید از ارباب بترسد. مثل فیلبان، باید بالا سر رعیت بود. باید رعیت را بهچوب و فلک بست. از قدیم و ندیم گفتهاند رعیت را باید همیشه دستبهدهن نگهداشت.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
امروز بهاین نتیجه رسیدم که در زندگی و برای زندهها باید شجاع بود... اما حیف که دیر بهاین فکر افتادم. بگذارید بهجبران این نادانی، در مرگ شجاعها خوب گریه کنیم.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
دوستداشتن که عیب نیست باباجان. دوستداشتن دل آدم را روشن میکند. اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه میکند.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
درس اول شجاعت برای تو فعلاً این است. همان وقت که میترسی کاری را بکنی، اگر حق با تست، در عین ترس آن کار را بکن.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
آدمیزاد چیست؟ یک امید کوچک، یک واقعهٔ خوش چه زود میتواند از نو دست و دلش را بهزندگی بخواند؟ اما وقتی همهاش تودهنی و نومیدی است، آدم احساس میکند که مثل تفاله شده، لاشهای، مرداری است که در لجن افتاده.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور
تنها شجاعتی که میتوانست بکند این بود که جلو شجاعت دیگران را نگیرد و بگذارد آنها با دست و فکر آزادشان... با وسیلهٔ وسیلههایشان کاری بکنند.
سووشون – سیمین دانشور
سووشون – سیمین دانشور