آدم رؤیایی خاکستر رؤیاهای گذشتهاش را بیخودی پس میزند، به این امید که در میان آن جرقهی کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند. تا این آتش برافروخته شده قلب سرمازدهی او را گرم کند و همهی آنهایی که برای او عزیز بودهاند، برگردند. همان چیزهایی که قلبش را به تپش انداخت و خونش را جوش آورد. اشک را از چشمانش سرازیر کرد و آن گونه باشکوه فریبش داد!
شبهای روشن – داستایفسکی
شبهای روشن – داستایفسکی
به این فکر میکنم که هرگز قادر نیستم یک زندگی تازه و واقعی را شروع کنم. به نظر میرسد که همهٔ حواس، غریزه و هوشم را از دست دادهام، چون شبهای رؤیاییام جای خودشان را به لحظههای هوشیاری دادهاند و این وحشتآور است! درعینحال میتوانی بشنوی که زندگی در اطراف تو در گردابی انسانی تاب میخورد و فریاد میکشد، تو میتوانی بشنوی، میتوانی ببینی مردم دارند زندگی میکنند؛ یک زندگی واقعی. میتوانی ببینی که زندگی برای آنها ممنوع نیست، که زندگی آنها مثل یک رؤیا یا تصور در خیالات شناور نیست.
شبهای روشن – داستایفسکی
شبهای روشن – داستایفسکی
من گاهی بعضی آدمها را میبینم. ولی در نهایت تنها هستم.
شبهای روشن – داستایفسکی
شبهای روشن – داستایفسکی
تو وادارم میکنی که خیلی زود خجالت را کنار بگذارم و رسوایی به بار بیاورم.
شبهای روشن – داستایفسکی
شبهای روشن – داستایفسکی
اگر خوشش آمد به من لبخند بزند و کمی به من امید بدهد و دو کلمه حرف بزند، فقط دو کلمه، حتی اگر قرار باشد دیگر هیچ وقت همدیگر را نبینیم!
شبهای روشن – داستایفسکی
شبهای روشن – داستایفسکی
حالا که پیش تو نشستهام و حرف میزنم از فکر آینده وحشت دارم؛ چون آینده، آن زندگی بیمحتوای کپکزده، جز تنهاییِ دوباره چیزی ندارد، هیچچیز؛ و حالا که در دنیای واقعی اینقدر با تو خوشحالم، دیگر رؤیای چه را میخواهم ببینم! اوه عزیزم، خدا تو را حفظ کند که مرا از خودت نراندی؛ که حالا حداقل میتوانم بگویم: در تمام عمرم، دو شب، زندگی کردهام!
شبهای روشن – داستایفسکی
شبهای روشن – داستایفسکی
انسان در شادی و خشنودی به چه زیباییهایی میرسد! چگونه دل آدمی مالامال از عشق میشود! احساس میکنی که میخواهی تمام عشقت را به قلب دیگری تقدیم کنی؛ میخواهی هرچه که در اطراف توست انعکاس شادی و خنده باشد.
شبهای روشن – داستایفسکی
شبهای روشن – داستایفسکی
آسمان پُرستاره و روشن بود؛ به قدری که با دیدنش از خود میپرسیدی: «چطور ممکن است اینهمه آدم بدخلق و بوالهوس زیر این آسمان زندگی کنند؟»
شبهای روشن – داستایفسکی
شبهای روشن – داستایفسکی
از صبح غمی عجیب در دلم بود که آزارم میداد. تا به خود آمدم دیدم همه مرا به دست تنهایی سپرده و رفتهاند.
شبهای روشن – داستایفسکی
شبهای روشن – داستایفسکی
و بعد از مکثی گفت: «دارم به تو فکر میکنم. تو خیلی خوبی. باید دلم از سنگ باشد که نتوانم این را احساس کنم، میدانی الان چه به ذهنم رسیده؟ شما دوتا را با هم مقایسه میکردم. چرا او مثل تو نیست؟ چرا به خوبی تو نیست؟ تو از او بهتری، گرچه او را بیشتر از تو دوست دارم.»
شبهای روشن – داستایفسکی
شبهای روشن – داستایفسکی