تو در جیبهایت فرو رفتهای
و پا به یک میهمانی رسمی گذاشتهای
میخواهم هردو پایم را
در این میهمانی جا بگذارم.
صدای راهپله میآید – حسین صفا
و پا به یک میهمانی رسمی گذاشتهای
میخواهم هردو پایم را
در این میهمانی جا بگذارم.
صدای راهپله میآید – حسین صفا
ابدیت روبه تمام است
بگو بمیرم
میخواهم بمیرم.
صدای راهپله میآید – حسین صفا
بگو بمیرم
میخواهم بمیرم.
صدای راهپله میآید – حسین صفا
یخ بسته است هوا
واقعاً در این آسمان سبکسر
پرندهها
کپسولهای اکسیژن خود را
با چه انگیزهای حمل میکنند؟
صدای راهپله میآید – حسین صفا
واقعاً در این آسمان سبکسر
پرندهها
کپسولهای اکسیژن خود را
با چه انگیزهای حمل میکنند؟
صدای راهپله میآید – حسین صفا
روی دلم سنگینی میکند اینهمه وزن
ستون فقراتم را کجا فرو بریزم؟
صدای راهپله میآید – حسین صفا
ستون فقراتم را کجا فرو بریزم؟
صدای راهپله میآید – حسین صفا
بند نمیآید اینهمه حرف
چرا زخمهای دهانم را
با گوشهی پیراهنت نمیبندی؟
صدای راهپله میآید – حسین صفا
چرا زخمهای دهانم را
با گوشهی پیراهنت نمیبندی؟
صدای راهپله میآید – حسین صفا
ضربان پایت را میشنوم
در سینهام راه میروی.
صدای راهپله میآید – حسین صفا
در سینهام راه میروی.
صدای راهپله میآید – حسین صفا
ترجیح میدهم که تنها بمانم
به تلویزیون خیره شوم
کتاب بخوانم
پیادهروی کنم
بخوابم
تلویزیون تو را نشان میدهد
کتابها تو را میخوانند
پیادهروها تو را قدم میزنند
خوابها تو را میبینند.
صدای راهپله میآید – حسین صفا
به تلویزیون خیره شوم
کتاب بخوانم
پیادهروی کنم
بخوابم
تلویزیون تو را نشان میدهد
کتابها تو را میخوانند
پیادهروها تو را قدم میزنند
خوابها تو را میبینند.
صدای راهپله میآید – حسین صفا
عزیزم!
همه از اینجا رفتهاند
تو که تنهاترین مرغابی جهانی
چرا از من مهاجرت نمیکنی؟
صدای راهپله میآید – حسین صفا
همه از اینجا رفتهاند
تو که تنهاترین مرغابی جهانی
چرا از من مهاجرت نمیکنی؟
صدای راهپله میآید – حسین صفا
گاهی هم، دلبرِ من، آمادهام که آنچه را تو مردانگیام نامیدی فدا کنم و در راه مبارزه برای عفریتهی عدالت که خیلی پیش از اینها اینجا را بدون گفتن کلمهای ترک کرده، بمیرم.
از آ به خ – جان برجر
از آ به خ – جان برجر
استخوانها در اندامم بیقراری میکنند.
صدای راهپله میآید – حسین صفا
صدای راهپله میآید – حسین صفا
و نگاه کردن به تو
در جدیترین تصمیمها نیز
گره از بند کفشهایم وا میکرد.
صدای راهپله میآید – حسین صفا
در جدیترین تصمیمها نیز
گره از بند کفشهایم وا میکرد.
صدای راهپله میآید – حسین صفا