در پیچوتاب تاریک زمان، شاید هیچچیز بهجز لمسِ بیصدایِ انگشتانمان وجود نداشته باشد. و پیمانمان.
از آ به خ – جان برجر
از آ به خ – جان برجر
درمورد مرگ میتوان در سکوت هم حرف زد، شاید مرگ خودش هم با حرف زدن در سکوت راحتتر باشد.
از آ به خ – جان برجر
از آ به خ – جان برجر
یکی دیگر از ما، به یکی دیگر از چیزهایی پی میبرد که رفته بود، با او رفته بود، و بدون آنها برای ما چیزی جز خودمان نمانده بود که به آنها دست بیندازیم.
از آ به خ – جان برجر
از آ به خ – جان برجر
اگر بالای رودخانه رفتی برایم گل بچین، اگر قبل از من مُردی، کنار قبر منتظرم بمان.
از آ به خ – جان برجر
از آ به خ – جان برجر
زنها هرچه پیرتر میشوند، فراموش کاریشان از جوانیشان کمتر میشود؛ برعکس مردها، چون مردها هرچه پا به سن می گذارند، فراموشیشان بیشتر میشود. من الآن از مادرم فراموشکارترم و این طبیعی است.
اعتراض کردم و گفتم که من همین الآن هم حافظهی خوبی دارم! سعی کرد با حرکت دستهایش قیافهی مودبانهای بگیرد و گفت: «شاید دیگر جوان نیستید.»
از آ به خ – جان برجر
اعتراض کردم و گفتم که من همین الآن هم حافظهی خوبی دارم! سعی کرد با حرکت دستهایش قیافهی مودبانهای بگیرد و گفت: «شاید دیگر جوان نیستید.»
از آ به خ – جان برجر
اگر بچهها بهموقع به دنیا آمدن، بهجای گریه میخندیدند چه میشد؟ چه سوال عجیبی، چون میدانیم که زندگی این شکلی نیست.
از آ به خ – جان برجر
از آ به خ – جان برجر
اما در زندگیِ من، دستهایم میخواهند که تو را بخندانند.
از آ به خ – جان برجر
از آ به خ – جان برجر
هرچند دقیقه به چشمهای یکدیگر نگاه میکردیم ولی حرفی نمیزدیم.
از آ به خ – جان برجر
از آ به خ – جان برجر