یکی از این آدم معروفهای روزگار چند سال پیش در یک مصاحبه گفته بود که ایران قبرستان استعدادهاست. این جمله خیلی توجه من را جلب کرد. چرا؟ به دلیل وضعیت سیاسی بسته کشور در همه دورانها؟ نظام ویرانه آموزشی از ابتدا تا انتهای تحصیل؟ فرهنگی که حافظ و سعدی و دیگران را به اسم بزرگان بر قله قاف نشانده و بقیه توسری میخورند که هرگز کسی به آنجا نخواهد رسید!
چند روز پیش یک نظرسنجی گذاشتم و در کنارش یک مصاحبه میدانی هم با اطرافیانم انجام دادم با این سوال که «شما کارهایتان را به تعویق میاندازید؟ شما اهمالکاری میکنید؟» نتیجه حیرتانگیز بود! در نظرسنجی میدانی من چیزی بالای نود درصد گفتند بله و نتیجه نظرسنجی نرمافزاری ۹۵٪ را اعلام کرده. کسانی که به شکلهای مختلف در زندگیشان اهمالکاری میکنند. آماری تکاندهنده! شوکه کننده! و از همه مهمتر سوأل برانگیز!
برای من این سوأل پیش آمد که این اهمالکاری نقشِ بیشتری در تبدیل ایران به قبرستان استعدادها ندارد؟ یا همان سیستمِ ویران آموزشی و دلایل اول این متن خودش باعث بوجود آمدن افراد اهمالکار در جامعه نشده است؟ اصلاً اهمالکاری چیست؟ چه فرقی با تنبلی میکند؟ دلایلش از نظر روانشناختی چیست؟ از نظر اجتماعی و فرهنگی چطور؟
به هر حال این اهمالکاری دارد بخش زیادی از انرژی انسانی جامعه را هدر میدهد و فشار روانی مضاعفی را بر افراد وارد میکند. هدر رفتنی بیشتر از خرابیهای هر جنگ و فشاری بیشتر از پیامدهای آن!
شما چطور؟ آیا به اهمالکاری به صورت جدی فکر کردهاید؟ آيا از این مسئله رنج میبرید یا با آن کنار آمدهاید؟ چقدر اهمالکاری و پشت گوش اندازی دیگران در زندگی شما تاثیرگذار است؟ اگر دوست داشتید نظرتان را با من و دیگران به اشتراک بگذارید.
گروه بحث و تبادل نظر اعضای تماشای سکوت در بله
ble.ir/join/4ZRABPRxxS
چند روز پیش یک نظرسنجی گذاشتم و در کنارش یک مصاحبه میدانی هم با اطرافیانم انجام دادم با این سوال که «شما کارهایتان را به تعویق میاندازید؟ شما اهمالکاری میکنید؟» نتیجه حیرتانگیز بود! در نظرسنجی میدانی من چیزی بالای نود درصد گفتند بله و نتیجه نظرسنجی نرمافزاری ۹۵٪ را اعلام کرده. کسانی که به شکلهای مختلف در زندگیشان اهمالکاری میکنند. آماری تکاندهنده! شوکه کننده! و از همه مهمتر سوأل برانگیز!
برای من این سوأل پیش آمد که این اهمالکاری نقشِ بیشتری در تبدیل ایران به قبرستان استعدادها ندارد؟ یا همان سیستمِ ویران آموزشی و دلایل اول این متن خودش باعث بوجود آمدن افراد اهمالکار در جامعه نشده است؟ اصلاً اهمالکاری چیست؟ چه فرقی با تنبلی میکند؟ دلایلش از نظر روانشناختی چیست؟ از نظر اجتماعی و فرهنگی چطور؟
به هر حال این اهمالکاری دارد بخش زیادی از انرژی انسانی جامعه را هدر میدهد و فشار روانی مضاعفی را بر افراد وارد میکند. هدر رفتنی بیشتر از خرابیهای هر جنگ و فشاری بیشتر از پیامدهای آن!
شما چطور؟ آیا به اهمالکاری به صورت جدی فکر کردهاید؟ آيا از این مسئله رنج میبرید یا با آن کنار آمدهاید؟ چقدر اهمالکاری و پشت گوش اندازی دیگران در زندگی شما تاثیرگذار است؟ اگر دوست داشتید نظرتان را با من و دیگران به اشتراک بگذارید.
گروه بحث و تبادل نظر اعضای تماشای سکوت در بله
ble.ir/join/4ZRABPRxxS
❤1👍1
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان یک سوراخی جُستهام که بعضی وقتها باز میشود و میتوانم از آنجا بروم آن ورِ دیوار و نگاهی به جهان آزاد بیندازم. تلگرامم را چک کنم، ایمیلهایم را ببینم و واتساپ را دیدی بزنم. آره بابام جان. تا قبر آ آ آ آ... تو این فاصله اگر بلایی نازل نشود، سوراخ بسته نشود و زمان داشته باشم یک نگاه کوچکی هم به اینستاگرام میاندازم. دروغ چرا! تا حالا دو دفعه بیشتر نرفتم. اما این سفر پرماجرا خیلی برایم سخت است. از لحظه حرکت عذاب وجدان دارم تا برگشت و اندکی بعد از آن. احساس آن بچهای را دارم که دارد یواشکی خوراکیهایش را پشت دیوار میخورد و ناراحت هم هست. اما امروز گفتم بیایم یک گزارشی از آن سوی دیوار به شما بدهم و بگویم آنچه دیدم و ندیدم. اینطوری احساس گناهم کمتر میشود.
۱. تلگرام و واتساپ. یک سالنِ بزرگ را تصور کن. یک سوله خیلی بزرگ با قفسههای از زمین تا سقف. کنار هم، که اگر بخواهی در این سوله حرکت کنی از این ماشین کوچولوها میخواهی که بین قفسهها میچرخند. چراغها خاموش بود. قفسهها خاک گرفته، سکوتِ محض. دست که میزدم چند بار صدای دستم در فضا طنین میانداخت. گوشه یکی از هواکشهای سوله یک فاخته با صدای دستِ من پَرپَر زد و رفت جای دیگری نشست. دریغ از یک پیام جدید. آخرین چیزهایی که بود پیامهای شما بود که مربوط میشد به قبل از جنگ. نه کانالهای تبلیغاتی کار میکردند و نه گروههای آموزشی. دلگیر و غمنود آمدم بیرون.
۲. جیمیل بیصاحاب است. هنوز ایمیلهای تبلیغاتی میآید. معلوم است پشت این تشکیلات کلی ماشین نشسته که دارند بدون توجه به جنگ و به مشکلات ما و بدون اینکه مهم باشد بودن یا نبودن ما، کار میکنند و ایمیلهای مزخرف میفرستند. دعوتنامه به فلان سمینار کشاورزی در یک ایالت پرت در استرالیا، خبرنامه فعالیت یک شرکت آموزشی و خیلی آت و آشغالهای دیگر که خواندن یا نخواندنشان اهمیتی ندارد و نداشت. بر عکس مکان بعدی که خیلی جالب است اینجا در کسلکننده ترین حالت خودش بود.
۳. اینستاگرام، اینستا یا اینِستا که همه ما معتاد به آن بیرون انداخته شدیم. چه بدن دردها که همه ما نکشیدیم از این ترکِ اجباری. ولی جانم برایتان بگوید که اینجای داستان من گریهام گرفت! همه چیز بود. فعال. مملو از پست و استوری. البته نه مال من و تو که در این «بَله مسخره» داریم چت میکنیم. اینستاگرام به یک جای لاکچری تبدیل شده بود. مالِ از ما بهتران بود. یک سری خارجنشین بیخبر از درد و زخمهای ما نشسته بودند و برای ما نسخه میپیچیدند. با هم کَل میانداختند و به اسم تازه جُستهشان مینازیدند. دیاسپورا! دیگر ایرانیان خارج از کشور نیستند. دیاسپورا هستند. همهشان زیر یک نام هویت شیک و مجلسی پیدا کردهاند و مثل همیشه فقط ایران ایران میکنند. اکثرشان هم مدافع جنگ. زدن زیرساختها و ... صدای هیچکدام از بمبهایی که اینجا ما را از خواب بیدار میکند را نشنیده بودند. خیلی هم در جریان این نبودند که اگر نیروگاه برقی زده شود ما چه میکشیم. اکثرشان بلیطِ برگشت به دست نظارهگر بدبختی ما بودند. یک گروه دیگر هم اعیانِ همین مملکت بودند که فیلترشکنهای آنچنانی خریدهاند. چیزی شبیه همان سوراخی که من هم ازش داخل رفته بودم. آمده بودند و نق و ناله میکردند. نمیدانم ناله کردن ارزشِ این همه پول دادن را دارد؟
ته ماجرا اینکه در آنجا هیچ اتفاقی نمیافتد که فکر کنیم الان خبری است و ما از آن بیخبریم. بازی هست که جای ما در آن بازی خالی است. نه! بازی، بازی خودشان است.
دلم گرفت برای خودمان. چقدر تنهایی ما در این گوشه که از دنیا بیرون است دلم را چزاند. دوستِ عزیزم. کسی نه اینجا و نه آنجا به فکر من و تو نیست. من و تو هستیم که با هم هستیم. دستت به من بده. دستانم را بگیر. بگذار همینجا در همین خرابآباد در زیر بمبهای واقعی و خبری همدیگر را بغل کنیم. بگذار بدون فیلترشکن و بدون اینستاگرام اشک بریزیم. و بدون اینترنت سبک شویم. بغلهایمان امنترین جای دنیاست.
۲۶ فروردین ۱۴۰۵ / سیامک / فولادشهر
(این نوشته را در دوران بیاینترنتی در اپلیکیشن بله منتشر کرده بودم)
۱. تلگرام و واتساپ. یک سالنِ بزرگ را تصور کن. یک سوله خیلی بزرگ با قفسههای از زمین تا سقف. کنار هم، که اگر بخواهی در این سوله حرکت کنی از این ماشین کوچولوها میخواهی که بین قفسهها میچرخند. چراغها خاموش بود. قفسهها خاک گرفته، سکوتِ محض. دست که میزدم چند بار صدای دستم در فضا طنین میانداخت. گوشه یکی از هواکشهای سوله یک فاخته با صدای دستِ من پَرپَر زد و رفت جای دیگری نشست. دریغ از یک پیام جدید. آخرین چیزهایی که بود پیامهای شما بود که مربوط میشد به قبل از جنگ. نه کانالهای تبلیغاتی کار میکردند و نه گروههای آموزشی. دلگیر و غمنود آمدم بیرون.
۲. جیمیل بیصاحاب است. هنوز ایمیلهای تبلیغاتی میآید. معلوم است پشت این تشکیلات کلی ماشین نشسته که دارند بدون توجه به جنگ و به مشکلات ما و بدون اینکه مهم باشد بودن یا نبودن ما، کار میکنند و ایمیلهای مزخرف میفرستند. دعوتنامه به فلان سمینار کشاورزی در یک ایالت پرت در استرالیا، خبرنامه فعالیت یک شرکت آموزشی و خیلی آت و آشغالهای دیگر که خواندن یا نخواندنشان اهمیتی ندارد و نداشت. بر عکس مکان بعدی که خیلی جالب است اینجا در کسلکننده ترین حالت خودش بود.
۳. اینستاگرام، اینستا یا اینِستا که همه ما معتاد به آن بیرون انداخته شدیم. چه بدن دردها که همه ما نکشیدیم از این ترکِ اجباری. ولی جانم برایتان بگوید که اینجای داستان من گریهام گرفت! همه چیز بود. فعال. مملو از پست و استوری. البته نه مال من و تو که در این «بَله مسخره» داریم چت میکنیم. اینستاگرام به یک جای لاکچری تبدیل شده بود. مالِ از ما بهتران بود. یک سری خارجنشین بیخبر از درد و زخمهای ما نشسته بودند و برای ما نسخه میپیچیدند. با هم کَل میانداختند و به اسم تازه جُستهشان مینازیدند. دیاسپورا! دیگر ایرانیان خارج از کشور نیستند. دیاسپورا هستند. همهشان زیر یک نام هویت شیک و مجلسی پیدا کردهاند و مثل همیشه فقط ایران ایران میکنند. اکثرشان هم مدافع جنگ. زدن زیرساختها و ... صدای هیچکدام از بمبهایی که اینجا ما را از خواب بیدار میکند را نشنیده بودند. خیلی هم در جریان این نبودند که اگر نیروگاه برقی زده شود ما چه میکشیم. اکثرشان بلیطِ برگشت به دست نظارهگر بدبختی ما بودند. یک گروه دیگر هم اعیانِ همین مملکت بودند که فیلترشکنهای آنچنانی خریدهاند. چیزی شبیه همان سوراخی که من هم ازش داخل رفته بودم. آمده بودند و نق و ناله میکردند. نمیدانم ناله کردن ارزشِ این همه پول دادن را دارد؟
ته ماجرا اینکه در آنجا هیچ اتفاقی نمیافتد که فکر کنیم الان خبری است و ما از آن بیخبریم. بازی هست که جای ما در آن بازی خالی است. نه! بازی، بازی خودشان است.
دلم گرفت برای خودمان. چقدر تنهایی ما در این گوشه که از دنیا بیرون است دلم را چزاند. دوستِ عزیزم. کسی نه اینجا و نه آنجا به فکر من و تو نیست. من و تو هستیم که با هم هستیم. دستت به من بده. دستانم را بگیر. بگذار همینجا در همین خرابآباد در زیر بمبهای واقعی و خبری همدیگر را بغل کنیم. بگذار بدون فیلترشکن و بدون اینستاگرام اشک بریزیم. و بدون اینترنت سبک شویم. بغلهایمان امنترین جای دنیاست.
۲۶ فروردین ۱۴۰۵ / سیامک / فولادشهر
(این نوشته را در دوران بیاینترنتی در اپلیکیشن بله منتشر کرده بودم)
👍3🙏1
آرشه ویولن را میکشد و صدای خوشی میآید بیرون. ریتم کافهبازاری. شش و هشت. خواننده میخواند عروس قشنگم. صدای مارتیک بلند میشود و آهنگهای عروسی یکی بعد از دیگری از خانه همسایه بلند شده است و محله را گذاشته روی سرش. هر چند لحظه یکبار هم همه کِل میکشند. خوشحالند.
الان نیانبان فاز را بندری کرد. مهمانها اوج گرفتند. همیشه آهنگ بندری اوج عروسیهاست. صدای کِل و دست قطع نمیشود. بعد از مدتها اعماق وجودم لبخند میزند. بلاخره تو کوچه ما هم عروسی شد. چقدر خوشحالی کمیاب شده است. خوشبخت بشوند. آمین
۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
(این نوشته را در دوران بیاینترنتی در اپلیکیشن بله منتشر کرده بودم)
الان نیانبان فاز را بندری کرد. مهمانها اوج گرفتند. همیشه آهنگ بندری اوج عروسیهاست. صدای کِل و دست قطع نمیشود. بعد از مدتها اعماق وجودم لبخند میزند. بلاخره تو کوچه ما هم عروسی شد. چقدر خوشحالی کمیاب شده است. خوشبخت بشوند. آمین
۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
(این نوشته را در دوران بیاینترنتی در اپلیکیشن بله منتشر کرده بودم)
❤3👍1
روز معلم است. سالها پیش مطلبی نوشته بودم به اسم «تبریک اجباری به معلمین جنایتکار». لینکش را در زیر همین پست میگذارم که بخوانید. هنوز هم نگاهم همان است که بود. هر سال هم به مناسبت روز معلم بازنشرش میکردم. ولی امسال میخواهم تشکر کنم از معلمین گمنام زندگی من. کسانی که حتی خودم هم اسمشان را به یاد ندارم. کسانی که در یک نگاه، یک گذر کوتاه از کنار هم، یک گفتگوی به ظاهر نه چندان جدی و یا یک پیشنهاد کوچک دوستانه آشوبی را در مغز من و باورهای من ایجاد کردند. تعدادشان کم نیست. خیلیهایشان را به خاطر ندارم ولی چیزی که گفتند یا کاری که کردند در ذهنم نقش بسته است. مثلاً از دوستی درباره یک فیلم سوالی پرسیدم. گفت برو فلان کتاب را بخوان. آن کتاب دید من به سینما را عوض کرد. یا حتی همین پارسال بود که در تاکسی، مسافری یک ضربالمثل لابلای حرفهایش گفت که نگاه من به خیلی مسائل پراهمیت زندگی عوض شد و رنگ باخت. از این مثالها زیاد است. حتماً برای شما هم بوده و هست. روز معلم امسال را به همه آنها تبریک میگویم. از نظام آموزشی فاسد و فرسوده ایران که چیزی در نیامد. هر چه آموختیم از کف خیابان بود.
لینک آن مطلب که ذکرش رفت
http://iamsiamak.ir/forced-congratulations-to-criminal-teachers/
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
(این نوشته را در دوران بیاینترنتی در اپلیکیشن بله منتشر کرده بودم)
لینک آن مطلب که ذکرش رفت
http://iamsiamak.ir/forced-congratulations-to-criminal-teachers/
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
(این نوشته را در دوران بیاینترنتی در اپلیکیشن بله منتشر کرده بودم)
👍1
موراکامی(نویسنده ژاپنی) سه عامل را برای *موفقیت* در هر کاری ضروری میداند.
۱.استعداد
۲. تمرکز
۳. استمرار
ادامه میدهد که اولی ذاتی و دوتای دیگر اکتسابی است. بعد درباره تمرکز میگوید:
تمرکز یعنی همان توانایی معطوف ساختن تمامی استعدادهای محدود بر امور اساسی در لحظه. بدون آن نمیتوان کار ارزشمندی ارائه داد. حال آنکه با تمرکز دقیق و کافی میتوان استعداد پریشان و یا حتی نیمبند را سر و سامان داد.
و بعد هم استمرار این تمرکز را مهم میداند. یعنی مورد دوم و سوم میتوانند کاستیهای استعداد کم یا به قول خودش نیمبند را جبران کنند.
«باید مدام پیام اصلی موضوع مورد تمرکز را به سراسر بدن ارسال کرد و از دریافت کامل اطلاعات لازم برای جسم به منظور نوشتن روزانه یا تمرکز بر کار اطمینان حاصل کرد. پس از مدتی رفته رفته دامنه توانایی انسان گسترش مییابد و با ذوقزدگی ارتفاع مانعی که باید از روی آن بپرد را بالاتر میبرد.»
به نقل از کتاب از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم - هاروکی موراکامی
کانال تماشای سکوت
۱.استعداد
۲. تمرکز
۳. استمرار
ادامه میدهد که اولی ذاتی و دوتای دیگر اکتسابی است. بعد درباره تمرکز میگوید:
تمرکز یعنی همان توانایی معطوف ساختن تمامی استعدادهای محدود بر امور اساسی در لحظه. بدون آن نمیتوان کار ارزشمندی ارائه داد. حال آنکه با تمرکز دقیق و کافی میتوان استعداد پریشان و یا حتی نیمبند را سر و سامان داد.
و بعد هم استمرار این تمرکز را مهم میداند. یعنی مورد دوم و سوم میتوانند کاستیهای استعداد کم یا به قول خودش نیمبند را جبران کنند.
«باید مدام پیام اصلی موضوع مورد تمرکز را به سراسر بدن ارسال کرد و از دریافت کامل اطلاعات لازم برای جسم به منظور نوشتن روزانه یا تمرکز بر کار اطمینان حاصل کرد. پس از مدتی رفته رفته دامنه توانایی انسان گسترش مییابد و با ذوقزدگی ارتفاع مانعی که باید از روی آن بپرد را بالاتر میبرد.»
به نقل از کتاب از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم - هاروکی موراکامی
کانال تماشای سکوت
👏2🙏1
دیپلم که گرفتم سریع عزم سربازی کردم. میدانستم از دانشگاه خبری نیست. گفتم سریع این سد سربازی را رد کنم که خیالم راحت شود. خاتمی تازه رئیسجمهور شده بود و اصلاحات قرار بود راه بیافتد. همه چیزِ مملکت داشت ریخت عوض میکرد. در دورانِ دفترچه گرفتن و کارهای اداری سربازی بودم که زمزمه فروشِ خدمت شروع شد. همین که رفتم فروش خدمت سربازی به قیمت سهمیلیون و پانصدهزار تومان شروع شد.
آخ. جگرم آتش گرفتم. پول خیلی زیادی بود. اگر نرفته بودم هم توان خریدش را نداشتیم. ولی این تبعیض وحشتناک بود. طیف زیادی از همسن و سالان من خریدند. از جمله سه تا از نزدیکترین رفقای خودم. عصرها از پادگان میآمدم و با هم قدم میزدیم. هنوز جایش درد میکند. هنوز خشمی که همه ما سربازان داخل پادگانها داشتیم را به یاد دارم. هیچوقت اختلاف و تبعیض را اینقدر واضح ندیده بودم.
از آن روزای تلخ خیلی گذشته ولی این روزها دوباره سرباز کرده است. حالا در شکل اینترنت پرو (چه اسم مسخرهای). تقریبا از دیماه بیکار شدهام. یعنی آن قسمت از کارم که اینترنتی بود را کامل از دست دادم. با مراکزی که کار میکردم دیگر نمیتوانم کار کنم. فقط به دلیل نبود اینترنت. حالا دوستانم به دلایل شغلیای که هیچ ربطی هم به اینترنت ندارد، دارند اینترنت پرو میگیرند. باز تبعیض. باز دری که روی همان پاشنه میچرخد.
سیامک | ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
در ایام بیاینترنتی در اپلیکیشن بله منتشر شد
آخ. جگرم آتش گرفتم. پول خیلی زیادی بود. اگر نرفته بودم هم توان خریدش را نداشتیم. ولی این تبعیض وحشتناک بود. طیف زیادی از همسن و سالان من خریدند. از جمله سه تا از نزدیکترین رفقای خودم. عصرها از پادگان میآمدم و با هم قدم میزدیم. هنوز جایش درد میکند. هنوز خشمی که همه ما سربازان داخل پادگانها داشتیم را به یاد دارم. هیچوقت اختلاف و تبعیض را اینقدر واضح ندیده بودم.
از آن روزای تلخ خیلی گذشته ولی این روزها دوباره سرباز کرده است. حالا در شکل اینترنت پرو (چه اسم مسخرهای). تقریبا از دیماه بیکار شدهام. یعنی آن قسمت از کارم که اینترنتی بود را کامل از دست دادم. با مراکزی که کار میکردم دیگر نمیتوانم کار کنم. فقط به دلیل نبود اینترنت. حالا دوستانم به دلایل شغلیای که هیچ ربطی هم به اینترنت ندارد، دارند اینترنت پرو میگیرند. باز تبعیض. باز دری که روی همان پاشنه میچرخد.
سیامک | ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
در ایام بیاینترنتی در اپلیکیشن بله منتشر شد
❤7👍1💔1
شاخصهای امید به زندگیام بالاست. اگر جنابِ عزرائیل نخواهد برنامه روزانه خود را جابجا کند و تغییری اساسی در روالِ زندگی من پیش بیاورد، فکر میکنم که تا ۹۰ سالگی زندگی میکنم. بقیهاش اضافی است. اگر به آنجا رسید سر ۹۰ تمامش میکنم. اگر شد از روشهای قانونی، نشد از روشهای خودمانی و رایج.
ولی تا آنموقع خیلی مانده. حالا اینجایم. ۴۷. اگر از من بپرسی نیمه پر لیوان را میبینی یا نیمه خالی را میگویم برای چه کاری؟ اگر بخواهم لیوان را بگذارم در دکور حتماً همان یه ذره پر را هم خالی میکنم تا احیاناً آبی در دکور نریزد و خرابکاری به بار نیاورد. ولی اگر بخواهم قسمت پر لیوان را بخورم و زندگی کنم. حتی اگر یک قطره آب هم داخل لیوان باشد همان یک قطره را میبینم. الان که ظاهراً بیش از یک قطره هست. ولی باید قطره قطره لذت برد.
این جمله آخر هم از آن جملات شعاری است که همیشه روزهای تولد و اول سال و یا هر روز خاص دیگری میگوییم.
مرسی از پیام تشکر همه دوستانی که از دیشب تا حالا حضورشان را به من هدیه دادند. دم همگی گرم.
ولی تا آنموقع خیلی مانده. حالا اینجایم. ۴۷. اگر از من بپرسی نیمه پر لیوان را میبینی یا نیمه خالی را میگویم برای چه کاری؟ اگر بخواهم لیوان را بگذارم در دکور حتماً همان یه ذره پر را هم خالی میکنم تا احیاناً آبی در دکور نریزد و خرابکاری به بار نیاورد. ولی اگر بخواهم قسمت پر لیوان را بخورم و زندگی کنم. حتی اگر یک قطره آب هم داخل لیوان باشد همان یک قطره را میبینم. الان که ظاهراً بیش از یک قطره هست. ولی باید قطره قطره لذت برد.
این جمله آخر هم از آن جملات شعاری است که همیشه روزهای تولد و اول سال و یا هر روز خاص دیگری میگوییم.
مرسی از پیام تشکر همه دوستانی که از دیشب تا حالا حضورشان را به من هدیه دادند. دم همگی گرم.
❤10👍2
بعضی کارها را نه چون تنبلیم، بلکه چون چیزی درون ما هست که در برابرشان مقاومت میکند عقب میاندازیم!
گاهی آن کار برای ما فقط «یک کار» نیست. ممکن است همراه خودش این چیزها را داشته باشد:
- ترس از شکست
- ترس از قضاوت
- ترس از کامل نبودن
- یا حتی ترس از تغییر
برای همین عجیب نیست که با وجود برنامهریزی همیشگی و تصمیمگیریهای جدی، باز هم شروع نکنیم.
بیرونِ ما میگوید:
«فقط انجامش بده.»
اما درونِ ما میگوید:
«الان امن نیست. انجام نده»
و تا وقتی این بخشِ مقاومت کننده دیده نشود، اهمالکاری فقط تکرار میشود.
شما این روزها چه کاری را مدام عقب میاندازید؟
گروه بحث و تبادل نظر اعضای تماشای سکوت
ble.ir/join/4ZRABPRxxS
#اهمالکاری
✍️ _خودنویس | مهارت نوشتن برای رهایی از چرخه تعویق_ 🌱
گاهی آن کار برای ما فقط «یک کار» نیست. ممکن است همراه خودش این چیزها را داشته باشد:
- ترس از شکست
- ترس از قضاوت
- ترس از کامل نبودن
- یا حتی ترس از تغییر
برای همین عجیب نیست که با وجود برنامهریزی همیشگی و تصمیمگیریهای جدی، باز هم شروع نکنیم.
بیرونِ ما میگوید:
«فقط انجامش بده.»
اما درونِ ما میگوید:
«الان امن نیست. انجام نده»
و تا وقتی این بخشِ مقاومت کننده دیده نشود، اهمالکاری فقط تکرار میشود.
شما این روزها چه کاری را مدام عقب میاندازید؟
گروه بحث و تبادل نظر اعضای تماشای سکوت
ble.ir/join/4ZRABPRxxS
#اهمالکاری
✍️ _خودنویس | مهارت نوشتن برای رهایی از چرخه تعویق_ 🌱
👍3❤1
دعوت به یک محفلِ خصوصیِ سینمایی و تأمل 🎬✨
در اولین «مجلسِ تماشای سکوت و تصویر»، به تماشای فیلم درخشان، لطیف و نامزد اسکار «دختر آرام» (The Quiet Girl) مینشینیم.
این محفل، فراتر از یک اکران ساده، مجالی است برای مکث، گفتوگوی آگاهانه و نگاهی به لایههای پنهانِ وجود؛ همراه با پذیرایی چای و شیرینی در فضایی کوچک، خصوصی و صمیمی.
🗣 با حضور: سیامک تراکمهزاده - مدرس و تسهیلگر هنر و نوشتن و خلاقیت درونی با رویکرد بهوشیارانه
📌 به دلیل ماهیتِ خصوصیِ رویداد، ظرفیت بسیار محدود است.
برای دریافتِ اطلاعات بیشتر و رزرو صندلی، پیام دهید.
👍3🙏1
سلام خدمت دوستان. بعد از برنامه نمایش فیلم تعداد زیادی از دوستان سوال پرسیده بودند درباره شرایط نشست. اینجا کامل توضیح میدم تا اطلاعات کافی رو داشته باشید.
فعالیتهای من در سه دسته برگزار میشود.
که به صورت کارگاههای حضوری است. روزهای پنجشنبه ساعت ۹ صبح برگزار میشود. علاقمندان میتونن به صورت تک جلسهای هم در این کلاس شرکت کنند. در لینک زیر میتونید اطلاعات کامل دوره و هر آنچه که در کلاس میگذره را بخونید.
http://iamsiamak.ir/programs/inner-artist/
که کارگاههای نوشتن شفابخش است و به صورت آنلاین روزهای دوشنبه برگزار میشود. الان در حال ثبت نام برای دوره جدید هستیم که از هفته آینده شروع میشود. اطلاعات بیشتر درباره این کارگاهها را در لینک زیر بخوانید.
http://iamsiamak.ir/programs/self-writing/
دو هفته یک بار روزهای سهشنبه برگزار میگردد. در حال حاضر این برنامه در اصفهان خیابان محتشم کاشانی در مکانی خصوصی است. با توجه به استقبال دوستان احتمالاً مکان برنامه را عوض خواهیم کرد. اطلاع رسانی در کانال تلگرام و صفحه اینستاگرام انجام میشود.
آدرس تلگرام:
https://t.me/observing_the_silence
آدرس اینستاگرام:
instagram.com/i.am.siamak
وبسایت:
iamsiamak.ir
فعالیتهای من در سه دسته برگزار میشود.
هنرمند درون
که به صورت کارگاههای حضوری است. روزهای پنجشنبه ساعت ۹ صبح برگزار میشود. علاقمندان میتونن به صورت تک جلسهای هم در این کلاس شرکت کنند. در لینک زیر میتونید اطلاعات کامل دوره و هر آنچه که در کلاس میگذره را بخونید.
http://iamsiamak.ir/programs/inner-artist/
خودنویس
که کارگاههای نوشتن شفابخش است و به صورت آنلاین روزهای دوشنبه برگزار میشود. الان در حال ثبت نام برای دوره جدید هستیم که از هفته آینده شروع میشود. اطلاعات بیشتر درباره این کارگاهها را در لینک زیر بخوانید.
http://iamsiamak.ir/programs/self-writing/
نقد فیلم
دو هفته یک بار روزهای سهشنبه برگزار میگردد. در حال حاضر این برنامه در اصفهان خیابان محتشم کاشانی در مکانی خصوصی است. با توجه به استقبال دوستان احتمالاً مکان برنامه را عوض خواهیم کرد. اطلاع رسانی در کانال تلگرام و صفحه اینستاگرام انجام میشود.
آدرس تلگرام:
https://t.me/observing_the_silence
آدرس اینستاگرام:
instagram.com/i.am.siamak
وبسایت:
iamsiamak.ir
❤1🙏1
🎬 مجلسِ تماشای سکوت و تصویر
نشستهای سینما، تأمل و گفتوگو درباره جهان درون و بیرون
«برای دیدن، اندیشیدن و کشف خویشتن» ✨
این بار به تماشای اثر ستایششدهی جیم جارموش، Paterson (پترسون) مینشینیم.
در این نشست، ما به تماشای فیلمی مینشینیم که خودِ «ستایشِ مشاهدهگری» است. پترسون به ما میآموزد که چگونه در تکرارِ روزها، امرِ والا و شاعرانه را پیدا کنیم. در این گفتوگوی جمعی، به دنبال این هستیم که چگونه نگاهِ هنرمندانه میتواند ملال را به معنا تبدیل کند.
🎞 درباره فیلم:
داستان یک هفته از زندگی «پترسون»، راننده اتوبوسی در شهر پترسونِ نیوجرسی. او هر روز مسیری تکراری را طی میکند، به گفتوگوهای مسافران گوش میدهد و در دفترچهاش شعر مینویسد. فیلمی درباره عشق، هنر و شکوهِ لحظات معمولی...
(برنده جایزه انجمن منتقدان و نامزد نخل طلای کن ۲۰۱۶)
🗣 تسهیلگر و منتقد:
سیامک تراکمهزاده (مدرس و تسهیلگر هنر، نوشتن و خلاقیت درونی با رویکرد بهوشیارانه)
🔍 در این مجلس به چه میپردازیم؟
🔸 تحلیل روانشناختی مفهوم «خلاقیت در روزمرگی»
🔸 واکاوی ساختار تکرار و ریتم در زندگی و هنر
🔸 نسبت میان نوشتن (شعر) و تابآوری درونی
🔸 گفتوگوی تأملی درباره یافتنِ «صدای شخصی» در میان هیاهو
🗓 تاریخ: سهشنبه، ۲۳ تیر ۱۴۰۵
⏰ ساعت: ۵ عصر (۲ ساعت نمایش فیلم + ۲ ساعت تحلیل و گفتوگو)
📍 مکان: اصفهان، خیابان محتشم کاشانی (لوکیشن دقیق پس از ثبتنام ارسال میشود)
💳 بهای این تجربه: ۵۰۰,۰۰۰ تومان
⚠️ (ظرفیت به دلیل محدودیت فضا، بسیار محدود است)
📌 نحوه ثبتنام:
لطفاً مبلغ را به شماره کارت زیر واریز نموده و تصویر فیش را ارسال کنید تا رزرو شما قطعی شود:
💳 ۵۰۴۷-۰۶۱۱-۳۷۲۹-۴۴۳۱
(به نام مریم خسروی)
📞 هماهنگی بیشتر: ۰۹۱۳۷۱۶۲۸۹۳
❤2👍1