Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
The pain that doesn’t kill you only makes you quieter. 🖤
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
just pain
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
عزیزِ من، احساس نگرانی میکنم؛
برای تو، برای چیزهایی که در تاریکی خودشان را از تو دریغ کردهاند و دیگر سمت تو باز نخواهند گشت و برای تو چون تحمل صبر برای آن را نداری.
برای تو، برای چیزهایی که در تاریکی خودشان را از تو دریغ کردهاند و دیگر سمت تو باز نخواهند گشت و برای تو چون تحمل صبر برای آن را نداری.
Forwarded from 𝚶𝗋𝗈𝗇𝗂𝗑𝗂𝗌𝗆
دلم تنگ میشود؛
نه برای انسان هایی که زیر خروار ها خاک خوابیدهاند و نه برای کسانیکه، روزی آهسته و بیصدا ترکم کردهاند و حتی کسانیکه آهسته و بیصدا ترکشان کردهام یا با هر صدای بلندی.
دلم تنگ میشود، برای چیزی که بودهاید، برای شخصی که میتوانستید بمانید و برای انسانی که میتوانستید باشید. برای لحظاتی که از آن خود نبودهام و در جایی جز این جهان سِیر کردهام جایی مانندِ لا به لای آغوشی که از پر قو بود یا لا به لای بهشتِ خانهیِ خنده های صاحب آغوش.
نمیدانم، حتی شاید دلم تنگ میشود برای کسی که بودهام، کسی که ساخته بودم تابتواند به گونهای زندگی کند که از آن او باشی، اما نشد؛
حال میگویم، دلم تنگ نیست زیرا حتی نمیدانم با خود چه ها دارم و چه ها از آن دوره ها به ارمغان آوردهام.
تنها میدانم تنها چیزی که از آنِ اویِ من شد، تیکه های خورد قلبی بود که قدم هایش شمرده و آهسته نبودند و از لبهی تیغ میان جهنمی از گدازه ها پرتاب شد و تنها کسی که جمعشان کرد، مشتهای ساکت و بیصدایم بودند به همراهِ قطره هایی اشک که آتش گدازه را کم میکردند اما آتش تنها زیر خاکستر خفه شد.
و اکنون هرگاه میخواهد سرکشیای از خاکستر بکند خاکستر تیله های چشمانم را میسوزاند تا قطره های آبی را پس بگیرد که نتوانستند آن آتش را کامل خاموش کنند.
نه برای انسان هایی که زیر خروار ها خاک خوابیدهاند و نه برای کسانیکه، روزی آهسته و بیصدا ترکم کردهاند و حتی کسانیکه آهسته و بیصدا ترکشان کردهام یا با هر صدای بلندی.
دلم تنگ میشود، برای چیزی که بودهاید، برای شخصی که میتوانستید بمانید و برای انسانی که میتوانستید باشید. برای لحظاتی که از آن خود نبودهام و در جایی جز این جهان سِیر کردهام جایی مانندِ لا به لای آغوشی که از پر قو بود یا لا به لای بهشتِ خانهیِ خنده های صاحب آغوش.
نمیدانم، حتی شاید دلم تنگ میشود برای کسی که بودهام، کسی که ساخته بودم تابتواند به گونهای زندگی کند که از آن او باشی، اما نشد؛
حال میگویم، دلم تنگ نیست زیرا حتی نمیدانم با خود چه ها دارم و چه ها از آن دوره ها به ارمغان آوردهام.
تنها میدانم تنها چیزی که از آنِ اویِ من شد، تیکه های خورد قلبی بود که قدم هایش شمرده و آهسته نبودند و از لبهی تیغ میان جهنمی از گدازه ها پرتاب شد و تنها کسی که جمعشان کرد، مشتهای ساکت و بیصدایم بودند به همراهِ قطره هایی اشک که آتش گدازه را کم میکردند اما آتش تنها زیر خاکستر خفه شد.
و اکنون هرگاه میخواهد سرکشیای از خاکستر بکند خاکستر تیله های چشمانم را میسوزاند تا قطره های آبی را پس بگیرد که نتوانستند آن آتش را کامل خاموش کنند.