تا شِلک ِپَل و بُرگِ خَلت وس مِنِ کاشی
'شد قلب من و برکه ی کاشی متلاشی"
مِرزنگ ِ چَپِت جِمجُمن ِ بُرد وِ کوری !!!
"بیچاره دلم را که کشاندی به حواشی"
از هرکه کنُوم پُرس ِ کَوِت ایگه ندونُم
'تو ماه ِ فریبای ِ کدام ایل و قماشی؟ "
کِردُم هوس ِ بوسه ی اوُدار چه خَش بی
'من آدم و تو میوه ی ممنوعه نباشی "
اوقات ِ خوت ِ تهل نکُن،،، خنده نداره
"اندوه و غم و گریه ی یک شاعر ناشی"
خواسم ز خدایی که تون ِ کِرده دچارم
"سهم بغلم گر شده یک لحظه تو باشی"
ری برد ِ مزارِم بنویس ار که موُ مُردُم
"جز اشک ِ رخ و عطر ِ تنت هیچ نپاشی"
#یوسف_اسماعیلوندی
'شد قلب من و برکه ی کاشی متلاشی"
مِرزنگ ِ چَپِت جِمجُمن ِ بُرد وِ کوری !!!
"بیچاره دلم را که کشاندی به حواشی"
از هرکه کنُوم پُرس ِ کَوِت ایگه ندونُم
'تو ماه ِ فریبای ِ کدام ایل و قماشی؟ "
کِردُم هوس ِ بوسه ی اوُدار چه خَش بی
'من آدم و تو میوه ی ممنوعه نباشی "
اوقات ِ خوت ِ تهل نکُن،،، خنده نداره
"اندوه و غم و گریه ی یک شاعر ناشی"
خواسم ز خدایی که تون ِ کِرده دچارم
"سهم بغلم گر شده یک لحظه تو باشی"
ری برد ِ مزارِم بنویس ار که موُ مُردُم
"جز اشک ِ رخ و عطر ِ تنت هیچ نپاشی"
#یوسف_اسماعیلوندی
Audio
تا شِلک ِپَل و بُرگِ خَلت وس مِنِ کاشی
'شد قلب من و برکه ی کاشی متلاشی"
مِرزنگ ِ چَپِت جِمجُمن ِ بُرد وِ کوری !!!
"بیچاره دلم را که کشاندی به حواشی"
از هرکه کنُوم پُرس ِ کَوِت ایگه ندونُم
'تو ماه ِ فریبای ِ کدام ایل و قماشی؟ "
کِردُم هوس ِ بوسه ی اوُدار چه خَش بی
'من آدم و تو میوه ی ممنوعه نباشی "
اوقات ِ خوت ِ تهل نکُن،،، خنده نداره
"اندوه و غم و گریه ی یک شاعر ناشی"
خواسم ز خدایی که تون ِ کِرده دچارم
"سهم بغلم گر شده یک لحظه تو باشی"
ری برد ِ مزارِم بنویس ار که موُ مُردُم
"جز اشک ِ رخ و عطر ِ تنت هیچ نپاشی"
#یوسف_اسماعیلوندی
'شد قلب من و برکه ی کاشی متلاشی"
مِرزنگ ِ چَپِت جِمجُمن ِ بُرد وِ کوری !!!
"بیچاره دلم را که کشاندی به حواشی"
از هرکه کنُوم پُرس ِ کَوِت ایگه ندونُم
'تو ماه ِ فریبای ِ کدام ایل و قماشی؟ "
کِردُم هوس ِ بوسه ی اوُدار چه خَش بی
'من آدم و تو میوه ی ممنوعه نباشی "
اوقات ِ خوت ِ تهل نکُن،،، خنده نداره
"اندوه و غم و گریه ی یک شاعر ناشی"
خواسم ز خدایی که تون ِ کِرده دچارم
"سهم بغلم گر شده یک لحظه تو باشی"
ری برد ِ مزارِم بنویس ار که موُ مُردُم
"جز اشک ِ رخ و عطر ِ تنت هیچ نپاشی"
#یوسف_اسماعیلوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تفسیر شعر به این دلچسبی شنیده بودید؟
Audio
از غزل های تو تنها سهمِ من غم می شود
زیر بارِ آن همه غم شانه ام خم می شود
هیکلم میلرزد از پس لرزه های هر شبت
خانه ام ویران تر از ویرانه ی بم میشود
تا هوس کردم بنوشم،جامی از لعلِ لبت
جمله اعضایِ تنم آکنده از سم می شود
واژه واژه می سرایی در دلِ شب یک غزل
غنچه غنچه هرکدامش خیس شبنم میشود
تا تویی خورشیدِ کج رفتارِ رو به مغربم
اندک اندک سایه غم از سرم کم می شود
انتظارت می نشینم تا سحر سر می رسد
زخم های کهنه ام این گونه مرهم میشود
میزنم آتش به هیزم های خشکِ عاشقی
با طلوعت چای احساسِ دلم دم می شود
روی دفتر می چکد تا بغضم از نبضِ قلم
هر نسیمی میوزد،بیهوده سردم می شود
در کلاس ِ عاشقی این گونه استادم سرود
هرکه حرمت نشکند بی پرده محّرم می شود
#یوسف_اسماعیلوندی
زیر بارِ آن همه غم شانه ام خم می شود
هیکلم میلرزد از پس لرزه های هر شبت
خانه ام ویران تر از ویرانه ی بم میشود
تا هوس کردم بنوشم،جامی از لعلِ لبت
جمله اعضایِ تنم آکنده از سم می شود
واژه واژه می سرایی در دلِ شب یک غزل
غنچه غنچه هرکدامش خیس شبنم میشود
تا تویی خورشیدِ کج رفتارِ رو به مغربم
اندک اندک سایه غم از سرم کم می شود
انتظارت می نشینم تا سحر سر می رسد
زخم های کهنه ام این گونه مرهم میشود
میزنم آتش به هیزم های خشکِ عاشقی
با طلوعت چای احساسِ دلم دم می شود
روی دفتر می چکد تا بغضم از نبضِ قلم
هر نسیمی میوزد،بیهوده سردم می شود
در کلاس ِ عاشقی این گونه استادم سرود
هرکه حرمت نشکند بی پرده محّرم می شود
#یوسف_اسماعیلوندی
*تبريز* خيلى مؤدب با لباس شيك مجلسى روى صندلى نشسته بود.
*رشت* از راه رسيد، چترش را پشت در گذاشت و از همان قدم اوّل ...
«تى جان قربان، تی بلامیسر» گويان شروع كرد به احوالپرسى با حاضران.
*كرمانشاه* و *شيراز* زودتر از بقيه به مهمانى آمده بودند، يكى با تنبور و ديگرى با شرابش.
*كاشان* چند دقيقه قبلتر از راه رسيده بود و بوى عطرش زودتر از خودش توجّه همه را جلب كرده بود.
در آن گوشه آشپزخانه *نيشابور* در حال پركردن جامها بود.
*كرمان* در كنارش پستهها را توى ظرف مىريخت.
*ساوه* انارها را دانه مىكرد و *لاهيجان* هم چاى دارچين دم كرده بود.
بالاخره فضاى صفاى همه بايد جور مىشد.
*تهران* پرهيجان و تندتند با همه در حال گفتگو بود.
*بوشهر* اما داشت فقط براى دو سه نفر قصه مىگفت و *قزوين* قاهقاه به روايتش مىخنديد و *سمنان* مبهوت و عميق نگاهش مىكرد.
*سنندج* و *آبادان* تاس مىانداختند و *گرگان* منتظر بود با برنده نرد ببازد.
در اين لحظه، *اصفهان* به *كرمانشاه* گفت: «بزن جانم».
همه ساكت شدند.
*كرمانشاه* سازش را نواخت و *اصفهان* با چهچه دوبيتىهاى باباطاهر حالشان را ساخت.
*همدان* لبخند رضايت زد.
*يزد* آرام جلو رفت و يك ليوان آب جلوى *اصفهان* گذاشت تا گلويش را تر كند.
*مشهد* تشويق كرد و گفت «شبى خوش است بدين قصههایش دراز كنيد.»
شام پای *اهواز* بود و *چابهار*.
آنها ماهىهايى از هر دو درياى ديار جنوب براى اين ضيافت آماده كرده بودند.
ادويههاى غذا انگار كار خودشان را كردند و بعد از شام، *بندرعباس* صداى موسيقى را چنان بلند كرد كه به گوش *سرخس* و *ماكو* هم رسيد. نبض رقص در قلب و جان جمع به تيش افتاد؛
*خرم آباد* كِل كشيد، *تبريز* كتش را درآورد و آمد وسط. *قم* هم كتابى كه دستش بود را سر جايش گذاشت و از كتابخانه به سوى جمع آمد و دست *اردبيل* را گرفت تا با هم به صحنه بپيوندند.
شب تولد مهر بود! شب يلدا. كيك و شمع روى ميز بود.
به پيشنهاد *ايلام*، ياران همه با هم شمعها را فوت كردند.
*البرز* گفت حواستان هست كه حروف «ياران»، همان حروف «ايران» است!
*زنجان* مهربان نگاهش كرد، چاقو را برداشت و كيك را چنان برش داد تا به هر حرفى از اين الفبا تكههایى برسد و شيرين كنند آن شب را.
اما فال آن شب تار فرخنده نبود، طلسم شد انگار.
بامدادٍ فردا خورشيد نتابيد، مهر زاده نشد، و تاريخ به درد و خون زايمان ناتمام گرفتار شد.
حال مادر و فرزند هر چند هر دو زنده، اما ناكارند.
در آن سحرگاهِ بیخورشید، همه شهرها دور هم نشستند.
*تبریز* با نگاهی نگران، کراواتش را مرتب کرد و گفت:
«یاران! مهر را باید دوباره صدا زد. این دیار بینور نمیماند.»
*رشت* چترش را تکان داد و قطرههای خیال را از سرش پاشید:
«تى جان قربان! دلها اگر یکى شوند، خورشید هم برمیگردد.»
*اصفهان* با همان صدای گرم، ساز را برداشت و نواخت.
باباطاهر در کلامش پیچید و آسمان بهآرامی لرزید.
*مشهد* دعا خواند، *قم* آیه زمزمه کرد و *بوشهر* قصهای از دریا گفت که در آن خورشید، از دل موجها دوباره سر زد.
در این میان، *شیراز* جام شرابش را بالا برد و گفت:
«اگر امید نباشد، حتی انگور هم ترش میشود!
بیا تا به سلامتیِ نور بنوشیم!»
همه خندیدند، حتی *همدان* که همیشه آرام بود.
*خرمآباد* دوباره کل کشید و صدای شادیاش چون پتکی طلسم شب را شکست.
در همان لحظه، جرقهای از سمت *البرز* جست.
*گرگان* به آسمان اشاره کرد و گفت:
«ببینید! مهر دارد برمیگردد.»
و خورشید، خجالتی اما مصمم، پرده سیاه آسمان را کنار زد.
مادر *«ایران»* لبخند زد، فرزند مهر چشم گشود،
و همه یاران دست در دست هم
سرود *«ایران»* را با هزاران لهجه، یکصدا خواندند.
پاینده ایران 🌹💐🌹
نامت بلند ای وطن...
❤❤❤
*رشت* از راه رسيد، چترش را پشت در گذاشت و از همان قدم اوّل ...
«تى جان قربان، تی بلامیسر» گويان شروع كرد به احوالپرسى با حاضران.
*كرمانشاه* و *شيراز* زودتر از بقيه به مهمانى آمده بودند، يكى با تنبور و ديگرى با شرابش.
*كاشان* چند دقيقه قبلتر از راه رسيده بود و بوى عطرش زودتر از خودش توجّه همه را جلب كرده بود.
در آن گوشه آشپزخانه *نيشابور* در حال پركردن جامها بود.
*كرمان* در كنارش پستهها را توى ظرف مىريخت.
*ساوه* انارها را دانه مىكرد و *لاهيجان* هم چاى دارچين دم كرده بود.
بالاخره فضاى صفاى همه بايد جور مىشد.
*تهران* پرهيجان و تندتند با همه در حال گفتگو بود.
*بوشهر* اما داشت فقط براى دو سه نفر قصه مىگفت و *قزوين* قاهقاه به روايتش مىخنديد و *سمنان* مبهوت و عميق نگاهش مىكرد.
*سنندج* و *آبادان* تاس مىانداختند و *گرگان* منتظر بود با برنده نرد ببازد.
در اين لحظه، *اصفهان* به *كرمانشاه* گفت: «بزن جانم».
همه ساكت شدند.
*كرمانشاه* سازش را نواخت و *اصفهان* با چهچه دوبيتىهاى باباطاهر حالشان را ساخت.
*همدان* لبخند رضايت زد.
*يزد* آرام جلو رفت و يك ليوان آب جلوى *اصفهان* گذاشت تا گلويش را تر كند.
*مشهد* تشويق كرد و گفت «شبى خوش است بدين قصههایش دراز كنيد.»
شام پای *اهواز* بود و *چابهار*.
آنها ماهىهايى از هر دو درياى ديار جنوب براى اين ضيافت آماده كرده بودند.
ادويههاى غذا انگار كار خودشان را كردند و بعد از شام، *بندرعباس* صداى موسيقى را چنان بلند كرد كه به گوش *سرخس* و *ماكو* هم رسيد. نبض رقص در قلب و جان جمع به تيش افتاد؛
*خرم آباد* كِل كشيد، *تبريز* كتش را درآورد و آمد وسط. *قم* هم كتابى كه دستش بود را سر جايش گذاشت و از كتابخانه به سوى جمع آمد و دست *اردبيل* را گرفت تا با هم به صحنه بپيوندند.
شب تولد مهر بود! شب يلدا. كيك و شمع روى ميز بود.
به پيشنهاد *ايلام*، ياران همه با هم شمعها را فوت كردند.
*البرز* گفت حواستان هست كه حروف «ياران»، همان حروف «ايران» است!
*زنجان* مهربان نگاهش كرد، چاقو را برداشت و كيك را چنان برش داد تا به هر حرفى از اين الفبا تكههایى برسد و شيرين كنند آن شب را.
اما فال آن شب تار فرخنده نبود، طلسم شد انگار.
بامدادٍ فردا خورشيد نتابيد، مهر زاده نشد، و تاريخ به درد و خون زايمان ناتمام گرفتار شد.
حال مادر و فرزند هر چند هر دو زنده، اما ناكارند.
در آن سحرگاهِ بیخورشید، همه شهرها دور هم نشستند.
*تبریز* با نگاهی نگران، کراواتش را مرتب کرد و گفت:
«یاران! مهر را باید دوباره صدا زد. این دیار بینور نمیماند.»
*رشت* چترش را تکان داد و قطرههای خیال را از سرش پاشید:
«تى جان قربان! دلها اگر یکى شوند، خورشید هم برمیگردد.»
*اصفهان* با همان صدای گرم، ساز را برداشت و نواخت.
باباطاهر در کلامش پیچید و آسمان بهآرامی لرزید.
*مشهد* دعا خواند، *قم* آیه زمزمه کرد و *بوشهر* قصهای از دریا گفت که در آن خورشید، از دل موجها دوباره سر زد.
در این میان، *شیراز* جام شرابش را بالا برد و گفت:
«اگر امید نباشد، حتی انگور هم ترش میشود!
بیا تا به سلامتیِ نور بنوشیم!»
همه خندیدند، حتی *همدان* که همیشه آرام بود.
*خرمآباد* دوباره کل کشید و صدای شادیاش چون پتکی طلسم شب را شکست.
در همان لحظه، جرقهای از سمت *البرز* جست.
*گرگان* به آسمان اشاره کرد و گفت:
«ببینید! مهر دارد برمیگردد.»
و خورشید، خجالتی اما مصمم، پرده سیاه آسمان را کنار زد.
مادر *«ایران»* لبخند زد، فرزند مهر چشم گشود،
و همه یاران دست در دست هم
سرود *«ایران»* را با هزاران لهجه، یکصدا خواندند.
پاینده ایران 🌹💐🌹
نامت بلند ای وطن...
❤❤❤
ای چشم تو خمخانه ای از الکل رازی
بگذار که در محفل ِ آن چشم بمانم
با شوق ِ طلوع گل ِ مهتاب جمالت
شب را به بلندای ِ سپیده برسانم
در بزم نگاهت شده ام شاعر ِ بیدل
فرصت بده امشب غزلی تازه بخوانم
خط های تنم را به تنت وصل کن امشب
تا مّزه ی شیرین ِ لبت را بچشانم
مجنونِ تو کس نیست بغير از من ِ یاغی
نگذار کسی بو ببرد از جریانم
در مذهب ما چیدن گلبوسه حلال است
هرچند در آیین شما نیک ندانم
ای ماه ترینم که شده نام قشنگت
در بین همه قافیه ها ورد زبانم
ابروی تو خونریز تر از تیغ سکندر
چشمان تو برهم زده مقیاس زمانم
اشغال تو شد خاک لهستان ِ وجودم
خونریزی ِ چشمان ِ تو کرده نگرانم
پلکت شده بی رحم ترین ارتش نازی
وقت است به تیغت بسپارم شریانم
نبضم به تکاپوی نفس های تو افتاد
طالب شده ام دست ِ تو باشد ضربانم
در محکمه ی عشق که چشمان تو قاضی ست
تقدیم قدم های تو باشد دل و جانم
با کوک نگاه تو به رقص آمده شعرم
من شمس ترین شاعر مولای جهانم
اصلا به جهنم که بیفتم به جهنم
بی عشق، بهشت ابدی نیست مکانم
#یوسف_اسماعیلوندی
بگذار که در محفل ِ آن چشم بمانم
با شوق ِ طلوع گل ِ مهتاب جمالت
شب را به بلندای ِ سپیده برسانم
در بزم نگاهت شده ام شاعر ِ بیدل
فرصت بده امشب غزلی تازه بخوانم
خط های تنم را به تنت وصل کن امشب
تا مّزه ی شیرین ِ لبت را بچشانم
مجنونِ تو کس نیست بغير از من ِ یاغی
نگذار کسی بو ببرد از جریانم
در مذهب ما چیدن گلبوسه حلال است
هرچند در آیین شما نیک ندانم
ای ماه ترینم که شده نام قشنگت
در بین همه قافیه ها ورد زبانم
ابروی تو خونریز تر از تیغ سکندر
چشمان تو برهم زده مقیاس زمانم
اشغال تو شد خاک لهستان ِ وجودم
خونریزی ِ چشمان ِ تو کرده نگرانم
پلکت شده بی رحم ترین ارتش نازی
وقت است به تیغت بسپارم شریانم
نبضم به تکاپوی نفس های تو افتاد
طالب شده ام دست ِ تو باشد ضربانم
در محکمه ی عشق که چشمان تو قاضی ست
تقدیم قدم های تو باشد دل و جانم
با کوک نگاه تو به رقص آمده شعرم
من شمس ترین شاعر مولای جهانم
اصلا به جهنم که بیفتم به جهنم
بی عشق، بهشت ابدی نیست مکانم
#یوسف_اسماعیلوندی
تیر ِ بیرحمِ اجل بال و پرم را شکست
برنو و تاج و کلاه و سپرم را شکست
ترکش ِ تیر ِ بلا بر سر ِ من آوار شد!!!
مثل ِ بم چار ستون ِ کمرم را شکست
هجر جانسوز تو روزم به سیاهی کشاند
رفتنت حرمت ِ چشمان ِ ترم را شکست
بقض من بود که از نبضِ قلم نی چکید
ناگهان بال و پرم و دست و سرم را شکست
من کجا ، شعر کجا ، اشک امانم برید
هم غرور ِ غزل و هم هنرم را شکست
#یوسف_اسماعیلوندی
برنو و تاج و کلاه و سپرم را شکست
ترکش ِ تیر ِ بلا بر سر ِ من آوار شد!!!
مثل ِ بم چار ستون ِ کمرم را شکست
هجر جانسوز تو روزم به سیاهی کشاند
رفتنت حرمت ِ چشمان ِ ترم را شکست
بقض من بود که از نبضِ قلم نی چکید
ناگهان بال و پرم و دست و سرم را شکست
من کجا ، شعر کجا ، اشک امانم برید
هم غرور ِ غزل و هم هنرم را شکست
#یوسف_اسماعیلوندی
گفتی که بمان رفتم و اصرار نکردی
دیوانه ترم بودی و اقرار نکردی
از الکل چشمان تو هوشیار نبودم
دردم همه این است که هوشیار نکردی
ابروی ِ کج و خال لب و تیغ نگاهت
رحمی به من ِ عاشق ِبیمار نکردی
تو ماه غزل های منی حضرت لیلا
هر چند نظر بر من دلدار نکردی
شوریدگی ام هست رهین ِ شر و شورت
ممنون که مرا پیش کسی خار نکردی
عشقت شده چون زلزله افتاده به جانم
از من اثری هست.... که آوار نکردی؟
با نرگس خرمایی و با صورت بورت
دل را که تو بیهوده گرفتار نکردی
رفتم که ز محدوده ی عشقم تو نسوزی
هر چند تبی بهر ِ دل ِ یار نکردی
یاغی گری ات هست به اندازه ی چنگیز
*خوبی چه بدی داشت که یکبار نکردی*
#یوسف_اسماعیلوندی
دیوانه ترم بودی و اقرار نکردی
از الکل چشمان تو هوشیار نبودم
دردم همه این است که هوشیار نکردی
ابروی ِ کج و خال لب و تیغ نگاهت
رحمی به من ِ عاشق ِبیمار نکردی
تو ماه غزل های منی حضرت لیلا
هر چند نظر بر من دلدار نکردی
شوریدگی ام هست رهین ِ شر و شورت
ممنون که مرا پیش کسی خار نکردی
عشقت شده چون زلزله افتاده به جانم
از من اثری هست.... که آوار نکردی؟
با نرگس خرمایی و با صورت بورت
دل را که تو بیهوده گرفتار نکردی
رفتم که ز محدوده ی عشقم تو نسوزی
هر چند تبی بهر ِ دل ِ یار نکردی
یاغی گری ات هست به اندازه ی چنگیز
*خوبی چه بدی داشت که یکبار نکردی*
#یوسف_اسماعیلوندی
گفتی که بمان رفتم و اصرار نکردی
دیوانه ترم بودی و اقرار نکردی
از الکل چشمان تو هوشیار نبودم
دردم همه این است که هوشیار نکردی
ابروی ِ کج و خال لب و تیغ نگاهت
رحمی به من ِ عاشق ِبیمار نکردی
تو ماه غزل های منی حضرت لیلا
هر چند نظر بر من دلدار نکردی
شوریدگی ام هست رهین ِ شر و شورت
ممنون که مرا پیش کسی خار نکردی
عشقت شده چون زلزله افتاده به جانم
از من اثری هست.... که آوار نکردی؟
با نرگس خرمایی و با صورت بورت
دل را که تو بیهوده گرفتار نکردی
رفتم که ز محدوده ی عشقم تو نسوزی
هر چند تبی بهر ِدل ِ یار نکردی
یاغی گری ات هست به اندازه ی چنگیز
*خوبی چه بدی داشت که یکبار نکردی*
#یوسف_اسماعیلوندی
حاصل بداهه امشب در گروه گلشن شعرا
دکلمه بانو امیری
دیوانه ترم بودی و اقرار نکردی
از الکل چشمان تو هوشیار نبودم
دردم همه این است که هوشیار نکردی
ابروی ِ کج و خال لب و تیغ نگاهت
رحمی به من ِ عاشق ِبیمار نکردی
تو ماه غزل های منی حضرت لیلا
هر چند نظر بر من دلدار نکردی
شوریدگی ام هست رهین ِ شر و شورت
ممنون که مرا پیش کسی خار نکردی
عشقت شده چون زلزله افتاده به جانم
از من اثری هست.... که آوار نکردی؟
با نرگس خرمایی و با صورت بورت
دل را که تو بیهوده گرفتار نکردی
رفتم که ز محدوده ی عشقم تو نسوزی
هر چند تبی بهر ِدل ِ یار نکردی
یاغی گری ات هست به اندازه ی چنگیز
*خوبی چه بدی داشت که یکبار نکردی*
#یوسف_اسماعیلوندی
حاصل بداهه امشب در گروه گلشن شعرا
دکلمه بانو امیری
رفتی اما مثل کوهی استوارم بعد از این
خاطراتت را به دریا میسپارم بعد از این
می نشینم گوشه ای در خلوت آرام ِ خود
زخمهای خنجرت را می شمارم بعد از این
بيرق ِ دیوان ِ شعرم را به پایین می کِشم
روی ِ اشعار ِ ترم پا میگذارم بعد از این
قلب ِ من الماس بود و آهنش سنجیده ای
پیش چشم دیگران من بی عیارم بعد از این
بعد ِ عمری عاشقی آخر نفهمیدی مرا
شاعری شوریده حالم، شهریارم بعد از این
#یوسف_اسماعیلوندی
خاطراتت را به دریا میسپارم بعد از این
می نشینم گوشه ای در خلوت آرام ِ خود
زخمهای خنجرت را می شمارم بعد از این
بيرق ِ دیوان ِ شعرم را به پایین می کِشم
روی ِ اشعار ِ ترم پا میگذارم بعد از این
قلب ِ من الماس بود و آهنش سنجیده ای
پیش چشم دیگران من بی عیارم بعد از این
بعد ِ عمری عاشقی آخر نفهمیدی مرا
شاعری شوریده حالم، شهریارم بعد از این
#یوسف_اسماعیلوندی
از عزیزان هیچکس جویای احوالم نبود
لطفی از یاران ِ دیرین شامل ِحالم نبود
هر که آمد شخم زد قلب ِ مرا با نیَتی
غیر دل خون کردنم محصولی ِاقبالم نبود
فال حافظ تا گرفتم بغض امانم را برید
قدر ِ لبخندی سعادت در کف ِِ فالم نبود
حالُ روزم از چه میپرسی ز چرخ روزگار
هیچ سالی حال ِ من بد تر ز امسالم نبود
قلعه ای تاریخی ام جامانده از عهد عتیق
بخت ِ بد بین جغد هم در فکر ِ اشغالم نبود
#یوسف_اسماعیلوندی
لطفی از یاران ِ دیرین شامل ِحالم نبود
هر که آمد شخم زد قلب ِ مرا با نیَتی
غیر دل خون کردنم محصولی ِاقبالم نبود
فال حافظ تا گرفتم بغض امانم را برید
قدر ِ لبخندی سعادت در کف ِِ فالم نبود
حالُ روزم از چه میپرسی ز چرخ روزگار
هیچ سالی حال ِ من بد تر ز امسالم نبود
قلعه ای تاریخی ام جامانده از عهد عتیق
بخت ِ بد بین جغد هم در فکر ِ اشغالم نبود
#یوسف_اسماعیلوندی
عشق معجونی ز اشک ِ بیقرار ِ مادر است
رویش گل های عاشق افتخار مادر. است
تا که آهنگ قدمهایش به گوشم می رسد
چشم هایم تا ابد در انتظار ِ مادر است
گر شراب سرخ مهرویان نمی نوشد قلم
مست ِ بوی ِ نرگسی از لاله زار مادر است
در کنار ِ قهوه های ِ تلخ و اشعار ترم
آنچه میچسبد نشستن در کنار مادر است
از درون می سوزم و آهم نمی بینی رفیق
سوزم دل از خاطرات بیشمار ِ مادر است
می وزد از هر طرف بادی اگر بر خرمنی
رویش پُر برکتش از کشتزار مادر است
تا که در قید ِ حیاتی قدر مادر را بدان
ورنه تا پایان عمرش شرمسار مادر است
اشکِ شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد
پاتق ِ آرامشم تنها مزار مادر است
گر که در این آتش دوزخ گرفتارم چه باک
تا بهشت جاودان در انحصار مادر است
من کجا، شعر و غزلبازی کجا، باور کنید
آنچه را در چنته دارم یادگار مادر است
#یوسف_اسماعیلوندی
رویش گل های عاشق افتخار مادر. است
تا که آهنگ قدمهایش به گوشم می رسد
چشم هایم تا ابد در انتظار ِ مادر است
گر شراب سرخ مهرویان نمی نوشد قلم
مست ِ بوی ِ نرگسی از لاله زار مادر است
در کنار ِ قهوه های ِ تلخ و اشعار ترم
آنچه میچسبد نشستن در کنار مادر است
از درون می سوزم و آهم نمی بینی رفیق
سوزم دل از خاطرات بیشمار ِ مادر است
می وزد از هر طرف بادی اگر بر خرمنی
رویش پُر برکتش از کشتزار مادر است
تا که در قید ِ حیاتی قدر مادر را بدان
ورنه تا پایان عمرش شرمسار مادر است
اشکِ شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد
پاتق ِ آرامشم تنها مزار مادر است
گر که در این آتش دوزخ گرفتارم چه باک
تا بهشت جاودان در انحصار مادر است
من کجا، شعر و غزلبازی کجا، باور کنید
آنچه را در چنته دارم یادگار مادر است
#یوسف_اسماعیلوندی
روسری را پس نکش دلبر که کافر می شوم
پیش ِ من باشی خدا را نیز منکر می شوم
تو دلت یک پاره سنگ و من بلوری پُر تَرک
بی جهت درگیر ِ جنگ ِ نابرابر می شوم
کوهی از آتشفشان در من دهان وا کرده است
گرمی ات را حس کنم مجنون دیگر می شوم
گر مرا مهمان ِ چشمانت کنی با یک غزل
بی گمان سعدی ترین دوران کشور میشوم
تا برایم پر کنی جامی ز کندوی لبت
همنشین ساقی و مشروب و ساغر می شوم
در کلام ِ دلنشین ِ خود شفا داری مگر ؟
تا دهن وا می کنی، انگار بهتر می شوم
پاره کن پیراهنم را، این به کس مربوط نیست
قاضی پرونده با من..... شک نکن کر می شوم
گونه هایم شور و شعرم شور و دستم نیز شور
با لبانت صیقلم کن سنگ مرمر می شوم
پشت بامت را مهیا کن زواری خسته ام
من به شوق دیدنت دارم کبوتر می شوم
نیمه شب ، گر بگذری از کوچه ی دلتنگی ام
صبح ، بینا تر زیعقوب ِ پیمبر می شوم
#یوسف_اسماعیلوندی
حاصل بداهه امشب در گروه گلشن شعرا
پیش ِ من باشی خدا را نیز منکر می شوم
تو دلت یک پاره سنگ و من بلوری پُر تَرک
بی جهت درگیر ِ جنگ ِ نابرابر می شوم
کوهی از آتشفشان در من دهان وا کرده است
گرمی ات را حس کنم مجنون دیگر می شوم
گر مرا مهمان ِ چشمانت کنی با یک غزل
بی گمان سعدی ترین دوران کشور میشوم
تا برایم پر کنی جامی ز کندوی لبت
همنشین ساقی و مشروب و ساغر می شوم
در کلام ِ دلنشین ِ خود شفا داری مگر ؟
تا دهن وا می کنی، انگار بهتر می شوم
پاره کن پیراهنم را، این به کس مربوط نیست
قاضی پرونده با من..... شک نکن کر می شوم
گونه هایم شور و شعرم شور و دستم نیز شور
با لبانت صیقلم کن سنگ مرمر می شوم
پشت بامت را مهیا کن زواری خسته ام
من به شوق دیدنت دارم کبوتر می شوم
نیمه شب ، گر بگذری از کوچه ی دلتنگی ام
صبح ، بینا تر زیعقوب ِ پیمبر می شوم
#یوسف_اسماعیلوندی
حاصل بداهه امشب در گروه گلشن شعرا
با شعر و غزل به حرفتان می آرم
بر لعل ِ لبانتان شکر می کارم
دیدم که دلت چو سنگ خارا گفتم
این گونه مگر کمی اثر بگذارم
#یوسف_اسماعیلیوندی
بر لعل ِ لبانتان شکر می کارم
دیدم که دلت چو سنگ خارا گفتم
این گونه مگر کمی اثر بگذارم
#یوسف_اسماعیلیوندی
آرام نمی گیرد این قلب ِ ترک خورده
تاول زده باور کن از بسکه نمک خورده
از لطف ِ رفیقانم ، دکتر که جوابم کرد
لعنت به کسی بادا این گونه خرابم کرد
در حسرت دلتنگی دندان به جگر دارم
ای مرگ تقّلا کن، من قصد ِسفر دارم
محکوم ِ به مرگیم و بستی چمدانم را
از حرف پُرم اما......، بستید دهانم را
ای عشق پدر نامرد با من تو چه ها کردی
حالا که نیازت بود ، بدجور رها کردی
هر بوسه ز لبهایم تن پوش لبانت بود
گلچین غزل هایم دمنوش دهانت بود
این شاعر درمانده از چشم تو گر افتاد
عمری که حرامت کرد ای عشق حلالت باد
#یوسف_اسماعیلوندی
تاول زده باور کن از بسکه نمک خورده
از لطف ِ رفیقانم ، دکتر که جوابم کرد
لعنت به کسی بادا این گونه خرابم کرد
در حسرت دلتنگی دندان به جگر دارم
ای مرگ تقّلا کن، من قصد ِسفر دارم
محکوم ِ به مرگیم و بستی چمدانم را
از حرف پُرم اما......، بستید دهانم را
ای عشق پدر نامرد با من تو چه ها کردی
حالا که نیازت بود ، بدجور رها کردی
هر بوسه ز لبهایم تن پوش لبانت بود
گلچین غزل هایم دمنوش دهانت بود
این شاعر درمانده از چشم تو گر افتاد
عمری که حرامت کرد ای عشق حلالت باد
#یوسف_اسماعیلوندی
یکی کارش همه آه و فغان است
یکی سرمایه اش تا بیکران است
میان ِ مردم و ملّت به کرار
تفاوت از زمین تا آسمان است
یکی در سفره اش مرغ و مصما
یکی در آرزو یک لقمه نان است
زنی تن را به تن ها می فروشد
حریمش پاتق ِ نامحرمان است
یکی اصلا نمی پرسد که این زن
چرا در خلوتش با این و آن است
به هر شکلی براندازش کنم من
حکایت های سلطان و شبان است
یکی با ریش و تسبیح و مناجات
نشسته منتظر صاحب زمان است
یکی حج رفته مهمانِ خدا شد
وتنها مقصدش نام و نشان است
یکی یاسر ،یکی عمار، یکی حُر
یکی دیگر امیرِ مؤمنان است
یکی فتوا دهد آواز ممنوع...
یکی مأمورِ بر حجبِ زنان است
یکی قانع کند ما را بگوید
کجا این شیوهٔ پیغمبران است
کجایِ کارِ ما لنگیده یاران
کجا در شأنِ ما ایرانیان است؟
#یوسف_اسماعیلوندی
یکی سرمایه اش تا بیکران است
میان ِ مردم و ملّت به کرار
تفاوت از زمین تا آسمان است
یکی در سفره اش مرغ و مصما
یکی در آرزو یک لقمه نان است
زنی تن را به تن ها می فروشد
حریمش پاتق ِ نامحرمان است
یکی اصلا نمی پرسد که این زن
چرا در خلوتش با این و آن است
به هر شکلی براندازش کنم من
حکایت های سلطان و شبان است
یکی با ریش و تسبیح و مناجات
نشسته منتظر صاحب زمان است
یکی حج رفته مهمانِ خدا شد
وتنها مقصدش نام و نشان است
یکی یاسر ،یکی عمار، یکی حُر
یکی دیگر امیرِ مؤمنان است
یکی فتوا دهد آواز ممنوع...
یکی مأمورِ بر حجبِ زنان است
یکی قانع کند ما را بگوید
کجا این شیوهٔ پیغمبران است
کجایِ کارِ ما لنگیده یاران
کجا در شأنِ ما ایرانیان است؟
#یوسف_اسماعیلوندی
نگاه آتشین ش از سر خشم
مرا از زندگانی سیر می کرد
خم ِ ابروی ِ «کافر کیش ِ »دلبر
سخن از تیغه ی شمشیرمی کرد
پریشان کرده گیسو داده برباد
زمین را با زمان درگیر می کرد
#یوسف_اسماعیلوندی
مرا از زندگانی سیر می کرد
خم ِ ابروی ِ «کافر کیش ِ »دلبر
سخن از تیغه ی شمشیرمی کرد
پریشان کرده گیسو داده برباد
زمین را با زمان درگیر می کرد
#یوسف_اسماعیلوندی