شوریار
116 subscribers
52 photos
39 videos
45 files
26 links
غم که از حد بگذرد دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری می کند
Download Telegram
روسری را پس نکش دلبر که کافر می شوم
پیش ِ من باشی خدا را نیز منکر می شوم

تو دلت یک پاره سنگ و من بلوری پُر تَرک
بی جهت درگیر ِ جنگ ِ نابرابر می شوم

کوهی از آتشفشان در من دهان وا کرده است
گرمی ات را حس کنم مجنون دیگر می شوم

گر مرا مهمان ِ چشمانت کنی با یک غزل
بی گمان سعدی ترین دوران کشور می‌شوم

تا برایم پر کنی جامی ز کندوی لبت
همنشین ساقی و مشروب و ساغر می شوم

در کلام ِ دلنشین ِ خود شفا داری مگر ؟
تا دهن وا می کنی، انگار بهتر می شوم

پاره کن پیراهنم را، این به کس مربوط نیست
قاضی پرونده با من..... شک نکن کر می شوم

گونه هایم شور و شعرم شور و دستم نیز شور
با لبانت صیقلم کن سنگ مرمر می شوم

پشت بامت را مهیا کن زواری خسته ام
من به شوق دیدنت دارم کبوتر می شوم

نیمه شب ، گر بگذری از کوچه ی دلتنگی ام
صبح ، بینا تر زیعقوب ِ پیمبر می شوم

#یوسف_اسماعیلوندی

حاصل بداهه امشب در گروه گلشن شعرا
با شعر و غزل به حرفتان می آرم
بر لعل ِ لبانتان شکر می کارم
دیدم که دلت چو سنگ خارا گفتم
این گونه مگر کمی اثر بگذارم

#یوسف_اسماعیلیوندی
آرام نمی گیرد این قلب ِ ترک خورده
تاول زده باور کن از بسکه نمک خورده

از لطف ِ رفیقانم ، دکتر که جوابم کرد
لعنت به کسی بادا این گونه خرابم کرد

در حسرت دلتنگی دندان به جگر دارم
ای مرگ تقّلا کن، من قصد ِسفر دارم

محکوم ِ به مرگیم و بستی چمدانم را
از حرف پُرم اما......، بستید دهانم را

ای عشق پدر نامرد با من تو چه ها کردی
حالا که نیازت بود ، بدجور رها کردی

هر بوسه ز لبهایم تن پوش لبانت بود
گلچین غزل هایم دمنوش دهانت بود

این شاعر درمانده از چشم تو گر افتاد
عمری که حرامت کرد ای عشق حلالت باد

#یوسف_اسماعیلوندی
یکی کارش همه آه و فغان است
یکی سرمایه اش تا بیکران است

میان ِ مردم و ملّت به کرار
تفاوت از زمین تا آسمان است

یکی در سفره اش مرغ و مصما
یکی در آرزو یک لقمه نان است

زنی تن را به تن ها می فروشد
حریمش پاتق ِ نامحرمان است

یکی اصلا نمی پرسد که این زن
چرا در خلوتش با این و آن است

به هر شکلی براندازش کنم من
حکایت های سلطان و شبان است

یکی با ریش و تسبیح و  مناجات
نشسته منتظر صاحب زمان است

یکی حج  رفته  مهمانِ خدا شد
وتنها مقصدش نام و نشان است

یکی یاسر ،یکی عمار، یکی حُر
یکی  دیگر امیرِ مؤمنان است

یکی  فتوا  دهد آواز  ممنوع...
یکی مأمورِ بر حجبِ زنان است

یکی  قانع  کند  ما را  بگوید
کجا این شیوهٔ پیغمبران است

کجایِ  کارِ  ما لنگیده  یاران
کجا در شأنِ ما ایرانیان است؟

#یوسف_اسماعیلوندی
نگاه آتشین ش از سر خشم
مرا از زندگانی سیر می کرد


خم ِ ابروی ِ «کافر کیش ِ »دلبر
سخن از تیغه ی شمشیرمی کرد

پریشان کرده گیسو داده برباد
زمین را با زمان درگیر می کرد

#یوسف_اسماعیلوندی
کچایی دختر ِ ابرو کمان ِ سبز و رویایی؟
کم آوردم بدون تو پس از عمری شکیبایی

کمر باریک و مو تاریک و لب ماژیک و تن آنتیک
هزاران کشته می بینی به هرجا دیده بگشایی

غزل یکریز میریزد از اندام ِ ِ پری وارت
تلاطم میکنی دل را به هر غمزه که می آیی

چه اقیانوس آرامی فرو خفته به چشمانت
خدایی ،ناخدایی، یا پری روهای دریایی؟

بیا امشب کمی با من مدارا کن... ،فقط امشب
نجاتم ده از این پس کوچه های سرد ِ تنهایی

بیا ای شاعر ِ خوش ذوق و نیک اندیش کافر دل
که دارد می کُشد ما را غم ِ دور از زلیخایی

به روی قبر من با خط نستعلیق بنویسید
شهید عرصه ی عشق تو بود آن مرد شیدایی

#یوسف_اسماعیلوندی

حاصل بداهه امشب در گروه گلشن شعرا
هیچکس در سینه اش زخمی ز معشوقه نداشت

در میان ِ باغ گل ها گر خَس ِ و خاری نبود

#یوسف_اسماعیلوندی
گنبد ِ هفت آسمانت زیر و رو گردد فلک

وه چه میشد گر در اقیلمت ستمکاری نبود

#یوسف_اسماعیلوندی
شيطنت ها می کنی در عالم رویای عشق

جز هوس رانی تو را در این جهان کاری نبود؟

#یوسف_اسماعیلوندی
دلبری ی ِ نامنظم را کجا آموختی؟

در دلت گر کینه ی چنگیز تاتاری نبود

#یوسف_اسماعیلوندی
رفتی و کارم بغیر از گریه و زاری نبود

دلریای کینه توز این رسم ِ دلداری نبود

رفتی و بعد از تو در اقیلم چشمم سیل شد

رود کارون مثلِ چشمم چشمه اش جاری نبود

زخم بدخیمی که بر روی دلم انداختی

زهر نیشت در دُم هیچ عقرب و ماری نبود

تلخی ی ِبسیار خوردم من ز چرخ روزگار

تلخی یِ طعم ِتنت در قهوه قاجاری نبود

هم تو میدانی و هم من مستی ِلعل لبت

در شراب ِ ناب ِ تاکستان ِخوانساری نبود

عقل را از سر ربودی، قلب را از سینه ام

در مذاهب هرچه گشتم عشقسالاری نبود

مینویسم نامه ای روزی از اینجا میروم

تا بدانی غير ِ تو دیگر مرا یاری نبود

#یوسف_اسماعیلوندی
گر نمیزد پشت ِ پا بر تاج خود بانوی مصر

یوسف ِ کنعانیان را کس خریداری نبود

#یوسف_اسماعیلوندی
موسی و شبان - لری
موسی و شبان
چه شب هایی که از دست تو رنجیدم خبر داری
وفا کردم ،جفا کردی و بخشیدم خبر داری

بیابان در بیان بس دویدم در پی ِ عشقت
شدم چون بیدِ مجنون بسکه لرزیدم خبر داری

چه کردی با دل دیونه ام با خدعه ی چشمت
که غمگینانه از پیش ِ تو کوچیدم خبر دارب

نیآوردی به دست آخر دل دیوانه ی ما را
چو پروانه به دورت هر جه جرخیدم خبر داری

سمرقتد و بخارا پیش چشمانم نمی ارزد
به آن بغض گلوگیری که بلعیدم خبر داری

#یوسف_اسماعیلوندی
تا چند ، پر ِ خیال ِ خود باز کنم
تا کی سخن از گذشته ها ساز کنم
یک عمر کسی درِ حقیقت نگشود
بگذار که خود پنجره را باز کنم

#یوسف_اسماعیلوندی
آنکس که تو را رنج دهد دشمن ِ توست
این دشمن ِ دیرنه ی ِ تو در تن ِ توست
این نکته دوباره گفتنش لازم نیست
کاهی که رود به چشمت از خرمن توست

#یوسف_اسماعیلوندی
ما در طلب دانه به دام افتادیم
یک حرف نگفته از کلام افتادیم
نایافته راه ِ معرفت گم گشتیم
از عزت و ، اعتبار و نام تفتادیم

#یوسف_اسماعیلوندی
شرجی تو را شوشتر و اهواز ندارد
اشعار تو را حافظ شیراز ندارد
آهوصفتی کبک دری خوش خط و خالی
آواز ِ تو را بلبل ِ تاراز ندارد

#یوسف_اسماعیلوندی
یک روز نیآمد که شکایت نکنیم

از درد وغم و غصه حکایت نکنیم

یک بار نشد یاد بگیریم.... رفیق

در کار کسی نیز دخالت نکنیم

#یوسف_اسماعیلوندی
استقبال از حافظ

باز می گردیم ما،روزی به ایران غم مخور
مه نماند پشت ابر تیره پنهان غم مخور
مشکل دل هایمان می گردد آسان غم مخور
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور


ای شکسته بال ،بالت به شود دل بد مکن
آسمانی پاک بعد از مه شود دل بد مکن
مرغ رنجور دلت فربه شود دل بد مکن
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وين سر شوریده بازآید به سامان غم مخور


چشم نرگس باز می گردد به دیدار سمن
لاله های سرخ می بوسند روی یاسمن
باده می رقصد به لرزش های برگ نارون
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل بر سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور


گردش پرگار دنیا گر به کام ما نگشت
آسیاب عمر بر وفق مراد ما نگشت
چرخ پیروزی اگر با اتحاد ما نگشت
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت
دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور


بی خبر هستیم ما از دفتر دربار غیب
ما نمی دانیم حرفی بیشتر از کار غیب
نیست در دست من و تو لوحة ی اخبار غیب
هان مشو نومید چون واقف نه ای ز اسرار غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور


گفتمش،استاد راز زندگی ؟فرمود، دم
آهی از دل بر کشید و با تأثر گفت ،کم
گفت اما عشق را تجدید کن هر صبحدم
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سر زنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور


در گذرگاه طلب هرگز نگردی نا امید
هان مشو مغرور اگر گوش دلت صوتی شنید
یا مشو مایوس اگر چشمت جمالش را ندید
گرچه منزل بس خطرناک‌ است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست که آنرا نیست پایان غم مخور

#یوسف_اسماعیلوندی