ماه شب ِ تار ِ من، محًرم اسرار ِ من
عاقبتِ کارِ من ،نیست به جز انتظار
خون دلی تا بکی؟ من که بریدم ز پی
بسکه دویدم پی ات این همه سال آزگار
رفت و دگر بر نگشت، فصل زمستان گذشت
بی خبر از روزگار ، آمده فصل بهار
هر که مرا بی تو دید ، اشک امانش برید
جمله به حال دلم، گریه کنان زار زار
گریه افاده نکرد ،، غم مرا در نورد
دوست ندیدم یکی لشکر دشمن هزار
بداهه تقدیمی
#یوسف_اسماعیلوندی
عاقبتِ کارِ من ،نیست به جز انتظار
خون دلی تا بکی؟ من که بریدم ز پی
بسکه دویدم پی ات این همه سال آزگار
رفت و دگر بر نگشت، فصل زمستان گذشت
بی خبر از روزگار ، آمده فصل بهار
هر که مرا بی تو دید ، اشک امانش برید
جمله به حال دلم، گریه کنان زار زار
گریه افاده نکرد ،، غم مرا در نورد
دوست ندیدم یکی لشکر دشمن هزار
بداهه تقدیمی
#یوسف_اسماعیلوندی
ما ایل ِ غيرت مرده ی شهریم
قدر ِ عزیزان را نمی دانیم
تجدید پیمان کرده ایم اما
آیین ِ پیمان را نمی دانیم
در چشمه ی غيرت تلنباریم
ماهی ترین آب گل آلودیم
راهی به دریا نیست باور کن
این راه را بیهوده پیمودیم
آن شب بزرگی با درایت گفت
تکلیفمان اکسیر وحدت بود
از برکت ِ خیل ِ نفوذی ها
افکارمان درگیر وحشت بود
ترميم جایز نیست در بنیان
وقتی ستون خانه پوسیده ست
تا کرم جا خوش کرده در ریشه
احیای هیزم پوچ و بیهوده ست
تو هر چه میخواهی به ما بد کن
اصلا بیا با هم در آویزیم
ما از تبار ِ رئیسعلی هستیم
خون ِ برادر را نمی ریزیم
چون استخوانِ مانده در زخمیم
دشمن به خوبی اینو فهمیده
بر طبل ِ بیداری بزن با من
وقتی که او خواب ِ بدی دیده
از برکت خیل ِ نفوذی ها
سی سال در حسرت بسر بردیم
شهری به ما پیوسته می خندید
از "رو" که نه ، ایکاش میمُردیم
ما پا به پایت تا سحر ماندیم
خواهی تلافی یا...خرابش کن
عمری از این بابت.... بدهکاری
هرجور میخواهی حسابش کن
#یوسف_اسماعیلوندی
قدر ِ عزیزان را نمی دانیم
تجدید پیمان کرده ایم اما
آیین ِ پیمان را نمی دانیم
در چشمه ی غيرت تلنباریم
ماهی ترین آب گل آلودیم
راهی به دریا نیست باور کن
این راه را بیهوده پیمودیم
آن شب بزرگی با درایت گفت
تکلیفمان اکسیر وحدت بود
از برکت ِ خیل ِ نفوذی ها
افکارمان درگیر وحشت بود
ترميم جایز نیست در بنیان
وقتی ستون خانه پوسیده ست
تا کرم جا خوش کرده در ریشه
احیای هیزم پوچ و بیهوده ست
تو هر چه میخواهی به ما بد کن
اصلا بیا با هم در آویزیم
ما از تبار ِ رئیسعلی هستیم
خون ِ برادر را نمی ریزیم
چون استخوانِ مانده در زخمیم
دشمن به خوبی اینو فهمیده
بر طبل ِ بیداری بزن با من
وقتی که او خواب ِ بدی دیده
از برکت خیل ِ نفوذی ها
سی سال در حسرت بسر بردیم
شهری به ما پیوسته می خندید
از "رو" که نه ، ایکاش میمُردیم
ما پا به پایت تا سحر ماندیم
خواهی تلافی یا...خرابش کن
عمری از این بابت.... بدهکاری
هرجور میخواهی حسابش کن
#یوسف_اسماعیلوندی
"او بچه تهران بود و من هم أهل شهرستان
من ساده اما..... او کمی تا قسمتی شیطان"
او سر خوش از عطر بلک اُرکید و گیتارش
من بوی آویش پس از هر بارش ِ باران
سرگرم سیزده ِ خودم بودم که با نرمی!!!!
پرسید،، انگاری بدت می آید از مهمان!
با خود کلنجار رفتم و در زیر لب گفتم
حیف است بی پاسخ بماند، این بت فتان
تن لرزه یک " سو " سوی دیگر شرمساری
پِت پِت کنان در پاسخش گفتم نه به قرآن
آرام شد وقتی جواب ِ " مثبتش " دادم
با لهجه ی تهرانیش خندید و گفت ای جان
می گفت و لبهایش تکان می خورد..اما من
غرق ِ خیالات ، از درون درگیر یک طوفان
دستش که در دستم نهاد یخ از تنم وا شد
حس کرد یک لحظه تنم ، شرجی ِ خوزستان
عاشق شدم با یک نگاه و دادم از کف دل
لعنت به من ،نفرین به شیطان،اُف به این چشمان
بین ِ دو راهی گیر افتادم ، عجب وضعی
گفتم عروسم می شوی در صورت ِ امکان؟
رفت و ندیدم دیگر او را و چهل سال است
میدان به میدان میرم تنها و سرگردان
اصلا نفهمیدم چه شد رفتم به دنبالش
من ماندم و او رد شد آخر از خط پیان
تلخ است و پُر درد است و باور کردنش بدتر
این خاطره از سیزدهم تقدیمتان یاران
#یوسف_اسماعیلوندی
من ساده اما..... او کمی تا قسمتی شیطان"
او سر خوش از عطر بلک اُرکید و گیتارش
من بوی آویش پس از هر بارش ِ باران
سرگرم سیزده ِ خودم بودم که با نرمی!!!!
پرسید،، انگاری بدت می آید از مهمان!
با خود کلنجار رفتم و در زیر لب گفتم
حیف است بی پاسخ بماند، این بت فتان
تن لرزه یک " سو " سوی دیگر شرمساری
پِت پِت کنان در پاسخش گفتم نه به قرآن
آرام شد وقتی جواب ِ " مثبتش " دادم
با لهجه ی تهرانیش خندید و گفت ای جان
می گفت و لبهایش تکان می خورد..اما من
غرق ِ خیالات ، از درون درگیر یک طوفان
دستش که در دستم نهاد یخ از تنم وا شد
حس کرد یک لحظه تنم ، شرجی ِ خوزستان
عاشق شدم با یک نگاه و دادم از کف دل
لعنت به من ،نفرین به شیطان،اُف به این چشمان
بین ِ دو راهی گیر افتادم ، عجب وضعی
گفتم عروسم می شوی در صورت ِ امکان؟
رفت و ندیدم دیگر او را و چهل سال است
میدان به میدان میرم تنها و سرگردان
اصلا نفهمیدم چه شد رفتم به دنبالش
من ماندم و او رد شد آخر از خط پیان
تلخ است و پُر درد است و باور کردنش بدتر
این خاطره از سیزدهم تقدیمتان یاران
#یوسف_اسماعیلوندی
لب فریبا گونه زیبا چشم و ابرو دیدنی
ماه شرمش میشود وقتی که غوغا میکنی
گاه گاهی گر حسودی میکنم عیبم مکن
کودک ِ نوپای ِ عشقم از چه دعوا میکنی؟
ای امان از گردش چشمان آتش پاره ات
دل به یغما برده ای از بسکه نجوا میکنی
حکم دل کردی همه دل زیر ِ پایت ریختند
مانده ام چه با دل ِ دیوانه ی ما میکنی
خواب دیدم در هوای گرگُ میش ِ عاشقی
حکم اعدام ِ مرا با خنده امضا می کنی
تا که فهمیدی نظر دارم فراموشت کنم
با دو صد رندی خودت را در دلم جا میکنی
گر بنا داری شبی ترکم کنی من حاضرم
در شگفتم از چه رو این پا و آن پا می کنی
#یوسف_اسماعیلوندی
حاصل بداهه مشب در گروه گلشن شعرا
ماه شرمش میشود وقتی که غوغا میکنی
گاه گاهی گر حسودی میکنم عیبم مکن
کودک ِ نوپای ِ عشقم از چه دعوا میکنی؟
ای امان از گردش چشمان آتش پاره ات
دل به یغما برده ای از بسکه نجوا میکنی
حکم دل کردی همه دل زیر ِ پایت ریختند
مانده ام چه با دل ِ دیوانه ی ما میکنی
خواب دیدم در هوای گرگُ میش ِ عاشقی
حکم اعدام ِ مرا با خنده امضا می کنی
تا که فهمیدی نظر دارم فراموشت کنم
با دو صد رندی خودت را در دلم جا میکنی
گر بنا داری شبی ترکم کنی من حاضرم
در شگفتم از چه رو این پا و آن پا می کنی
#یوسف_اسماعیلوندی
حاصل بداهه مشب در گروه گلشن شعرا
بُمبی به نام ِ انقلاب افتاد
مرغ سعادت روی دوشم مُرد
من کوزهی بختِ خودم دیدم
با ترکشش وقتی ترک میخورد
من نوجوان بودم نفهمیدم
این فاجعه تاوان سختی داشت
وقتی که فهمیدم تناور شد
میدان مینی پیش ِ پایم کاشت
آهنگران تحریکمان می کرد
دل با نوای ِ کاروانش رفت
ایکاش می دیدی چه مردانی
با لشکرِ صاحب زمانش رفت
بهر ِ نبردی بی امان رفیتم
آماده و پیر و جوان رفتیم
سرنیزه ها را بر کمر بستیم
از آبادان ، از دهلران رفتیم
یک عده ای تا بیکران رفتند
یک عده با زخم نهان رفتند
یک عده چون زهِ از کمان رفتند
یک عده بی نام و نشان رفتند
لب تشنگان ِ کربلا بودیم
خونخواهِ مردان خدا بودیم
باعشق هفتاد و دو تن رفتیم
دیوانه ی آل ِ عبا بودیم
عشق ِ همه یاران شهادت بود
مردانه جنگیدن سعادت بود
تا پای جان ماندن رشادت بود
در خاکُ خون خفتن عبادت بود
اما ورق برگشت و حاجی باخت
آوار ِ بم شد هر چه را او ساخت
بازنده ی دست ِ نفوذی شد
دشمن خودی بود و کسی نشناخت
این انقلابی های تقلیدی
مُشتی ارازل های تبعیدی
میراث مان را شب درو کردند
ممد نبودی تا که میدیدی
نسل من از نسل سیاوش بود
تفریح ِ من میدان ِ آتش بود
آیین من آیین ِ آرش بود
صبحانه تنها تیر و ترکش بود
این انقلاب از خون شناور شد
سنگر به سنگر لاله پر پر شد
آری هزاران نخل بی سر شد
تا مام من امروزه مادر شد
#یوسف_اسماعیلوندی
مرغ سعادت روی دوشم مُرد
من کوزهی بختِ خودم دیدم
با ترکشش وقتی ترک میخورد
من نوجوان بودم نفهمیدم
این فاجعه تاوان سختی داشت
وقتی که فهمیدم تناور شد
میدان مینی پیش ِ پایم کاشت
آهنگران تحریکمان می کرد
دل با نوای ِ کاروانش رفت
ایکاش می دیدی چه مردانی
با لشکرِ صاحب زمانش رفت
بهر ِ نبردی بی امان رفیتم
آماده و پیر و جوان رفتیم
سرنیزه ها را بر کمر بستیم
از آبادان ، از دهلران رفتیم
یک عده ای تا بیکران رفتند
یک عده با زخم نهان رفتند
یک عده چون زهِ از کمان رفتند
یک عده بی نام و نشان رفتند
لب تشنگان ِ کربلا بودیم
خونخواهِ مردان خدا بودیم
باعشق هفتاد و دو تن رفتیم
دیوانه ی آل ِ عبا بودیم
عشق ِ همه یاران شهادت بود
مردانه جنگیدن سعادت بود
تا پای جان ماندن رشادت بود
در خاکُ خون خفتن عبادت بود
اما ورق برگشت و حاجی باخت
آوار ِ بم شد هر چه را او ساخت
بازنده ی دست ِ نفوذی شد
دشمن خودی بود و کسی نشناخت
این انقلابی های تقلیدی
مُشتی ارازل های تبعیدی
میراث مان را شب درو کردند
ممد نبودی تا که میدیدی
نسل من از نسل سیاوش بود
تفریح ِ من میدان ِ آتش بود
آیین من آیین ِ آرش بود
صبحانه تنها تیر و ترکش بود
این انقلاب از خون شناور شد
سنگر به سنگر لاله پر پر شد
آری هزاران نخل بی سر شد
تا مام من امروزه مادر شد
#یوسف_اسماعیلوندی
در میان ما کسی شور و شرر دارد هنوز ؟
در کُنام ِ عاشقان شیری جگر دارد هنوز ؟
من که دل تنگش شدم در محضر اقلیم عشق
از دلم آن سنگ دل ، آیا خبر دارد هنوز ؟
حال و روزم را چه می پرسی زچرخِ روزگار
حال یک دلخسته پرسیدن مگر دارد هنوز
سیب ِ سرخ ِ عاشقی بر کاممان کردی حرام
بید ِ مجنون پیشه ات آیا ثمر دارد هنوز
سرنوشتم گر چه سمت ِ میگساری برده ای
بودنت چون خوشه ی انگور اثر دارد هنوز؟
خاطراتت کی برد شوق ِ تپیدن از دلم
خاطرم با خاطرت میل ِ سفر دارد هنوز
بی رخ ِ ماه ِ تو خورشید جهان افروز من
هر طلوعی افتخارات دگر دارد هنوز
بر رخ ِ مردانه ی احساس من سیلی بزن
تا بدانم یک نفر بر من نظر دارد هنوز
از تنم تن پوش آغوشت درآوردی رفیق
گر چه تن، گرمی آغوشت به سر دارد هنوز
گفته بودی شرطِ عشق و عاشقی دل دادن است
آسمان ِ بی دلان ، در شب قمر دارد هنوز؟
فوق ِ سرّی می پرستم طاق ِ ابروی ِ تو را
چونکه یوسف از ِسر ِ چشمت خبر دارد هنوز
هر که را دیدم به خود ژستی هنرمندانه داشت
در صداقت پیشگی یک تن هنر دارد هنوز؟؟
#یوسف_اسماعیلوندی
در کُنام ِ عاشقان شیری جگر دارد هنوز ؟
من که دل تنگش شدم در محضر اقلیم عشق
از دلم آن سنگ دل ، آیا خبر دارد هنوز ؟
حال و روزم را چه می پرسی زچرخِ روزگار
حال یک دلخسته پرسیدن مگر دارد هنوز
سیب ِ سرخ ِ عاشقی بر کاممان کردی حرام
بید ِ مجنون پیشه ات آیا ثمر دارد هنوز
سرنوشتم گر چه سمت ِ میگساری برده ای
بودنت چون خوشه ی انگور اثر دارد هنوز؟
خاطراتت کی برد شوق ِ تپیدن از دلم
خاطرم با خاطرت میل ِ سفر دارد هنوز
بی رخ ِ ماه ِ تو خورشید جهان افروز من
هر طلوعی افتخارات دگر دارد هنوز
بر رخ ِ مردانه ی احساس من سیلی بزن
تا بدانم یک نفر بر من نظر دارد هنوز
از تنم تن پوش آغوشت درآوردی رفیق
گر چه تن، گرمی آغوشت به سر دارد هنوز
گفته بودی شرطِ عشق و عاشقی دل دادن است
آسمان ِ بی دلان ، در شب قمر دارد هنوز؟
فوق ِ سرّی می پرستم طاق ِ ابروی ِ تو را
چونکه یوسف از ِسر ِ چشمت خبر دارد هنوز
هر که را دیدم به خود ژستی هنرمندانه داشت
در صداقت پیشگی یک تن هنر دارد هنوز؟؟
#یوسف_اسماعیلوندی
همه باید که به این قائله پایان بدهید
ابر ِ بارور شده را فرصت باران بدهید
دشت ِ ما تشنه تر از آنچه که پنداشته اید
خاک این مزرعه را بار دگر جان بدهید
دشتمان گرگ ندارد به کسی بر نخورد...
حیفم آید که فضا به سگ چوپان بدهید
پشتِ هر تفرقه شیطان صفتی سد زده است
خانه ویران شود ار......فرصت جولان بدهید
با چنین فرقه اگر ساز ِ مخالف نزنید
باید از خُرد و کلان یکسره تاوان بدهید
گو گری رمزگشای ِ همه ی ِ مسئله هاست
حیف ِ نان نیست به این معرکه گیران بدهید؟
گر چه هر کس به طریقی نگران است ولی_
می شود گوش به این شاعر ِ نادان بدهید؟
#یوسف_اسماعیلیوندی
ابر ِ بارور شده را فرصت باران بدهید
دشت ِ ما تشنه تر از آنچه که پنداشته اید
خاک این مزرعه را بار دگر جان بدهید
دشتمان گرگ ندارد به کسی بر نخورد...
حیفم آید که فضا به سگ چوپان بدهید
پشتِ هر تفرقه شیطان صفتی سد زده است
خانه ویران شود ار......فرصت جولان بدهید
با چنین فرقه اگر ساز ِ مخالف نزنید
باید از خُرد و کلان یکسره تاوان بدهید
گو گری رمزگشای ِ همه ی ِ مسئله هاست
حیف ِ نان نیست به این معرکه گیران بدهید؟
گر چه هر کس به طریقی نگران است ولی_
می شود گوش به این شاعر ِ نادان بدهید؟
#یوسف_اسماعیلیوندی
از مرگ و جناب عزرئيل میترسم
از دید ِ پدر به اسمعیل میترسم
از سور وبساط اصرفیل باکی نیست
در هردوجهان ز اسرئیل میترسم
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
از دید ِ پدر به اسمعیل میترسم
از سور وبساط اصرفیل باکی نیست
در هردوجهان ز اسرئیل میترسم
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
یک تار ز مویت به جهانی ندهم
لبخند ِ تو را به کهکشانی ندهم
اسکندرِ غارتگرِ نام آور ِ عشق
حیف است که در پایِ تو جانی ندهم
#یوسف_اسماعیلوندی
لبخند ِ تو را به کهکشانی ندهم
اسکندرِ غارتگرِ نام آور ِ عشق
حیف است که در پایِ تو جانی ندهم
#یوسف_اسماعیلوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این شعر حال این روزهای ماست
صبحی که به لبخند ِ تو آغاز شود
آهنگ خوش ِ چلچله ها ساز شود
من مرغک ِ سرما زده ای در برفم
گو گرمی دستت که یخم باز شود
#یوسف_اسماعیلوندی
آهنگ خوش ِ چلچله ها ساز شود
من مرغک ِ سرما زده ای در برفم
گو گرمی دستت که یخم باز شود
#یوسف_اسماعیلوندی
دو لبت شعر و تنت شعر و روانت همه شعر
گر به دقت نگری شعر زبان ِ من و توست
آتش ِ عشق ِ تو در سینه ی رنجور ِ غزل
شعله ور گشته به آهی که نهان ِ من وتوست
قلمم ار که به رقص آمده امشب نفسی
به گمانم سببش طبع روان من و توست
عشق در قالب ِ الفاظ نیرزد ثمنی
به خود عشق قسم، عشق ضمان من و توست
بین روح و تن ما فاصله تعیین نکنید
که خداوند اجل هم نگران من و توست
گر به دریای پُر از موج ِ تنت تن زده ام
قدرت ِ عشق خدایی ملوان ِ من و توست
نامه ی جرم ِ تو افشا نشود پیش ِ کسی
یوسف پاکدلی نامه رسان ِ من و توست
#یوسف_اسماعیلوندی
حاصل بداهه امشب در گروه گلشن شعرا
گر به دقت نگری شعر زبان ِ من و توست
آتش ِ عشق ِ تو در سینه ی رنجور ِ غزل
شعله ور گشته به آهی که نهان ِ من وتوست
قلمم ار که به رقص آمده امشب نفسی
به گمانم سببش طبع روان من و توست
عشق در قالب ِ الفاظ نیرزد ثمنی
به خود عشق قسم، عشق ضمان من و توست
بین روح و تن ما فاصله تعیین نکنید
که خداوند اجل هم نگران من و توست
گر به دریای پُر از موج ِ تنت تن زده ام
قدرت ِ عشق خدایی ملوان ِ من و توست
نامه ی جرم ِ تو افشا نشود پیش ِ کسی
یوسف پاکدلی نامه رسان ِ من و توست
#یوسف_اسماعیلوندی
حاصل بداهه امشب در گروه گلشن شعرا
نشسته بر لبِ جویی، پریشان کرده گیسورا
شمیمِ عطرٍ گیسویش به رقص آورده شب بو را
لبش انگوریاقوتی،عسل چشمانِ جادویش
لبالب از شکر دیدم دهانِ این پری رو را!!
قدِ بالای رعنایش،صفا بخشیده برجنگل
به تعبیری بقا داده هزاران فال گردو را
شدم حیرانتر ازحیران،چو دیدم آن رخِ رخشان
مثالِ بیدِ مجنونم ، چنان لرزانده زانو را
خمِ زلفان پر پیچش که زینت بخشِ چالوس است
عجب نقش و نگارینی، بهاری کرده این سو را
چه حالی میدهد یکدم، میان موجِ چشمانش
سپردن دل به دریا و شنیدن نغمه ی قو را
چو طاوسی طبیعت را طراوت داده اندامش
کمال الملک خوش ذوقی کشیده طاق ابرو را
نگاهش یوز وحشی را به چالش میکشد گاهی
رمانده از سرِ چشمه هزاران بچه آهو را
غزل یکریز میریزد،از اندامِ پری وارش
به یغما می برد آخر، دلِ مردِ غزلگو را
#یوسف_اسماعیلوندی
شمیمِ عطرٍ گیسویش به رقص آورده شب بو را
لبش انگوریاقوتی،عسل چشمانِ جادویش
لبالب از شکر دیدم دهانِ این پری رو را!!
قدِ بالای رعنایش،صفا بخشیده برجنگل
به تعبیری بقا داده هزاران فال گردو را
شدم حیرانتر ازحیران،چو دیدم آن رخِ رخشان
مثالِ بیدِ مجنونم ، چنان لرزانده زانو را
خمِ زلفان پر پیچش که زینت بخشِ چالوس است
عجب نقش و نگارینی، بهاری کرده این سو را
چه حالی میدهد یکدم، میان موجِ چشمانش
سپردن دل به دریا و شنیدن نغمه ی قو را
چو طاوسی طبیعت را طراوت داده اندامش
کمال الملک خوش ذوقی کشیده طاق ابرو را
نگاهش یوز وحشی را به چالش میکشد گاهی
رمانده از سرِ چشمه هزاران بچه آهو را
غزل یکریز میریزد،از اندامِ پری وارش
به یغما می برد آخر، دلِ مردِ غزلگو را
#یوسف_اسماعیلوندی
آن عاشق ِ زاری که قصد کشتنش داری
باور کنی يا نه ، به او عمري بدهکاری
تا مُردن او چند گامی بیش باقی نیست
پس کی بنا داری دلش آزاد بگذاری؟
دیروز بی تاب ِ تماشای ِ رخش بودی
امروز مشتاقی تنش بر جوخه بسپاری
بگذار آگاهت کنم از حال بیمارش
سوگند بر عشقت شده معتاد و سیگاری
حافظ شد و در وصف ِ ابرویت غزلها گفت
قاضی شدی تا حکم ِ اعدامش کنی جاری
رازی به قتلش گشتی و او را خیالی نیست
خوش باش و فرمانت بده چنگیز تاتاری
او پیش یاران یک بیک از خوبی ات گفت و
با او چه کردی تو به جز جور و جفاکاری؟
#یوسف_اسماعیلوندی
"حاصل بداهه امشب در گروه گلشن شعرا"
باور کنی يا نه ، به او عمري بدهکاری
تا مُردن او چند گامی بیش باقی نیست
پس کی بنا داری دلش آزاد بگذاری؟
دیروز بی تاب ِ تماشای ِ رخش بودی
امروز مشتاقی تنش بر جوخه بسپاری
بگذار آگاهت کنم از حال بیمارش
سوگند بر عشقت شده معتاد و سیگاری
حافظ شد و در وصف ِ ابرویت غزلها گفت
قاضی شدی تا حکم ِ اعدامش کنی جاری
رازی به قتلش گشتی و او را خیالی نیست
خوش باش و فرمانت بده چنگیز تاتاری
او پیش یاران یک بیک از خوبی ات گفت و
با او چه کردی تو به جز جور و جفاکاری؟
#یوسف_اسماعیلوندی
"حاصل بداهه امشب در گروه گلشن شعرا"
تا شِلک ِپَل و بُرگِ خَلت وس مِنِ کاشی
'شد قلب من و برکه ی کاشی متلاشی"
مِرزنگ ِ چَپِت جِمجُمن ِ بُرد وِ کوری !!!
"بیچاره دلم را که کشاندی به حواشی"
از هرکه کنُوم پُرس ِ کَوِت ایگه ندونُم
'تو ماه ِ فریبای ِ کدام ایل و قماشی؟ "
کِردُم هوس ِ بوسه ی اوُدار چه خَش بی
'من آدم و تو میوه ی ممنوعه نباشی "
اوقات ِ خوت ِ تهل نکُن،،، خنده نداره
"اندوه و غم و گریه ی یک شاعر ناشی"
خواسم ز خدایی که تون ِ کِرده دچارم
"سهم بغلم گر شده یک لحظه تو باشی"
ری برد ِ مزارِم بنویس ار که موُ مُردُم
"جز اشک ِ رخ و عطر ِ تنت هیچ نپاشی"
#یوسف_اسماعیلوندی
'شد قلب من و برکه ی کاشی متلاشی"
مِرزنگ ِ چَپِت جِمجُمن ِ بُرد وِ کوری !!!
"بیچاره دلم را که کشاندی به حواشی"
از هرکه کنُوم پُرس ِ کَوِت ایگه ندونُم
'تو ماه ِ فریبای ِ کدام ایل و قماشی؟ "
کِردُم هوس ِ بوسه ی اوُدار چه خَش بی
'من آدم و تو میوه ی ممنوعه نباشی "
اوقات ِ خوت ِ تهل نکُن،،، خنده نداره
"اندوه و غم و گریه ی یک شاعر ناشی"
خواسم ز خدایی که تون ِ کِرده دچارم
"سهم بغلم گر شده یک لحظه تو باشی"
ری برد ِ مزارِم بنویس ار که موُ مُردُم
"جز اشک ِ رخ و عطر ِ تنت هیچ نپاشی"
#یوسف_اسماعیلوندی
Audio
تا شِلک ِپَل و بُرگِ خَلت وس مِنِ کاشی
'شد قلب من و برکه ی کاشی متلاشی"
مِرزنگ ِ چَپِت جِمجُمن ِ بُرد وِ کوری !!!
"بیچاره دلم را که کشاندی به حواشی"
از هرکه کنُوم پُرس ِ کَوِت ایگه ندونُم
'تو ماه ِ فریبای ِ کدام ایل و قماشی؟ "
کِردُم هوس ِ بوسه ی اوُدار چه خَش بی
'من آدم و تو میوه ی ممنوعه نباشی "
اوقات ِ خوت ِ تهل نکُن،،، خنده نداره
"اندوه و غم و گریه ی یک شاعر ناشی"
خواسم ز خدایی که تون ِ کِرده دچارم
"سهم بغلم گر شده یک لحظه تو باشی"
ری برد ِ مزارِم بنویس ار که موُ مُردُم
"جز اشک ِ رخ و عطر ِ تنت هیچ نپاشی"
#یوسف_اسماعیلوندی
'شد قلب من و برکه ی کاشی متلاشی"
مِرزنگ ِ چَپِت جِمجُمن ِ بُرد وِ کوری !!!
"بیچاره دلم را که کشاندی به حواشی"
از هرکه کنُوم پُرس ِ کَوِت ایگه ندونُم
'تو ماه ِ فریبای ِ کدام ایل و قماشی؟ "
کِردُم هوس ِ بوسه ی اوُدار چه خَش بی
'من آدم و تو میوه ی ممنوعه نباشی "
اوقات ِ خوت ِ تهل نکُن،،، خنده نداره
"اندوه و غم و گریه ی یک شاعر ناشی"
خواسم ز خدایی که تون ِ کِرده دچارم
"سهم بغلم گر شده یک لحظه تو باشی"
ری برد ِ مزارِم بنویس ار که موُ مُردُم
"جز اشک ِ رخ و عطر ِ تنت هیچ نپاشی"
#یوسف_اسماعیلوندی