بیا به داد ِ دل برس که طعمه تباهی ام
اجل به جای تو مرا گرفته اشتباهی ام
کجای این خرابه ای، شمال يا جنوب شهر
به عشق پاکمان قسم اسیر این دوراهی ام
ز بیستون قوی ترم ، ز تیشه خم نشد تنم
چه شد که پیش پای تو شبیه برگ کاهی ام
برای ِ با تو بودنم ببین چه ها می کشم
شدی به هر بهانه ای دلیل رو سیاهی ام
نگو که عاشق ِ منی ، نگو که باورت کنم
به حبس برده ای مرا به جرم بیگناهی ام
# یوسف_اسماعیلوندی
اجل به جای تو مرا گرفته اشتباهی ام
کجای این خرابه ای، شمال يا جنوب شهر
به عشق پاکمان قسم اسیر این دوراهی ام
ز بیستون قوی ترم ، ز تیشه خم نشد تنم
چه شد که پیش پای تو شبیه برگ کاهی ام
برای ِ با تو بودنم ببین چه ها می کشم
شدی به هر بهانه ای دلیل رو سیاهی ام
نگو که عاشق ِ منی ، نگو که باورت کنم
به حبس برده ای مرا به جرم بیگناهی ام
# یوسف_اسماعیلوندی
نبین بانو به لب لبخند دارم
غمی سنگین تر از الوند دارم
سراغم از بهاران کس نگیرد
که با فصلِ خزان پیوند دارم
ورای ِ شعله ی باروت چشمت
دلی چون دانه ی اسپند دارم
میان سرسرایت سر سپردم
نفهمیدی سری در بند دارم
دلیل اینکه از تو دل نکَندم
به عشق نافذم سوگند دارم
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
غمی سنگین تر از الوند دارم
سراغم از بهاران کس نگیرد
که با فصلِ خزان پیوند دارم
ورای ِ شعله ی باروت چشمت
دلی چون دانه ی اسپند دارم
میان سرسرایت سر سپردم
نفهمیدی سری در بند دارم
دلیل اینکه از تو دل نکَندم
به عشق نافذم سوگند دارم
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
پری ِ قصه های ِ کودکی ِ تلخ و شیرینی
اگر جویای احوال من ِ مجنون ِ غمگینی
تقاضا می کنم لیلای ِ من ، قدری صبوری کن
که غیر از خون ِ دل خوردن دگر چیزی نمی بینی
به دنبال ِ چه پایانی خلاف ِ جاده ایستادی
بیا تجدید خاطر کن که غم از سینه بر چینی
امیدی نیست از دنیا به عشق نافذت سوگند
که این دنیای ِ ماشینی ندارد بی تو تضمینی
پرستوهای عاشق یک بیک کوچیدن از این شهر
معافم کن ندارم بیش از این حال سخن چینی
بیا با استکانی قهوه مستم کن به شرطی که
تو قند ِ این غزل باشی و من قوری تزیینی
کسی دل را نسوزاند برای ِ یوسف مسکین
به دار آویخت گر خود را در این مصراع پایینی
# یوسف_اسماعیلوندی
اگر جویای احوال من ِ مجنون ِ غمگینی
تقاضا می کنم لیلای ِ من ، قدری صبوری کن
که غیر از خون ِ دل خوردن دگر چیزی نمی بینی
به دنبال ِ چه پایانی خلاف ِ جاده ایستادی
بیا تجدید خاطر کن که غم از سینه بر چینی
امیدی نیست از دنیا به عشق نافذت سوگند
که این دنیای ِ ماشینی ندارد بی تو تضمینی
پرستوهای عاشق یک بیک کوچیدن از این شهر
معافم کن ندارم بیش از این حال سخن چینی
بیا با استکانی قهوه مستم کن به شرطی که
تو قند ِ این غزل باشی و من قوری تزیینی
کسی دل را نسوزاند برای ِ یوسف مسکین
به دار آویخت گر خود را در این مصراع پایینی
# یوسف_اسماعیلوندی
نخل ،خرما می دهد از گرمی آغوش تو
برده از رو باغ لیمو،حلقه های گوش تو
تهمت جادوگری بیخود به شیطان می دهی
بسته دست هر چه شیطان چشم بازیگوش تو
# یوسف_اسماعیلوندی
برده از رو باغ لیمو،حلقه های گوش تو
تهمت جادوگری بیخود به شیطان می دهی
بسته دست هر چه شیطان چشم بازیگوش تو
# یوسف_اسماعیلوندی
ای همچو عيد رویت
عيدت خجسته بادا
چشمت به روی غمها
پیوسته بسته بادا
بادا تنت سلامت
یعنی همای رحمت
بر بام آرزویت
دائم نشسته بادا
چشمِ حسودتان کور
بد از وجودتان دور
چون چین جعد مشکینت
خصمت شکسته بادا
شور و نشاط و شادی
سنتور و ساز ِ بادی
ايام به کامتان خوش
بد خواه !!!خسته بادا
در باغ ِ زندگانی
در اوج و مهربانی
صد شاخه ارغوانی
همواره رسته بادا
گفتی که آرزو کن
گفتم ندارم الی
زلفت به روی دوشم
یک شب گسسته بادا
#یوسف_اسماعیلوندی
عيدت خجسته بادا
چشمت به روی غمها
پیوسته بسته بادا
بادا تنت سلامت
یعنی همای رحمت
بر بام آرزویت
دائم نشسته بادا
چشمِ حسودتان کور
بد از وجودتان دور
چون چین جعد مشکینت
خصمت شکسته بادا
شور و نشاط و شادی
سنتور و ساز ِ بادی
ايام به کامتان خوش
بد خواه !!!خسته بادا
در باغ ِ زندگانی
در اوج و مهربانی
صد شاخه ارغوانی
همواره رسته بادا
گفتی که آرزو کن
گفتم ندارم الی
زلفت به روی دوشم
یک شب گسسته بادا
#یوسف_اسماعیلوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پرستار کشیک شب
توی اورژانس هرمزگان
یه دختر از دماونده
داره با حوصله جای
خراش زخم مردی رو
که اهل یزده می بنده
یه ترکی از شمال غرب
مهندس ناظر امروز
توی پارس جنوبی بود
توی آبادی کوچیک
عروسی دو تا تاجیک
به کردی پایکوبی بود
یه دختر از یه شهر دور
تو ترمینال آزادی
میون اون شلوغیا
با حرف مرد راننده
دلش یه ذره آروم شد
کجا میخوای بری بابا؟
هنوزم خسرو آواز
داره تو کوچههای شهر
یاد ایام میخونه
یه ماهیگیر بوشهری
تو لحن شرجی بندر
داره خیام میخونه
وطن یعنی همین چیزا
همین چیزای معمولی
که ما هم جزئی از اونیم
درسته اغلب اوقات
همش اندوه واندوهه
ولی باز پاش می مونیم
مث اون لحظه های که
تو ورزشگاه آزادی
حریف از تیممی بازه
مث وقتایی که یه ساز
با یه عصیان جادویی
تو کیهان رعشه میندازه
سنندج اسم میدونی
رو بلوار بلوچستان
توی کوی رشت اهوازه
کرج نبش خراسان تو
سرای اصفهان پشت
خرم آباد شیرازه
برنج شالی گیلان
تو دیگی از مس کرمان
رو شعله گاز خوزستان
تو یک خونه ی نقلی
داره قل میزنه،قل قل
مث قلبم
واسه ایران
مث قلبت
واسه ایران
مث قلبش
واسه ایران
#سعید انصاریان
توی اورژانس هرمزگان
یه دختر از دماونده
داره با حوصله جای
خراش زخم مردی رو
که اهل یزده می بنده
یه ترکی از شمال غرب
مهندس ناظر امروز
توی پارس جنوبی بود
توی آبادی کوچیک
عروسی دو تا تاجیک
به کردی پایکوبی بود
یه دختر از یه شهر دور
تو ترمینال آزادی
میون اون شلوغیا
با حرف مرد راننده
دلش یه ذره آروم شد
کجا میخوای بری بابا؟
هنوزم خسرو آواز
داره تو کوچههای شهر
یاد ایام میخونه
یه ماهیگیر بوشهری
تو لحن شرجی بندر
داره خیام میخونه
وطن یعنی همین چیزا
همین چیزای معمولی
که ما هم جزئی از اونیم
درسته اغلب اوقات
همش اندوه واندوهه
ولی باز پاش می مونیم
مث اون لحظه های که
تو ورزشگاه آزادی
حریف از تیممی بازه
مث وقتایی که یه ساز
با یه عصیان جادویی
تو کیهان رعشه میندازه
سنندج اسم میدونی
رو بلوار بلوچستان
توی کوی رشت اهوازه
کرج نبش خراسان تو
سرای اصفهان پشت
خرم آباد شیرازه
برنج شالی گیلان
تو دیگی از مس کرمان
رو شعله گاز خوزستان
تو یک خونه ی نقلی
داره قل میزنه،قل قل
مث قلبم
واسه ایران
مث قلبت
واسه ایران
مث قلبش
واسه ایران
#سعید انصاریان
رفت و نگرانم که دلم خوار شود باز
بدنامی ِ من سوژه ی بازار شود باز
اقبال ِ منِ ِ نحس به خواب ِ ابدی رفت
سخت است در این برهه که بیدار شود باز
مهمان دلم گشت غمت جای تو خالی
بگذار که در سینه تلمبار شود باز
از کنج ِ قفس باغ نشانم نده - آخر
پر بسته کجا راهی ِ گلزار شود باز؟
هر کس که مرا دید ز احوال تو پرسید
گفتم که مگر بار دگر یار شود باز
در حسرت ِ یک جور کماییم که دکتر
گوید ضمنی نیست که هشیار شود باز
محکوم به مرگم ته ِ این قصه ی غمناک
ای کاش شبی وعده ی دیدار شود باز
#یوسف_اسماعیلوندی
بدنامی ِ من سوژه ی بازار شود باز
اقبال ِ منِ ِ نحس به خواب ِ ابدی رفت
سخت است در این برهه که بیدار شود باز
مهمان دلم گشت غمت جای تو خالی
بگذار که در سینه تلمبار شود باز
از کنج ِ قفس باغ نشانم نده - آخر
پر بسته کجا راهی ِ گلزار شود باز؟
هر کس که مرا دید ز احوال تو پرسید
گفتم که مگر بار دگر یار شود باز
در حسرت ِ یک جور کماییم که دکتر
گوید ضمنی نیست که هشیار شود باز
محکوم به مرگم ته ِ این قصه ی غمناک
ای کاش شبی وعده ی دیدار شود باز
#یوسف_اسماعیلوندی
ماه شب ِ تار ِ من، محًرم اسرار ِ من
عاقبتِ کارِ من ،نیست به جز انتظار
خون دلی تا بکی؟ من که بریدم ز پی
بسکه دویدم پی ات این همه سال آزگار
رفت و دگر بر نگشت، فصل زمستان گذشت
بی خبر از روزگار ، آمده فصل بهار
هر که مرا بی تو دید ، اشک امانش برید
جمله به حال دلم، گریه کنان زار زار
گریه افاده نکرد ،، غم مرا در نورد
دوست ندیدم یکی لشکر دشمن هزار
بداهه تقدیمی
#یوسف_اسماعیلوندی
عاقبتِ کارِ من ،نیست به جز انتظار
خون دلی تا بکی؟ من که بریدم ز پی
بسکه دویدم پی ات این همه سال آزگار
رفت و دگر بر نگشت، فصل زمستان گذشت
بی خبر از روزگار ، آمده فصل بهار
هر که مرا بی تو دید ، اشک امانش برید
جمله به حال دلم، گریه کنان زار زار
گریه افاده نکرد ،، غم مرا در نورد
دوست ندیدم یکی لشکر دشمن هزار
بداهه تقدیمی
#یوسف_اسماعیلوندی
ما ایل ِ غيرت مرده ی شهریم
قدر ِ عزیزان را نمی دانیم
تجدید پیمان کرده ایم اما
آیین ِ پیمان را نمی دانیم
در چشمه ی غيرت تلنباریم
ماهی ترین آب گل آلودیم
راهی به دریا نیست باور کن
این راه را بیهوده پیمودیم
آن شب بزرگی با درایت گفت
تکلیفمان اکسیر وحدت بود
از برکت ِ خیل ِ نفوذی ها
افکارمان درگیر وحشت بود
ترميم جایز نیست در بنیان
وقتی ستون خانه پوسیده ست
تا کرم جا خوش کرده در ریشه
احیای هیزم پوچ و بیهوده ست
تو هر چه میخواهی به ما بد کن
اصلا بیا با هم در آویزیم
ما از تبار ِ رئیسعلی هستیم
خون ِ برادر را نمی ریزیم
چون استخوانِ مانده در زخمیم
دشمن به خوبی اینو فهمیده
بر طبل ِ بیداری بزن با من
وقتی که او خواب ِ بدی دیده
از برکت خیل ِ نفوذی ها
سی سال در حسرت بسر بردیم
شهری به ما پیوسته می خندید
از "رو" که نه ، ایکاش میمُردیم
ما پا به پایت تا سحر ماندیم
خواهی تلافی یا...خرابش کن
عمری از این بابت.... بدهکاری
هرجور میخواهی حسابش کن
#یوسف_اسماعیلوندی
قدر ِ عزیزان را نمی دانیم
تجدید پیمان کرده ایم اما
آیین ِ پیمان را نمی دانیم
در چشمه ی غيرت تلنباریم
ماهی ترین آب گل آلودیم
راهی به دریا نیست باور کن
این راه را بیهوده پیمودیم
آن شب بزرگی با درایت گفت
تکلیفمان اکسیر وحدت بود
از برکت ِ خیل ِ نفوذی ها
افکارمان درگیر وحشت بود
ترميم جایز نیست در بنیان
وقتی ستون خانه پوسیده ست
تا کرم جا خوش کرده در ریشه
احیای هیزم پوچ و بیهوده ست
تو هر چه میخواهی به ما بد کن
اصلا بیا با هم در آویزیم
ما از تبار ِ رئیسعلی هستیم
خون ِ برادر را نمی ریزیم
چون استخوانِ مانده در زخمیم
دشمن به خوبی اینو فهمیده
بر طبل ِ بیداری بزن با من
وقتی که او خواب ِ بدی دیده
از برکت خیل ِ نفوذی ها
سی سال در حسرت بسر بردیم
شهری به ما پیوسته می خندید
از "رو" که نه ، ایکاش میمُردیم
ما پا به پایت تا سحر ماندیم
خواهی تلافی یا...خرابش کن
عمری از این بابت.... بدهکاری
هرجور میخواهی حسابش کن
#یوسف_اسماعیلوندی
"او بچه تهران بود و من هم أهل شهرستان
من ساده اما..... او کمی تا قسمتی شیطان"
او سر خوش از عطر بلک اُرکید و گیتارش
من بوی آویش پس از هر بارش ِ باران
سرگرم سیزده ِ خودم بودم که با نرمی!!!!
پرسید،، انگاری بدت می آید از مهمان!
با خود کلنجار رفتم و در زیر لب گفتم
حیف است بی پاسخ بماند، این بت فتان
تن لرزه یک " سو " سوی دیگر شرمساری
پِت پِت کنان در پاسخش گفتم نه به قرآن
آرام شد وقتی جواب ِ " مثبتش " دادم
با لهجه ی تهرانیش خندید و گفت ای جان
می گفت و لبهایش تکان می خورد..اما من
غرق ِ خیالات ، از درون درگیر یک طوفان
دستش که در دستم نهاد یخ از تنم وا شد
حس کرد یک لحظه تنم ، شرجی ِ خوزستان
عاشق شدم با یک نگاه و دادم از کف دل
لعنت به من ،نفرین به شیطان،اُف به این چشمان
بین ِ دو راهی گیر افتادم ، عجب وضعی
گفتم عروسم می شوی در صورت ِ امکان؟
رفت و ندیدم دیگر او را و چهل سال است
میدان به میدان میرم تنها و سرگردان
اصلا نفهمیدم چه شد رفتم به دنبالش
من ماندم و او رد شد آخر از خط پیان
تلخ است و پُر درد است و باور کردنش بدتر
این خاطره از سیزدهم تقدیمتان یاران
#یوسف_اسماعیلوندی
من ساده اما..... او کمی تا قسمتی شیطان"
او سر خوش از عطر بلک اُرکید و گیتارش
من بوی آویش پس از هر بارش ِ باران
سرگرم سیزده ِ خودم بودم که با نرمی!!!!
پرسید،، انگاری بدت می آید از مهمان!
با خود کلنجار رفتم و در زیر لب گفتم
حیف است بی پاسخ بماند، این بت فتان
تن لرزه یک " سو " سوی دیگر شرمساری
پِت پِت کنان در پاسخش گفتم نه به قرآن
آرام شد وقتی جواب ِ " مثبتش " دادم
با لهجه ی تهرانیش خندید و گفت ای جان
می گفت و لبهایش تکان می خورد..اما من
غرق ِ خیالات ، از درون درگیر یک طوفان
دستش که در دستم نهاد یخ از تنم وا شد
حس کرد یک لحظه تنم ، شرجی ِ خوزستان
عاشق شدم با یک نگاه و دادم از کف دل
لعنت به من ،نفرین به شیطان،اُف به این چشمان
بین ِ دو راهی گیر افتادم ، عجب وضعی
گفتم عروسم می شوی در صورت ِ امکان؟
رفت و ندیدم دیگر او را و چهل سال است
میدان به میدان میرم تنها و سرگردان
اصلا نفهمیدم چه شد رفتم به دنبالش
من ماندم و او رد شد آخر از خط پیان
تلخ است و پُر درد است و باور کردنش بدتر
این خاطره از سیزدهم تقدیمتان یاران
#یوسف_اسماعیلوندی
لب فریبا گونه زیبا چشم و ابرو دیدنی
ماه شرمش میشود وقتی که غوغا میکنی
گاه گاهی گر حسودی میکنم عیبم مکن
کودک ِ نوپای ِ عشقم از چه دعوا میکنی؟
ای امان از گردش چشمان آتش پاره ات
دل به یغما برده ای از بسکه نجوا میکنی
حکم دل کردی همه دل زیر ِ پایت ریختند
مانده ام چه با دل ِ دیوانه ی ما میکنی
خواب دیدم در هوای گرگُ میش ِ عاشقی
حکم اعدام ِ مرا با خنده امضا می کنی
تا که فهمیدی نظر دارم فراموشت کنم
با دو صد رندی خودت را در دلم جا میکنی
گر بنا داری شبی ترکم کنی من حاضرم
در شگفتم از چه رو این پا و آن پا می کنی
#یوسف_اسماعیلوندی
حاصل بداهه مشب در گروه گلشن شعرا
ماه شرمش میشود وقتی که غوغا میکنی
گاه گاهی گر حسودی میکنم عیبم مکن
کودک ِ نوپای ِ عشقم از چه دعوا میکنی؟
ای امان از گردش چشمان آتش پاره ات
دل به یغما برده ای از بسکه نجوا میکنی
حکم دل کردی همه دل زیر ِ پایت ریختند
مانده ام چه با دل ِ دیوانه ی ما میکنی
خواب دیدم در هوای گرگُ میش ِ عاشقی
حکم اعدام ِ مرا با خنده امضا می کنی
تا که فهمیدی نظر دارم فراموشت کنم
با دو صد رندی خودت را در دلم جا میکنی
گر بنا داری شبی ترکم کنی من حاضرم
در شگفتم از چه رو این پا و آن پا می کنی
#یوسف_اسماعیلوندی
حاصل بداهه مشب در گروه گلشن شعرا
بُمبی به نام ِ انقلاب افتاد
مرغ سعادت روی دوشم مُرد
من کوزهی بختِ خودم دیدم
با ترکشش وقتی ترک میخورد
من نوجوان بودم نفهمیدم
این فاجعه تاوان سختی داشت
وقتی که فهمیدم تناور شد
میدان مینی پیش ِ پایم کاشت
آهنگران تحریکمان می کرد
دل با نوای ِ کاروانش رفت
ایکاش می دیدی چه مردانی
با لشکرِ صاحب زمانش رفت
بهر ِ نبردی بی امان رفیتم
آماده و پیر و جوان رفتیم
سرنیزه ها را بر کمر بستیم
از آبادان ، از دهلران رفتیم
یک عده ای تا بیکران رفتند
یک عده با زخم نهان رفتند
یک عده چون زهِ از کمان رفتند
یک عده بی نام و نشان رفتند
لب تشنگان ِ کربلا بودیم
خونخواهِ مردان خدا بودیم
باعشق هفتاد و دو تن رفتیم
دیوانه ی آل ِ عبا بودیم
عشق ِ همه یاران شهادت بود
مردانه جنگیدن سعادت بود
تا پای جان ماندن رشادت بود
در خاکُ خون خفتن عبادت بود
اما ورق برگشت و حاجی باخت
آوار ِ بم شد هر چه را او ساخت
بازنده ی دست ِ نفوذی شد
دشمن خودی بود و کسی نشناخت
این انقلابی های تقلیدی
مُشتی ارازل های تبعیدی
میراث مان را شب درو کردند
ممد نبودی تا که میدیدی
نسل من از نسل سیاوش بود
تفریح ِ من میدان ِ آتش بود
آیین من آیین ِ آرش بود
صبحانه تنها تیر و ترکش بود
این انقلاب از خون شناور شد
سنگر به سنگر لاله پر پر شد
آری هزاران نخل بی سر شد
تا مام من امروزه مادر شد
#یوسف_اسماعیلوندی
مرغ سعادت روی دوشم مُرد
من کوزهی بختِ خودم دیدم
با ترکشش وقتی ترک میخورد
من نوجوان بودم نفهمیدم
این فاجعه تاوان سختی داشت
وقتی که فهمیدم تناور شد
میدان مینی پیش ِ پایم کاشت
آهنگران تحریکمان می کرد
دل با نوای ِ کاروانش رفت
ایکاش می دیدی چه مردانی
با لشکرِ صاحب زمانش رفت
بهر ِ نبردی بی امان رفیتم
آماده و پیر و جوان رفتیم
سرنیزه ها را بر کمر بستیم
از آبادان ، از دهلران رفتیم
یک عده ای تا بیکران رفتند
یک عده با زخم نهان رفتند
یک عده چون زهِ از کمان رفتند
یک عده بی نام و نشان رفتند
لب تشنگان ِ کربلا بودیم
خونخواهِ مردان خدا بودیم
باعشق هفتاد و دو تن رفتیم
دیوانه ی آل ِ عبا بودیم
عشق ِ همه یاران شهادت بود
مردانه جنگیدن سعادت بود
تا پای جان ماندن رشادت بود
در خاکُ خون خفتن عبادت بود
اما ورق برگشت و حاجی باخت
آوار ِ بم شد هر چه را او ساخت
بازنده ی دست ِ نفوذی شد
دشمن خودی بود و کسی نشناخت
این انقلابی های تقلیدی
مُشتی ارازل های تبعیدی
میراث مان را شب درو کردند
ممد نبودی تا که میدیدی
نسل من از نسل سیاوش بود
تفریح ِ من میدان ِ آتش بود
آیین من آیین ِ آرش بود
صبحانه تنها تیر و ترکش بود
این انقلاب از خون شناور شد
سنگر به سنگر لاله پر پر شد
آری هزاران نخل بی سر شد
تا مام من امروزه مادر شد
#یوسف_اسماعیلوندی
در میان ما کسی شور و شرر دارد هنوز ؟
در کُنام ِ عاشقان شیری جگر دارد هنوز ؟
من که دل تنگش شدم در محضر اقلیم عشق
از دلم آن سنگ دل ، آیا خبر دارد هنوز ؟
حال و روزم را چه می پرسی زچرخِ روزگار
حال یک دلخسته پرسیدن مگر دارد هنوز
سیب ِ سرخ ِ عاشقی بر کاممان کردی حرام
بید ِ مجنون پیشه ات آیا ثمر دارد هنوز
سرنوشتم گر چه سمت ِ میگساری برده ای
بودنت چون خوشه ی انگور اثر دارد هنوز؟
خاطراتت کی برد شوق ِ تپیدن از دلم
خاطرم با خاطرت میل ِ سفر دارد هنوز
بی رخ ِ ماه ِ تو خورشید جهان افروز من
هر طلوعی افتخارات دگر دارد هنوز
بر رخ ِ مردانه ی احساس من سیلی بزن
تا بدانم یک نفر بر من نظر دارد هنوز
از تنم تن پوش آغوشت درآوردی رفیق
گر چه تن، گرمی آغوشت به سر دارد هنوز
گفته بودی شرطِ عشق و عاشقی دل دادن است
آسمان ِ بی دلان ، در شب قمر دارد هنوز؟
فوق ِ سرّی می پرستم طاق ِ ابروی ِ تو را
چونکه یوسف از ِسر ِ چشمت خبر دارد هنوز
هر که را دیدم به خود ژستی هنرمندانه داشت
در صداقت پیشگی یک تن هنر دارد هنوز؟؟
#یوسف_اسماعیلوندی
در کُنام ِ عاشقان شیری جگر دارد هنوز ؟
من که دل تنگش شدم در محضر اقلیم عشق
از دلم آن سنگ دل ، آیا خبر دارد هنوز ؟
حال و روزم را چه می پرسی زچرخِ روزگار
حال یک دلخسته پرسیدن مگر دارد هنوز
سیب ِ سرخ ِ عاشقی بر کاممان کردی حرام
بید ِ مجنون پیشه ات آیا ثمر دارد هنوز
سرنوشتم گر چه سمت ِ میگساری برده ای
بودنت چون خوشه ی انگور اثر دارد هنوز؟
خاطراتت کی برد شوق ِ تپیدن از دلم
خاطرم با خاطرت میل ِ سفر دارد هنوز
بی رخ ِ ماه ِ تو خورشید جهان افروز من
هر طلوعی افتخارات دگر دارد هنوز
بر رخ ِ مردانه ی احساس من سیلی بزن
تا بدانم یک نفر بر من نظر دارد هنوز
از تنم تن پوش آغوشت درآوردی رفیق
گر چه تن، گرمی آغوشت به سر دارد هنوز
گفته بودی شرطِ عشق و عاشقی دل دادن است
آسمان ِ بی دلان ، در شب قمر دارد هنوز؟
فوق ِ سرّی می پرستم طاق ِ ابروی ِ تو را
چونکه یوسف از ِسر ِ چشمت خبر دارد هنوز
هر که را دیدم به خود ژستی هنرمندانه داشت
در صداقت پیشگی یک تن هنر دارد هنوز؟؟
#یوسف_اسماعیلوندی
همه باید که به این قائله پایان بدهید
ابر ِ بارور شده را فرصت باران بدهید
دشت ِ ما تشنه تر از آنچه که پنداشته اید
خاک این مزرعه را بار دگر جان بدهید
دشتمان گرگ ندارد به کسی بر نخورد...
حیفم آید که فضا به سگ چوپان بدهید
پشتِ هر تفرقه شیطان صفتی سد زده است
خانه ویران شود ار......فرصت جولان بدهید
با چنین فرقه اگر ساز ِ مخالف نزنید
باید از خُرد و کلان یکسره تاوان بدهید
گو گری رمزگشای ِ همه ی ِ مسئله هاست
حیف ِ نان نیست به این معرکه گیران بدهید؟
گر چه هر کس به طریقی نگران است ولی_
می شود گوش به این شاعر ِ نادان بدهید؟
#یوسف_اسماعیلیوندی
ابر ِ بارور شده را فرصت باران بدهید
دشت ِ ما تشنه تر از آنچه که پنداشته اید
خاک این مزرعه را بار دگر جان بدهید
دشتمان گرگ ندارد به کسی بر نخورد...
حیفم آید که فضا به سگ چوپان بدهید
پشتِ هر تفرقه شیطان صفتی سد زده است
خانه ویران شود ار......فرصت جولان بدهید
با چنین فرقه اگر ساز ِ مخالف نزنید
باید از خُرد و کلان یکسره تاوان بدهید
گو گری رمزگشای ِ همه ی ِ مسئله هاست
حیف ِ نان نیست به این معرکه گیران بدهید؟
گر چه هر کس به طریقی نگران است ولی_
می شود گوش به این شاعر ِ نادان بدهید؟
#یوسف_اسماعیلیوندی
از مرگ و جناب عزرئيل میترسم
از دید ِ پدر به اسمعیل میترسم
از سور وبساط اصرفیل باکی نیست
در هردوجهان ز اسرئیل میترسم
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
از دید ِ پدر به اسمعیل میترسم
از سور وبساط اصرفیل باکی نیست
در هردوجهان ز اسرئیل میترسم
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
یک تار ز مویت به جهانی ندهم
لبخند ِ تو را به کهکشانی ندهم
اسکندرِ غارتگرِ نام آور ِ عشق
حیف است که در پایِ تو جانی ندهم
#یوسف_اسماعیلوندی
لبخند ِ تو را به کهکشانی ندهم
اسکندرِ غارتگرِ نام آور ِ عشق
حیف است که در پایِ تو جانی ندهم
#یوسف_اسماعیلوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این شعر حال این روزهای ماست
صبحی که به لبخند ِ تو آغاز شود
آهنگ خوش ِ چلچله ها ساز شود
من مرغک ِ سرما زده ای در برفم
گو گرمی دستت که یخم باز شود
#یوسف_اسماعیلوندی
آهنگ خوش ِ چلچله ها ساز شود
من مرغک ِ سرما زده ای در برفم
گو گرمی دستت که یخم باز شود
#یوسف_اسماعیلوندی