وقتی که نباشی شب و روزم همه بلداست
کنج قفسی سرد سزای ِ من تنهاست
مجنونم و پروا ندارم که چه گویند
پیغمبرِ گمگشتهء من حضرتِ لیلا ست
بداهه تقدیمی
#یوسف_اسماعیلوندی
کنج قفسی سرد سزای ِ من تنهاست
مجنونم و پروا ندارم که چه گویند
پیغمبرِ گمگشتهء من حضرتِ لیلا ست
بداهه تقدیمی
#یوسف_اسماعیلوندی
لبریز شعرم کرده چشمانت
اینبار از نوع ِ کلاسیکش
حتی قلم هم طاقتش سر شد
وقتی نگاهت کرده تحریکش
کس منکر ِ لعل ِ لبانت نيست
گر بود هم مست و خرابش کن
یک جرعه اش را سهم من بگذار
هرجور میخواهی حسابش کن
لبخند تو گل می کند در شعر
وقتی که صد واژه بغل کردی
این دفتر ِ کاهی ی ِ شعرم را
ممنون که سر ریز غزل کردی
در دشت حاصلخیز لب هایت
خون ِ هزاران لاله می جوشد
داغ نگاهت گر چه سنگین است
انگار شاعر باده می نوشد
بیهوده می گیرم سراغت را
از باد و خاک و آسمان تا دشت
از تاب و تب افتاده ام ای کاش
عالیجناب عشق بر می گشت
گرمای دستان تو را آن روز
با حّسِ نابی لمس خواهد کرد
تا نیمه جانی در بدن دارم!!
پس التماست می کنم برگرد
نگذار پا بر قلب ِ زخمی ام
ویران تر از بم گشته ویرانت
نگذار خونم تا قیامت ها
صد پاره گرداند گریبانت
"آنجا نه از تو بلکه از شخصِ
پروردگارم شکوه خواهم کرد
هرشب به روی شانه هایش تا
صبح قیامت گریه خواهم کرد"
#یوسف_اسماعیلوندی
اینبار از نوع ِ کلاسیکش
حتی قلم هم طاقتش سر شد
وقتی نگاهت کرده تحریکش
کس منکر ِ لعل ِ لبانت نيست
گر بود هم مست و خرابش کن
یک جرعه اش را سهم من بگذار
هرجور میخواهی حسابش کن
لبخند تو گل می کند در شعر
وقتی که صد واژه بغل کردی
این دفتر ِ کاهی ی ِ شعرم را
ممنون که سر ریز غزل کردی
در دشت حاصلخیز لب هایت
خون ِ هزاران لاله می جوشد
داغ نگاهت گر چه سنگین است
انگار شاعر باده می نوشد
بیهوده می گیرم سراغت را
از باد و خاک و آسمان تا دشت
از تاب و تب افتاده ام ای کاش
عالیجناب عشق بر می گشت
گرمای دستان تو را آن روز
با حّسِ نابی لمس خواهد کرد
تا نیمه جانی در بدن دارم!!
پس التماست می کنم برگرد
نگذار پا بر قلب ِ زخمی ام
ویران تر از بم گشته ویرانت
نگذار خونم تا قیامت ها
صد پاره گرداند گریبانت
"آنجا نه از تو بلکه از شخصِ
پروردگارم شکوه خواهم کرد
هرشب به روی شانه هایش تا
صبح قیامت گریه خواهم کرد"
#یوسف_اسماعیلوندی
وقتی که چشم عاشقش حرف ازتماشا می زند
هر تار مویش تا سحر چنگ نکیسا میزند
آن شبچراغِ عشوه گر زیباتر از قرصِ قمر
ماندم چرا بیهوده بر اقبال ِ من پا می زند
دل در رکابش دربدر او از من و دل بی خبر
بیچاره دل در این سفر عمریست درجا می زند
من درپیِ او سو به سو او گشته با او رو به رو
یارم چرا عشق ِ مرا با دیگری " تا " می زند؟
ای دلربای ِ کینه جو بیزارم از هر های و هوی
آخر کجا معشوقه ای دامن به دعوا می زند
عمری غزلنوشش شدم دلگرم آغوشش شدم
با این همه دلدادگی آهنگ ِ رسوا می زند
زآن دلبر ِ نازک بدن میدانِ غم شد سهم ِ من
سرمست ِ جام ِ دیگران پیوسته هورا می زند
میدان به میدان تاخته ، مِی روی ِ مِی انداخته
یک شیشه شادی خورده هی لبخند بر ما می زند
گشته زلیخای ِ زمان برده دل پیر و جوان
با خود نگفته یوسفش شب ترک دنیا می زند ؟
افتاده ام بر موج غم ، او خوش نشسته بر بلم
من ترک ِ دنیا می کنم ؛ او دل به دریا می زند
#یوسف_اسماعیلوندی
هر تار مویش تا سحر چنگ نکیسا میزند
آن شبچراغِ عشوه گر زیباتر از قرصِ قمر
ماندم چرا بیهوده بر اقبال ِ من پا می زند
دل در رکابش دربدر او از من و دل بی خبر
بیچاره دل در این سفر عمریست درجا می زند
من درپیِ او سو به سو او گشته با او رو به رو
یارم چرا عشق ِ مرا با دیگری " تا " می زند؟
ای دلربای ِ کینه جو بیزارم از هر های و هوی
آخر کجا معشوقه ای دامن به دعوا می زند
عمری غزلنوشش شدم دلگرم آغوشش شدم
با این همه دلدادگی آهنگ ِ رسوا می زند
زآن دلبر ِ نازک بدن میدانِ غم شد سهم ِ من
سرمست ِ جام ِ دیگران پیوسته هورا می زند
میدان به میدان تاخته ، مِی روی ِ مِی انداخته
یک شیشه شادی خورده هی لبخند بر ما می زند
گشته زلیخای ِ زمان برده دل پیر و جوان
با خود نگفته یوسفش شب ترک دنیا می زند ؟
افتاده ام بر موج غم ، او خوش نشسته بر بلم
من ترک ِ دنیا می کنم ؛ او دل به دریا می زند
#یوسف_اسماعیلوندی
باید بدهم شرح چه آورد به سر ِ من
با عشوه گری آمد و شد همسفر ِ من
در قامتِ معشوقه هویدا شد و افسوس
با خدعه در آورد، ..دمار از پدر ِ من
درگیر نگاهش شدم از عمق وجودم
دیدم نظر ِ یار خلاف ِ نطر ِ من
تعبیر ِ من از عشق دو پهلو همین است
من مرد ِ کهن بودم و او گاوه نر ِ من
من عاشق ِ او بودم و او عاشق او بود
این است خبر هر که بپرسد خبر ِ من
#یوسف_اسماعیلوندی
با عشوه گری آمد و شد همسفر ِ من
در قامتِ معشوقه هویدا شد و افسوس
با خدعه در آورد، ..دمار از پدر ِ من
درگیر نگاهش شدم از عمق وجودم
دیدم نظر ِ یار خلاف ِ نطر ِ من
تعبیر ِ من از عشق دو پهلو همین است
من مرد ِ کهن بودم و او گاوه نر ِ من
من عاشق ِ او بودم و او عاشق او بود
این است خبر هر که بپرسد خبر ِ من
#یوسف_اسماعیلوندی
زندگی با همهء خوب و بدش تکراریست
زندگی حس ِ قشنگسیت ولی اجباریست
زندگی راه ِ درازیست حواست باشد
مثل سرچشمهء رودی که به دریا جاریست
زندگی ماهی ِ سرخی ست خدا می داند
دیدنش ناب ترین حادثه در بیداریست
عاشقم، عاشق ِ یک زندگی ِ ساده و پاک
مثل کودک که فقط عاشق ِ شب ادراریست
آنچه را تجربه کردم به شما می گویم
زندگی مثل ِ غزل های خودم تکراریست
#یوسف_اسماعیلوندی
زندگی حس ِ قشنگسیت ولی اجباریست
زندگی راه ِ درازیست حواست باشد
مثل سرچشمهء رودی که به دریا جاریست
زندگی ماهی ِ سرخی ست خدا می داند
دیدنش ناب ترین حادثه در بیداریست
عاشقم، عاشق ِ یک زندگی ِ ساده و پاک
مثل کودک که فقط عاشق ِ شب ادراریست
آنچه را تجربه کردم به شما می گویم
زندگی مثل ِ غزل های خودم تکراریست
#یوسف_اسماعیلوندی
زندگی با همهء خوب و بدش تکراریست
زندگی حس ِ قشنگسیت ولی اجباریست
زندگی راه ِ درازیست حواست باشد
مثل سرچشمهء رودی که به دریا جاریست
زندگی ماهی ِ سرخی ست خدا می داند
دیدنش ناب ترین حادثه در بیداریست
عاشقم، عاشق ِ یک زندگی ِ ساده و پاک
مثل کودک که فقط عاشق ِ شب ادراریست
آنچه را تجربه کردم به شما می گویم
زندگی مثل ِ غزل های خودم تکراریست
#یوسف_اسماعیلوندی
زندگی حس ِ قشنگسیت ولی اجباریست
زندگی راه ِ درازیست حواست باشد
مثل سرچشمهء رودی که به دریا جاریست
زندگی ماهی ِ سرخی ست خدا می داند
دیدنش ناب ترین حادثه در بیداریست
عاشقم، عاشق ِ یک زندگی ِ ساده و پاک
مثل کودک که فقط عاشق ِ شب ادراریست
آنچه را تجربه کردم به شما می گویم
زندگی مثل ِ غزل های خودم تکراریست
#یوسف_اسماعیلوندی
اگر جویای احوالِ ِ دل ِ این عاشق ِ زاری
به لطف حضرتعالی شدم معتاد و سیگاری
خیالت تخت راحت باش و با نامحرمان سر کن
نه من از تو "طلبکارم "، نه تو از من "طلبکاری"
لبالب کن برای ِ هر که خواهی استکانت را
شراب ِ نابی از یاقوت تاکستان ِ خونساری
تو که با ما بنا کردی سر ِ ناسازگاری را
چه فرقی میکند لب بر لبِ جام که بگذاری
منم با خاطرات ِ تلخ و شیرین ات شبی دارم
اگر دست از سر ِ این مرد ِ مادر مرده برداری
به تیغ ِ تیز ِ ابرویت غنیمت برده ای دل را
تو تنها وارث ِ جامانده از چنگیز ِ تاتاری
خیالی نیست ، باورکن ، برایم تا ابد مُردی
فقط با خاطراتت دلخوشم از روی ناچاری
ولی من هرچه بودم صادقانه با تو تا کردم
تو اما بر من ِ ساده چه کردی جز ستمکاری؟
نه از عهد و وفاداری ،نه از عشق و صفا دم زن
دلی خونین جگر دارم از این حرفای تکراری
#یوسف_اسماعیلوندی
به لطف حضرتعالی شدم معتاد و سیگاری
خیالت تخت راحت باش و با نامحرمان سر کن
نه من از تو "طلبکارم "، نه تو از من "طلبکاری"
لبالب کن برای ِ هر که خواهی استکانت را
شراب ِ نابی از یاقوت تاکستان ِ خونساری
تو که با ما بنا کردی سر ِ ناسازگاری را
چه فرقی میکند لب بر لبِ جام که بگذاری
منم با خاطرات ِ تلخ و شیرین ات شبی دارم
اگر دست از سر ِ این مرد ِ مادر مرده برداری
به تیغ ِ تیز ِ ابرویت غنیمت برده ای دل را
تو تنها وارث ِ جامانده از چنگیز ِ تاتاری
خیالی نیست ، باورکن ، برایم تا ابد مُردی
فقط با خاطراتت دلخوشم از روی ناچاری
ولی من هرچه بودم صادقانه با تو تا کردم
تو اما بر من ِ ساده چه کردی جز ستمکاری؟
نه از عهد و وفاداری ،نه از عشق و صفا دم زن
دلی خونین جگر دارم از این حرفای تکراری
#یوسف_اسماعیلوندی
👆👆
سلام ای پادشاه کّل عالم
سلام ای خالق حوّا و آدم
سلام ای بی نشان و جا و فرزند
سلام ای آنکه نامت شد خداوند
نمیدانم که هستی، یا چه هستی
به ما گفتند و می گویند،هستی
اگر هستی و ما را هستی از توست
غم وشادی و عیش ومستی از توست
بهشت و دوزخ وتهدید وترغیب
نماز وروزه وتطهیر و تهذیب
برای چیست، این الفاظ والقاب؟!
چه کس این دسته گل ها داده برآب
اگر ذاتم، وجودم، از دم توست
همه سرمایه ازبیش و کم توست
اگر تو چشمه ی اندیشه هایی
تمام شاخه ها و ریشه هایی
چرا در استخوان ها جا گرفتی
در این ظلمت چرا ماَوا گرفتی
چرا راه و صالت دورکردی
ره تاریک ما بی نور کردی
تو را در پرده های غیب بردند
به وادی های شک وریب بردند
هزاران سال غیر او نگفتند
به غیراز او،به غیرازهونگفتند
نه هو معلوم شد،نه او،دراین کار
نشد یک دل از این افسانه بیدار
تورا جوری دگر ،تعریف کردند
چه تعریفی؟!همه تحریف کردند
تو را ظالم ،تو را قهار گفتند
تو را حاکم ، تو را مکّار گفند
قوانینی تراشیدند و رفتند
به راهت شیشه پاشیدند ورفتند
هزاران سال از این عمر زمین رفت
چه گویم؟!از همه دل ها یقین رفت
چرا از آن وجود پاک و بی غش
تراشیدند صدها کوره آتش
چرا آن آسمان آبی و پاک
بروی پرده ها شد ابر غمناک
طبیعت را چرا محکوم کردند
حقیقت را چرا محدوم کردند
کجا خورشید، از نورش جدا بود
خدا بی عاشقانش ، کی خدا بود
جهان زایندهٔ اندیشه ها نیست
کسی پنهان به پشت شیشه ها نیست
میان ما و او ، واو است،بردار
برای یک عزیزم واو، نگذار
#یوسف_اسماعیلوندی
سلام ای پادشاه کّل عالم
سلام ای خالق حوّا و آدم
سلام ای بی نشان و جا و فرزند
سلام ای آنکه نامت شد خداوند
نمیدانم که هستی، یا چه هستی
به ما گفتند و می گویند،هستی
اگر هستی و ما را هستی از توست
غم وشادی و عیش ومستی از توست
بهشت و دوزخ وتهدید وترغیب
نماز وروزه وتطهیر و تهذیب
برای چیست، این الفاظ والقاب؟!
چه کس این دسته گل ها داده برآب
اگر ذاتم، وجودم، از دم توست
همه سرمایه ازبیش و کم توست
اگر تو چشمه ی اندیشه هایی
تمام شاخه ها و ریشه هایی
چرا در استخوان ها جا گرفتی
در این ظلمت چرا ماَوا گرفتی
چرا راه و صالت دورکردی
ره تاریک ما بی نور کردی
تو را در پرده های غیب بردند
به وادی های شک وریب بردند
هزاران سال غیر او نگفتند
به غیراز او،به غیرازهونگفتند
نه هو معلوم شد،نه او،دراین کار
نشد یک دل از این افسانه بیدار
تورا جوری دگر ،تعریف کردند
چه تعریفی؟!همه تحریف کردند
تو را ظالم ،تو را قهار گفتند
تو را حاکم ، تو را مکّار گفند
قوانینی تراشیدند و رفتند
به راهت شیشه پاشیدند ورفتند
هزاران سال از این عمر زمین رفت
چه گویم؟!از همه دل ها یقین رفت
چرا از آن وجود پاک و بی غش
تراشیدند صدها کوره آتش
چرا آن آسمان آبی و پاک
بروی پرده ها شد ابر غمناک
طبیعت را چرا محکوم کردند
حقیقت را چرا محدوم کردند
کجا خورشید، از نورش جدا بود
خدا بی عاشقانش ، کی خدا بود
جهان زایندهٔ اندیشه ها نیست
کسی پنهان به پشت شیشه ها نیست
میان ما و او ، واو است،بردار
برای یک عزیزم واو، نگذار
#یوسف_اسماعیلوندی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تقدیم به اساتیدهنرمندان وایل شکوهمندبختیاری شعروهنر،موسیقی ایلات ایرانزمین
یک شب خودت را جای من بگذار
دستاتو حائل کن به پیشانی
هی زل بزن در چشم ِ فرزندت
وقتی که می گرید ز بی نانی
حالاخودت را جای او بگذار
از گشنگی دل بی قراری کن
تا کاسه ی صبرت لبالب شد
ایوب باش و بُرد باری کن
حس کن که خوابش بُرد و قانع شد
فردای آن شب هم مهارش کن
چشمت ببند و هرچه بادا باد
صبحانه را هم زهر ِ مارش کن
دق می کنی هر بار ، باور کن
وقتی خوارک کودکت غم شد
چشمت سیاهی میرود از شرم
انگار دنیا بر سرت بم شد
بعدش چه خاکی را به سر ریزی؟
آخر توانت بیش از اینها نیست
شاید برایت باورش سخت است
جای تو دیگر توی ِ دنیا نیست
از چشم ِ خیس ِ دخترت بگذر
بگذار سرگرم ِ غمش باشد
کاری ز دستت بر نمی آید
شاید همان غم همدمش باشد
پیشش دم از مردانگی کم زن
دردش برابر با دماونداست
زن هست و درکش کار هر کس نیست
زیرا دلش با درد پیوند است
خواهی بفهمی حال و روزم را
حس کن حسابِ بانکی ات خالیست
شاید که وجدانت به تنگ آمد
وقتی بفهمی مشکل ات مالیست
عمرت بدهکار ِ کسی بودی ؟
از درد ِ مستاجر خبر داری ؟
اصلا ولش کن فاز تو بالاست
صد گُرده می خواهد بدهکاری
# یوسف_اسماعیلوندی
دستاتو حائل کن به پیشانی
هی زل بزن در چشم ِ فرزندت
وقتی که می گرید ز بی نانی
حالاخودت را جای او بگذار
از گشنگی دل بی قراری کن
تا کاسه ی صبرت لبالب شد
ایوب باش و بُرد باری کن
حس کن که خوابش بُرد و قانع شد
فردای آن شب هم مهارش کن
چشمت ببند و هرچه بادا باد
صبحانه را هم زهر ِ مارش کن
دق می کنی هر بار ، باور کن
وقتی خوارک کودکت غم شد
چشمت سیاهی میرود از شرم
انگار دنیا بر سرت بم شد
بعدش چه خاکی را به سر ریزی؟
آخر توانت بیش از اینها نیست
شاید برایت باورش سخت است
جای تو دیگر توی ِ دنیا نیست
از چشم ِ خیس ِ دخترت بگذر
بگذار سرگرم ِ غمش باشد
کاری ز دستت بر نمی آید
شاید همان غم همدمش باشد
پیشش دم از مردانگی کم زن
دردش برابر با دماونداست
زن هست و درکش کار هر کس نیست
زیرا دلش با درد پیوند است
خواهی بفهمی حال و روزم را
حس کن حسابِ بانکی ات خالیست
شاید که وجدانت به تنگ آمد
وقتی بفهمی مشکل ات مالیست
عمرت بدهکار ِ کسی بودی ؟
از درد ِ مستاجر خبر داری ؟
اصلا ولش کن فاز تو بالاست
صد گُرده می خواهد بدهکاری
# یوسف_اسماعیلوندی
بیا به داد ِ دل برس که طعمه تباهی ام
اجل به جای تو مرا گرفته اشتباهی ام
کجای این خرابه ای، شمال يا جنوب شهر
به عشق پاکمان قسم اسیر این دوراهی ام
ز بیستون قوی ترم ، ز تیشه خم نشد تنم
چه شد که پیش پای تو شبیه برگ کاهی ام
برای ِ با تو بودنم ببین چه ها می کشم
شدی به هر بهانه ای دلیل رو سیاهی ام
نگو که عاشق ِ منی ، نگو که باورت کنم
به حبس برده ای مرا به جرم بیگناهی ام
# یوسف_اسماعیلوندی
اجل به جای تو مرا گرفته اشتباهی ام
کجای این خرابه ای، شمال يا جنوب شهر
به عشق پاکمان قسم اسیر این دوراهی ام
ز بیستون قوی ترم ، ز تیشه خم نشد تنم
چه شد که پیش پای تو شبیه برگ کاهی ام
برای ِ با تو بودنم ببین چه ها می کشم
شدی به هر بهانه ای دلیل رو سیاهی ام
نگو که عاشق ِ منی ، نگو که باورت کنم
به حبس برده ای مرا به جرم بیگناهی ام
# یوسف_اسماعیلوندی
نبین بانو به لب لبخند دارم
غمی سنگین تر از الوند دارم
سراغم از بهاران کس نگیرد
که با فصلِ خزان پیوند دارم
ورای ِ شعله ی باروت چشمت
دلی چون دانه ی اسپند دارم
میان سرسرایت سر سپردم
نفهمیدی سری در بند دارم
دلیل اینکه از تو دل نکَندم
به عشق نافذم سوگند دارم
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
غمی سنگین تر از الوند دارم
سراغم از بهاران کس نگیرد
که با فصلِ خزان پیوند دارم
ورای ِ شعله ی باروت چشمت
دلی چون دانه ی اسپند دارم
میان سرسرایت سر سپردم
نفهمیدی سری در بند دارم
دلیل اینکه از تو دل نکَندم
به عشق نافذم سوگند دارم
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
پری ِ قصه های ِ کودکی ِ تلخ و شیرینی
اگر جویای احوال من ِ مجنون ِ غمگینی
تقاضا می کنم لیلای ِ من ، قدری صبوری کن
که غیر از خون ِ دل خوردن دگر چیزی نمی بینی
به دنبال ِ چه پایانی خلاف ِ جاده ایستادی
بیا تجدید خاطر کن که غم از سینه بر چینی
امیدی نیست از دنیا به عشق نافذت سوگند
که این دنیای ِ ماشینی ندارد بی تو تضمینی
پرستوهای عاشق یک بیک کوچیدن از این شهر
معافم کن ندارم بیش از این حال سخن چینی
بیا با استکانی قهوه مستم کن به شرطی که
تو قند ِ این غزل باشی و من قوری تزیینی
کسی دل را نسوزاند برای ِ یوسف مسکین
به دار آویخت گر خود را در این مصراع پایینی
# یوسف_اسماعیلوندی
اگر جویای احوال من ِ مجنون ِ غمگینی
تقاضا می کنم لیلای ِ من ، قدری صبوری کن
که غیر از خون ِ دل خوردن دگر چیزی نمی بینی
به دنبال ِ چه پایانی خلاف ِ جاده ایستادی
بیا تجدید خاطر کن که غم از سینه بر چینی
امیدی نیست از دنیا به عشق نافذت سوگند
که این دنیای ِ ماشینی ندارد بی تو تضمینی
پرستوهای عاشق یک بیک کوچیدن از این شهر
معافم کن ندارم بیش از این حال سخن چینی
بیا با استکانی قهوه مستم کن به شرطی که
تو قند ِ این غزل باشی و من قوری تزیینی
کسی دل را نسوزاند برای ِ یوسف مسکین
به دار آویخت گر خود را در این مصراع پایینی
# یوسف_اسماعیلوندی
نخل ،خرما می دهد از گرمی آغوش تو
برده از رو باغ لیمو،حلقه های گوش تو
تهمت جادوگری بیخود به شیطان می دهی
بسته دست هر چه شیطان چشم بازیگوش تو
# یوسف_اسماعیلوندی
برده از رو باغ لیمو،حلقه های گوش تو
تهمت جادوگری بیخود به شیطان می دهی
بسته دست هر چه شیطان چشم بازیگوش تو
# یوسف_اسماعیلوندی
ای همچو عيد رویت
عيدت خجسته بادا
چشمت به روی غمها
پیوسته بسته بادا
بادا تنت سلامت
یعنی همای رحمت
بر بام آرزویت
دائم نشسته بادا
چشمِ حسودتان کور
بد از وجودتان دور
چون چین جعد مشکینت
خصمت شکسته بادا
شور و نشاط و شادی
سنتور و ساز ِ بادی
ايام به کامتان خوش
بد خواه !!!خسته بادا
در باغ ِ زندگانی
در اوج و مهربانی
صد شاخه ارغوانی
همواره رسته بادا
گفتی که آرزو کن
گفتم ندارم الی
زلفت به روی دوشم
یک شب گسسته بادا
#یوسف_اسماعیلوندی
عيدت خجسته بادا
چشمت به روی غمها
پیوسته بسته بادا
بادا تنت سلامت
یعنی همای رحمت
بر بام آرزویت
دائم نشسته بادا
چشمِ حسودتان کور
بد از وجودتان دور
چون چین جعد مشکینت
خصمت شکسته بادا
شور و نشاط و شادی
سنتور و ساز ِ بادی
ايام به کامتان خوش
بد خواه !!!خسته بادا
در باغ ِ زندگانی
در اوج و مهربانی
صد شاخه ارغوانی
همواره رسته بادا
گفتی که آرزو کن
گفتم ندارم الی
زلفت به روی دوشم
یک شب گسسته بادا
#یوسف_اسماعیلوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پرستار کشیک شب
توی اورژانس هرمزگان
یه دختر از دماونده
داره با حوصله جای
خراش زخم مردی رو
که اهل یزده می بنده
یه ترکی از شمال غرب
مهندس ناظر امروز
توی پارس جنوبی بود
توی آبادی کوچیک
عروسی دو تا تاجیک
به کردی پایکوبی بود
یه دختر از یه شهر دور
تو ترمینال آزادی
میون اون شلوغیا
با حرف مرد راننده
دلش یه ذره آروم شد
کجا میخوای بری بابا؟
هنوزم خسرو آواز
داره تو کوچههای شهر
یاد ایام میخونه
یه ماهیگیر بوشهری
تو لحن شرجی بندر
داره خیام میخونه
وطن یعنی همین چیزا
همین چیزای معمولی
که ما هم جزئی از اونیم
درسته اغلب اوقات
همش اندوه واندوهه
ولی باز پاش می مونیم
مث اون لحظه های که
تو ورزشگاه آزادی
حریف از تیممی بازه
مث وقتایی که یه ساز
با یه عصیان جادویی
تو کیهان رعشه میندازه
سنندج اسم میدونی
رو بلوار بلوچستان
توی کوی رشت اهوازه
کرج نبش خراسان تو
سرای اصفهان پشت
خرم آباد شیرازه
برنج شالی گیلان
تو دیگی از مس کرمان
رو شعله گاز خوزستان
تو یک خونه ی نقلی
داره قل میزنه،قل قل
مث قلبم
واسه ایران
مث قلبت
واسه ایران
مث قلبش
واسه ایران
#سعید انصاریان
توی اورژانس هرمزگان
یه دختر از دماونده
داره با حوصله جای
خراش زخم مردی رو
که اهل یزده می بنده
یه ترکی از شمال غرب
مهندس ناظر امروز
توی پارس جنوبی بود
توی آبادی کوچیک
عروسی دو تا تاجیک
به کردی پایکوبی بود
یه دختر از یه شهر دور
تو ترمینال آزادی
میون اون شلوغیا
با حرف مرد راننده
دلش یه ذره آروم شد
کجا میخوای بری بابا؟
هنوزم خسرو آواز
داره تو کوچههای شهر
یاد ایام میخونه
یه ماهیگیر بوشهری
تو لحن شرجی بندر
داره خیام میخونه
وطن یعنی همین چیزا
همین چیزای معمولی
که ما هم جزئی از اونیم
درسته اغلب اوقات
همش اندوه واندوهه
ولی باز پاش می مونیم
مث اون لحظه های که
تو ورزشگاه آزادی
حریف از تیممی بازه
مث وقتایی که یه ساز
با یه عصیان جادویی
تو کیهان رعشه میندازه
سنندج اسم میدونی
رو بلوار بلوچستان
توی کوی رشت اهوازه
کرج نبش خراسان تو
سرای اصفهان پشت
خرم آباد شیرازه
برنج شالی گیلان
تو دیگی از مس کرمان
رو شعله گاز خوزستان
تو یک خونه ی نقلی
داره قل میزنه،قل قل
مث قلبم
واسه ایران
مث قلبت
واسه ایران
مث قلبش
واسه ایران
#سعید انصاریان
رفت و نگرانم که دلم خوار شود باز
بدنامی ِ من سوژه ی بازار شود باز
اقبال ِ منِ ِ نحس به خواب ِ ابدی رفت
سخت است در این برهه که بیدار شود باز
مهمان دلم گشت غمت جای تو خالی
بگذار که در سینه تلمبار شود باز
از کنج ِ قفس باغ نشانم نده - آخر
پر بسته کجا راهی ِ گلزار شود باز؟
هر کس که مرا دید ز احوال تو پرسید
گفتم که مگر بار دگر یار شود باز
در حسرت ِ یک جور کماییم که دکتر
گوید ضمنی نیست که هشیار شود باز
محکوم به مرگم ته ِ این قصه ی غمناک
ای کاش شبی وعده ی دیدار شود باز
#یوسف_اسماعیلوندی
بدنامی ِ من سوژه ی بازار شود باز
اقبال ِ منِ ِ نحس به خواب ِ ابدی رفت
سخت است در این برهه که بیدار شود باز
مهمان دلم گشت غمت جای تو خالی
بگذار که در سینه تلمبار شود باز
از کنج ِ قفس باغ نشانم نده - آخر
پر بسته کجا راهی ِ گلزار شود باز؟
هر کس که مرا دید ز احوال تو پرسید
گفتم که مگر بار دگر یار شود باز
در حسرت ِ یک جور کماییم که دکتر
گوید ضمنی نیست که هشیار شود باز
محکوم به مرگم ته ِ این قصه ی غمناک
ای کاش شبی وعده ی دیدار شود باز
#یوسف_اسماعیلوندی
ماه شب ِ تار ِ من، محًرم اسرار ِ من
عاقبتِ کارِ من ،نیست به جز انتظار
خون دلی تا بکی؟ من که بریدم ز پی
بسکه دویدم پی ات این همه سال آزگار
رفت و دگر بر نگشت، فصل زمستان گذشت
بی خبر از روزگار ، آمده فصل بهار
هر که مرا بی تو دید ، اشک امانش برید
جمله به حال دلم، گریه کنان زار زار
گریه افاده نکرد ،، غم مرا در نورد
دوست ندیدم یکی لشکر دشمن هزار
بداهه تقدیمی
#یوسف_اسماعیلوندی
عاقبتِ کارِ من ،نیست به جز انتظار
خون دلی تا بکی؟ من که بریدم ز پی
بسکه دویدم پی ات این همه سال آزگار
رفت و دگر بر نگشت، فصل زمستان گذشت
بی خبر از روزگار ، آمده فصل بهار
هر که مرا بی تو دید ، اشک امانش برید
جمله به حال دلم، گریه کنان زار زار
گریه افاده نکرد ،، غم مرا در نورد
دوست ندیدم یکی لشکر دشمن هزار
بداهه تقدیمی
#یوسف_اسماعیلوندی
ما ایل ِ غيرت مرده ی شهریم
قدر ِ عزیزان را نمی دانیم
تجدید پیمان کرده ایم اما
آیین ِ پیمان را نمی دانیم
در چشمه ی غيرت تلنباریم
ماهی ترین آب گل آلودیم
راهی به دریا نیست باور کن
این راه را بیهوده پیمودیم
آن شب بزرگی با درایت گفت
تکلیفمان اکسیر وحدت بود
از برکت ِ خیل ِ نفوذی ها
افکارمان درگیر وحشت بود
ترميم جایز نیست در بنیان
وقتی ستون خانه پوسیده ست
تا کرم جا خوش کرده در ریشه
احیای هیزم پوچ و بیهوده ست
تو هر چه میخواهی به ما بد کن
اصلا بیا با هم در آویزیم
ما از تبار ِ رئیسعلی هستیم
خون ِ برادر را نمی ریزیم
چون استخوانِ مانده در زخمیم
دشمن به خوبی اینو فهمیده
بر طبل ِ بیداری بزن با من
وقتی که او خواب ِ بدی دیده
از برکت خیل ِ نفوذی ها
سی سال در حسرت بسر بردیم
شهری به ما پیوسته می خندید
از "رو" که نه ، ایکاش میمُردیم
ما پا به پایت تا سحر ماندیم
خواهی تلافی یا...خرابش کن
عمری از این بابت.... بدهکاری
هرجور میخواهی حسابش کن
#یوسف_اسماعیلوندی
قدر ِ عزیزان را نمی دانیم
تجدید پیمان کرده ایم اما
آیین ِ پیمان را نمی دانیم
در چشمه ی غيرت تلنباریم
ماهی ترین آب گل آلودیم
راهی به دریا نیست باور کن
این راه را بیهوده پیمودیم
آن شب بزرگی با درایت گفت
تکلیفمان اکسیر وحدت بود
از برکت ِ خیل ِ نفوذی ها
افکارمان درگیر وحشت بود
ترميم جایز نیست در بنیان
وقتی ستون خانه پوسیده ست
تا کرم جا خوش کرده در ریشه
احیای هیزم پوچ و بیهوده ست
تو هر چه میخواهی به ما بد کن
اصلا بیا با هم در آویزیم
ما از تبار ِ رئیسعلی هستیم
خون ِ برادر را نمی ریزیم
چون استخوانِ مانده در زخمیم
دشمن به خوبی اینو فهمیده
بر طبل ِ بیداری بزن با من
وقتی که او خواب ِ بدی دیده
از برکت خیل ِ نفوذی ها
سی سال در حسرت بسر بردیم
شهری به ما پیوسته می خندید
از "رو" که نه ، ایکاش میمُردیم
ما پا به پایت تا سحر ماندیم
خواهی تلافی یا...خرابش کن
عمری از این بابت.... بدهکاری
هرجور میخواهی حسابش کن
#یوسف_اسماعیلوندی