شوریار
117 subscribers
52 photos
40 videos
45 files
26 links
غم که از حد بگذرد دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری می کند
Download Telegram
لبریز شعرم کرده چشمانت
اینبار از نوع ِ کلاسیکش
حتی قلم هم طاقتش سر شد
وقتی نگاهت کرده تحریکش


کس منکر ِ لعل ِ لبانت نيست
گر بود هم مست و خرابش کن
یک جرعه اش را سهم من بگذار
هرجور میخواهی حسابش کن


لبخند تو گل می کند در شعر
وقتی که صد واژه بغل کردی
این دفتر ِ کاهی ی ِ شعرم را
ممنون که لبریز غزل کردی


در دشت حاصلخیز لب هایت
خون ِ هزاران لاله می جوشد
داغ نگاهت گر چه سنگین است
انگار شاعر باده می نوشد


بیهوده می گیرم سراغت را
از باد و خاک و آسمان تا دشت
از تاب و تب افتاده ام ای کاش
عالیجناب عشق بر می گشت


گرمای دستان تو را آن روز
با حّسِ نابی لمس خواهد کرد
تا نیمه جانی در بدن دارم!!
پس التماست می کنم برگرد


نگذار پا بر قلب ِ زخمی ام
ویران تر از بم گشته ویرانت
نگذار خونم تا قیامت ها
صد پاره گرداند گریبانت


"آنجا نه از تو بلکه از شخصِ
پروردگارم شکوه خواهم کرد
هرشب به روی شانه هایش تا
صبح قیامت گریه خواهم کرد"

#یوسف_اسماعیلوندی
لیلایِ زمان باش و قدم رنجه کنان
بر فرش ِ سلیمان ِ دلم پا بگذار

خواهی که نمک گیر ِ لبانت بشوم
از کنج ِ لبت خاطره ای جا بگذار

#یوسف_اسماعیلوندی
سر زمین ِ این اهالی بوی ِ کنعان می دهد

تا بخواهی چاه کن در شهر جولان می دهد

#یوسف_اسماعیلوندی
بیا تمکین کن ای یوسف که با پیراهن ِ پاره

به هر سویی که بگریزی تو در چنگِ زلیخایی

#یوسف_اسماعیلوندی
چنان پس می دهم با درد تاوان ِ فراغش را
که هر کس بیندم حالش دگرگون می شود آنی

قیامت می کند گاهی غمش در پشت هر آهی
فلک هم جای من باشد دلش خون می شود آنی

#یوسف_اسماعیلوندی
صبوری خوب می دانم ولی افسوس دلتنگی

نمی خواهد بفهمد  معنی ی ِ تلخ ِ صبوری  را

#یوسف_اسماعیلوندی
قبض ِ روحم می کنی، وقتی که پیش ِ چشم ِ من

یک سر ِ مجنون ِ دیگر ، روی زانوهای توست

#یوسف_اسماعیلوندی
وقتی که نباشی شب و روزم همه بلداست
کنج قفسی سرد سزای ِ من تنهاست

مجنونم و پروا ندارم که چه گویند
پیغمبرِ گمگشتهء من حضرتِ لیلا ست

بداهه تقدیمی
#یوسف_اسماعیلوندی
لبریز شعرم کرده چشمانت
اینبار از نوع ِ کلاسیکش
حتی قلم هم طاقتش سر شد
وقتی نگاهت کرده تحریکش


کس منکر ِ لعل ِ لبانت نيست
گر بود هم مست و خرابش کن
یک جرعه اش را سهم من بگذار
هرجور میخواهی حسابش کن


لبخند تو گل می کند در شعر
وقتی که صد واژه بغل کردی
این دفتر ِ کاهی ی ِ شعرم را
ممنون که سر ریز غزل کردی


در دشت حاصلخیز لب هایت
خون ِ هزاران لاله می جوشد
داغ نگاهت گر چه سنگین است
انگار شاعر باده می نوشد


بیهوده می گیرم سراغت را
از باد و خاک و آسمان تا دشت
از تاب و تب افتاده ام ای کاش
عالیجناب عشق بر می گشت


گرمای دستان تو را آن روز
با حّسِ نابی لمس خواهد کرد
تا نیمه جانی در بدن دارم!!
پس التماست می کنم برگرد


نگذار پا بر قلب ِ زخمی ام
ویران تر از بم گشته ویرانت
نگذار خونم تا قیامت ها
صد پاره گرداند گریبانت


"آنجا نه از تو بلکه از شخصِ
پروردگارم شکوه خواهم کرد
هرشب به روی شانه هایش تا
صبح قیامت گریه خواهم کرد"

#یوسف_اسماعیلوندی
وقتی که چشم عاشقش حرف ازتماشا می زند
هر تار مویش تا سحر چنگ نکیسا می‌زند

آن شبچراغِ عشوه گر زیباتر از قرصِ قمر
ماندم چرا بیهوده بر اقبال ِ من پا می زند

دل در رکابش دربدر او از من و دل بی خبر
بیچاره دل در این سفر عمریست درجا می زند

من درپیِ او سو به سو او گشته با او رو به رو
یارم چرا عشق ِ مرا با دیگری " تا " می زند؟

ای دلربای ِ کینه جو بیزارم از هر های و هوی
آخر کجا معشوقه ای دامن به دعوا می زند

عمری غزلنوشش شدم دلگرم آغوشش شدم
با این همه دلدادگی آهنگ ِ رسوا می زند

زآن دلبر ِ نازک بدن میدانِ غم شد سهم ِ من
سرمست ِ جام ِ دیگران پیوسته هورا می زند

میدان به میدان تاخته ، مِی روی ِ مِی انداخته
یک شیشه شادی خورده هی لبخند بر ما می زند

گشته زلیخای ِ زمان برده دل پیر و جوان
با خود نگفته یوسفش شب ترک دنیا می زند ؟

افتاده ام بر موج غم ، او خوش نشسته بر بلم
من ترک ِ دنیا می کنم ؛ او دل به دریا می زند

#یوسف_اسماعیلوندی
باید بدهم شرح چه آورد به سر ِ من
با عشوه‌ گری آمد و شد همسفر ِ من

در قامتِ معشوقه هویدا شد و افسوس
با خدعه در آورد، ..دمار از پدر ِ من

درگیر نگاهش شدم از عمق وجودم
دیدم نظر ِ یار خلاف ِ نطر ِ من

تعبیر ِ من از عشق دو پهلو همین است
من مرد ِ کهن بودم و او گاوه نر ِ من

من عاشق ِ او بودم و او عاشق او بود
این است خبر هر که بپرسد خبر ِ من

#یوسف_اسماعیلوندی
زندگی با همهء خوب و بدش تکراریست
زندگی حس ِ قشنگسیت ولی اجباریست

زندگی راه ِ درازیست حواست باشد
مثل سرچشمهء رودی که به دریا جاریست

زندگی ماهی ِ سرخی ست خدا می داند
دیدنش ناب ترین حادثه در بیداریست

عاشقم، عاشق ِ یک زندگی ِ ساده و پاک
مثل کودک که فقط عاشق ِ شب ادراریست

آنچه را تجربه کردم به شما می گویم
زندگی مثل ِ غزل های خودم تکراریست

#یوسف_اسماعیلوندی
زندگی با همهء خوب و بدش تکراریست
زندگی حس ِ قشنگسیت ولی اجباریست

زندگی راه ِ درازیست حواست باشد
مثل سرچشمهء رودی که به دریا جاریست

زندگی ماهی ِ سرخی ست خدا می داند
دیدنش ناب ترین حادثه در بیداریست

عاشقم، عاشق ِ یک زندگی ِ ساده و پاک
مثل کودک که فقط عاشق ِ شب ادراریست

آنچه را تجربه کردم به شما می گویم
زندگی مثل ِ غزل های خودم تکراریست

#یوسف_اسماعیلوندی
اگر جویای احوالِ ِ  دل ِ این عاشق ِ زاری
به لطف حضرتعالی شدم معتاد و سیگاری

خیالت تخت راحت باش و با نامحرمان سر کن
نه من از تو "طلبکارم "، نه تو از من "طلبکاری"

لبالب کن برای ِ هر که خواهی استکانت را
شراب ِ نابی از یاقوت تاکستان ِ خونساری

تو که با ما بنا کردی  سر ِ  ناسازگاری را
چه فرقی میکند لب بر لبِ جام که بگذاری

منم با خاطرات ِ تلخ و شیرین ات شبی دارم
اگر دست از سر ِ این مرد ِ مادر مرده برداری

به تیغ ِ تیز ِ ابرویت غنیمت برده ای دل را
تو تنها وارث ِ جامانده از چنگیز ِ تاتاری

خیالی نیست ، باورکن ، برایم تا ابد مُردی
فقط با خاطراتت دلخوشم از روی ناچاری

ولی من هرچه بودم صادقانه با تو تا کردم
تو اما بر من ِ ساده چه کردی جز ستمکاری؟

نه از عهد و وفاداری ،نه از عشق و صفا دم زن
دلی خونین جگر دارم از این حرفای تکراری


#یوسف_اسماعیلوندی
👆👆
سلام ای پادشاه کّل عالم
سلام ای خالق حوّا و آدم

سلام ای بی نشان و جا و فرزند
سلام ای آنکه نامت شد خداوند

نمیدانم که هستی، یا چه هستی
به ما گفتند و می گویند،هستی

اگر هستی و ما را هستی از توست
غم وشادی و عیش ومستی از توست

بهشت و دوزخ وتهدید وترغیب
نماز وروزه وتطهیر و تهذیب

برای چیست، این الفاظ والقاب؟!
چه کس این دسته گل ها داده برآب

اگر ذاتم، وجودم، از دم توست
همه سرمایه ازبیش و کم توست

اگر تو چشمه ی اندیشه هایی
تمام شاخه ها و ریشه هایی

چرا در استخوان ها جا گرفتی
در این ظلمت چرا ماَوا گرفتی

چرا راه و صالت دورکردی
ره تاریک ما بی نور کردی

تو را در پرده های غیب بردند
به وادی های شک وریب بردند

هزاران سال غیر او نگفتند
به غیراز او،به غیرازهونگفتند

نه هو معلوم شد،نه او،دراین کار
نشد یک دل از این افسانه بیدار

تورا جوری دگر ،تعریف کردند
چه تعریفی؟!همه تحریف کردند

تو را ظالم ،تو را قهار گفتند
تو را حاکم ، تو را مکّار گفند

قوانینی تراشیدند و رفتند
به راهت شیشه پاشیدند ورفتند

هزاران سال از این عمر زمین رفت
چه گویم؟!از همه دل ها یقین رفت

چرا از آن وجود پاک و بی غش
تراشیدند صدها کوره آتش

چرا آن آسمان آبی و پاک
بروی پرده ها شد ابر غمناک

طبیعت را چرا محکوم کردند
حقیقت را چرا محدوم کردند

کجا خورشید، از نورش جدا بود
خدا بی عاشقانش ، کی خدا بود

جهان زایندهٔ اندیشه ها نیست
کسی پنهان به پشت شیشه ها نیست


میان ما و او ، واو است،بردار
برای یک عزیزم واو، نگذار

#یوسف_اسماعیلوندی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تقدیم به اساتیدهنرمندان وایل شکوهمندبختیاری شعروهنر،موسیقی ایلات ایرانزمین
یک شب خودت را جای من بگذار
دستاتو حائل کن به پیشانی
هی زل بزن در چشم ِ فرزندت
وقتی که می گرید ز بی نانی

حالاخودت را جای او بگذار
از گشنگی دل بی قراری کن
تا کاسه ی صبرت لبالب شد
ایوب باش و بُرد باری کن

حس کن که خوابش بُرد و قانع شد
فردای آن شب هم مهارش کن
چشمت ببند و هرچه بادا باد
صبحانه را هم زهر ِ مارش کن

دق می کنی هر بار ، باور کن
وقتی خوارک کودکت غم شد
چشمت سیاهی میرود از شرم
انگار دنیا بر سرت بم شد

بعدش چه خاکی را به سر ریزی؟
آخر توانت بیش از اینها نیست
شاید برایت باورش سخت است
جای تو دیگر توی ِ دنیا نیست

از چشم ِ خیس ِ دخترت بگذر
بگذار سرگرم ِ غمش باشد
کاری ز دستت بر نمی آید
شاید همان غم همدمش باشد

پیشش دم از مردانگی کم زن
دردش برابر با دماونداست
زن هست و درکش کار هر کس نیست
زیرا دلش با درد پیوند است

خواهی بفهمی حال و روزم را
حس کن حسابِ بانکی ات خالیست
شاید که وجدانت به تنگ آمد
وقتی بفهمی مشکل ات مالیست

عمرت بدهکار ِ کسی بودی ؟
از درد ِ مستاجر خبر داری ؟
اصلا ولش کن فاز تو بالاست
صد گُرده می خواهد بدهکاری

# یوسف_اسماعیلوندی
بیا به داد ِ دل برس که طعمه تباهی ام
اجل به جای تو مرا گرفته اشتباهی ام

کجای این خرابه ای، شمال يا جنوب شهر
به عشق پاکمان قسم اسیر این دوراهی ام

ز بیستون قوی ترم ، ز تیشه خم نشد تنم
چه شد که پیش پای تو شبیه برگ کاهی ام

برای ِ با تو بودنم ببین چه ها می کشم
شدی به هر بهانه‌ ای دلیل رو سیاهی ام

نگو که عاشق ِ منی ، نگو که باورت کنم
به حبس برده ای مرا به جرم بیگناهی ام

# یوسف_اسماعیلوندی
نبین بانو به لب لبخند دارم
غمی سنگین تر از الوند دارم

سراغم از بهاران کس نگیرد
که با فصلِ خزان پیوند دارم

ورای ِ شعله ی باروت چشمت
دلی چون دانه ی اسپند دارم

میان سرسرایت سر سپردم
نفهمیدی سری در بند دارم

دلیل اینکه از تو دل نکَندم
به عشق نافذم سوگند دارم

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی