شوریار
117 subscribers
52 photos
40 videos
45 files
26 links
غم که از حد بگذرد دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری می کند
Download Telegram
میوه ی ممنوعه چیدن را که حوّا باب کرد
آدم اخراج از بهشت با صفا را باب کرد

چونکه قابیل از عقب با بیل زد هابیل را
حمله با یک بیل را در کل دنیا باب کرد

نوح نهصد سال کشتی ساخت توی یک کویر
کار دور از عقل را این مرد دانا باب کرد

بارداری بی حضور جنس نر را در جهان
حضرت مریم به لطف حقتعالی باب کرد

از شروع این جهان مرد از پی زن می‌دوید
از پی مردان دویدن را ، زلیخا باب کرد

یازده تا بچه جز یوسف فقط یعقوب ساخت
صنعت انبوه سازی را ، فرادا باب کرد

رد شدن از نیل بی لنج و بلم امکان نداشت
رد شدن از نیل را با چوب ، موسا باب کرد

حرفه ی آتش نشانی را هزاران سال پیش
از لج نمرود ، ابراهیم آقا باب کرد

گوسفندی که به قربانگاه اسماعیل رفت
مبحث ایثار را در حد اعلا باب کرد

بس که کل کل کرد با موری ، سلیمان نبی
بحث و کل کل را میان جانورها باب کرد

بردن سگ در مکان خواب را از آن قدیم
عضوی از اصحاب کهف از باب تقوا باب کرد

کفش زن‌ها قرن‌ها یا گالش و یا گیوه بود
کفش های شیشه ای را سیندرلا باب کرد

پیش از این شعری نبوده با ردیفِ باب کرد
این ردیف خاص را شعر تر ما باب کرد

#شروین سلیمانی"

(بداهه جوابیه شروین سلیمانی)

مزّهء سیبی که حّوا را هوایی کرده بود
آدِم ِ بیچاره را گویا فدایی کرده بود

گر که قابیل از عقب با بیل زد هابیل را
شک ندارم پیشِ عشفش دلربایی کرده بود

بگذریم از نوح و عقل و بادبان وکشتی اش
نوح آبادانی است و خود نمایی کرده بود

فرض کن مریم" مجازی" با کسی شد آشنا
فرض کن با آشنا حال ِ" فضایی" کرده بود

از زلیخا چشم پوشان غیرتم گل می کند
چون دوید از پی ِ ما کارِ خطایی کرده بود؟

من شنیدم هرکه بافش بیش برفش بیشتر
پیرِ کنعان لاجرم کاری خدایی کرده بود

حضرت موسی گمانم قرص ایکس میزد رفیق
در خیالات خودش سیر ِ فضایی کرده بود

از سر ِ آتش پریدن آنقدر ها سخت نیست
ابن اصحاق ِ جوان کارِ به جایی کرده بود

ار پدر جوگیر شد فرزند خود را سر بُرد
در حق ِ هاجر کمی بی اعتنایی کرده بود

گر به دقت بنگری در پیش ِ مرتاضان هند
کل سلیمان جزء ِ کاری ابتدایی کرده بود

سالیان سال باسگ همنشینی جور نیست
مرکز بهداشت غار را سم زدایی کرده بود

نقش زیبا کفشِ بی پا سیندرلا را عجب
صحنه های بی‌نظیر سینمایی کرده بود

شعرِ شروین بسکه گیرا بود و قدری پر ملاط
یوسف گمگشته را بی حد هوایی کرده بود

#یوسف_اسماعیلوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند

پروانه امشب پر مزن اندر حریم یار من
ترسم صدای شه‌پرت از خواب بیدارش کند

پیراهنی از برگ گل بهر نگارم دوختم
بس که لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند

ای آفتاب آهسته نِه پا در حریم یار من
ترسم صدای پای تو از خواب بیدارش کند


#علی تراب_جهرمی✍🏻
هر کی مُنِِ دی
ایگو امیدِت و خدا بو
نونن گِره کور دٍلـُوم
تی دو خـدا بی..


بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
استادي و افتخار این انجمنی
در خط ِ مقدم ِ ادب صف شکنی
در باب سخن کسی به پایت نرسد
بی پرده بگویم تو خدای سخنی

#یوسف_اسماعیلوندی
آنان که به صندلی خود لم دارند
بر تخت نششته جامی از جم دارند
دنیا همه هم به کامشان گر باشد
در قالب ِ معرفت کمی کم دارند

#یوسف_اسماعیلوندی
لبریز شعرم کرده چشمانت
اینبار از نوع ِ کلاسیکش
حتی قلم هم طاقتش سر شد
وقتی نگاهت کرده تحریکش


کس منکر ِ لعل ِ لبانت نيست
گر بود هم مست و خرابش کن
یک جرعه اش را سهم من بگذار
هرجور میخواهی حسابش کن


لبخند تو گل می کند در شعر
وقتی که صد واژه بغل کردی
این دفتر ِ کاهی ی ِ شعرم را
ممنون که لبریز غزل کردی


در دشت حاصلخیز لب هایت
خون ِ هزاران لاله می جوشد
داغ نگاهت گر چه سنگین است
انگار شاعر باده می نوشد


بیهوده می گیرم سراغت را
از باد و خاک و آسمان تا دشت
از تاب و تب افتاده ام ای کاش
عالیجناب عشق بر می گشت


گرمای دستان تو را آن روز
با حّسِ نابی لمس خواهد کرد
تا نیمه جانی در بدن دارم!!
پس التماست می کنم برگرد


نگذار پا بر قلب ِ زخمی ام
ویران تر از بم گشته ویرانت
نگذار خونم تا قیامت ها
صد پاره گرداند گریبانت


"آنجا نه از تو بلکه از شخصِ
پروردگارم شکوه خواهم کرد
هرشب به روی شانه هایش تا
صبح قیامت گریه خواهم کرد"

#یوسف_اسماعیلوندی
لیلایِ زمان باش و قدم رنجه کنان
بر فرش ِ سلیمان ِ دلم پا بگذار

خواهی که نمک گیر ِ لبانت بشوم
از کنج ِ لبت خاطره ای جا بگذار

#یوسف_اسماعیلوندی
سر زمین ِ این اهالی بوی ِ کنعان می دهد

تا بخواهی چاه کن در شهر جولان می دهد

#یوسف_اسماعیلوندی
بیا تمکین کن ای یوسف که با پیراهن ِ پاره

به هر سویی که بگریزی تو در چنگِ زلیخایی

#یوسف_اسماعیلوندی
چنان پس می دهم با درد تاوان ِ فراغش را
که هر کس بیندم حالش دگرگون می شود آنی

قیامت می کند گاهی غمش در پشت هر آهی
فلک هم جای من باشد دلش خون می شود آنی

#یوسف_اسماعیلوندی
صبوری خوب می دانم ولی افسوس دلتنگی

نمی خواهد بفهمد  معنی ی ِ تلخ ِ صبوری  را

#یوسف_اسماعیلوندی
قبض ِ روحم می کنی، وقتی که پیش ِ چشم ِ من

یک سر ِ مجنون ِ دیگر ، روی زانوهای توست

#یوسف_اسماعیلوندی
وقتی که نباشی شب و روزم همه بلداست
کنج قفسی سرد سزای ِ من تنهاست

مجنونم و پروا ندارم که چه گویند
پیغمبرِ گمگشتهء من حضرتِ لیلا ست

بداهه تقدیمی
#یوسف_اسماعیلوندی
لبریز شعرم کرده چشمانت
اینبار از نوع ِ کلاسیکش
حتی قلم هم طاقتش سر شد
وقتی نگاهت کرده تحریکش


کس منکر ِ لعل ِ لبانت نيست
گر بود هم مست و خرابش کن
یک جرعه اش را سهم من بگذار
هرجور میخواهی حسابش کن


لبخند تو گل می کند در شعر
وقتی که صد واژه بغل کردی
این دفتر ِ کاهی ی ِ شعرم را
ممنون که سر ریز غزل کردی


در دشت حاصلخیز لب هایت
خون ِ هزاران لاله می جوشد
داغ نگاهت گر چه سنگین است
انگار شاعر باده می نوشد


بیهوده می گیرم سراغت را
از باد و خاک و آسمان تا دشت
از تاب و تب افتاده ام ای کاش
عالیجناب عشق بر می گشت


گرمای دستان تو را آن روز
با حّسِ نابی لمس خواهد کرد
تا نیمه جانی در بدن دارم!!
پس التماست می کنم برگرد


نگذار پا بر قلب ِ زخمی ام
ویران تر از بم گشته ویرانت
نگذار خونم تا قیامت ها
صد پاره گرداند گریبانت


"آنجا نه از تو بلکه از شخصِ
پروردگارم شکوه خواهم کرد
هرشب به روی شانه هایش تا
صبح قیامت گریه خواهم کرد"

#یوسف_اسماعیلوندی
وقتی که چشم عاشقش حرف ازتماشا می زند
هر تار مویش تا سحر چنگ نکیسا می‌زند

آن شبچراغِ عشوه گر زیباتر از قرصِ قمر
ماندم چرا بیهوده بر اقبال ِ من پا می زند

دل در رکابش دربدر او از من و دل بی خبر
بیچاره دل در این سفر عمریست درجا می زند

من درپیِ او سو به سو او گشته با او رو به رو
یارم چرا عشق ِ مرا با دیگری " تا " می زند؟

ای دلربای ِ کینه جو بیزارم از هر های و هوی
آخر کجا معشوقه ای دامن به دعوا می زند

عمری غزلنوشش شدم دلگرم آغوشش شدم
با این همه دلدادگی آهنگ ِ رسوا می زند

زآن دلبر ِ نازک بدن میدانِ غم شد سهم ِ من
سرمست ِ جام ِ دیگران پیوسته هورا می زند

میدان به میدان تاخته ، مِی روی ِ مِی انداخته
یک شیشه شادی خورده هی لبخند بر ما می زند

گشته زلیخای ِ زمان برده دل پیر و جوان
با خود نگفته یوسفش شب ترک دنیا می زند ؟

افتاده ام بر موج غم ، او خوش نشسته بر بلم
من ترک ِ دنیا می کنم ؛ او دل به دریا می زند

#یوسف_اسماعیلوندی
باید بدهم شرح چه آورد به سر ِ من
با عشوه‌ گری آمد و شد همسفر ِ من

در قامتِ معشوقه هویدا شد و افسوس
با خدعه در آورد، ..دمار از پدر ِ من

درگیر نگاهش شدم از عمق وجودم
دیدم نظر ِ یار خلاف ِ نطر ِ من

تعبیر ِ من از عشق دو پهلو همین است
من مرد ِ کهن بودم و او گاوه نر ِ من

من عاشق ِ او بودم و او عاشق او بود
این است خبر هر که بپرسد خبر ِ من

#یوسف_اسماعیلوندی
زندگی با همهء خوب و بدش تکراریست
زندگی حس ِ قشنگسیت ولی اجباریست

زندگی راه ِ درازیست حواست باشد
مثل سرچشمهء رودی که به دریا جاریست

زندگی ماهی ِ سرخی ست خدا می داند
دیدنش ناب ترین حادثه در بیداریست

عاشقم، عاشق ِ یک زندگی ِ ساده و پاک
مثل کودک که فقط عاشق ِ شب ادراریست

آنچه را تجربه کردم به شما می گویم
زندگی مثل ِ غزل های خودم تکراریست

#یوسف_اسماعیلوندی
زندگی با همهء خوب و بدش تکراریست
زندگی حس ِ قشنگسیت ولی اجباریست

زندگی راه ِ درازیست حواست باشد
مثل سرچشمهء رودی که به دریا جاریست

زندگی ماهی ِ سرخی ست خدا می داند
دیدنش ناب ترین حادثه در بیداریست

عاشقم، عاشق ِ یک زندگی ِ ساده و پاک
مثل کودک که فقط عاشق ِ شب ادراریست

آنچه را تجربه کردم به شما می گویم
زندگی مثل ِ غزل های خودم تکراریست

#یوسف_اسماعیلوندی
اگر جویای احوالِ ِ  دل ِ این عاشق ِ زاری
به لطف حضرتعالی شدم معتاد و سیگاری

خیالت تخت راحت باش و با نامحرمان سر کن
نه من از تو "طلبکارم "، نه تو از من "طلبکاری"

لبالب کن برای ِ هر که خواهی استکانت را
شراب ِ نابی از یاقوت تاکستان ِ خونساری

تو که با ما بنا کردی  سر ِ  ناسازگاری را
چه فرقی میکند لب بر لبِ جام که بگذاری

منم با خاطرات ِ تلخ و شیرین ات شبی دارم
اگر دست از سر ِ این مرد ِ مادر مرده برداری

به تیغ ِ تیز ِ ابرویت غنیمت برده ای دل را
تو تنها وارث ِ جامانده از چنگیز ِ تاتاری

خیالی نیست ، باورکن ، برایم تا ابد مُردی
فقط با خاطراتت دلخوشم از روی ناچاری

ولی من هرچه بودم صادقانه با تو تا کردم
تو اما بر من ِ ساده چه کردی جز ستمکاری؟

نه از عهد و وفاداری ،نه از عشق و صفا دم زن
دلی خونین جگر دارم از این حرفای تکراری


#یوسف_اسماعیلوندی
👆👆
سلام ای پادشاه کّل عالم
سلام ای خالق حوّا و آدم

سلام ای بی نشان و جا و فرزند
سلام ای آنکه نامت شد خداوند

نمیدانم که هستی، یا چه هستی
به ما گفتند و می گویند،هستی

اگر هستی و ما را هستی از توست
غم وشادی و عیش ومستی از توست

بهشت و دوزخ وتهدید وترغیب
نماز وروزه وتطهیر و تهذیب

برای چیست، این الفاظ والقاب؟!
چه کس این دسته گل ها داده برآب

اگر ذاتم، وجودم، از دم توست
همه سرمایه ازبیش و کم توست

اگر تو چشمه ی اندیشه هایی
تمام شاخه ها و ریشه هایی

چرا در استخوان ها جا گرفتی
در این ظلمت چرا ماَوا گرفتی

چرا راه و صالت دورکردی
ره تاریک ما بی نور کردی

تو را در پرده های غیب بردند
به وادی های شک وریب بردند

هزاران سال غیر او نگفتند
به غیراز او،به غیرازهونگفتند

نه هو معلوم شد،نه او،دراین کار
نشد یک دل از این افسانه بیدار

تورا جوری دگر ،تعریف کردند
چه تعریفی؟!همه تحریف کردند

تو را ظالم ،تو را قهار گفتند
تو را حاکم ، تو را مکّار گفند

قوانینی تراشیدند و رفتند
به راهت شیشه پاشیدند ورفتند

هزاران سال از این عمر زمین رفت
چه گویم؟!از همه دل ها یقین رفت

چرا از آن وجود پاک و بی غش
تراشیدند صدها کوره آتش

چرا آن آسمان آبی و پاک
بروی پرده ها شد ابر غمناک

طبیعت را چرا محکوم کردند
حقیقت را چرا محدوم کردند

کجا خورشید، از نورش جدا بود
خدا بی عاشقانش ، کی خدا بود

جهان زایندهٔ اندیشه ها نیست
کسی پنهان به پشت شیشه ها نیست


میان ما و او ، واو است،بردار
برای یک عزیزم واو، نگذار

#یوسف_اسماعیلوندی