آن که در دام تو شد مرغ گرفتار منم
روزگارش شده مانند ِ شب ِ تار منم
دیگران مستحب اند از نظرت ای عجبا
او که ناکرده گنه گشته گنهکار منم؟
آه ای تاجر کنعان که شدی تشنه ی زر
این نگونبخت که شد شهرهء بازار منم
در تب ِ حسرت دیدار تو دل شعلهور است
یک نفس همدم ِ ما شو که وفادار منم
هر که در فتنه گرفتار شود یوسف نیست
آن که در دام ِ تو شد مرغ ِ گرفتار منم
#یوسف_اسماعیلوندی
روزگارش شده مانند ِ شب ِ تار منم
دیگران مستحب اند از نظرت ای عجبا
او که ناکرده گنه گشته گنهکار منم؟
آه ای تاجر کنعان که شدی تشنه ی زر
این نگونبخت که شد شهرهء بازار منم
در تب ِ حسرت دیدار تو دل شعلهور است
یک نفس همدم ِ ما شو که وفادار منم
هر که در فتنه گرفتار شود یوسف نیست
آن که در دام ِ تو شد مرغ ِ گرفتار منم
#یوسف_اسماعیلوندی
در ساحل ِ هجرت زده ام لنگر ِ ماتم
از برکت عشقت همه شب درد فراهم
آن قامت ِ رعنای تو انداختم از پا!!!!
آنگونه که در پای تو شد قامت ِ من خم
اسکندر غارتگری و تاج سر ای عشق
هم جانی و هم جامی و هم تختی هم جم
بگذار که در حال و هوای تو بمانم
ای آنکه هوایت دل ِ ما را زده برهم
پژمرده ترین غنچه ی نشکفته ی باغم
لب تشنه و خواهان ِ توام قطرهِ شبنم
مجنونم و لیلای ِ منی تا ابد الدهر
غم را ز دلم پاک کن و فاصله را کم
من هیزم خشک غزل عهد عتیقم
آتش بزن و شعله ورم کن به جهنم
#یوسف_اسماعیلوندی
از برکت عشقت همه شب درد فراهم
آن قامت ِ رعنای تو انداختم از پا!!!!
آنگونه که در پای تو شد قامت ِ من خم
اسکندر غارتگری و تاج سر ای عشق
هم جانی و هم جامی و هم تختی هم جم
بگذار که در حال و هوای تو بمانم
ای آنکه هوایت دل ِ ما را زده برهم
پژمرده ترین غنچه ی نشکفته ی باغم
لب تشنه و خواهان ِ توام قطرهِ شبنم
مجنونم و لیلای ِ منی تا ابد الدهر
غم را ز دلم پاک کن و فاصله را کم
من هیزم خشک غزل عهد عتیقم
آتش بزن و شعله ورم کن به جهنم
#یوسف_اسماعیلوندی
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
لطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت
حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی
گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش
جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی
هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت
زان میان پروانه را در اضطراب انداختی
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
سایه دولت بر این کنج خراب انداختی
زینهار از آب آن عارض که شیران را از آن
تشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی
خواب بیداران ببستی وان گه از نقش خیال
تهمتی بر شب روان خیل خواب انداختی
پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه
و از حیا حور و پری را در حجاب انداختی
باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم
شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی
از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست
حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی
و از برای صید دل در گردنم زنجیر زلف
چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی
داور داراشکوه ای آن که تاج آفتاب
از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی
نصرة الدین شاه یحیی آن که خصم ملک را
از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی
لطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت
حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی
گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش
جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی
هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت
زان میان پروانه را در اضطراب انداختی
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
سایه دولت بر این کنج خراب انداختی
زینهار از آب آن عارض که شیران را از آن
تشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی
خواب بیداران ببستی وان گه از نقش خیال
تهمتی بر شب روان خیل خواب انداختی
پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه
و از حیا حور و پری را در حجاب انداختی
باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم
شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی
از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست
حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی
و از برای صید دل در گردنم زنجیر زلف
چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی
داور داراشکوه ای آن که تاج آفتاب
از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی
نصرة الدین شاه یحیی آن که خصم ملک را
از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی
روزگار عاشقی شور و شرر دارد هنوز ؟
مثل مجنون عاشق خونین جگر دارد هنوز؟
ای که گفتی شرطِ عشق و عاشقی دل دادن است
آسمان ِ بی دلان ، در شب قمر دارد هنوز؟
تابش روی تو ای خورشید عالم تاب عشق
هر غروبش افتخارات ِ دگر دارد هنوز؟
مست ِ تاکستان ِ لب های تو بودم سال ها!!!
بوسه ات چون خوشهء انگور اثر دارد هنوز؟
خاطراتت کی برد شوق ِ تپیدن از دلم
خاطرم با خاطرت میل ِ سفر دارد هنوز
از تنم تن پوش آغوشت درآوردی ، عجب
گر چه تن،گرمی آغوشت به سر دارد هنوز
بر رخ ِ مردانهء احساسِ من سیلی بزن
تا بدانم دلبری بر من نظر دارد هنوز
فوق ِ سرّی می پرستد طاق ِ ابروی ِ تو را
شاعری که از دل و چشمت خبر دارد هنوز
حال و روزم را نپرس از چرخ نامیمون رفیق
حال یک دلخسته پرسیدن مگر دارد هنوز
#یوسف_اسماعیلوندی
مثل مجنون عاشق خونین جگر دارد هنوز؟
ای که گفتی شرطِ عشق و عاشقی دل دادن است
آسمان ِ بی دلان ، در شب قمر دارد هنوز؟
تابش روی تو ای خورشید عالم تاب عشق
هر غروبش افتخارات ِ دگر دارد هنوز؟
مست ِ تاکستان ِ لب های تو بودم سال ها!!!
بوسه ات چون خوشهء انگور اثر دارد هنوز؟
خاطراتت کی برد شوق ِ تپیدن از دلم
خاطرم با خاطرت میل ِ سفر دارد هنوز
از تنم تن پوش آغوشت درآوردی ، عجب
گر چه تن،گرمی آغوشت به سر دارد هنوز
بر رخ ِ مردانهء احساسِ من سیلی بزن
تا بدانم دلبری بر من نظر دارد هنوز
فوق ِ سرّی می پرستد طاق ِ ابروی ِ تو را
شاعری که از دل و چشمت خبر دارد هنوز
حال و روزم را نپرس از چرخ نامیمون رفیق
حال یک دلخسته پرسیدن مگر دارد هنوز
#یوسف_اسماعیلوندی
ای کاش گُل باغ بهارت بودم
اندر قفس عشق هزارت بودم
ای کاش به هرسو که نظرمیکردی
من مردمک چشم خمارت بودم
#یوسف_اسماعیلوندی
اندر قفس عشق هزارت بودم
ای کاش به هرسو که نظرمیکردی
من مردمک چشم خمارت بودم
#یوسف_اسماعیلوندی
دلگرم تو بودیم و تو دلسرد ،غمی نیست
شد سینه ام آبستنِ صد درد، غمی نیست
بر گوش رقیبان برسانید - که دلبر
ویرانه تر از ارگ ِ بمم کرد ،غمی نیست
از چشم تو افتادم و دیگر چه تفاوت
از دید همه گر بشوم طرد، غمی نیست
مردی که برایت سپر ِ تیغ ِ بلا بود
با دشنه دریدی دل ِ آن مرد، غمی نیست
مظلوم ترین برگ ِ خزان دیده ی فصلم
نقاش ازل کرده مرا زرد، غمی نیست
ای ماه که معشوق ِ پلنگ ِ دل ِ مایی
خوش باش تو با گربه ی ولگرد ،غمی نیست
بر سنگ ِ مزارم بنویسید و...............بماند
هر آنچه به ناحق سرم آورد ،غمی نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
شد سینه ام آبستنِ صد درد، غمی نیست
بر گوش رقیبان برسانید - که دلبر
ویرانه تر از ارگ ِ بمم کرد ،غمی نیست
از چشم تو افتادم و دیگر چه تفاوت
از دید همه گر بشوم طرد، غمی نیست
مردی که برایت سپر ِ تیغ ِ بلا بود
با دشنه دریدی دل ِ آن مرد، غمی نیست
مظلوم ترین برگ ِ خزان دیده ی فصلم
نقاش ازل کرده مرا زرد، غمی نیست
ای ماه که معشوق ِ پلنگ ِ دل ِ مایی
خوش باش تو با گربه ی ولگرد ،غمی نیست
بر سنگ ِ مزارم بنویسید و...............بماند
هر آنچه به ناحق سرم آورد ،غمی نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است
گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است
اما چه سود، حاصل گلهای پرپر است!
شرم از نگاه بلبل بیدل نمیکنید
کز هجر گل نوای فغانش به حنجر است؟!
از آن زمان که آیینهگردان شب شُدید
آیینه دل از دَم دوران مکدر است
فردایتان چکیده امروز زندگی است
امروزتان طلیعه فردای محشر است
وقتی که تیغ کینه سر عشق را برید
وقتی حدیث درد برایم مکرر است
وقتی ز چنگ شوم زمان، مرگ میچکد
وقتی دل سیاه زمین جای گوهر است
وقتی بهار، وصله ناجور فصلهاست
وقتی تبر، مدافع حق صنوبر است
وقتی به دادگاه عدالت، طناب دار
بر صدر مینشیند و قاضی و داور است
وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست
وقتی که نقش خون به دل ما مُصور است
وقتی که نوح، کشتی خود را به خون نشاند
وقتی که مار، معجزه یک پیامبر است
وقتی که برخلاف تمام فسانهها
امروز، شعله، مسلخ سرخ سمندر است
از من مخواه شعرِ تر، ای بیخبر ز درد!
شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است!
ما با زبان سرخ و سر سبز آمدیم
تیغ زبان، بُرندهتر از تیغ خنجر است
این تختهپارهها که با آن چنگ میزنید
تهماندههای زورق بر خون شناور است
حرص جهان مزن که در این عهد بیثبات
روز نخست، موعد مرگت مقرر است
هرگز حدیث درد به پایان نمیرسد
گرچه خطابه غزلم رو به آخر است
اما هوای شور رجز در قلم گرفت
سردار مثنوی به کف خود، عَلَم گرفت
در عرصه ستیز، رجزخوان حق شدم
بر فرق شام تیره، عمود فلق شدم
مغموم و دلشکسته و رنجور و خستهام
در ژرفنای درد عمیقی نشستهام
پاییز بیکسی نفسم را گرفته است
بغضی گلوگه جرسم را گرفته است
دیگر بس است هرچه دوپهلو سرودهام
من ریزهخوار سفره ناکس نبودهام
من وامدار حکمت اسرارم ای عزیز!
من در طریق حیدر کرّارم ای عزیز!
من از دیار بیهقم، از نسل سربهدار
شمشیر آبدیده میدان کارزار
ای بیستون فاجعه، فرهاد میشوم
قبضه به دست تیشه فریاد میشوم
تا برزنم به کوه سکوت و فغان کنم
رازی هزار از پس پرده عیان کنم
دادی چنان کشم که جهان را خبر شود
کوش فلک ز ناله «بیداد» کر شود
در شهر هرچه مینگرم غیر درد نیست
حتا به شاخ خشک دلم، برگ زرد نیست
اینجا نفس به حنجره انکار میشود
با صد زبان به کفر من اقرار میشود
با هر اذان صبح به گلدستههای شهر
هر روز دیو فاجعه بیدار میشود
اینجا ز خوف خشم خدا در دل زمین
دیوار خانه روی تو آوار میشود
با ازدحام این همه شمشیر تشنهلب
هر روز روز واقعه تکرار میشود
آخر چگونه زار نگریم برای عشق
وقتی نبود آنچه که دیدم سزای عشق؟!
دیدم در انزوای خزان، باغ عشق را
دیدم به قلب خون غزل، داغ عشق را
دیدم به حکم خار، به گلها کتک زدند
مهر سکوت بر دهن قاصدک زدند
دیدم لگد به ساقه امید میزنند
شلاق شب به گُرده خورشید میزنند
دیدم که گرگ، بره ما را دریده است
دیدم خروس دهکده را سر بریده است
دیدم «هُبَل» به جای خدا تکیه کرده بود
دیدم دوباره رونقِ بازارِ برده بود
دیدم خدا به غربت خود، زار میگریست
در سوگ دین، به پهنه رخسار میگریست
دیدم، دیدم هر آنچه دیدنش اندوه و ماتم است
«باز این چه شورش است که در خلق عالَم است؟!»
از بس سرودم و نشنیدید، خستهام
من از نگاه سرد شما دلشکستهام
ای از تبار هرچه سیاهی، سرشتتان
رنگ جهنم است تمام بهشتتان
شمشیرهای کهنه خود را رها کنید
از ذوالفقار شاه ولایت حیا کنید
بیشک اگر که تیغ شما ذوالفقار بود
هر چهار فصل سال، همیشه بهار بود
اما به حکم سفسطه، بیداد کردهاید
ابلیس را ز اشک خدا شاد کردهاید
مَردم! در این سراچه بهجز باد سرد نیست
هرکس که لاف مردی خود زد که مرد نیست
مردم! حدیث خوردن شرم و قیِ حیاست
صحبت ز هتک حرمت والای کبریاست
مردم! خدانکرده مگر کور گشتهاید؟!
یا از اصالت خودتان دور گشتهاید؟!
تا کی برای لقمه نان، بندگی کنید؟!
تا کی به زیر منتشان زندگی کنید؟!
اشعار صیقلیشده تقدیم کس نکن!
گل را فدای رویش خاشاک و خس نکن!
دل را اسیر دلبر مشکوک کردهای!
دُرّ دَری نثار ره خوک کردهای!
آزاده باش هرچه که هستی عزیز من!
حتا اگر که بت بپرستی عزیز من!
اینان که از قبیله شوم سیاهیاند
بیرق به دست شام غریب تباهیاند
گویند این عجوزه شب، راه چاره است!
آبستن سپیده صبحی دوباره است!
ای خلق! این عجوزه شب، پا به ماه نیست!
آبستن سپیده صبح پگاه نیست!
مردم! به سِحر و شعبده در خواب رفتهاید
در این کویر تشنه، پیِ آب رفتهاید
تا کی در انتظار مسیحی دوبارهاید؟!
در جستجوی نور کدامین ستارهاید؟!
مردم! برای هیبتمان آبرو نماند
#بیداد_خراسانی
گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است
اما چه سود، حاصل گلهای پرپر است!
شرم از نگاه بلبل بیدل نمیکنید
کز هجر گل نوای فغانش به حنجر است؟!
از آن زمان که آیینهگردان شب شُدید
آیینه دل از دَم دوران مکدر است
فردایتان چکیده امروز زندگی است
امروزتان طلیعه فردای محشر است
وقتی که تیغ کینه سر عشق را برید
وقتی حدیث درد برایم مکرر است
وقتی ز چنگ شوم زمان، مرگ میچکد
وقتی دل سیاه زمین جای گوهر است
وقتی بهار، وصله ناجور فصلهاست
وقتی تبر، مدافع حق صنوبر است
وقتی به دادگاه عدالت، طناب دار
بر صدر مینشیند و قاضی و داور است
وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست
وقتی که نقش خون به دل ما مُصور است
وقتی که نوح، کشتی خود را به خون نشاند
وقتی که مار، معجزه یک پیامبر است
وقتی که برخلاف تمام فسانهها
امروز، شعله، مسلخ سرخ سمندر است
از من مخواه شعرِ تر، ای بیخبر ز درد!
شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است!
ما با زبان سرخ و سر سبز آمدیم
تیغ زبان، بُرندهتر از تیغ خنجر است
این تختهپارهها که با آن چنگ میزنید
تهماندههای زورق بر خون شناور است
حرص جهان مزن که در این عهد بیثبات
روز نخست، موعد مرگت مقرر است
هرگز حدیث درد به پایان نمیرسد
گرچه خطابه غزلم رو به آخر است
اما هوای شور رجز در قلم گرفت
سردار مثنوی به کف خود، عَلَم گرفت
در عرصه ستیز، رجزخوان حق شدم
بر فرق شام تیره، عمود فلق شدم
مغموم و دلشکسته و رنجور و خستهام
در ژرفنای درد عمیقی نشستهام
پاییز بیکسی نفسم را گرفته است
بغضی گلوگه جرسم را گرفته است
دیگر بس است هرچه دوپهلو سرودهام
من ریزهخوار سفره ناکس نبودهام
من وامدار حکمت اسرارم ای عزیز!
من در طریق حیدر کرّارم ای عزیز!
من از دیار بیهقم، از نسل سربهدار
شمشیر آبدیده میدان کارزار
ای بیستون فاجعه، فرهاد میشوم
قبضه به دست تیشه فریاد میشوم
تا برزنم به کوه سکوت و فغان کنم
رازی هزار از پس پرده عیان کنم
دادی چنان کشم که جهان را خبر شود
کوش فلک ز ناله «بیداد» کر شود
در شهر هرچه مینگرم غیر درد نیست
حتا به شاخ خشک دلم، برگ زرد نیست
اینجا نفس به حنجره انکار میشود
با صد زبان به کفر من اقرار میشود
با هر اذان صبح به گلدستههای شهر
هر روز دیو فاجعه بیدار میشود
اینجا ز خوف خشم خدا در دل زمین
دیوار خانه روی تو آوار میشود
با ازدحام این همه شمشیر تشنهلب
هر روز روز واقعه تکرار میشود
آخر چگونه زار نگریم برای عشق
وقتی نبود آنچه که دیدم سزای عشق؟!
دیدم در انزوای خزان، باغ عشق را
دیدم به قلب خون غزل، داغ عشق را
دیدم به حکم خار، به گلها کتک زدند
مهر سکوت بر دهن قاصدک زدند
دیدم لگد به ساقه امید میزنند
شلاق شب به گُرده خورشید میزنند
دیدم که گرگ، بره ما را دریده است
دیدم خروس دهکده را سر بریده است
دیدم «هُبَل» به جای خدا تکیه کرده بود
دیدم دوباره رونقِ بازارِ برده بود
دیدم خدا به غربت خود، زار میگریست
در سوگ دین، به پهنه رخسار میگریست
دیدم، دیدم هر آنچه دیدنش اندوه و ماتم است
«باز این چه شورش است که در خلق عالَم است؟!»
از بس سرودم و نشنیدید، خستهام
من از نگاه سرد شما دلشکستهام
ای از تبار هرچه سیاهی، سرشتتان
رنگ جهنم است تمام بهشتتان
شمشیرهای کهنه خود را رها کنید
از ذوالفقار شاه ولایت حیا کنید
بیشک اگر که تیغ شما ذوالفقار بود
هر چهار فصل سال، همیشه بهار بود
اما به حکم سفسطه، بیداد کردهاید
ابلیس را ز اشک خدا شاد کردهاید
مَردم! در این سراچه بهجز باد سرد نیست
هرکس که لاف مردی خود زد که مرد نیست
مردم! حدیث خوردن شرم و قیِ حیاست
صحبت ز هتک حرمت والای کبریاست
مردم! خدانکرده مگر کور گشتهاید؟!
یا از اصالت خودتان دور گشتهاید؟!
تا کی برای لقمه نان، بندگی کنید؟!
تا کی به زیر منتشان زندگی کنید؟!
اشعار صیقلیشده تقدیم کس نکن!
گل را فدای رویش خاشاک و خس نکن!
دل را اسیر دلبر مشکوک کردهای!
دُرّ دَری نثار ره خوک کردهای!
آزاده باش هرچه که هستی عزیز من!
حتا اگر که بت بپرستی عزیز من!
اینان که از قبیله شوم سیاهیاند
بیرق به دست شام غریب تباهیاند
گویند این عجوزه شب، راه چاره است!
آبستن سپیده صبحی دوباره است!
ای خلق! این عجوزه شب، پا به ماه نیست!
آبستن سپیده صبح پگاه نیست!
مردم! به سِحر و شعبده در خواب رفتهاید
در این کویر تشنه، پیِ آب رفتهاید
تا کی در انتظار مسیحی دوبارهاید؟!
در جستجوی نور کدامین ستارهاید؟!
مردم! برای هیبتمان آبرو نماند
#بیداد_خراسانی
یوسفت گشتم و اما تو زلیخا نشدی
یار گمگشته منم از چه تو پیدا نشدی؟
نشدی شاعر ِ شیدا که بفهمی سخنم
نکشیدی غم ِ دلتنگی و تنها نشدی
گره ِ کور ِ دلم بودی و تابیده به تن
که به دست و لب و دندانِ دهن وا نشدی
دل به دستان تو دادم به همین عشق قسم
یا علی گفتم و تو جای خودت پا نشدی
تو همان زخم ِ وخیم ِ دل ِ طاول زده ای
هر چه کردند طبیبان تو مداوا نشدی
#یوسف_اسماعیلوندی
یار گمگشته منم از چه تو پیدا نشدی؟
نشدی شاعر ِ شیدا که بفهمی سخنم
نکشیدی غم ِ دلتنگی و تنها نشدی
گره ِ کور ِ دلم بودی و تابیده به تن
که به دست و لب و دندانِ دهن وا نشدی
دل به دستان تو دادم به همین عشق قسم
یا علی گفتم و تو جای خودت پا نشدی
تو همان زخم ِ وخیم ِ دل ِ طاول زده ای
هر چه کردند طبیبان تو مداوا نشدی
#یوسف_اسماعیلوندی
مهتاب ِ دلآرای ِ تون ِ شو نداره
پاکی و زلالی ی ِ تون ِ او نداره
باور بکنی یا نکنی میل ِ خوته
تصویرِ تونِ حضرتِ افتو نداره
#یوسف_اسماعیلوندی
پاکی و زلالی ی ِ تون ِ او نداره
باور بکنی یا نکنی میل ِ خوته
تصویرِ تونِ حضرتِ افتو نداره
#یوسف_اسماعیلوندی
یک شب خودت را جای من بگذار
دستاتو حائل کن به پیشانی
هی زل بزن در چشم ِ فرزندت
وقتی که می گرید ز بی نانی
حالاخودت را جای او بگذار
از گشنگی دل بی قراری کن
تا کاسه ی صبرت لبالب شد
ایوب باش و بُرد باری کن
حس کن که خوابش بُرد و قانع شد
فردای آن شب هم مهارش کن
چشمت ببند و هرچه بادا باد
صبحانه را هم زهر ِ مارش کن
دق می کنی هر بار ، باور کن
وقتی خوارک کودکت غم شد
چشمت سیاهی میرود از شرم
انگار دنیا بر سرت بم شد
بعدش چه خاکی را به سر ریزی؟
آخر توانت بیش از اینها نیست
شاید برایت باورش سخت است
جای تو دیگر توی ِ دنیا نیست
از چشم ِ خیس ِ دخترت بگذر
بگذار سرگرم ِ غمش باشد
کاری ز دستت بر نمی آید
شاید همان غم همدمش باشد
پیشش دم از مردانگی کم زن
دردش برابر با دماونداست
زن هست و درکش کار هر کس نیست
زیرا دلش با درد پیوند است
خواهی بفهمی حال و روزم را
حس کن حسابِ بانکی ات خالیست
شاید که وجدانت به تنگ آمد
وقتی بفهمی مشکل ات مالیست
عمرت بدهکار ِ کسی بودی ؟
از درد ِ مستاجر خبر داری ؟
اصلا ولش کن فاز تو بالاست
صد گُرده می خواهد بدهکاری
# یوسف_اسماعیلوندی
دستاتو حائل کن به پیشانی
هی زل بزن در چشم ِ فرزندت
وقتی که می گرید ز بی نانی
حالاخودت را جای او بگذار
از گشنگی دل بی قراری کن
تا کاسه ی صبرت لبالب شد
ایوب باش و بُرد باری کن
حس کن که خوابش بُرد و قانع شد
فردای آن شب هم مهارش کن
چشمت ببند و هرچه بادا باد
صبحانه را هم زهر ِ مارش کن
دق می کنی هر بار ، باور کن
وقتی خوارک کودکت غم شد
چشمت سیاهی میرود از شرم
انگار دنیا بر سرت بم شد
بعدش چه خاکی را به سر ریزی؟
آخر توانت بیش از اینها نیست
شاید برایت باورش سخت است
جای تو دیگر توی ِ دنیا نیست
از چشم ِ خیس ِ دخترت بگذر
بگذار سرگرم ِ غمش باشد
کاری ز دستت بر نمی آید
شاید همان غم همدمش باشد
پیشش دم از مردانگی کم زن
دردش برابر با دماونداست
زن هست و درکش کار هر کس نیست
زیرا دلش با درد پیوند است
خواهی بفهمی حال و روزم را
حس کن حسابِ بانکی ات خالیست
شاید که وجدانت به تنگ آمد
وقتی بفهمی مشکل ات مالیست
عمرت بدهکار ِ کسی بودی ؟
از درد ِ مستاجر خبر داری ؟
اصلا ولش کن فاز تو بالاست
صد گُرده می خواهد بدهکاری
# یوسف_اسماعیلوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بازخوانی ترانه مردان خدا شهرام ناظری توسط بانو آستاره بختیاری خواننده روشن دل
🍄🌱🍄🌱
🍄🌱🍄🌱
از منظر ِ من مترسکی گلبانو
چشمت " نزنم " عروسکی گلبانو
لیلا و زلیخا همگی پیش تو هیچ
چشم ِ حسدت کور " تکی" گلبانو
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
چشمت " نزنم " عروسکی گلبانو
لیلا و زلیخا همگی پیش تو هیچ
چشم ِ حسدت کور " تکی" گلبانو
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
I am the chicken caught in your trap
His days have become like my dark night
Others are recommended in your opinion, wow
He has become a sinner who did not do it, am I a sinner?
Ah, Canaan merchant, you have become thirsty for gold
It is unfortunate that it became the city of my market
In the fever of longing to meet you, my heart is on fire
Be our companion for a breath, I am faithful
Whoever is caught in sedition is not Yusuf
The one that got caught in your trap is me
#Yosef_Ismailundi
His days have become like my dark night
Others are recommended in your opinion, wow
He has become a sinner who did not do it, am I a sinner?
Ah, Canaan merchant, you have become thirsty for gold
It is unfortunate that it became the city of my market
In the fever of longing to meet you, my heart is on fire
Be our companion for a breath, I am faithful
Whoever is caught in sedition is not Yusuf
The one that got caught in your trap is me
#Yosef_Ismailundi
آن که در دام تو شد مرغ گرفتار منم
روزگارش شده مانند ِ شب ِ تار منم
دیگران مستحب اند از نظرت ای عجبا
او که ناکرده گنه گشته گنهکار منم؟
آه ای تاجر کنعان که شدی تشنه ی زر
این نگونبخت که شد شهرهء بازار منم
در تب ِ حسرت دیدار تو دل شعلهور است
یک نفس همدم ِ ما شو که وفادار منم
هر که در فتنه گرفتار شود یوسف نیست
آن که در دام ِ تو شد مرغ ِ گرفتار منم
#یوسف_اسماعیلوندی
روزگارش شده مانند ِ شب ِ تار منم
دیگران مستحب اند از نظرت ای عجبا
او که ناکرده گنه گشته گنهکار منم؟
آه ای تاجر کنعان که شدی تشنه ی زر
این نگونبخت که شد شهرهء بازار منم
در تب ِ حسرت دیدار تو دل شعلهور است
یک نفس همدم ِ ما شو که وفادار منم
هر که در فتنه گرفتار شود یوسف نیست
آن که در دام ِ تو شد مرغ ِ گرفتار منم
#یوسف_اسماعیلوندی
آن شب که تو را من وسطِ ماه کشیدم
از شوق ِ تماشای ِ رخت .... آه کشیدم
در خواب فرو رفتم و در عالم ِ رویا..
تصویر تو را شیک تر از شاه کشیدم
افسار گسستم ز سر ِ عقل ِ دهان لق
بر پنجره اش آب و گِل و کاه کشیدم
دیری نگذشت آفت جانم شدی ای شیخ
دانی که چه ها بهمن ِ آن ماه کشیدم؟
نفرین به منی باد که در بین ِ خلایق
نادان ترین بودی و آگاه کشیدم
تقصیر من این بود که در اوج جهالت
بیهوده سر ِ راه ِ خودم چاه کشیدم
از ماست که بر ماست، چه تعبیر ِ قشنگیست
شاه ها تو ببخشا عوضی شاه کشیدم
#یوسف_اسماعیلوندی
از شوق ِ تماشای ِ رخت .... آه کشیدم
در خواب فرو رفتم و در عالم ِ رویا..
تصویر تو را شیک تر از شاه کشیدم
افسار گسستم ز سر ِ عقل ِ دهان لق
بر پنجره اش آب و گِل و کاه کشیدم
دیری نگذشت آفت جانم شدی ای شیخ
دانی که چه ها بهمن ِ آن ماه کشیدم؟
نفرین به منی باد که در بین ِ خلایق
نادان ترین بودی و آگاه کشیدم
تقصیر من این بود که در اوج جهالت
بیهوده سر ِ راه ِ خودم چاه کشیدم
از ماست که بر ماست، چه تعبیر ِ قشنگیست
شاه ها تو ببخشا عوضی شاه کشیدم
#یوسف_اسماعیلوندی
افتد گذرم گر به خیابان ِ شما
همواره شوم گوش بفرمان شما
بگذار که در باغ دلت لانه کنم
تا بلکه شوم مرغ غزلخوان شما
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
همواره شوم گوش بفرمان شما
بگذار که در باغ دلت لانه کنم
تا بلکه شوم مرغ غزلخوان شما
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی