شوریار
117 subscribers
52 photos
40 videos
45 files
26 links
غم که از حد بگذرد دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری می کند
Download Telegram
وقتی اساس ِ خانه بر جهل استوار است
سقف و ستون و سازه اش ناپایدار است

تا جغدها ایمان به این ویرانه دارند
مفهوم ِ این ویرانه بم ها اقتدار است

ما خام و خشتِ خانه خام و حاکمان خام
تنها فقط اینجا تعادل بر قرار است

با این فراوانی ِ نعمت ها عجب نیست
گر چرخ گردون با دل ما سازگار است

هر کس درون خانه سازی می نوازد
شکرش بجا، پایان ِ عصر ِ سوگوار است

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
شاعر ِ اهل ِ قلم  قلبِ ِ ظریفی دارد
چهره‌ای غم زده و نرم و لطیفی دارد

بغض داغی که میان غزلش می بارد
گر به دقت نگری  سوز خفیفی دارد

فارغ از چاه و بیابان چو شود یا زندان
رو به هر سو که کند باز حریفی دارد

عاشقی جرم قشنگیست گناهش با من
چونکه در هر غزلی اسم ِ شریفی دارد

او که در سینهء سرسبز طبیعت جاریست
آدمی هست که ایمان ضعیفی دارد

آنکه دل را به عیار ِ هوسی می سنجد
به همین عشق قسم روح نحیفی دارد

شاعری حس ِ عجیبیست خدا می داند
با همه دغدغه اش وزن و ردیفی دارد

#یوسف_اسماعیلوندی
ایکه بردی از سرم هوش و دلم را پُر ز خون

تیغ ِ تیز ِ خنجرت نسبت ندارد با اجل؟ ؟

#یوسف_اسماعیلوندی
👆👆
تا که از بالش ناز
سرِ خود را برداشت
گفت:
ساعت چند است؟
گفتمش: مادر جان!
اندکی مانده به ظهر
گفت!
ای وای قضا گشت نماز صبحم!
دست ها را به روی چهره نهاد
گفت:
شرمنده ام از این همه خواب
چه بگویم به خداوند جواب!؟
ساعتی مانده به ظهر
این کجا وقتِ نمازِ صبح است!
گفتمش:مادر جان!
پرسشی دارم اگر حوصله داری بنشین،،
کیست آنکس که تو را منتظر است؟
چشمهایش به در است
تا تو بیدار شوی صبح و سلامش بدهی؟
پاسخ حرف و کلامش بدهی؟
می توان دید،گل صورت او
طرحی از آیت او،،،
کیست آنکس که تو را میخواند
همه اسرار تو را میداند
کیست آن معشوقی،
که اگر دیر ملاقات شود رنجور است؟
یا اگر دیر سلامش بکنی معذور است؟
کیست، او اهل کجاست؟
گفت:
این قصه دراز است نمیدانم چیست
مثل ما نیست نمی دانم کیست
گفتمش: مادر جان!
گر ندانی که تو معبودت کیست
در ترازوی عمل سودت چیست!؟
رفته رفته تو به این فلسفه عادت کردی
کور کورانه عبادت کردی!
مادرم!
آنکه از دیده نهان است تویی
آنکه آرامش جان است تویی
رازها در گل اندیشه ی توست
سَرِ هستی همه در ریشه توست
هیچ کس نیست برون از دل تو
پس خودت را دریاب
و به سوی یافتنِ خود بشِتاب
سعی کن تا به خود آیی که خدایی این است
بجز این طرح
خیالی ست که نامش دین است
شاید این گفته خوش آیند تونیست
هیچ کس جز تو خداوند تو نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
بر حذر باش مرا سکه ی یک پول نکن!!

پیش عشاق سر افکنده شدن زیبا نیست

#یوسف_اسماعیلوندی
آن که در دام تو شد مرغ گرفتار منم
روزگارش شده مانند ِ شب ِ تار منم

دیگران مستحب اند از نظرت ای عجبا
او که ناکرده گنه گشته گنهکار منم؟

آه ای تاجر کنعان که شدی تشنه ی زر
این نگون‌بخت که شد شهرهء بازار منم

در تب ِ حسرت دیدار تو دل شعله‌ور است
یک نفس همدم ِ ما شو که وفادار منم

هر که در فتنه گرفتار شود یوسف نیست
آن که در دام ِ تو شد مرغ ِ گرفتار منم

#یوسف_اسماعیلوندی
در ساحل ِ هجرت زده ام لنگر ِ ماتم
از برکت عشقت همه شب درد فراهم

آن قامت ِ رعنای تو انداختم از پا!!!!
آنگونه که در پای تو شد قامت ِ من خم

اسکندر غارتگری و تاج سر ای عشق
هم جانی و هم جامی و هم تختی هم جم

بگذار که در حال و هوای تو بمانم
ای آنکه هوایت دل ِ ما را زده برهم

پژمرده ترین غنچه ی نشکفته ی باغم
لب تشنه و خواهان ِ توام قطرهِ شبنم

مجنونم و لیلای ِ منی تا ابد الدهر
غم را ز دلم پاک کن و فاصله را کم

من هیزم خشک غزل عهد عتیقم
آتش بزن و شعله ورم کن به جهنم

#یوسف_اسماعیلوندی
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی

لطف کردی سایه‌ای بر آفتاب انداختی

تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت

حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی

گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش

جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی

هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت

زان میان پروانه را در اضطراب انداختی

گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما

سایه دولت بر این کنج خراب انداختی

زینهار از آب آن عارض که شیران را از آن

تشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی

خواب بیداران ببستی وان گه از نقش خیال

تهمتی بر شب روان خیل خواب انداختی

پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه

و از حیا حور و پری را در حجاب انداختی

باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم

شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی

از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست

حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی

و از برای صید دل در گردنم زنجیر زلف

چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی

داور داراشکوه‌ ای آن که تاج آفتاب

از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی

نصرة الدین شاه یحیی آن که خصم ملک را

از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی
روزگار عاشقی شور و شرر دارد هنوز ؟
مثل مجنون عاشق خونین جگر دارد هنوز؟

ای که گفتی شرطِ عشق و عاشقی دل دادن است
آسمان ِ  بی دلان ، در شب قمر دارد هنوز؟

تابش روی تو ای خورشید عالم تاب عشق
هر غروبش افتخارات ِ دگر دارد هنوز؟

مست ِ تاکستان ِ لب های تو بودم سال ها!!!
بوسه ات چون خوشهء انگور اثر دارد هنوز؟

خاطراتت کی برد شوق ِ تپیدن از دلم
خاطرم با خاطرت میل ِ سفر دارد هنوز

از تنم تن پوش آغوشت درآوردی ، عجب
گر چه تن،گرمی آغوشت به سر دارد هنوز

بر رخ ِ مردانهء احساسِ من سیلی بزن
تا بدانم دلبری  بر من نظر دارد هنوز

فوق ِ سرّی می پرستد طاق ِ ابروی ِ تو را
شاعری که از دل و چشمت خبر دارد هنوز

حال و روزم را نپرس از چرخ نامیمون رفیق
حال  یک دلخسته پرسیدن مگر دارد هنوز

#یوسف_اسماعیلوندی
موج ِ سنگین ِ غم و حال ِ پریشانم را

آن که افتاده به دریا گذرش می فهمد

#یوسف_اسماعیلوندی
ای کاش گُل باغ  بهارت بودم
اندر قفس عشق هزارت بودم
ای کاش به هرسو که نظرمیکردی
من مردمک چشم خمارت بودم

#یوسف_اسماعیلوندی
دلگرم تو بودیم و تو دلسرد ،غمی نیست
شد سینه ام آبستنِ صد درد، غمی نیست

بر گوش رقیبان برسانید - که دلبر
ویرانه تر از ارگ ِ بمم کرد ،غمی نیست

از چشم تو افتادم و دیگر چه تفاوت
از دید همه گر بشوم طرد، غمی نیست

مردی که برایت سپر ِ تیغ ِ بلا بود
با دشنه دریدی دل ِ آن مرد، غمی نیست

مظلوم ترین برگ ِ خزان دیده ی فصلم
نقاش ازل کرده مرا زرد، غمی نیست

ای ماه که معشوق ِ پلنگ ِ دل ِ مایی
خوش باش تو با گربه ی ولگرد ،غمی نیست

بر سنگ ِ مزارم بنویسید و...............بماند
هر آنچه به ناحق سرم آورد ،غمی نیست

#یوسف_اسماعیلوندی
دلگرم تو بودیم و تو دلسرد غمی نیست
#شعر یوسف اسماعیل وندی
دکلمه با نو پروین
گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است

گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است 
اما چه سود، حاصل گل‌های پرپر است! 
شرم از نگاه بلبل بی‌دل نمی‌کنید 
کز هجر گل نوای فغانش به حنجر است؟! 
از آن زمان که آیینه‌گردان شب شُدید 
آیینه دل از دَم دوران مکدر است 
فردایتان چکیده امروز زندگی است 
امروزتان طلیعه فردای محشر است 
وقتی که تیغ کینه سر عشق را برید 
وقتی حدیث درد برایم مکرر است 
وقتی ز چنگ شوم زمان، مرگ می‌چکد 
وقتی دل سیاه زمین جای گوهر است 
وقتی بهار، وصله ناجور فصل‌هاست 
وقتی تبر، مدافع حق صنوبر است 
وقتی به دادگاه عدالت، طناب دار 
بر صدر می‌نشیند و قاضی و داور است 
وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست 
وقتی که نقش خون به دل ما مُصور است 
وقتی که نوح، کشتی خود را به خون نشاند 
وقتی که مار، معجزه یک پیامبر است 
وقتی که برخلاف تمام فسانه‌ها 
امروز، شعله، مسلخ سرخ سمندر است 

از من مخواه شعرِ تر، ای بی‌خبر ز درد! 
شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است! 
ما با زبان سرخ و سر سبز آمدیم 
تیغ زبان، بُرنده‌تر از تیغ خنجر است 
این تخته‌پاره‌ها که با آن چنگ می‌زنید 
ته‌مانده‌های زورق بر خون شناور است 
حرص جهان مزن که در این عهد بی‌ثبات 
روز نخست، موعد مرگت مقرر است 
هرگز حدیث درد به پایان نمی‌رسد 
گرچه خطابه غزلم رو به آخر است 
اما هوای شور رجز در قلم گرفت 
سردار مثنوی به کف خود، عَلَم گرفت 
در عرصه ستیز، رجزخوان حق شدم 
بر فرق شام تیره، عمود فلق شدم 
مغموم و دل‌شکسته و رنجور و خسته‌ام 
در ژرفنای درد عمیقی نشسته‌ام 
پاییز بی‌کسی نفسم را گرفته است 
بغضی گلوگه جرسم را گرفته است 
دیگر بس است هرچه دوپهلو سروده‌ام 
من ریزه‌خوار سفره ناکس نبوده‌ام 
من وامدار حکمت اسرارم ای عزیز! 
من در طریق حیدر کرّارم ای عزیز! 
من از دیار بیهقم، از نسل سربه‌دار 
شمشیر آب‌دیده میدان کارزار 
ای بیستون فاجعه، فرهاد می‌شوم 
قبضه به دست تیشه فریاد می‌شوم 
تا برزنم به کوه سکوت و فغان کنم 
رازی هزار از پس پرده عیان کنم 
دادی چنان کشم که جهان را خبر شود 
کوش فلک ز ناله «بیداد» کر شود 

در شهر هرچه می‌نگرم غیر درد نیست 
حتا به شاخ خشک دلم، برگ زرد نیست 
اینجا نفس به حنجره انکار می‌شود 
با صد زبان به کفر من اقرار می‌شود 
با هر اذان صبح به گلدسته‌های شهر 
هر روز دیو فاجعه بیدار می‌شود 
اینجا ز خوف خشم خدا در دل زمین 
دیوار خانه روی تو آوار می‌شود 
با ازدحام این همه شمشیر تشنه‌لب 
هر روز روز واقعه تکرار می‌شود 

آخر چگونه زار نگریم برای عشق 
وقتی نبود آنچه که دیدم سزای عشق؟! 
دیدم در انزوای خزان، باغ عشق را 
دیدم به قلب خون غزل، داغ عشق را 
دیدم به حکم خار، به گل‌ها کتک زدند 
مهر سکوت بر دهن قاصدک زدند 
دیدم لگد به ساقه امید می‌زنند 
شلاق شب به گُرده خورشید می‌زنند 
دیدم که گرگ، بره ما را دریده است 
دیدم خروس دهکده را سر بریده است 
دیدم «هُبَل» به جای خدا تکیه کرده بود 
دیدم دوباره رونقِ بازارِ برده بود 
دیدم خدا به غربت خود، زار می‌گریست 
در سوگ دین، به پهنه رخسار می‌گریست 
دیدم، دیدم هر آنچه دیدنش اندوه و ماتم است 
«باز این چه شورش است که در خلق عالَم است؟!» 

از بس سرودم و نشنیدید، خسته‌ام 
من از نگاه سرد شما دل‌شکسته‌ام 
ای از تبار هرچه سیاهی، سرشت‌تان 
رنگ جهنم است تمام بهشت‌تان 
شمشیرهای کهنه خود را رها کنید 
از ذوالفقار شاه ولایت حیا کنید 
بی‌شک اگر که تیغ شما ذوالفقار بود 
هر چهار فصل سال، همیشه بهار بود 
اما به حکم سفسطه، بیداد کرده‌اید 
ابلیس را ز اشک خدا شاد کرده‌اید 

مَردم! در این سراچه به‌جز باد سرد نیست 
هرکس که لاف مردی خود زد که مرد نیست 
مردم! حدیث خوردن شرم و قیِ حیاست 
صحبت ز هتک حرمت والای کبریاست 
مردم! خدانکرده مگر کور گشته‌اید؟! 
یا از اصالت خودتان دور گشته‌اید؟! 
تا کی برای لقمه نان، بندگی کنید؟! 
تا کی به زیر منت‌شان زندگی کنید؟! 
اشعار صیقلی‌شده تقدیم کس نکن! 
گل را فدای رویش خاشاک و خس نکن! 
دل را اسیر دلبر مشکوک کرده‌ای! 
دُرّ دَری نثار ره خوک کرده‌ای! 
آزاده باش هرچه که هستی عزیز من! 
حتا اگر که بت بپرستی عزیز من! 
اینان که از قبیله شوم سیاهی‌اند 
بیرق به دست شام غریب تباهی‌اند 
گویند این عجوزه شب، راه چاره است! 
آبستن سپیده صبحی دوباره است! 
ای خلق! این عجوزه شب، پا به ماه نیست! 
آبستن سپیده صبح پگاه نیست! 

مردم! به سِحر و شعبده در خواب رفته‌اید 
در این کویر تشنه، پیِ آب رفته‌اید 
تا کی در انتظار مسیحی دوباره‌اید؟! 
در جستجوی نور کدامین ستاره‌اید؟! 
مردم! برای هیبت‌مان آبرو نماند 


#بیداد_خراسانی
تو تنها وارث ِ جامانده از شیرین و فرهادی

نباشی هم رباعی،هم غزلها بی تو تکراری ست

#یوسف_اسماعیلوندی
یوسفت گشتم و اما تو زلیخا نشدی
یار گمگشته منم از چه تو پیدا نشدی؟

نشدی شاعر ِ شیدا که بفهمی سخنم
نکشیدی غم ِ دلتنگی و تنها نشدی

گره ِ کور ِ دلم بودی و تابیده به تن
که به دست و لب و دندانِ دهن وا نشدی

دل به دستان تو دادم به همین عشق قسم
یا علی گفتم و تو جای خودت پا نشدی

تو همان زخم ِ وخیم ِ دل ِ طاول زده ای
هر چه کردند طبیبان تو مداوا نشدی

#یوسف_اسماعیلوندی
مهتاب ِ دلآرای ِ تون ِ شو نداره
پاکی و زلالی ی ِ تون ِ او نداره
باور بکنی یا نکنی میل ِ خوته
تصویرِ تونِ حضرتِ افتو نداره

#یوسف_اسماعیلوندی
کودکی که روی سفره عکس گندم می کشد

تیغ ِ تیز ِ داس ِ خود بر قلب مردم می کشد

#یوسف_اسماعیلوندی
یک شب خودت را جای من بگذار
دستاتو حائل کن به پیشانی
هی زل بزن در چشم ِ فرزندت
وقتی که می گرید ز بی نانی

حالاخودت را جای او بگذار
از گشنگی دل بی قراری کن
تا کاسه ی صبرت لبالب شد
ایوب باش و بُرد باری کن

حس کن که خوابش بُرد و قانع شد
فردای آن شب هم مهارش کن
چشمت ببند و هرچه بادا باد
صبحانه را هم زهر ِ مارش کن

دق می کنی هر بار ، باور کن
وقتی خوارک کودکت غم شد
چشمت سیاهی میرود از شرم
انگار دنیا بر سرت بم شد

بعدش چه خاکی را به سر ریزی؟
آخر توانت بیش از اینها نیست
شاید برایت باورش سخت است
جای تو دیگر توی ِ دنیا نیست

از چشم ِ خیس ِ دخترت بگذر
بگذار سرگرم ِ غمش باشد
کاری ز دستت بر نمی آید
شاید همان غم همدمش باشد

پیشش دم از مردانگی کم زن
دردش برابر با دماونداست
زن هست و درکش کار هر کس نیست
زیرا دلش با درد پیوند است

خواهی بفهمی حال و روزم را
حس کن حسابِ بانکی ات خالیست
شاید که وجدانت به تنگ آمد
وقتی بفهمی مشکل ات مالیست

عمرت بدهکار ِ کسی بودی ؟
از درد ِ مستاجر خبر داری ؟
اصلا ولش کن فاز تو بالاست
صد گُرده می خواهد بدهکاری

# یوسف_اسماعیلوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بازخوانی ترانه مردان خدا شهرام ناظری توسط بانو آستاره بختیاری خواننده روشن دل
🍄🌱🍄🌱