شوریار
117 subscribers
52 photos
40 videos
45 files
26 links
غم که از حد بگذرد دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری می کند
Download Telegram
من غریب این دیارم سر پناهم می شوی
همنوا با ناله های گاه به گاهم می شوی


تیر عشقت در درون سینه جا خوش کرده است
یوسف ِ بی ادعا ،مهمان ِ چاهم می شوی

#یوسف_اسماعیلیوندی
اگر جویای احوالِ ِ  دل ِ این عاشق ِ زاری
به لطف حضرتعالی شدم معتاد و سیگاری

خیالت تخت راحت باش و با نامحرمان سر کن
نه من از تو "طلبکارم "، نه تو از من "طلبکاری"

لبالب کن برای ِ هر که خواهی استکانت را
شراب ِ نابی از یاقوت تاکستان ِ خونساری

تو که با ما بنا کردی  سر ِ  ناسازگاری را
چه فرقی میکند لب بر لبِ جام که بگذاری

منم با خاطرات ِ تلخ و شیرین ات شبی دارم
اگر دست از سر ِ این مرد ِ مادر مرده برداری

به تیغ ِ تیز ِ ابرویت غنیمت برده ای دل را
تو تنها وارث ِ جامانده از چنگیز ِ تاتاری

خیالی نیست ، باورکن ، برایم تا ابد مُردی
فقط با خاطراتت دلخوشم از روی ناچاری

ولی من هرچه بودم صادقانه با تو تا کردم
تو اما بر من ِ ساده چه کردی جز ستمکاری؟

نه از عهد و وفاداری ،نه از عشق و صفا دم زن
دلی خونین جگر دارم از این حرفای تکراری


#یوسف_اسماعیلوندی
برای ِ دلبری کردن زمین جای ِ  مفیدی نیست
به این دهر ِ دغل پیشه سرانجام و  امیدی نیست

عیار ِ قلب عاشق را به سنگ ِ سُخره می سنجند
نرنج از آنچه میبینی که این کار ِ جدیدی نیست

زبان ِ اهل ِ دل خسته ، دهان ِ هر دری بسته
به هر کوبه زدم سر را به زنجیرش کلیدی نیست

نه خضری دل به دریا زد نه موسی کرده اعجازی
چه آمد بر سر ِ عیسی که او را هم مُریدی نیست؟

به کنعان تا بخواهی یوسفِ دل جمله می آرند
در این بازار ِ بی رونق کسی اهل خریدی نیست

مسلمانی به گفتار و به کردار و است و دیگر هیچ
در این دنیای وانفسا چرا شیخ ِمفیدی نیست

کسی دل را نسوزاند برای یوسف ِ بی دین
سزاوار ِ مکافات است و غیر از او یزیدی نیست


#یوسف_اسماعیلوندی
گفته بودی از جنوب و اهل اهوازی بلا
دلربا و " فلفلی خو " سبز ِ  طنازی بلا

گرچه از مهمان‌نوازی های تو کم گفته اند
با همین اندک بضاعت خوب می سازی بلا

نرخِ نخل و نیشکر افتاده از رونق حسود
بسکه شیرین میزنی و بسکه لجبازی بلا

لب فریبا گونه زیبا چشم ابرو بی نظیر
ماه شرمش می شود با این نظربازی بلا

سکه ی ِ یک پول کردی ماه عالم تاب را
کارگردانی شهیری ، صحنه پردازی بلا

لب رطب گردن بلورین قد قیامت می کند
مو شرابی حافظ و سعدی ِ شیرازی بلا

کاشف الکل پشیمان شد ز کشفِ نوبرش
ظاهرا ناراضی اما با تو شد رازی بلا

سوز ِ تارِ شصتِ استادِ خراسانی و بس
یکه تازی ،دلنوازی ، شور ِ شهنازی بلا

خنده‌ های دلربایت کار دستم میدهد
خانه ات آباد ، بس خانه براندازی بلا؟

کج کلاه و ترمه پوش و بختیاری زاده ای
امتحان پس داده ای ، همواره ممتازی بلا

شعر بافی هم بلد بودی،عجب نامهربان
ناز ِ شصتت تازه  فهمیدم غزل بازی بلا!!

ای که اسب خاطراتت می چَمد در خاطرم
بر من ِ دیوانه دل بد جور می تازی بلا

#یوسف_اسماعیلوندی
وِ زلفس تا زنه شونه دلُم چی زلفس ای شونه

چه کِرده وا دل ِ لیوه؟نه مو دونُم،نه خوس دونه

#یوسف_اسماعیلوندی
آنکه به طوفانِ تَنت تن زده جاشویِ توست
منتظر دستِ تو و حرکت پارویِ توست

قایقِ جامانده در این اسکله را باز کن
ساحِلِ آرامِشِ من حلقهٔ بازوی توست

بر لبِ دریای لِبت تشنه ترین عاشقم!!!
شاهرگِ آبِِ حیاتم همه درجویِ توست

این دلِ دیوانه که در بستر بیماری است
زخمیِ آن تیرِ نظر کرده یِ  ابروی توست

شانه به گیسو زدنت کرده مرا وسوسه!!
کاش بدانی نفسم بند، به گیسوی توست

این شبِ تاریک و پر از همهمه را دیده ای؟
یکسره آذین شده از مرحَمتِ روی توست

هوشِ پریده ز سرم،از میِ انگور نیست
حالتِ مستیِ من از غنچهٔ شب بوی توست

کوی تو جولانگه کرکس نشود فصل کوچ
آنکه به کوی تو هوس کرده پرستوی توست

عشقِ تو گر برده مرا اوجِ فلک راضی ام
شعشعهٔ نور من از قلعه و باروی توست

هرکه بپرسد خبر  حالِ من از خود بگو!!
ِعِلت مجنون شدنم خالکِ هندوی توست

عاشقِ آن خالِ خطِ و چشم غزالینه ام
ببرِ نگاهم نیتش دیدِنِ آهوی توست

این همه عیبش نکنی یوسف گمگشته را
شاعرِ بی نام و نشانی که غزلگوی توست

#یوسف_اسماعیلوندی

خوانش مرجان
وقتی اساس ِ خانه بر جهل استوار است
سقف و ستون و سازه اش ناپایدار است

تا جغدها ایمان به این ویرانه دارند
مفهوم ِ این ویرانه بم ها اقتدار است

ما خام و خشتِ خانه خام و حاکمان خام
تنها فقط اینجا تعادل بر قرار است

با این فراوانی ِ نعمت ها عجب نیست
گر چرخ گردون با دل ما سازگار است

هر کس درون خانه سازی می نوازد
شکرش بجا، پایان ِ عصر ِ سوگوار است

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
شاعر ِ اهل ِ قلم  قلبِ ِ ظریفی دارد
چهره‌ای غم زده و نرم و لطیفی دارد

بغض داغی که میان غزلش می بارد
گر به دقت نگری  سوز خفیفی دارد

فارغ از چاه و بیابان چو شود یا زندان
رو به هر سو که کند باز حریفی دارد

عاشقی جرم قشنگیست گناهش با من
چونکه در هر غزلی اسم ِ شریفی دارد

او که در سینهء سرسبز طبیعت جاریست
آدمی هست که ایمان ضعیفی دارد

آنکه دل را به عیار ِ هوسی می سنجد
به همین عشق قسم روح نحیفی دارد

شاعری حس ِ عجیبیست خدا می داند
با همه دغدغه اش وزن و ردیفی دارد

#یوسف_اسماعیلوندی
ایکه بردی از سرم هوش و دلم را پُر ز خون

تیغ ِ تیز ِ خنجرت نسبت ندارد با اجل؟ ؟

#یوسف_اسماعیلوندی
👆👆
تا که از بالش ناز
سرِ خود را برداشت
گفت:
ساعت چند است؟
گفتمش: مادر جان!
اندکی مانده به ظهر
گفت!
ای وای قضا گشت نماز صبحم!
دست ها را به روی چهره نهاد
گفت:
شرمنده ام از این همه خواب
چه بگویم به خداوند جواب!؟
ساعتی مانده به ظهر
این کجا وقتِ نمازِ صبح است!
گفتمش:مادر جان!
پرسشی دارم اگر حوصله داری بنشین،،
کیست آنکس که تو را منتظر است؟
چشمهایش به در است
تا تو بیدار شوی صبح و سلامش بدهی؟
پاسخ حرف و کلامش بدهی؟
می توان دید،گل صورت او
طرحی از آیت او،،،
کیست آنکس که تو را میخواند
همه اسرار تو را میداند
کیست آن معشوقی،
که اگر دیر ملاقات شود رنجور است؟
یا اگر دیر سلامش بکنی معذور است؟
کیست، او اهل کجاست؟
گفت:
این قصه دراز است نمیدانم چیست
مثل ما نیست نمی دانم کیست
گفتمش: مادر جان!
گر ندانی که تو معبودت کیست
در ترازوی عمل سودت چیست!؟
رفته رفته تو به این فلسفه عادت کردی
کور کورانه عبادت کردی!
مادرم!
آنکه از دیده نهان است تویی
آنکه آرامش جان است تویی
رازها در گل اندیشه ی توست
سَرِ هستی همه در ریشه توست
هیچ کس نیست برون از دل تو
پس خودت را دریاب
و به سوی یافتنِ خود بشِتاب
سعی کن تا به خود آیی که خدایی این است
بجز این طرح
خیالی ست که نامش دین است
شاید این گفته خوش آیند تونیست
هیچ کس جز تو خداوند تو نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
بر حذر باش مرا سکه ی یک پول نکن!!

پیش عشاق سر افکنده شدن زیبا نیست

#یوسف_اسماعیلوندی
آن که در دام تو شد مرغ گرفتار منم
روزگارش شده مانند ِ شب ِ تار منم

دیگران مستحب اند از نظرت ای عجبا
او که ناکرده گنه گشته گنهکار منم؟

آه ای تاجر کنعان که شدی تشنه ی زر
این نگون‌بخت که شد شهرهء بازار منم

در تب ِ حسرت دیدار تو دل شعله‌ور است
یک نفس همدم ِ ما شو که وفادار منم

هر که در فتنه گرفتار شود یوسف نیست
آن که در دام ِ تو شد مرغ ِ گرفتار منم

#یوسف_اسماعیلوندی
در ساحل ِ هجرت زده ام لنگر ِ ماتم
از برکت عشقت همه شب درد فراهم

آن قامت ِ رعنای تو انداختم از پا!!!!
آنگونه که در پای تو شد قامت ِ من خم

اسکندر غارتگری و تاج سر ای عشق
هم جانی و هم جامی و هم تختی هم جم

بگذار که در حال و هوای تو بمانم
ای آنکه هوایت دل ِ ما را زده برهم

پژمرده ترین غنچه ی نشکفته ی باغم
لب تشنه و خواهان ِ توام قطرهِ شبنم

مجنونم و لیلای ِ منی تا ابد الدهر
غم را ز دلم پاک کن و فاصله را کم

من هیزم خشک غزل عهد عتیقم
آتش بزن و شعله ورم کن به جهنم

#یوسف_اسماعیلوندی
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی

لطف کردی سایه‌ای بر آفتاب انداختی

تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت

حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی

گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش

جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی

هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت

زان میان پروانه را در اضطراب انداختی

گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما

سایه دولت بر این کنج خراب انداختی

زینهار از آب آن عارض که شیران را از آن

تشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی

خواب بیداران ببستی وان گه از نقش خیال

تهمتی بر شب روان خیل خواب انداختی

پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه

و از حیا حور و پری را در حجاب انداختی

باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم

شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی

از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست

حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی

و از برای صید دل در گردنم زنجیر زلف

چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی

داور داراشکوه‌ ای آن که تاج آفتاب

از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی

نصرة الدین شاه یحیی آن که خصم ملک را

از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی
روزگار عاشقی شور و شرر دارد هنوز ؟
مثل مجنون عاشق خونین جگر دارد هنوز؟

ای که گفتی شرطِ عشق و عاشقی دل دادن است
آسمان ِ  بی دلان ، در شب قمر دارد هنوز؟

تابش روی تو ای خورشید عالم تاب عشق
هر غروبش افتخارات ِ دگر دارد هنوز؟

مست ِ تاکستان ِ لب های تو بودم سال ها!!!
بوسه ات چون خوشهء انگور اثر دارد هنوز؟

خاطراتت کی برد شوق ِ تپیدن از دلم
خاطرم با خاطرت میل ِ سفر دارد هنوز

از تنم تن پوش آغوشت درآوردی ، عجب
گر چه تن،گرمی آغوشت به سر دارد هنوز

بر رخ ِ مردانهء احساسِ من سیلی بزن
تا بدانم دلبری  بر من نظر دارد هنوز

فوق ِ سرّی می پرستد طاق ِ ابروی ِ تو را
شاعری که از دل و چشمت خبر دارد هنوز

حال و روزم را نپرس از چرخ نامیمون رفیق
حال  یک دلخسته پرسیدن مگر دارد هنوز

#یوسف_اسماعیلوندی
موج ِ سنگین ِ غم و حال ِ پریشانم را

آن که افتاده به دریا گذرش می فهمد

#یوسف_اسماعیلوندی
ای کاش گُل باغ  بهارت بودم
اندر قفس عشق هزارت بودم
ای کاش به هرسو که نظرمیکردی
من مردمک چشم خمارت بودم

#یوسف_اسماعیلوندی
دلگرم تو بودیم و تو دلسرد ،غمی نیست
شد سینه ام آبستنِ صد درد، غمی نیست

بر گوش رقیبان برسانید - که دلبر
ویرانه تر از ارگ ِ بمم کرد ،غمی نیست

از چشم تو افتادم و دیگر چه تفاوت
از دید همه گر بشوم طرد، غمی نیست

مردی که برایت سپر ِ تیغ ِ بلا بود
با دشنه دریدی دل ِ آن مرد، غمی نیست

مظلوم ترین برگ ِ خزان دیده ی فصلم
نقاش ازل کرده مرا زرد، غمی نیست

ای ماه که معشوق ِ پلنگ ِ دل ِ مایی
خوش باش تو با گربه ی ولگرد ،غمی نیست

بر سنگ ِ مزارم بنویسید و...............بماند
هر آنچه به ناحق سرم آورد ،غمی نیست

#یوسف_اسماعیلوندی