شوریار
117 subscribers
52 photos
40 videos
45 files
26 links
غم که از حد بگذرد دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری می کند
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دوسه جام از خطر عشق
قومی که ز اقتصاد خر می گوید

مردان ِ  قدر  را  گاو نر می گوید

دانی که چرا ز پشت سر می سوزم

ز یرا که به اختلاس هنر می گوید

# یوسف_اسماعیلوندی
ای که با ناز و ادا در شهر جولان می دهی
چرخش ِ چشم ِ سیاهت باز قربانی گرفت

تا صبا بر قامتت پیراهنی از عشق دوخت
حُسن ِ بلقیسی ِ تو، تخت سلیمانی گرفت

دامن ِ گلدار و چین چین را در آور از تنت
نقش عشقت پیشه از شه دوختِ گیلانی
گرفت

نقش تو در فال من افتاد و فنجان را شکست
رنگ ِ چشمانت  شکوه ِ چای ِ سیلانی گرفت

شاعرم اما ز خلق قطعه شعری عاجزم
طبع شعرم یخ زد و سوز ِ زمستانی گرفت

تا که یوسف ماه را در قالب ِ جسم تو ریخت
بغض ِ چندین ساله ی معمار ِ یونانی گرفت

میشود کشورگشایی کرد با نیروی عشق
میشود این مرزها را با غزلخوانی گرفت

#یوسف_اسماعیلوندی
غمت سر ناده سر شونم به مولا!!
مو چی بم سی تو ویرونم به مولا

نپرس از مو که سیچه لیوه اوبیم
نه کس دونه نه خُوم دونم به مولا


#یوسف_اسماعیلوندی
سعی کردم بی تو شب را سر کنم اما نشد
خاک ِ پاک ِ خاطرت بر سر کنم اما نشد

هاله ای از قرص ماهت هست و پیدا نیستی
رفتن ات را خواستم  باور کنم  اما نشد

کوچ کردی روستا را موج ِ تاریکی گرفت
هر چه کردم  هاله را پرپر کنم اما نشد

از شما پنهان چرا ؟ از خالق حق خواستم
شکوه بر این چرخ ِ بد اختر کنم اما نشد

باز گرد و دلبری کن بهر ِ قلب خسته ام
بی تو گفتم خستگی را در کنم اما نشد

#یوسف_اسماعیلوندی
چشمانِ تو چون جزیزه ی برموداست

بیهوده به عمق او زدن بی  معناست

این حلقه ی کوچکی که من می بینم

مرموز ترین جزیره  در این دنیاست

#یوسف_اسماعیلوندی
به قبرستان بیا گاهی گذر کن

غنی و بی بضاعت را نطر کن

چو دیدی بینشان فرقی نباشد

تو هم از مال ِ این دنیا حذر کن

بداهه

#یوسف_اسماعیلیوندی
عمرم همه در پای ِ تو بیهوده هدر رفت
چون ماه که شب آمد و نزدیک سحر رفت

پر شور و شرر بودم و فارغ ز غم و درد
درگیر ِ غمم کرده و بی شور و شرر رفت

ما را چه به دلدادگی و فلسفه بافی
وقتی دل بی حوصله و ساده به سر رفت

بی آن که خبردار شود از دل زارم
آن دلبرکِ با نمک ِ عهد ِ قجر رفت

گفتم نظری بر دل دیوانه ی ما کن
داغی به دلم کاشت و به یکباره سفر رفت

بداهه
#یوسف_اسماعیلیوندی
وقتی خدا با کدخدا هم سفره ی ِ خان است
وقتی که قصابِ محل همدستِ چوپان است
وقتی که سگ بازیچه ی دستِ شغالان است
وقتی لباس ِ میش ها تن‌پوش ِ"گرگان" است
وقتی که قانون طبیعت سست و"لگان" است
وقتی که انسان پیرو ِ "آیات ِ " شیطان است
وقتی که  " قرآن " بر سر ِ نیزه فراوان است
وقتی که احکام" زنان"در دست ِ مردان است
وقتی تَرک تاوان ِ این لب های عطشان است
وقتی که  دهقان آرزویش لقمه ای نان است
وقتی  "مصیبت ها " همه در گیر ایران است
وقتی که فقر و فاحشه در خانه مهمان است
وقتی شرف همواره اینجا مفت و ارزان است
وقتی که چشم" هیز ِ "مردان لای تنبان است
وقتی حقوق ِ  ما همه تقدیم  " لبنان " است
وقتی که "آزادی"فقط یک حلقه میدان است
وقتی  "کویر ِ " لوت مان  دلتنگ ِ باران است
وقتی که شعرت بر خلاف میل سلطان است
وقتی سزای ِ " شاعران" تبعید و زندان است
وقتی دل ِ  خون ِ" زلیخا"پیش ِ  کنعان است
دیگر پذیرفتم که "یک "با "یک "برابر نیست!
جایی که قاضی منکرِ انجیل و" قرآن" است
سعدی چه می دیدی تو در" ذات ِ "بنی آدم؟
حیوان ِ "حیوانم " اگر این رسم انسان است

#یوسف_اسماعیلیوندی
من غریب این دیارم سر پناهم می شوی
همنوا با ناله های گاه به گاهم می شوی


تیر عشقت در درون سینه جا خوش کرده است
یوسف ِ بی ادعا ،مهمان ِ چاهم می شوی

#یوسف_اسماعیلیوندی
اگر جویای احوالِ ِ  دل ِ این عاشق ِ زاری
به لطف حضرتعالی شدم معتاد و سیگاری

خیالت تخت راحت باش و با نامحرمان سر کن
نه من از تو "طلبکارم "، نه تو از من "طلبکاری"

لبالب کن برای ِ هر که خواهی استکانت را
شراب ِ نابی از یاقوت تاکستان ِ خونساری

تو که با ما بنا کردی  سر ِ  ناسازگاری را
چه فرقی میکند لب بر لبِ جام که بگذاری

منم با خاطرات ِ تلخ و شیرین ات شبی دارم
اگر دست از سر ِ این مرد ِ مادر مرده برداری

به تیغ ِ تیز ِ ابرویت غنیمت برده ای دل را
تو تنها وارث ِ جامانده از چنگیز ِ تاتاری

خیالی نیست ، باورکن ، برایم تا ابد مُردی
فقط با خاطراتت دلخوشم از روی ناچاری

ولی من هرچه بودم صادقانه با تو تا کردم
تو اما بر من ِ ساده چه کردی جز ستمکاری؟

نه از عهد و وفاداری ،نه از عشق و صفا دم زن
دلی خونین جگر دارم از این حرفای تکراری


#یوسف_اسماعیلوندی
برای ِ دلبری کردن زمین جای ِ  مفیدی نیست
به این دهر ِ دغل پیشه سرانجام و  امیدی نیست

عیار ِ قلب عاشق را به سنگ ِ سُخره می سنجند
نرنج از آنچه میبینی که این کار ِ جدیدی نیست

زبان ِ اهل ِ دل خسته ، دهان ِ هر دری بسته
به هر کوبه زدم سر را به زنجیرش کلیدی نیست

نه خضری دل به دریا زد نه موسی کرده اعجازی
چه آمد بر سر ِ عیسی که او را هم مُریدی نیست؟

به کنعان تا بخواهی یوسفِ دل جمله می آرند
در این بازار ِ بی رونق کسی اهل خریدی نیست

مسلمانی به گفتار و به کردار و است و دیگر هیچ
در این دنیای وانفسا چرا شیخ ِمفیدی نیست

کسی دل را نسوزاند برای یوسف ِ بی دین
سزاوار ِ مکافات است و غیر از او یزیدی نیست


#یوسف_اسماعیلوندی
گفته بودی از جنوب و اهل اهوازی بلا
دلربا و " فلفلی خو " سبز ِ  طنازی بلا

گرچه از مهمان‌نوازی های تو کم گفته اند
با همین اندک بضاعت خوب می سازی بلا

نرخِ نخل و نیشکر افتاده از رونق حسود
بسکه شیرین میزنی و بسکه لجبازی بلا

لب فریبا گونه زیبا چشم ابرو بی نظیر
ماه شرمش می شود با این نظربازی بلا

سکه ی ِ یک پول کردی ماه عالم تاب را
کارگردانی شهیری ، صحنه پردازی بلا

لب رطب گردن بلورین قد قیامت می کند
مو شرابی حافظ و سعدی ِ شیرازی بلا

کاشف الکل پشیمان شد ز کشفِ نوبرش
ظاهرا ناراضی اما با تو شد رازی بلا

سوز ِ تارِ شصتِ استادِ خراسانی و بس
یکه تازی ،دلنوازی ، شور ِ شهنازی بلا

خنده‌ های دلربایت کار دستم میدهد
خانه ات آباد ، بس خانه براندازی بلا؟

کج کلاه و ترمه پوش و بختیاری زاده ای
امتحان پس داده ای ، همواره ممتازی بلا

شعر بافی هم بلد بودی،عجب نامهربان
ناز ِ شصتت تازه  فهمیدم غزل بازی بلا!!

ای که اسب خاطراتت می چَمد در خاطرم
بر من ِ دیوانه دل بد جور می تازی بلا

#یوسف_اسماعیلوندی
وِ زلفس تا زنه شونه دلُم چی زلفس ای شونه

چه کِرده وا دل ِ لیوه؟نه مو دونُم،نه خوس دونه

#یوسف_اسماعیلوندی
آنکه به طوفانِ تَنت تن زده جاشویِ توست
منتظر دستِ تو و حرکت پارویِ توست

قایقِ جامانده در این اسکله را باز کن
ساحِلِ آرامِشِ من حلقهٔ بازوی توست

بر لبِ دریای لِبت تشنه ترین عاشقم!!!
شاهرگِ آبِِ حیاتم همه درجویِ توست

این دلِ دیوانه که در بستر بیماری است
زخمیِ آن تیرِ نظر کرده یِ  ابروی توست

شانه به گیسو زدنت کرده مرا وسوسه!!
کاش بدانی نفسم بند، به گیسوی توست

این شبِ تاریک و پر از همهمه را دیده ای؟
یکسره آذین شده از مرحَمتِ روی توست

هوشِ پریده ز سرم،از میِ انگور نیست
حالتِ مستیِ من از غنچهٔ شب بوی توست

کوی تو جولانگه کرکس نشود فصل کوچ
آنکه به کوی تو هوس کرده پرستوی توست

عشقِ تو گر برده مرا اوجِ فلک راضی ام
شعشعهٔ نور من از قلعه و باروی توست

هرکه بپرسد خبر  حالِ من از خود بگو!!
ِعِلت مجنون شدنم خالکِ هندوی توست

عاشقِ آن خالِ خطِ و چشم غزالینه ام
ببرِ نگاهم نیتش دیدِنِ آهوی توست

این همه عیبش نکنی یوسف گمگشته را
شاعرِ بی نام و نشانی که غزلگوی توست

#یوسف_اسماعیلوندی

خوانش مرجان
وقتی اساس ِ خانه بر جهل استوار است
سقف و ستون و سازه اش ناپایدار است

تا جغدها ایمان به این ویرانه دارند
مفهوم ِ این ویرانه بم ها اقتدار است

ما خام و خشتِ خانه خام و حاکمان خام
تنها فقط اینجا تعادل بر قرار است

با این فراوانی ِ نعمت ها عجب نیست
گر چرخ گردون با دل ما سازگار است

هر کس درون خانه سازی می نوازد
شکرش بجا، پایان ِ عصر ِ سوگوار است

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
شاعر ِ اهل ِ قلم  قلبِ ِ ظریفی دارد
چهره‌ای غم زده و نرم و لطیفی دارد

بغض داغی که میان غزلش می بارد
گر به دقت نگری  سوز خفیفی دارد

فارغ از چاه و بیابان چو شود یا زندان
رو به هر سو که کند باز حریفی دارد

عاشقی جرم قشنگیست گناهش با من
چونکه در هر غزلی اسم ِ شریفی دارد

او که در سینهء سرسبز طبیعت جاریست
آدمی هست که ایمان ضعیفی دارد

آنکه دل را به عیار ِ هوسی می سنجد
به همین عشق قسم روح نحیفی دارد

شاعری حس ِ عجیبیست خدا می داند
با همه دغدغه اش وزن و ردیفی دارد

#یوسف_اسماعیلوندی
ایکه بردی از سرم هوش و دلم را پُر ز خون

تیغ ِ تیز ِ خنجرت نسبت ندارد با اجل؟ ؟

#یوسف_اسماعیلوندی