افتاده ترسی در دلم از تیغ تیزت
با هر نگاهت قفل می گردد زبانم
شمشیر زهرآگینتان بدجور نشسته
در پوستم در گوشتم در استخوانم
#یوسف_اسماعیلوندی
با هر نگاهت قفل می گردد زبانم
شمشیر زهرآگینتان بدجور نشسته
در پوستم در گوشتم در استخوانم
#یوسف_اسماعیلوندی
گفتی که در این نقشه کجایش وطنت بود
گفتم که برای ِ من ِ گنجشک تنت بود
لبخندِ رضایت زد و هی زمزمه می کرد
صد شکر زلیخا صفتی ، راهزنت بود
یک پنجره کافیست برای ِ من ِ مرغک
وقتی که جهانم همه پیکر سمنت بود
گفتم به هوایِ دلِ تو پر زدم ای یار
گفتی که دلم منتظر ِ آمدنت بود
دیریست که مغلوب پلنگت شده انگار
آهوی ِ نگاهم که به دشت ِ دمنت بود
با پای ِ خودم آمده ام بر لب ِ بامت
بر هیچ نیندیش اگر صید ِ منت بود
یعقوب پُر از بغضم و بی حوصله اما!!!!
سرمستی ام از بوی ِ خوش ِ پیرِهنت بود
تقدیر من این بود که در چاه تو باشم
تفسیر تو رسوایی آن چاه کنت بود
تغییر بده حضرت ِ معشوقه ورق را
یوسف ورقش در گروِ بُر زدنت بود
#یوسف_اسماعیلوندی
گفتم که برای ِ من ِ گنجشک تنت بود
لبخندِ رضایت زد و هی زمزمه می کرد
صد شکر زلیخا صفتی ، راهزنت بود
یک پنجره کافیست برای ِ من ِ مرغک
وقتی که جهانم همه پیکر سمنت بود
گفتم به هوایِ دلِ تو پر زدم ای یار
گفتی که دلم منتظر ِ آمدنت بود
دیریست که مغلوب پلنگت شده انگار
آهوی ِ نگاهم که به دشت ِ دمنت بود
با پای ِ خودم آمده ام بر لب ِ بامت
بر هیچ نیندیش اگر صید ِ منت بود
یعقوب پُر از بغضم و بی حوصله اما!!!!
سرمستی ام از بوی ِ خوش ِ پیرِهنت بود
تقدیر من این بود که در چاه تو باشم
تفسیر تو رسوایی آن چاه کنت بود
تغییر بده حضرت ِ معشوقه ورق را
یوسف ورقش در گروِ بُر زدنت بود
#یوسف_اسماعیلوندی
هرکس که بنوشد دو سه جامی خطر از عشق
زین مخمصه هرگز نبرد جان به در از عشق
می خواستم اقرار کنم عاشقم اما!!
بیچاره دلم دیر درآورده سر از عشق
همسایه ی ِ جانم شده این توده ی بدخیم
تا ریشه زدش چون سرطان در جگر از عشق
جز شعله برانگیختن از عشق چه حاصل ؟
یک قاتل ِ
بِالفطره،
همین بس ، هنر از عشق
یا چشم ِ بپوشان همه بر صورت ِ زیبا
یا چشم ِ بصیرت بگذار و ،گذر از عشق
یک مشت ِ غزل شد همه ی دار و ندارم
جان واژه ز ما بود و ولیکن اثر از عشق
ما را چه به دلدادگی و فلسفه بافی...
پا پس بکش ای شاعرکِ بی خبر از عشق
فرهاد همین شهرم و دلشوره ام این است
شیرین ِ دلم دل بکند با تبر از عشق
ما هیزم ِ خشک ِ غزل ِ عهد ِ عتیقم
از ما نَبود هرکه نشد شعله ور از عشق
هرکس که شود پیرهنش پاره چو یوسف!!
باید بخورد تا به ابد چوب ِ تر از عشق
"مادر" به سئوالم بده پاسخ نگرانم!!!!!
جز دغدغه و درد چه دارد پدر از عشق
من تجربه کردم
به همین قبله
شرابش
از پا فکند مرد ِ کهن ، گاو ِ نر "این "عشق
#یوسف_اسماعیلوندی
زین مخمصه هرگز نبرد جان به در از عشق
می خواستم اقرار کنم عاشقم اما!!
بیچاره دلم دیر درآورده سر از عشق
همسایه ی ِ جانم شده این توده ی بدخیم
تا ریشه زدش چون سرطان در جگر از عشق
جز شعله برانگیختن از عشق چه حاصل ؟
یک قاتل ِ
بِالفطره،
همین بس ، هنر از عشق
یا چشم ِ بپوشان همه بر صورت ِ زیبا
یا چشم ِ بصیرت بگذار و ،گذر از عشق
یک مشت ِ غزل شد همه ی دار و ندارم
جان واژه ز ما بود و ولیکن اثر از عشق
ما را چه به دلدادگی و فلسفه بافی...
پا پس بکش ای شاعرکِ بی خبر از عشق
فرهاد همین شهرم و دلشوره ام این است
شیرین ِ دلم دل بکند با تبر از عشق
ما هیزم ِ خشک ِ غزل ِ عهد ِ عتیقم
از ما نَبود هرکه نشد شعله ور از عشق
هرکس که شود پیرهنش پاره چو یوسف!!
باید بخورد تا به ابد چوب ِ تر از عشق
"مادر" به سئوالم بده پاسخ نگرانم!!!!!
جز دغدغه و درد چه دارد پدر از عشق
من تجربه کردم
به همین قبله
شرابش
از پا فکند مرد ِ کهن ، گاو ِ نر "این "عشق
#یوسف_اسماعیلوندی
ترک ترک شکسته ام چو یخ به روی آبها
چو زورقی شناورم ، به دشت ِ انشعابها
بگو چه می کنی تو در حریمِ اقدس دلم
هجا هجای ذُب شدم میان بد حجابها
چگونه باورم شود که اوج شَهپرِ شهاب
خلاصه می شود میان ِ آسمان ِ قابها
نفس نفس بریده ام طنابِ دارِ بی کسی
چکیده قطره قطره خون به گردن طنابها
غزل غزل شناورم به برگ برگ ِ دفترم
کسی بها نمی دهد برای ِ این کتابها
قسم به روح این غزل هوا هوای شعر نیست
قلم قلم شکسته ام به برکت ِ قصابها
خوشا بحال منزوی که منزوی تر از من است
نشسته گوشه ی دلش به دور از اضطراب ها
#یوسف_اسماعیلوندی
چو زورقی شناورم ، به دشت ِ انشعابها
بگو چه می کنی تو در حریمِ اقدس دلم
هجا هجای ذُب شدم میان بد حجابها
چگونه باورم شود که اوج شَهپرِ شهاب
خلاصه می شود میان ِ آسمان ِ قابها
نفس نفس بریده ام طنابِ دارِ بی کسی
چکیده قطره قطره خون به گردن طنابها
غزل غزل شناورم به برگ برگ ِ دفترم
کسی بها نمی دهد برای ِ این کتابها
قسم به روح این غزل هوا هوای شعر نیست
قلم قلم شکسته ام به برکت ِ قصابها
خوشا بحال منزوی که منزوی تر از من است
نشسته گوشه ی دلش به دور از اضطراب ها
#یوسف_اسماعیلوندی
عشق یعنی تیغ وداس،ومن وغله
عشق یعنی هی هی چوپان وگله
عشق یعنی بیقراری،شو نخوسی
عشق یعنی شیت و شات کاکلوسی
عشق یعنی بو چویل و بوی تره
عشق یعنی چیدن پشم های بره
عشق یعنی نون تیری،دوغ مشک
عشق یعنی سیرداغ و دوغ کشک
عشق یعنی لاک لیک گرگ کوه
عشق یعنی حسرت دیدارتو
#یوسف_اسماعیلوندی
عشق یعنی هی هی چوپان وگله
عشق یعنی بیقراری،شو نخوسی
عشق یعنی شیت و شات کاکلوسی
عشق یعنی بو چویل و بوی تره
عشق یعنی چیدن پشم های بره
عشق یعنی نون تیری،دوغ مشک
عشق یعنی سیرداغ و دوغ کشک
عشق یعنی لاک لیک گرگ کوه
عشق یعنی حسرت دیدارتو
#یوسف_اسماعیلوندی
قومی که ز اقتصاد خر می گوید
مردان ِ قدر را گاو نر می گوید
دانی که چرا ز پشت سر می سوزم
ز یرا که به اختلاس هنر می گوید
# یوسف_اسماعیلوندی
مردان ِ قدر را گاو نر می گوید
دانی که چرا ز پشت سر می سوزم
ز یرا که به اختلاس هنر می گوید
# یوسف_اسماعیلوندی
ای که با ناز و ادا در شهر جولان می دهی
چرخش ِ چشم ِ سیاهت باز قربانی گرفت
تا صبا بر قامتت پیراهنی از عشق دوخت
حُسن ِ بلقیسی ِ تو، تخت سلیمانی گرفت
دامن ِ گلدار و چین چین را در آور از تنت
نقش عشقت پیشه از شه دوختِ گیلانی
گرفت
نقش تو در فال من افتاد و فنجان را شکست
رنگ ِ چشمانت شکوه ِ چای ِ سیلانی گرفت
شاعرم اما ز خلق قطعه شعری عاجزم
طبع شعرم یخ زد و سوز ِ زمستانی گرفت
تا که یوسف ماه را در قالب ِ جسم تو ریخت
بغض ِ چندین ساله ی معمار ِ یونانی گرفت
میشود کشورگشایی کرد با نیروی عشق
میشود این مرزها را با غزلخوانی گرفت
#یوسف_اسماعیلوندی
چرخش ِ چشم ِ سیاهت باز قربانی گرفت
تا صبا بر قامتت پیراهنی از عشق دوخت
حُسن ِ بلقیسی ِ تو، تخت سلیمانی گرفت
دامن ِ گلدار و چین چین را در آور از تنت
نقش عشقت پیشه از شه دوختِ گیلانی
گرفت
نقش تو در فال من افتاد و فنجان را شکست
رنگ ِ چشمانت شکوه ِ چای ِ سیلانی گرفت
شاعرم اما ز خلق قطعه شعری عاجزم
طبع شعرم یخ زد و سوز ِ زمستانی گرفت
تا که یوسف ماه را در قالب ِ جسم تو ریخت
بغض ِ چندین ساله ی معمار ِ یونانی گرفت
میشود کشورگشایی کرد با نیروی عشق
میشود این مرزها را با غزلخوانی گرفت
#یوسف_اسماعیلوندی
غمت سر ناده سر شونم به مولا!!
مو چی بم سی تو ویرونم به مولا
نپرس از مو که سیچه لیوه اوبیم
نه کس دونه نه خُوم دونم به مولا
#یوسف_اسماعیلوندی
مو چی بم سی تو ویرونم به مولا
نپرس از مو که سیچه لیوه اوبیم
نه کس دونه نه خُوم دونم به مولا
#یوسف_اسماعیلوندی
سعی کردم بی تو شب را سر کنم اما نشد
خاک ِ پاک ِ خاطرت بر سر کنم اما نشد
هاله ای از قرص ماهت هست و پیدا نیستی
رفتن ات را خواستم باور کنم اما نشد
کوچ کردی روستا را موج ِ تاریکی گرفت
هر چه کردم هاله را پرپر کنم اما نشد
از شما پنهان چرا ؟ از خالق حق خواستم
شکوه بر این چرخ ِ بد اختر کنم اما نشد
باز گرد و دلبری کن بهر ِ قلب خسته ام
بی تو گفتم خستگی را در کنم اما نشد
#یوسف_اسماعیلوندی
خاک ِ پاک ِ خاطرت بر سر کنم اما نشد
هاله ای از قرص ماهت هست و پیدا نیستی
رفتن ات را خواستم باور کنم اما نشد
کوچ کردی روستا را موج ِ تاریکی گرفت
هر چه کردم هاله را پرپر کنم اما نشد
از شما پنهان چرا ؟ از خالق حق خواستم
شکوه بر این چرخ ِ بد اختر کنم اما نشد
باز گرد و دلبری کن بهر ِ قلب خسته ام
بی تو گفتم خستگی را در کنم اما نشد
#یوسف_اسماعیلوندی
چشمانِ تو چون جزیزه ی برموداست
بیهوده به عمق او زدن بی معناست
این حلقه ی کوچکی که من می بینم
مرموز ترین جزیره در این دنیاست
#یوسف_اسماعیلوندی
بیهوده به عمق او زدن بی معناست
این حلقه ی کوچکی که من می بینم
مرموز ترین جزیره در این دنیاست
#یوسف_اسماعیلوندی
به قبرستان بیا گاهی گذر کن
غنی و بی بضاعت را نطر کن
چو دیدی بینشان فرقی نباشد
تو هم از مال ِ این دنیا حذر کن
بداهه
#یوسف_اسماعیلیوندی
غنی و بی بضاعت را نطر کن
چو دیدی بینشان فرقی نباشد
تو هم از مال ِ این دنیا حذر کن
بداهه
#یوسف_اسماعیلیوندی
عمرم همه در پای ِ تو بیهوده هدر رفت
چون ماه که شب آمد و نزدیک سحر رفت
پر شور و شرر بودم و فارغ ز غم و درد
درگیر ِ غمم کرده و بی شور و شرر رفت
ما را چه به دلدادگی و فلسفه بافی
وقتی دل بی حوصله و ساده به سر رفت
بی آن که خبردار شود از دل زارم
آن دلبرکِ با نمک ِ عهد ِ قجر رفت
گفتم نظری بر دل دیوانه ی ما کن
داغی به دلم کاشت و به یکباره سفر رفت
بداهه
#یوسف_اسماعیلیوندی
چون ماه که شب آمد و نزدیک سحر رفت
پر شور و شرر بودم و فارغ ز غم و درد
درگیر ِ غمم کرده و بی شور و شرر رفت
ما را چه به دلدادگی و فلسفه بافی
وقتی دل بی حوصله و ساده به سر رفت
بی آن که خبردار شود از دل زارم
آن دلبرکِ با نمک ِ عهد ِ قجر رفت
گفتم نظری بر دل دیوانه ی ما کن
داغی به دلم کاشت و به یکباره سفر رفت
بداهه
#یوسف_اسماعیلیوندی
وقتی خدا با کدخدا هم سفره ی ِ خان است
وقتی که قصابِ محل همدستِ چوپان است
وقتی که سگ بازیچه ی دستِ شغالان است
وقتی لباس ِ میش ها تنپوش ِ"گرگان" است
وقتی که قانون طبیعت سست و"لگان" است
وقتی که انسان پیرو ِ "آیات ِ " شیطان است
وقتی که " قرآن " بر سر ِ نیزه فراوان است
وقتی که احکام" زنان"در دست ِ مردان است
وقتی تَرک تاوان ِ این لب های عطشان است
وقتی که دهقان آرزویش لقمه ای نان است
وقتی "مصیبت ها " همه در گیر ایران است
وقتی که فقر و فاحشه در خانه مهمان است
وقتی شرف همواره اینجا مفت و ارزان است
وقتی که چشم" هیز ِ "مردان لای تنبان است
وقتی حقوق ِ ما همه تقدیم " لبنان " است
وقتی که "آزادی"فقط یک حلقه میدان است
وقتی "کویر ِ " لوت مان دلتنگ ِ باران است
وقتی که شعرت بر خلاف میل سلطان است
وقتی سزای ِ " شاعران" تبعید و زندان است
وقتی دل ِ خون ِ" زلیخا"پیش ِ کنعان است
دیگر پذیرفتم که "یک "با "یک "برابر نیست!
جایی که قاضی منکرِ انجیل و" قرآن" است
سعدی چه می دیدی تو در" ذات ِ "بنی آدم؟
حیوان ِ "حیوانم " اگر این رسم انسان است
#یوسف_اسماعیلیوندی
وقتی که قصابِ محل همدستِ چوپان است
وقتی که سگ بازیچه ی دستِ شغالان است
وقتی لباس ِ میش ها تنپوش ِ"گرگان" است
وقتی که قانون طبیعت سست و"لگان" است
وقتی که انسان پیرو ِ "آیات ِ " شیطان است
وقتی که " قرآن " بر سر ِ نیزه فراوان است
وقتی که احکام" زنان"در دست ِ مردان است
وقتی تَرک تاوان ِ این لب های عطشان است
وقتی که دهقان آرزویش لقمه ای نان است
وقتی "مصیبت ها " همه در گیر ایران است
وقتی که فقر و فاحشه در خانه مهمان است
وقتی شرف همواره اینجا مفت و ارزان است
وقتی که چشم" هیز ِ "مردان لای تنبان است
وقتی حقوق ِ ما همه تقدیم " لبنان " است
وقتی که "آزادی"فقط یک حلقه میدان است
وقتی "کویر ِ " لوت مان دلتنگ ِ باران است
وقتی که شعرت بر خلاف میل سلطان است
وقتی سزای ِ " شاعران" تبعید و زندان است
وقتی دل ِ خون ِ" زلیخا"پیش ِ کنعان است
دیگر پذیرفتم که "یک "با "یک "برابر نیست!
جایی که قاضی منکرِ انجیل و" قرآن" است
سعدی چه می دیدی تو در" ذات ِ "بنی آدم؟
حیوان ِ "حیوانم " اگر این رسم انسان است
#یوسف_اسماعیلیوندی
من غریب این دیارم سر پناهم می شوی
همنوا با ناله های گاه به گاهم می شوی
تیر عشقت در درون سینه جا خوش کرده است
یوسف ِ بی ادعا ،مهمان ِ چاهم می شوی
#یوسف_اسماعیلیوندی
همنوا با ناله های گاه به گاهم می شوی
تیر عشقت در درون سینه جا خوش کرده است
یوسف ِ بی ادعا ،مهمان ِ چاهم می شوی
#یوسف_اسماعیلیوندی
اگر جویای احوالِ ِ دل ِ این عاشق ِ زاری
به لطف حضرتعالی شدم معتاد و سیگاری
خیالت تخت راحت باش و با نامحرمان سر کن
نه من از تو "طلبکارم "، نه تو از من "طلبکاری"
لبالب کن برای ِ هر که خواهی استکانت را
شراب ِ نابی از یاقوت تاکستان ِ خونساری
تو که با ما بنا کردی سر ِ ناسازگاری را
چه فرقی میکند لب بر لبِ جام که بگذاری
منم با خاطرات ِ تلخ و شیرین ات شبی دارم
اگر دست از سر ِ این مرد ِ مادر مرده برداری
به تیغ ِ تیز ِ ابرویت غنیمت برده ای دل را
تو تنها وارث ِ جامانده از چنگیز ِ تاتاری
خیالی نیست ، باورکن ، برایم تا ابد مُردی
فقط با خاطراتت دلخوشم از روی ناچاری
ولی من هرچه بودم صادقانه با تو تا کردم
تو اما بر من ِ ساده چه کردی جز ستمکاری؟
نه از عهد و وفاداری ،نه از عشق و صفا دم زن
دلی خونین جگر دارم از این حرفای تکراری
#یوسف_اسماعیلوندی
به لطف حضرتعالی شدم معتاد و سیگاری
خیالت تخت راحت باش و با نامحرمان سر کن
نه من از تو "طلبکارم "، نه تو از من "طلبکاری"
لبالب کن برای ِ هر که خواهی استکانت را
شراب ِ نابی از یاقوت تاکستان ِ خونساری
تو که با ما بنا کردی سر ِ ناسازگاری را
چه فرقی میکند لب بر لبِ جام که بگذاری
منم با خاطرات ِ تلخ و شیرین ات شبی دارم
اگر دست از سر ِ این مرد ِ مادر مرده برداری
به تیغ ِ تیز ِ ابرویت غنیمت برده ای دل را
تو تنها وارث ِ جامانده از چنگیز ِ تاتاری
خیالی نیست ، باورکن ، برایم تا ابد مُردی
فقط با خاطراتت دلخوشم از روی ناچاری
ولی من هرچه بودم صادقانه با تو تا کردم
تو اما بر من ِ ساده چه کردی جز ستمکاری؟
نه از عهد و وفاداری ،نه از عشق و صفا دم زن
دلی خونین جگر دارم از این حرفای تکراری
#یوسف_اسماعیلوندی
برای ِ دلبری کردن زمین جای ِ مفیدی نیست
به این دهر ِ دغل پیشه سرانجام و امیدی نیست
عیار ِ قلب عاشق را به سنگ ِ سُخره می سنجند
نرنج از آنچه میبینی که این کار ِ جدیدی نیست
زبان ِ اهل ِ دل خسته ، دهان ِ هر دری بسته
به هر کوبه زدم سر را به زنجیرش کلیدی نیست
نه خضری دل به دریا زد نه موسی کرده اعجازی
چه آمد بر سر ِ عیسی که او را هم مُریدی نیست؟
به کنعان تا بخواهی یوسفِ دل جمله می آرند
در این بازار ِ بی رونق کسی اهل خریدی نیست
مسلمانی به گفتار و به کردار و است و دیگر هیچ
در این دنیای وانفسا چرا شیخ ِمفیدی نیست
کسی دل را نسوزاند برای یوسف ِ بی دین
سزاوار ِ مکافات است و غیر از او یزیدی نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
به این دهر ِ دغل پیشه سرانجام و امیدی نیست
عیار ِ قلب عاشق را به سنگ ِ سُخره می سنجند
نرنج از آنچه میبینی که این کار ِ جدیدی نیست
زبان ِ اهل ِ دل خسته ، دهان ِ هر دری بسته
به هر کوبه زدم سر را به زنجیرش کلیدی نیست
نه خضری دل به دریا زد نه موسی کرده اعجازی
چه آمد بر سر ِ عیسی که او را هم مُریدی نیست؟
به کنعان تا بخواهی یوسفِ دل جمله می آرند
در این بازار ِ بی رونق کسی اهل خریدی نیست
مسلمانی به گفتار و به کردار و است و دیگر هیچ
در این دنیای وانفسا چرا شیخ ِمفیدی نیست
کسی دل را نسوزاند برای یوسف ِ بی دین
سزاوار ِ مکافات است و غیر از او یزیدی نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
گفته بودی از جنوب و اهل اهوازی بلا
دلربا و " فلفلی خو " سبز ِ طنازی بلا
گرچه از مهماننوازی های تو کم گفته اند
با همین اندک بضاعت خوب می سازی بلا
نرخِ نخل و نیشکر افتاده از رونق حسود
بسکه شیرین میزنی و بسکه لجبازی بلا
لب فریبا گونه زیبا چشم ابرو بی نظیر
ماه شرمش می شود با این نظربازی بلا
سکه ی ِ یک پول کردی ماه عالم تاب را
کارگردانی شهیری ، صحنه پردازی بلا
لب رطب گردن بلورین قد قیامت می کند
مو شرابی حافظ و سعدی ِ شیرازی بلا
کاشف الکل پشیمان شد ز کشفِ نوبرش
ظاهرا ناراضی اما با تو شد رازی بلا
سوز ِ تارِ شصتِ استادِ خراسانی و بس
یکه تازی ،دلنوازی ، شور ِ شهنازی بلا
خنده های دلربایت کار دستم میدهد
خانه ات آباد ، بس خانه براندازی بلا؟
کج کلاه و ترمه پوش و بختیاری زاده ای
امتحان پس داده ای ، همواره ممتازی بلا
شعر بافی هم بلد بودی،عجب نامهربان
ناز ِ شصتت تازه فهمیدم غزل بازی بلا!!
ای که اسب خاطراتت می چَمد در خاطرم
بر من ِ دیوانه دل بد جور می تازی بلا
#یوسف_اسماعیلوندی
دلربا و " فلفلی خو " سبز ِ طنازی بلا
گرچه از مهماننوازی های تو کم گفته اند
با همین اندک بضاعت خوب می سازی بلا
نرخِ نخل و نیشکر افتاده از رونق حسود
بسکه شیرین میزنی و بسکه لجبازی بلا
لب فریبا گونه زیبا چشم ابرو بی نظیر
ماه شرمش می شود با این نظربازی بلا
سکه ی ِ یک پول کردی ماه عالم تاب را
کارگردانی شهیری ، صحنه پردازی بلا
لب رطب گردن بلورین قد قیامت می کند
مو شرابی حافظ و سعدی ِ شیرازی بلا
کاشف الکل پشیمان شد ز کشفِ نوبرش
ظاهرا ناراضی اما با تو شد رازی بلا
سوز ِ تارِ شصتِ استادِ خراسانی و بس
یکه تازی ،دلنوازی ، شور ِ شهنازی بلا
خنده های دلربایت کار دستم میدهد
خانه ات آباد ، بس خانه براندازی بلا؟
کج کلاه و ترمه پوش و بختیاری زاده ای
امتحان پس داده ای ، همواره ممتازی بلا
شعر بافی هم بلد بودی،عجب نامهربان
ناز ِ شصتت تازه فهمیدم غزل بازی بلا!!
ای که اسب خاطراتت می چَمد در خاطرم
بر من ِ دیوانه دل بد جور می تازی بلا
#یوسف_اسماعیلوندی