چه اقیانوس آرامی فرو خفته به چشمانت
خوشا مردِ بلم رانی که امشب گشته مهمانت
کمان ابرو طلا گیسو هلو گونه صدف دندان
چه غوغایی به پا کرده لبانِ سرخِ خندانت
کمرباریک وموتاریک و رو رخشان و لب خندان
بنازم دستِ طراحی که طرحی زد بدینسانت
به هر غمزه که می آیی تلاطم میکنی دل را
مگر موسی شوم شاید رها گردم ز طوفانت
خدایی، ناخدایی، کدخدایی ، من نمیدانم
فقط دانـم دلِ دیوانه را کردی پریشانت
#یوسف_اسماعیلوندی
خوشا مردِ بلم رانی که امشب گشته مهمانت
کمان ابرو طلا گیسو هلو گونه صدف دندان
چه غوغایی به پا کرده لبانِ سرخِ خندانت
کمرباریک وموتاریک و رو رخشان و لب خندان
بنازم دستِ طراحی که طرحی زد بدینسانت
به هر غمزه که می آیی تلاطم میکنی دل را
مگر موسی شوم شاید رها گردم ز طوفانت
خدایی، ناخدایی، کدخدایی ، من نمیدانم
فقط دانـم دلِ دیوانه را کردی پریشانت
#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from کارگاه مطروحه سرایی "آصف" به انضمام مرمّت اشعار غزل مرتبط با آن
آس ِ دل رو کردم اما ، عشق را باور نکرد
هر چه پا پیچش شدم با من شبی را سر نکرد
باز دل دل کردم و دل روی دل انداختم
آس ِ بی بی رحم بر این شاه بی لشکر نکرد
سنگدل دیدم ولی ، هرگز ندیدم مثل ِ او
آنچه با من کرد چشمش تیع ِ اسکندر نکرد
هر بلای ِ خانمان سوزی که آمد بر سرِم
باد با کُنده ِ بلوط ِ زیر ِ خاکستر نکرد
داد دل را دست ِ آتش باز هم راضی نشد
سوخت قلبم را ولی این سوختن باور نکرد
اختیار ِ تام ِ گل دادم به زنبور ِ لبش
غنچه ای از باغ ِ احساس ِ دلم پرپر نکرد
شعرهای زخمی ام را دید و لب بر لب نزد
یک نظر بر واژه های سرخ ِ این دفتر نکرد
نو بهاران رفت و فصلِ مهرآیین سر رسید
یار اما ، صحبتی بر خیزش ِ آذر نکرد
قلب ِ تُرد ِ شیشه مسلک کار دستم میدهد
صد ترک برداشت آخر ، عشق را باور نکرد
#یوسف_اسماعیلوندی
هر چه پا پیچش شدم با من شبی را سر نکرد
باز دل دل کردم و دل روی دل انداختم
آس ِ بی بی رحم بر این شاه بی لشکر نکرد
سنگدل دیدم ولی ، هرگز ندیدم مثل ِ او
آنچه با من کرد چشمش تیع ِ اسکندر نکرد
هر بلای ِ خانمان سوزی که آمد بر سرِم
باد با کُنده ِ بلوط ِ زیر ِ خاکستر نکرد
داد دل را دست ِ آتش باز هم راضی نشد
سوخت قلبم را ولی این سوختن باور نکرد
اختیار ِ تام ِ گل دادم به زنبور ِ لبش
غنچه ای از باغ ِ احساس ِ دلم پرپر نکرد
شعرهای زخمی ام را دید و لب بر لب نزد
یک نظر بر واژه های سرخ ِ این دفتر نکرد
نو بهاران رفت و فصلِ مهرآیین سر رسید
یار اما ، صحبتی بر خیزش ِ آذر نکرد
قلب ِ تُرد ِ شیشه مسلک کار دستم میدهد
صد ترک برداشت آخر ، عشق را باور نکرد
#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from کارگاه مطروحه سرایی "آصف" به انضمام مرمّت اشعار غزل مرتبط با آن
آس ِ دل رو کردم اما ، عشق را باور نکرد
هر چه پا پیچش شدم با من شبی را سر نکرد
باز دل دل کردم و دل روی دل انداختم
آس ِ بی بی رحم بر این شاه بی لشکر نکرد
سنگدل دیدم ولی ، هرگز ندیدم مثل ِ او
آنچه با من کرد چشمش تیع ِ اسکندر نکرد
هر بلای ِ خانمان سوزی که آمد بر سرِم
باد با کُنده ِ بلوط ِ زیر ِ خاکستر نکرد
داد دل را دست ِ آتش باز هم راضی نشد
سوخت قلبم را ولی این سوختن باور نکرد
اختیار ِ تام ِ گل دادم به زنبور ِ لبش
غنچه ای از باغ ِ احساس ِ دلم پرپر نکرد
شعرهای زخمی ام را دید و لب بر لب نزد
یک نظر بر واژه های سرخ ِ این دفتر نکرد
نو بهاران رفت و فصلِ مهرآیین سر رسید
یار اما ، صحبتی بر خیزش ِ آذر نکرد
قلب ِ تُرد ِ شیشه مسلک کار دستم میدهد
صد ترک برداشت آخر ، عشق را باور نکرد
#یوسف_اسماعیلوندی
هر چه پا پیچش شدم با من شبی را سر نکرد
باز دل دل کردم و دل روی دل انداختم
آس ِ بی بی رحم بر این شاه بی لشکر نکرد
سنگدل دیدم ولی ، هرگز ندیدم مثل ِ او
آنچه با من کرد چشمش تیع ِ اسکندر نکرد
هر بلای ِ خانمان سوزی که آمد بر سرِم
باد با کُنده ِ بلوط ِ زیر ِ خاکستر نکرد
داد دل را دست ِ آتش باز هم راضی نشد
سوخت قلبم را ولی این سوختن باور نکرد
اختیار ِ تام ِ گل دادم به زنبور ِ لبش
غنچه ای از باغ ِ احساس ِ دلم پرپر نکرد
شعرهای زخمی ام را دید و لب بر لب نزد
یک نظر بر واژه های سرخ ِ این دفتر نکرد
نو بهاران رفت و فصلِ مهرآیین سر رسید
یار اما ، صحبتی بر خیزش ِ آذر نکرد
قلب ِ تُرد ِ شیشه مسلک کار دستم میدهد
صد ترک برداشت آخر ، عشق را باور نکرد
#یوسف_اسماعیلوندی
Audio
عمری در انتظارم ،ای نازنین نگارم
بی تو خزانِ قرنم،در حسرت بهارم
زانو بغل گرفتن شد کار هر شبِ من
خم کرده بیستون را غمهای بیشمارم
بر دارِ آرزویت ، بندم ، به تار مویت
صد غنچه ناشکفته در باغ سینه دارم
ای نور دیدگانم، آتش زدی به جانم
رفتی و تا قیامت بردی ز کف قرارم
صد بار آزمودی تاب و توان ما را
یوسف نبودم اما یعقوبِ روزگارم
#یوسف_اسماعیلوندی
بی تو خزانِ قرنم،در حسرت بهارم
زانو بغل گرفتن شد کار هر شبِ من
خم کرده بیستون را غمهای بیشمارم
بر دارِ آرزویت ، بندم ، به تار مویت
صد غنچه ناشکفته در باغ سینه دارم
ای نور دیدگانم، آتش زدی به جانم
رفتی و تا قیامت بردی ز کف قرارم
صد بار آزمودی تاب و توان ما را
یوسف نبودم اما یعقوبِ روزگارم
#یوسف_اسماعیلوندی
افتاده ترسی در دلم از تیغ تیزت
با هر نگاهت قفل می گردد زبانم
شمشیر زهرآگینتان بدجور نشسته
در پوستم در گوشتم در استخوانم
#یوسف_اسماعیلوندی
با هر نگاهت قفل می گردد زبانم
شمشیر زهرآگینتان بدجور نشسته
در پوستم در گوشتم در استخوانم
#یوسف_اسماعیلوندی
گفتی که در این نقشه کجایش وطنت بود
گفتم که برای ِ من ِ گنجشک تنت بود
لبخندِ رضایت زد و هی زمزمه می کرد
صد شکر زلیخا صفتی ، راهزنت بود
یک پنجره کافیست برای ِ من ِ مرغک
وقتی که جهانم همه پیکر سمنت بود
گفتم به هوایِ دلِ تو پر زدم ای یار
گفتی که دلم منتظر ِ آمدنت بود
دیریست که مغلوب پلنگت شده انگار
آهوی ِ نگاهم که به دشت ِ دمنت بود
با پای ِ خودم آمده ام بر لب ِ بامت
بر هیچ نیندیش اگر صید ِ منت بود
یعقوب پُر از بغضم و بی حوصله اما!!!!
سرمستی ام از بوی ِ خوش ِ پیرِهنت بود
تقدیر من این بود که در چاه تو باشم
تفسیر تو رسوایی آن چاه کنت بود
تغییر بده حضرت ِ معشوقه ورق را
یوسف ورقش در گروِ بُر زدنت بود
#یوسف_اسماعیلوندی
گفتم که برای ِ من ِ گنجشک تنت بود
لبخندِ رضایت زد و هی زمزمه می کرد
صد شکر زلیخا صفتی ، راهزنت بود
یک پنجره کافیست برای ِ من ِ مرغک
وقتی که جهانم همه پیکر سمنت بود
گفتم به هوایِ دلِ تو پر زدم ای یار
گفتی که دلم منتظر ِ آمدنت بود
دیریست که مغلوب پلنگت شده انگار
آهوی ِ نگاهم که به دشت ِ دمنت بود
با پای ِ خودم آمده ام بر لب ِ بامت
بر هیچ نیندیش اگر صید ِ منت بود
یعقوب پُر از بغضم و بی حوصله اما!!!!
سرمستی ام از بوی ِ خوش ِ پیرِهنت بود
تقدیر من این بود که در چاه تو باشم
تفسیر تو رسوایی آن چاه کنت بود
تغییر بده حضرت ِ معشوقه ورق را
یوسف ورقش در گروِ بُر زدنت بود
#یوسف_اسماعیلوندی
هرکس که بنوشد دو سه جامی خطر از عشق
زین مخمصه هرگز نبرد جان به در از عشق
می خواستم اقرار کنم عاشقم اما!!
بیچاره دلم دیر درآورده سر از عشق
همسایه ی ِ جانم شده این توده ی بدخیم
تا ریشه زدش چون سرطان در جگر از عشق
جز شعله برانگیختن از عشق چه حاصل ؟
یک قاتل ِ
بِالفطره،
همین بس ، هنر از عشق
یا چشم ِ بپوشان همه بر صورت ِ زیبا
یا چشم ِ بصیرت بگذار و ،گذر از عشق
یک مشت ِ غزل شد همه ی دار و ندارم
جان واژه ز ما بود و ولیکن اثر از عشق
ما را چه به دلدادگی و فلسفه بافی...
پا پس بکش ای شاعرکِ بی خبر از عشق
فرهاد همین شهرم و دلشوره ام این است
شیرین ِ دلم دل بکند با تبر از عشق
ما هیزم ِ خشک ِ غزل ِ عهد ِ عتیقم
از ما نَبود هرکه نشد شعله ور از عشق
هرکس که شود پیرهنش پاره چو یوسف!!
باید بخورد تا به ابد چوب ِ تر از عشق
"مادر" به سئوالم بده پاسخ نگرانم!!!!!
جز دغدغه و درد چه دارد پدر از عشق
من تجربه کردم
به همین قبله
شرابش
از پا فکند مرد ِ کهن ، گاو ِ نر "این "عشق
#یوسف_اسماعیلوندی
زین مخمصه هرگز نبرد جان به در از عشق
می خواستم اقرار کنم عاشقم اما!!
بیچاره دلم دیر درآورده سر از عشق
همسایه ی ِ جانم شده این توده ی بدخیم
تا ریشه زدش چون سرطان در جگر از عشق
جز شعله برانگیختن از عشق چه حاصل ؟
یک قاتل ِ
بِالفطره،
همین بس ، هنر از عشق
یا چشم ِ بپوشان همه بر صورت ِ زیبا
یا چشم ِ بصیرت بگذار و ،گذر از عشق
یک مشت ِ غزل شد همه ی دار و ندارم
جان واژه ز ما بود و ولیکن اثر از عشق
ما را چه به دلدادگی و فلسفه بافی...
پا پس بکش ای شاعرکِ بی خبر از عشق
فرهاد همین شهرم و دلشوره ام این است
شیرین ِ دلم دل بکند با تبر از عشق
ما هیزم ِ خشک ِ غزل ِ عهد ِ عتیقم
از ما نَبود هرکه نشد شعله ور از عشق
هرکس که شود پیرهنش پاره چو یوسف!!
باید بخورد تا به ابد چوب ِ تر از عشق
"مادر" به سئوالم بده پاسخ نگرانم!!!!!
جز دغدغه و درد چه دارد پدر از عشق
من تجربه کردم
به همین قبله
شرابش
از پا فکند مرد ِ کهن ، گاو ِ نر "این "عشق
#یوسف_اسماعیلوندی
ترک ترک شکسته ام چو یخ به روی آبها
چو زورقی شناورم ، به دشت ِ انشعابها
بگو چه می کنی تو در حریمِ اقدس دلم
هجا هجای ذُب شدم میان بد حجابها
چگونه باورم شود که اوج شَهپرِ شهاب
خلاصه می شود میان ِ آسمان ِ قابها
نفس نفس بریده ام طنابِ دارِ بی کسی
چکیده قطره قطره خون به گردن طنابها
غزل غزل شناورم به برگ برگ ِ دفترم
کسی بها نمی دهد برای ِ این کتابها
قسم به روح این غزل هوا هوای شعر نیست
قلم قلم شکسته ام به برکت ِ قصابها
خوشا بحال منزوی که منزوی تر از من است
نشسته گوشه ی دلش به دور از اضطراب ها
#یوسف_اسماعیلوندی
چو زورقی شناورم ، به دشت ِ انشعابها
بگو چه می کنی تو در حریمِ اقدس دلم
هجا هجای ذُب شدم میان بد حجابها
چگونه باورم شود که اوج شَهپرِ شهاب
خلاصه می شود میان ِ آسمان ِ قابها
نفس نفس بریده ام طنابِ دارِ بی کسی
چکیده قطره قطره خون به گردن طنابها
غزل غزل شناورم به برگ برگ ِ دفترم
کسی بها نمی دهد برای ِ این کتابها
قسم به روح این غزل هوا هوای شعر نیست
قلم قلم شکسته ام به برکت ِ قصابها
خوشا بحال منزوی که منزوی تر از من است
نشسته گوشه ی دلش به دور از اضطراب ها
#یوسف_اسماعیلوندی
عشق یعنی تیغ وداس،ومن وغله
عشق یعنی هی هی چوپان وگله
عشق یعنی بیقراری،شو نخوسی
عشق یعنی شیت و شات کاکلوسی
عشق یعنی بو چویل و بوی تره
عشق یعنی چیدن پشم های بره
عشق یعنی نون تیری،دوغ مشک
عشق یعنی سیرداغ و دوغ کشک
عشق یعنی لاک لیک گرگ کوه
عشق یعنی حسرت دیدارتو
#یوسف_اسماعیلوندی
عشق یعنی هی هی چوپان وگله
عشق یعنی بیقراری،شو نخوسی
عشق یعنی شیت و شات کاکلوسی
عشق یعنی بو چویل و بوی تره
عشق یعنی چیدن پشم های بره
عشق یعنی نون تیری،دوغ مشک
عشق یعنی سیرداغ و دوغ کشک
عشق یعنی لاک لیک گرگ کوه
عشق یعنی حسرت دیدارتو
#یوسف_اسماعیلوندی
قومی که ز اقتصاد خر می گوید
مردان ِ قدر را گاو نر می گوید
دانی که چرا ز پشت سر می سوزم
ز یرا که به اختلاس هنر می گوید
# یوسف_اسماعیلوندی
مردان ِ قدر را گاو نر می گوید
دانی که چرا ز پشت سر می سوزم
ز یرا که به اختلاس هنر می گوید
# یوسف_اسماعیلوندی
ای که با ناز و ادا در شهر جولان می دهی
چرخش ِ چشم ِ سیاهت باز قربانی گرفت
تا صبا بر قامتت پیراهنی از عشق دوخت
حُسن ِ بلقیسی ِ تو، تخت سلیمانی گرفت
دامن ِ گلدار و چین چین را در آور از تنت
نقش عشقت پیشه از شه دوختِ گیلانی
گرفت
نقش تو در فال من افتاد و فنجان را شکست
رنگ ِ چشمانت شکوه ِ چای ِ سیلانی گرفت
شاعرم اما ز خلق قطعه شعری عاجزم
طبع شعرم یخ زد و سوز ِ زمستانی گرفت
تا که یوسف ماه را در قالب ِ جسم تو ریخت
بغض ِ چندین ساله ی معمار ِ یونانی گرفت
میشود کشورگشایی کرد با نیروی عشق
میشود این مرزها را با غزلخوانی گرفت
#یوسف_اسماعیلوندی
چرخش ِ چشم ِ سیاهت باز قربانی گرفت
تا صبا بر قامتت پیراهنی از عشق دوخت
حُسن ِ بلقیسی ِ تو، تخت سلیمانی گرفت
دامن ِ گلدار و چین چین را در آور از تنت
نقش عشقت پیشه از شه دوختِ گیلانی
گرفت
نقش تو در فال من افتاد و فنجان را شکست
رنگ ِ چشمانت شکوه ِ چای ِ سیلانی گرفت
شاعرم اما ز خلق قطعه شعری عاجزم
طبع شعرم یخ زد و سوز ِ زمستانی گرفت
تا که یوسف ماه را در قالب ِ جسم تو ریخت
بغض ِ چندین ساله ی معمار ِ یونانی گرفت
میشود کشورگشایی کرد با نیروی عشق
میشود این مرزها را با غزلخوانی گرفت
#یوسف_اسماعیلوندی
غمت سر ناده سر شونم به مولا!!
مو چی بم سی تو ویرونم به مولا
نپرس از مو که سیچه لیوه اوبیم
نه کس دونه نه خُوم دونم به مولا
#یوسف_اسماعیلوندی
مو چی بم سی تو ویرونم به مولا
نپرس از مو که سیچه لیوه اوبیم
نه کس دونه نه خُوم دونم به مولا
#یوسف_اسماعیلوندی