مرحبا بر دختر ِ احساس ِ شالیزار ِ من
دختر برنو به دوش و ، تیر ِ آتشبار من
لب فریبا گونه زیبا چشم ابرو دیدنیست
بهترین مضمونِ عشق و بانی ِ اشعارِ من
گاه با یک من عسل امکان ندارد خوردنت
خوش نشینِ استکان ِ قهوه ی قاجار من
خنده بنشان بر لبانت، قفل ِ دل را باز کن
ای نگاهت شَه کلیده صندوق ِ اسرار من
این غزل را با کمال احترامات پیشکش
نوش جانت دختر ِ زیبای شالیزار من
#یوسف_اسماعیلوندی
دختر برنو به دوش و ، تیر ِ آتشبار من
لب فریبا گونه زیبا چشم ابرو دیدنیست
بهترین مضمونِ عشق و بانی ِ اشعارِ من
گاه با یک من عسل امکان ندارد خوردنت
خوش نشینِ استکان ِ قهوه ی قاجار من
خنده بنشان بر لبانت، قفل ِ دل را باز کن
ای نگاهت شَه کلیده صندوق ِ اسرار من
این غزل را با کمال احترامات پیشکش
نوش جانت دختر ِ زیبای شالیزار من
#یوسف_اسماعیلوندی
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
*✍🏻شاعر اصفهانی معروف به "عبرت نائینی" شعری در تعریف اصفهان و رد شیراز سروده و شاعر شیرازی "حسین محمدی فرد " در تعریف شیراز و برتری آن نسبت به اصفهان پاسخ داده که استاد "محمد بقالان" شاعر خوزستانی درباره برتری اهواز- که مادر خرج و قیم همه شهرهاست- پاسخی داده که با هم می خوانیم:*
*۱- ﻣﺤﻤﺪﻋﻠﻰ ﻋﺒﺮﺕ ﻧﺎﺋﯿﻨﻰ:*
*ﺑﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻭ ﻭﺿﻊ ﺑﻰ ﻣﺜﺎﻟﺶ*
*ﻫﻮﺍﻯ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻭ ﺍﻋﺘﺪﺍﻟﺶ*
*ﻧﺴﯿﻢ ﺧﻠﺪ ﺧﯿﺰﺩ ﺍﺯ ﺟﻨﻮﺑﺶ*
*ﺷﻤﯿﻢ ﺭﻭﺡ ﺁﯾﺪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎﻟﺶ*
*ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﺣﺎﻓﻆ*
*ﺧﻮﺷﺎ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻭ ﻭﺿﻊ ﺑﻰ ﻣﺜﺎﻟﺶ*
*ﺑﻮﺩ ﺟﻠﻔﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻥ ﺑﻬﺸﺘﻰ*
*ﻛﻪ ﺩﺭ ﻋﻘﺒﻰ ﻧﯿﺎﺑﺪ ﻛﺲ ﻫﻤﺎﻟﺶ*
*ﻣﻜﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻪ ﺭﻛﻦ ﺁﺑﺎﺩ ﺷﯿﺮﺍﺯ*
*ﺑﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺭﻭﺩ ﺁﺏ ﺯﻻﻟﺶ*
*ﻛﻤﺎﻝ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻣﺎ ﺩﻭ ﺻﺪ ﺭﻩ*
*ﺑﻪ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺻﺎﺣﺐ ﻛﻤﺎﻟﺶ*
*ﮔﺮﻓﺖ ﺍﻧﺪﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺩﺍﻧﺶ*
*ﻛﻤﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﻧﻖ ﺍﺯ ﻓﯿﺾ ﺟﻤﺎﻟﺶ*
*ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ﺍﻫﻞ ﺣﺎﻟﻰ*
*ﻛﻪ ﺩﺍﺋﻢ ﺧﺮﻡ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺩ ﺣﺎﻟﺶ*
*ﺻﻔﺎﻫﺎﻥ ﺭﺍ ﻛﺴﻰ ﻧﺼﻒ ﺟﻬﺎﻥ ﮔﻔﺖ*
*ﻛﻪ ﻛﻮﺗﻪ ﺑﻮﺩ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺧﯿﺎﻟﺶ*
*ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﺟﻬﺎﻧﻰ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ*
*ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺗﺎ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺯﻭﺍﻟﺶ*
*ﺧﺼﺎﻝ ﻧﯿﻜﻮ ﺍﺯ ﻋﺒﺮﺕ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ*
*ﻛﻪ ﻫﺴﺖ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﯿﻜﻮ ﺧﺼﺎﻟﺶ*
*
*۲- "حسین محمدی فرد" ﺩﺭ پاسخ "ﻋﺒﺮﺕ ﻧﺎﯾﯿﻨﯽ" سرود:*
*«ﺧﻮﺷﺎ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻭ ﻭﺿﻊ ﺑﯽ ﻣﺜﺎﻟﺶ*
*ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﺯﻭﺍﻟﺶ»*
*ﺻﻔﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩ،ﮔﯿﺮﻡ ﺟﻬﺎﻧﯽ*
*ﻫﻤﯿﻦ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﻂ ﻭ ﺧﺎﻟﺶ*
*ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺧﺸﮏ ﺑﺎﺷﺪ ﺯﻧﺪﻩ ﺭﻭﺩﺍﻥ*
*ﺩﮔﺮ (ﻋﺒﺮﺕ ) ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﻟﺶ*
*ﻫﺮ آن کس آﺏ ﺭﮐﻦ آﺑﺎﺩ ﻧﻮﺷﺪ*
*ﺷﻮﺩ ﺭﮐﻦِ ﺭﮐﯿﻦِ ﺣﺲ ﻭ ﺣﺎﻟﺶ*
*ﮐﺴﯽ ﺻﺎﺣﺐ ﻧﻈﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﯿﻨﺪ*
*ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﮑﺘﻪ ﺟﺰ ﺣﺴﻦِ ﺟﻤﺎﻟﺶ*
*ﺑﻪ ﭼﺸﻢِ ﺩﻝ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﺣﺎﻓﻆ*
*ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﮐﺲ ﻧﺒﯿﻨﺪ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟﺶ*
*ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻩ آن که ﮔﻔﺘﻪ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﺶ؟*
*ﻣﮕﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻧﻤﺎﯾﺪ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﻟﺶ؟*
*ﺑُﻮﺩ ﺗﺎﺝ ﺳﺮِﻓﺮﻫﻨﮓ، ﺷﯿﺮﺍﺯ*
*ﺑﻨﺎﺯﻡ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﺑﯽ ﻫﻤﺎﻟﺶ*
*ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺎﺯﺩ ﺑﻪ ﺳﻌﺪﯼ ﻭ ﺑﻪ ﺷﯿﺮﺍﺯ*
*ﺗﻮ ﻧﺎﺯﯼ ﺑﺮﺻﻔﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﮐﻤﺎﻟﺶ*
*
*۳- استاد "محمد بقالان" شاعرخوزستانی در پاسخ این دو شاعر، سرود:*
*خوشا اهواز و نفت و گاز و مالش*
*که کلِ مملکت باشد عیالش*
*همین مسجد سلیمان را که بینی*
*سی و یک اصفهان باشد و بالش*
*اگر که نفت و گاز ما نباشد*
*نه جلفا ماند و نه عشق و حالش*
*نه رکن آباد و گلگشتِ مصلا*
*نه شیراز و نه وضع بی مثالش*
*کمی از دردِ پنهانم، بگویم*
*زِنخلستانِ رو به ارتحالش...*
*بلم رونانِ مجروح و شهید اش*
*و این کارونِ درحالِ زوالش*
*برای حفظ کشور حفظ فرما*
*خدا نفت و دلار بی همالش*
*خدا! بیدار کن از خوابِ غفلت*
*تو صاحب منصبانِ بی خیالش*
*اهواز- محمد بقالان- ۱۴۰۱*
*قسم بر رود ِ کارون ِ زلالش*
*که بی شرمانه دادند انتقالش*
*قسم بر نخل های سر بریده*
*قسم بر کرخه ی رو به زوالش*
*قسم بر شهر خونین شهر بی کس*
*که داده رستم ِ دستان ِ و زالش*
*قسم بر مرقد پاشیده در هم*
*قسم بر شوش و صحنِ دانِیالش*
*قسم بر سوسن و گلزار ِ ایذه*
*که بنشاندند بر آتش نونهالش*
*قسم بر خون ِ پاک ِ ره روانی*
*که صدها خاوری کرد پایمالش*
*قسم بر نفت و گاز ِ پُر بهایی*
*که حسرت میخورد اهلِ عیالش*
*اگر استان خوزستان پدر داشت*
*نمی زد چوب ِ حراجی به مالش*
*اگر یک ذره همت داشت والی*
*از این بدتر نمی شد وضع ِ حالش*
*بداهه*
*#یوسف_اسماعیلوندی*
*✍🏻شاعر اصفهانی معروف به "عبرت نائینی" شعری در تعریف اصفهان و رد شیراز سروده و شاعر شیرازی "حسین محمدی فرد " در تعریف شیراز و برتری آن نسبت به اصفهان پاسخ داده که استاد "محمد بقالان" شاعر خوزستانی درباره برتری اهواز- که مادر خرج و قیم همه شهرهاست- پاسخی داده که با هم می خوانیم:*
*۱- ﻣﺤﻤﺪﻋﻠﻰ ﻋﺒﺮﺕ ﻧﺎﺋﯿﻨﻰ:*
*ﺑﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻭ ﻭﺿﻊ ﺑﻰ ﻣﺜﺎﻟﺶ*
*ﻫﻮﺍﻯ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻭ ﺍﻋﺘﺪﺍﻟﺶ*
*ﻧﺴﯿﻢ ﺧﻠﺪ ﺧﯿﺰﺩ ﺍﺯ ﺟﻨﻮﺑﺶ*
*ﺷﻤﯿﻢ ﺭﻭﺡ ﺁﯾﺪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎﻟﺶ*
*ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﺣﺎﻓﻆ*
*ﺧﻮﺷﺎ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻭ ﻭﺿﻊ ﺑﻰ ﻣﺜﺎﻟﺶ*
*ﺑﻮﺩ ﺟﻠﻔﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻥ ﺑﻬﺸﺘﻰ*
*ﻛﻪ ﺩﺭ ﻋﻘﺒﻰ ﻧﯿﺎﺑﺪ ﻛﺲ ﻫﻤﺎﻟﺶ*
*ﻣﻜﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻪ ﺭﻛﻦ ﺁﺑﺎﺩ ﺷﯿﺮﺍﺯ*
*ﺑﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺭﻭﺩ ﺁﺏ ﺯﻻﻟﺶ*
*ﻛﻤﺎﻝ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻣﺎ ﺩﻭ ﺻﺪ ﺭﻩ*
*ﺑﻪ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺻﺎﺣﺐ ﻛﻤﺎﻟﺶ*
*ﮔﺮﻓﺖ ﺍﻧﺪﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺩﺍﻧﺶ*
*ﻛﻤﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﻧﻖ ﺍﺯ ﻓﯿﺾ ﺟﻤﺎﻟﺶ*
*ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ﺍﻫﻞ ﺣﺎﻟﻰ*
*ﻛﻪ ﺩﺍﺋﻢ ﺧﺮﻡ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺩ ﺣﺎﻟﺶ*
*ﺻﻔﺎﻫﺎﻥ ﺭﺍ ﻛﺴﻰ ﻧﺼﻒ ﺟﻬﺎﻥ ﮔﻔﺖ*
*ﻛﻪ ﻛﻮﺗﻪ ﺑﻮﺩ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺧﯿﺎﻟﺶ*
*ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﺟﻬﺎﻧﻰ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ*
*ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺗﺎ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺯﻭﺍﻟﺶ*
*ﺧﺼﺎﻝ ﻧﯿﻜﻮ ﺍﺯ ﻋﺒﺮﺕ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ*
*ﻛﻪ ﻫﺴﺖ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﯿﻜﻮ ﺧﺼﺎﻟﺶ*
*
*۲- "حسین محمدی فرد" ﺩﺭ پاسخ "ﻋﺒﺮﺕ ﻧﺎﯾﯿﻨﯽ" سرود:*
*«ﺧﻮﺷﺎ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻭ ﻭﺿﻊ ﺑﯽ ﻣﺜﺎﻟﺶ*
*ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﺯﻭﺍﻟﺶ»*
*ﺻﻔﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩ،ﮔﯿﺮﻡ ﺟﻬﺎﻧﯽ*
*ﻫﻤﯿﻦ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﻂ ﻭ ﺧﺎﻟﺶ*
*ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺧﺸﮏ ﺑﺎﺷﺪ ﺯﻧﺪﻩ ﺭﻭﺩﺍﻥ*
*ﺩﮔﺮ (ﻋﺒﺮﺕ ) ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﻟﺶ*
*ﻫﺮ آن کس آﺏ ﺭﮐﻦ آﺑﺎﺩ ﻧﻮﺷﺪ*
*ﺷﻮﺩ ﺭﮐﻦِ ﺭﮐﯿﻦِ ﺣﺲ ﻭ ﺣﺎﻟﺶ*
*ﮐﺴﯽ ﺻﺎﺣﺐ ﻧﻈﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﯿﻨﺪ*
*ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﮑﺘﻪ ﺟﺰ ﺣﺴﻦِ ﺟﻤﺎﻟﺶ*
*ﺑﻪ ﭼﺸﻢِ ﺩﻝ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﺣﺎﻓﻆ*
*ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﮐﺲ ﻧﺒﯿﻨﺪ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟﺶ*
*ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻩ آن که ﮔﻔﺘﻪ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﺶ؟*
*ﻣﮕﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻧﻤﺎﯾﺪ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﻟﺶ؟*
*ﺑُﻮﺩ ﺗﺎﺝ ﺳﺮِﻓﺮﻫﻨﮓ، ﺷﯿﺮﺍﺯ*
*ﺑﻨﺎﺯﻡ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﺑﯽ ﻫﻤﺎﻟﺶ*
*ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺎﺯﺩ ﺑﻪ ﺳﻌﺪﯼ ﻭ ﺑﻪ ﺷﯿﺮﺍﺯ*
*ﺗﻮ ﻧﺎﺯﯼ ﺑﺮﺻﻔﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﮐﻤﺎﻟﺶ*
*
*۳- استاد "محمد بقالان" شاعرخوزستانی در پاسخ این دو شاعر، سرود:*
*خوشا اهواز و نفت و گاز و مالش*
*که کلِ مملکت باشد عیالش*
*همین مسجد سلیمان را که بینی*
*سی و یک اصفهان باشد و بالش*
*اگر که نفت و گاز ما نباشد*
*نه جلفا ماند و نه عشق و حالش*
*نه رکن آباد و گلگشتِ مصلا*
*نه شیراز و نه وضع بی مثالش*
*کمی از دردِ پنهانم، بگویم*
*زِنخلستانِ رو به ارتحالش...*
*بلم رونانِ مجروح و شهید اش*
*و این کارونِ درحالِ زوالش*
*برای حفظ کشور حفظ فرما*
*خدا نفت و دلار بی همالش*
*خدا! بیدار کن از خوابِ غفلت*
*تو صاحب منصبانِ بی خیالش*
*اهواز- محمد بقالان- ۱۴۰۱*
*قسم بر رود ِ کارون ِ زلالش*
*که بی شرمانه دادند انتقالش*
*قسم بر نخل های سر بریده*
*قسم بر کرخه ی رو به زوالش*
*قسم بر شهر خونین شهر بی کس*
*که داده رستم ِ دستان ِ و زالش*
*قسم بر مرقد پاشیده در هم*
*قسم بر شوش و صحنِ دانِیالش*
*قسم بر سوسن و گلزار ِ ایذه*
*که بنشاندند بر آتش نونهالش*
*قسم بر خون ِ پاک ِ ره روانی*
*که صدها خاوری کرد پایمالش*
*قسم بر نفت و گاز ِ پُر بهایی*
*که حسرت میخورد اهلِ عیالش*
*اگر استان خوزستان پدر داشت*
*نمی زد چوب ِ حراجی به مالش*
*اگر یک ذره همت داشت والی*
*از این بدتر نمی شد وضع ِ حالش*
*بداهه*
*#یوسف_اسماعیلوندی*
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
وَاندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستیِ بال نظر کرد و چنین گفت:
«امروز همه رویِ جهان زیر پر ماست،
بر اوج چو پرواز کنم، از نظر تیز
میبینم اگر ذرّهای اندر تک دریاست
گر بر سر خاشاک یکی پشّه بجنبد
جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفاپیشه چه برخاست
ناگـه ز کمینگاه یکی سـخت کمانی
تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز
وز ابر مر او را به سوی خاک فرو کاست
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی
وانگاه پرِ خویش گشاد از چپ و از راست
گفتا: «عجب است این که ز چوب است و ز آهن
این تیزی و تندیّ و پریدن ز کجا خاست؟!»
زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید
گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»
ناصر خسرو
وَاندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستیِ بال نظر کرد و چنین گفت:
«امروز همه رویِ جهان زیر پر ماست،
بر اوج چو پرواز کنم، از نظر تیز
میبینم اگر ذرّهای اندر تک دریاست
گر بر سر خاشاک یکی پشّه بجنبد
جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفاپیشه چه برخاست
ناگـه ز کمینگاه یکی سـخت کمانی
تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز
وز ابر مر او را به سوی خاک فرو کاست
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی
وانگاه پرِ خویش گشاد از چپ و از راست
گفتا: «عجب است این که ز چوب است و ز آهن
این تیزی و تندیّ و پریدن ز کجا خاست؟!»
زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید
گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»
ناصر خسرو
بی تو همش نم میکشد باروتِ چشمم
یعنی هوای ِ دل شبیه ِ رشت گیلان ست
بی تو هوای سینه ام ناپایدار اما
گاهی کمی تا قسمتی ابری و باران ست
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
یعنی هوای ِ دل شبیه ِ رشت گیلان ست
بی تو هوای سینه ام ناپایدار اما
گاهی کمی تا قسمتی ابری و باران ست
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
نامه عاشقانه از خانمی با تحصیلات ششم ابتدایی که ۱۱۵ سال پیش به شوهر پزشکش نوشته.
نامه خواندنی وعاشقانه پی نوشت، یکصدوپانزده سال پیش نگارش یافته، از یک زن خانه دار یزدی است. وی برای همسرش که در خارج ازکشور، درس پزشکی می خوانده، چنین نوشته است.
این نامه، درکتابخانه وزیری یزد، نگهداری می شود.
*بسم المعطّرٌ الحبیب*
تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد.این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده زن جماعت را، کارِ خانه و طبخ و رُفت و روب و وردار و بگذار نکُشد، همین بیهمدمی و فراق میکُشد.
مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید. در دلمان انار پاره شد. پریدُخت تو را بمیرد که مَردش اسیر امنیه چیها بوده و او بیخبر در اتاق شانهٔ نقره به زلف میکشیده..!!! حیّ لایموت به سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده است.
اوضاع مملکت خوب نیست، کوچه به کوچه مشروطه چی چنان نارنج هایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند و جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است و تبعید و چوب و فلک..!!! دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشتهاید. شب به شب بر گیس میمالیم...!!!
سَیّد محمود جان،
مادیان یاغی و طغیانگری شدهام که نه شلاق و توپ و تشر آقا جانمان راممان میکند و نه قند و نوازش بیگم باجی.
عرق همه را در آوردهام و رکاب نمیدهم، بماند که عرق خودم هم در آمده.
میدانید سَیّدجان، زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک جا قُرص باشد، صاحب داشته باشد، دلِ بیصاحاب، زود نخکش میشود، چروک میشود، بوی نا میگیرد،
بید میزند، دل ابریشم است.
نه دست و دلم به دارچین نویسی روی حلوا و شُله زرد میرود، نه شوق وَسمه و سرخاب و سفیدآب داریم.
دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز، حق هم دارد، وقتی آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد، پاچهٔ بُز بالای چشممان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر.
به قول آقا جانمان دیده را فایده آن است که دلبر بیند.
شما که نیستید و خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیر زمین مطبخ و زهر ماری نشود کار خداست. چلّهها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان آقا سَیّد. به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم، ولی به واللّه بس است.
به گمانم آنقدری که در فالکوتهٔ طب پاریس، طبابت آموختهاید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید، به یزد مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید، تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید.
دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد و شیشهٔ عطری که رو به اتمام است.
زن را که میگویند ناقصالعقل است، درست هم هست. عقل داشتیم که پیرهنتان را روی بالش نمیکشیدیم و گره از زلف وا کنیم و بر آن بخُسبیم.
شما که مَردید، شما که عقلتان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیدهاید و درس طبابت خواندهاید، مرسوله مرقوم دارید
و بفرمایید چه کنم...؟؟؟
تصدّقت پری دُخت
بوسه به پیوست است.
💎💎
با خواندن این نامه، هر کس می اندیشد نویسنده دکترای ادبیات فارسی داشته، اما اسناد و مدارک، نشان میدهد این خانم تنها ششم ابتدایی آن زمان (مشروطه) را دارا بوده است!
مجله علمی ادبی " نگار
نامه خواندنی وعاشقانه پی نوشت، یکصدوپانزده سال پیش نگارش یافته، از یک زن خانه دار یزدی است. وی برای همسرش که در خارج ازکشور، درس پزشکی می خوانده، چنین نوشته است.
این نامه، درکتابخانه وزیری یزد، نگهداری می شود.
*بسم المعطّرٌ الحبیب*
تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد.این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده زن جماعت را، کارِ خانه و طبخ و رُفت و روب و وردار و بگذار نکُشد، همین بیهمدمی و فراق میکُشد.
مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید. در دلمان انار پاره شد. پریدُخت تو را بمیرد که مَردش اسیر امنیه چیها بوده و او بیخبر در اتاق شانهٔ نقره به زلف میکشیده..!!! حیّ لایموت به سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده است.
اوضاع مملکت خوب نیست، کوچه به کوچه مشروطه چی چنان نارنج هایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند و جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است و تبعید و چوب و فلک..!!! دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشتهاید. شب به شب بر گیس میمالیم...!!!
سَیّد محمود جان،
مادیان یاغی و طغیانگری شدهام که نه شلاق و توپ و تشر آقا جانمان راممان میکند و نه قند و نوازش بیگم باجی.
عرق همه را در آوردهام و رکاب نمیدهم، بماند که عرق خودم هم در آمده.
میدانید سَیّدجان، زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک جا قُرص باشد، صاحب داشته باشد، دلِ بیصاحاب، زود نخکش میشود، چروک میشود، بوی نا میگیرد،
بید میزند، دل ابریشم است.
نه دست و دلم به دارچین نویسی روی حلوا و شُله زرد میرود، نه شوق وَسمه و سرخاب و سفیدآب داریم.
دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز، حق هم دارد، وقتی آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد، پاچهٔ بُز بالای چشممان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر.
به قول آقا جانمان دیده را فایده آن است که دلبر بیند.
شما که نیستید و خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیر زمین مطبخ و زهر ماری نشود کار خداست. چلّهها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان آقا سَیّد. به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم، ولی به واللّه بس است.
به گمانم آنقدری که در فالکوتهٔ طب پاریس، طبابت آموختهاید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید، به یزد مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید، تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید.
دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد و شیشهٔ عطری که رو به اتمام است.
زن را که میگویند ناقصالعقل است، درست هم هست. عقل داشتیم که پیرهنتان را روی بالش نمیکشیدیم و گره از زلف وا کنیم و بر آن بخُسبیم.
شما که مَردید، شما که عقلتان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیدهاید و درس طبابت خواندهاید، مرسوله مرقوم دارید
و بفرمایید چه کنم...؟؟؟
تصدّقت پری دُخت
بوسه به پیوست است.
💎💎
با خواندن این نامه، هر کس می اندیشد نویسنده دکترای ادبیات فارسی داشته، اما اسناد و مدارک، نشان میدهد این خانم تنها ششم ابتدایی آن زمان (مشروطه) را دارا بوده است!
مجله علمی ادبی " نگار
تا روز ِ قیامت نرود از نظر ِ من
زخمی که نشسته به تنت با تبر ِ من
تو ماه ِ تمامی و بنا نیست که افلاک
بالای ِ سر ِ خود بنشاند قمر ِ من
بستم همه ی پنجره های غم دل را
تا عطر تنت پر بکند دور و بر من
مستیم و نداریم خبر از مردم ِ هشیار
این است خبر هر که بپرسد خبر ِ من
قصری که بنا کرده ام از خاطرهء عشق
هر پایه از آن بسته شده بر کمر من
با آن لب ِ باروتی و بنزین ِ نگاهت
آتش زده ای بر من و اشعار تر ِ من
بیهوده مکن امرِ به معروف مرا شیخ
فتوای شما نیز ،..... درآورد پدر ِ من
نافم به شراب ِ میِ و میخانه بریدند
جز راه به میخانه نیفتد گذر ِ من
یک سوره غزل روی مزارم بنویسد
تا اهل ادب روضه بخواند به سر ِ من
#یوسف_اسماعیلوندی
بداهه در گروه گلشن دیشب 9/3/2024
زخمی که نشسته به تنت با تبر ِ من
تو ماه ِ تمامی و بنا نیست که افلاک
بالای ِ سر ِ خود بنشاند قمر ِ من
بستم همه ی پنجره های غم دل را
تا عطر تنت پر بکند دور و بر من
مستیم و نداریم خبر از مردم ِ هشیار
این است خبر هر که بپرسد خبر ِ من
قصری که بنا کرده ام از خاطرهء عشق
هر پایه از آن بسته شده بر کمر من
با آن لب ِ باروتی و بنزین ِ نگاهت
آتش زده ای بر من و اشعار تر ِ من
بیهوده مکن امرِ به معروف مرا شیخ
فتوای شما نیز ،..... درآورد پدر ِ من
نافم به شراب ِ میِ و میخانه بریدند
جز راه به میخانه نیفتد گذر ِ من
یک سوره غزل روی مزارم بنویسد
تا اهل ادب روضه بخواند به سر ِ من
#یوسف_اسماعیلوندی
بداهه در گروه گلشن دیشب 9/3/2024
به خود عشق، زمین را به زمان میدوزم
آتش عشق تو گر قسمتمان خواهد شد
گر به گرمای تن ِ غیر ِ تو راضی بشوم
مرد رویای تو رسوای جهان خواهد شد
شاعری حس قشنگی ست مهارش نکنیم
شعر بازیچه ی دست ِ دگران خواهد شد
سرمه برچشم نکش حضرتِ لیلا که چنین
آتشی در دل مجنون فوران خواهد شد
تو به هر ساز دلت خواست بزن می رقصم
پیر اگر دید مرا باز جوان خواهد شد
شاعر ار نقش تو بر بوم دل خویش نزند
گر بُود فرشچیان هم نگران خواهد شد
نافمان بخت ِ سیاه با غم و اندوه برید
سینه از حجم غمم جمله فغان خواهد شد
#یوسف_اسماعیلوندی
آتش عشق تو گر قسمتمان خواهد شد
گر به گرمای تن ِ غیر ِ تو راضی بشوم
مرد رویای تو رسوای جهان خواهد شد
شاعری حس قشنگی ست مهارش نکنیم
شعر بازیچه ی دست ِ دگران خواهد شد
سرمه برچشم نکش حضرتِ لیلا که چنین
آتشی در دل مجنون فوران خواهد شد
تو به هر ساز دلت خواست بزن می رقصم
پیر اگر دید مرا باز جوان خواهد شد
شاعر ار نقش تو بر بوم دل خویش نزند
گر بُود فرشچیان هم نگران خواهد شد
نافمان بخت ِ سیاه با غم و اندوه برید
سینه از حجم غمم جمله فغان خواهد شد
#یوسف_اسماعیلوندی
ای تیز تر از تیشه ی ِ فرهاد ِ مجازی
با تیغِ نگاهت بزن و#ریشه کنم کن
در تُنگ نگاهت شده ام صید ِ #نهنگی
ای#باد ببر سر حد ِ شیرین کفنم کن
#یوسف_اسماعیلوندی
با تیغِ نگاهت بزن و#ریشه کنم کن
در تُنگ نگاهت شده ام صید ِ #نهنگی
ای#باد ببر سر حد ِ شیرین کفنم کن
#یوسف_اسماعیلوندی
بگذار صادقانه بگویم برایتان
خود را به تار موی جفاکار بسته ام
آتش فواره می کشد از آه سرد من
بیهوده دل به پای خس و خار بسته ام
دیدی که با تو راه نیامد عزیز مصر
ماندم چگونه دل به دلآزار بسته ام
ای بی خبر ز حال من عیبم نکن اگر
شب سینه را به دود و سیگار بسته ام
آخر کجای ِ کار ِ من لنگید ای هوار
که دل به آن سکندر خونخوار بسته ام
با طعنه گفتمش حرم ِ ما چه میکنی
گفتا کمر به گشتن دلدار بسته ام
#یوسف_اسماعیلوندی
خود را به تار موی جفاکار بسته ام
آتش فواره می کشد از آه سرد من
بیهوده دل به پای خس و خار بسته ام
دیدی که با تو راه نیامد عزیز مصر
ماندم چگونه دل به دلآزار بسته ام
ای بی خبر ز حال من عیبم نکن اگر
شب سینه را به دود و سیگار بسته ام
آخر کجای ِ کار ِ من لنگید ای هوار
که دل به آن سکندر خونخوار بسته ام
با طعنه گفتمش حرم ِ ما چه میکنی
گفتا کمر به گشتن دلدار بسته ام
#یوسف_اسماعیلوندی
گر بخوانی صدهزاران بار حول حال ما
به از این هرگز نگردد روز و ماه و سال ما
صد شرف دارد محرم از بهار ِ این دیار
تیغ ِ تیز ِ تازیان وقتی شکسته بال ما
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
به از این هرگز نگردد روز و ماه و سال ما
صد شرف دارد محرم از بهار ِ این دیار
تیغ ِ تیز ِ تازیان وقتی شکسته بال ما
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
مثل ِ ابرم هوس ِ بارش باران دارم
شاعری غمزده ام بغض فراوان دارم
تا قیامت اثرش بر دل ِ من می ماند
کهنه زخمی که من از آن بت فتان دارم
در دل مثنوی چشم تو شاعر شده ام
من به گیسوی ِ پریشان تو ایمان دارم
بگذارید ردیفی بشوم آخر ِ ....شعر!!
غزلی در پس ِ چشمان تو پنهان دارم
دو لبم شعر و تنم شعر و روانم همه شعر
خرمنی شعر در این پیکر ِ بی جان دارم
گذر از جاده ی حیران دلت ساده که نیست
گر چه صد خاطره در گردنه حیران دارم
با تو آغاز کنم کاش صفای سفرم
که ارادت به جمال گل ِ مستان دارم
زخم کاری ِ دل از خنجر ِ ابروی تو نیست
یادگاری ست که از حضرت شیطان دارم
خوانده ام اشهدان لا...که مسلمان بشوم
من به سجاده ی دستان تو ایمان دارم
شاید آرامش ِ خاصی به زلیخا بدهد
رّدِ پایی که من از یوسف ِ کنعان دارم
زیر لب با چه زبان زمزمه کردی غزلم
که حسادت به لب و گونه و دندان دارم
#یوسف_اسماعیلوندی
شاعری غمزده ام بغض فراوان دارم
تا قیامت اثرش بر دل ِ من می ماند
کهنه زخمی که من از آن بت فتان دارم
در دل مثنوی چشم تو شاعر شده ام
من به گیسوی ِ پریشان تو ایمان دارم
بگذارید ردیفی بشوم آخر ِ ....شعر!!
غزلی در پس ِ چشمان تو پنهان دارم
دو لبم شعر و تنم شعر و روانم همه شعر
خرمنی شعر در این پیکر ِ بی جان دارم
گذر از جاده ی حیران دلت ساده که نیست
گر چه صد خاطره در گردنه حیران دارم
با تو آغاز کنم کاش صفای سفرم
که ارادت به جمال گل ِ مستان دارم
زخم کاری ِ دل از خنجر ِ ابروی تو نیست
یادگاری ست که از حضرت شیطان دارم
خوانده ام اشهدان لا...که مسلمان بشوم
من به سجاده ی دستان تو ایمان دارم
شاید آرامش ِ خاصی به زلیخا بدهد
رّدِ پایی که من از یوسف ِ کنعان دارم
زیر لب با چه زبان زمزمه کردی غزلم
که حسادت به لب و گونه و دندان دارم
#یوسف_اسماعیلوندی