پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن
میشنیدم که بدین نوع همیراند سخن
کای ز زلفت صصصبحم شا شا شام تاریک
وی ز چهرت شا شا شا مم صصصبح روشن
تتتریاکیم و بی شششهد للبت
صصبر و تا تا تابم رررفت از تتتن
طفل گفتا: مممن را تتو تقلید مکن
گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن
مممی خواهی ممشتی به کککلت بزنم
که بیفتد مممغزت ممیان ددهن؟
پیر گفتا وووالله که معلومست این
که که زادم من بیچاره ز مادر الکن
هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون
گگگنگ و لا لا لا لم به خخلاق زمن
طفل گفتا خخدا را صصصد بار شششکر
که برستم به جهان از مملال و ممهن
مممن هم گگنگم مممثل تتتو
تتتو هم گگگنگی مممثل مممن
قاآنی شیرازی
میشنیدم که بدین نوع همیراند سخن
کای ز زلفت صصصبحم شا شا شام تاریک
وی ز چهرت شا شا شا مم صصصبح روشن
تتتریاکیم و بی شششهد للبت
صصبر و تا تا تابم رررفت از تتتن
طفل گفتا: مممن را تتو تقلید مکن
گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن
مممی خواهی ممشتی به کککلت بزنم
که بیفتد مممغزت ممیان ددهن؟
پیر گفتا وووالله که معلومست این
که که زادم من بیچاره ز مادر الکن
هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون
گگگنگ و لا لا لا لم به خخلاق زمن
طفل گفتا خخدا را صصصد بار شششکر
که برستم به جهان از مملال و ممهن
مممن هم گگنگم مممثل تتتو
تتتو هم گگگنگی مممثل مممن
قاآنی شیرازی
Thinking Of You
شعر. یوسف اسماعیل وند
آنکه به طوفانِ تَنت تن زده جاشویِ توست
منتظر دستِ تو و حرکت پارویِ توست
قایقِ جامانده در این اسکله را باز کن
ساحِلِ آرامِشِ من حلقهٔ بازوی توست
بر لبِ دریای لِبت تشنه ترین عاشقم!!!
شاهرگِ آبِِ حیاتم همه درجویِ توست
این دلِ دیوانه که در بستر بیماری است
زخمیِ آن تیرِ نظر کرده یِ ابروی توست
شانه به گیسو زدنت کرده مرا وسوسه!!
کاش بدانی نفسم بند، به گیسوی توست
این شبِ تاریک و پر از همهمه را دیده ای؟
یکسره آذین شده از مرحَمتِ روی توست
هوشِ پریده ز سرم،از میِ انگور نیست
حالتِ مستیِ من از غنچهٔ شب بوی توست
کوی تو جولانگه کرکس نشود فصل کوچ
آنکه به کوی تو هوس کرده پرستوی توست
عشقِ تو گر برده مرا اوجِ فلک راضی ام
شعشعهٔ نور من از قلعه و باروی توست
هرکه بپرسد خبر حالِ من از خود بگو!!
ِعِلت مجنون شدنم خالکِ هندوی توست
عاشقِ آن خالِ خطِ و چشم غزالینه ام
ببرِ نگاهم نیتش دیدِنِ آهوی توست
این همه عیبش نکنی یوسف گمگشته را
شاعرِ بی نام و نشانی که غزلگوی توست
#یوسف_اسماعیلوندی
خوانش . منصور
منتظر دستِ تو و حرکت پارویِ توست
قایقِ جامانده در این اسکله را باز کن
ساحِلِ آرامِشِ من حلقهٔ بازوی توست
بر لبِ دریای لِبت تشنه ترین عاشقم!!!
شاهرگِ آبِِ حیاتم همه درجویِ توست
این دلِ دیوانه که در بستر بیماری است
زخمیِ آن تیرِ نظر کرده یِ ابروی توست
شانه به گیسو زدنت کرده مرا وسوسه!!
کاش بدانی نفسم بند، به گیسوی توست
این شبِ تاریک و پر از همهمه را دیده ای؟
یکسره آذین شده از مرحَمتِ روی توست
هوشِ پریده ز سرم،از میِ انگور نیست
حالتِ مستیِ من از غنچهٔ شب بوی توست
کوی تو جولانگه کرکس نشود فصل کوچ
آنکه به کوی تو هوس کرده پرستوی توست
عشقِ تو گر برده مرا اوجِ فلک راضی ام
شعشعهٔ نور من از قلعه و باروی توست
هرکه بپرسد خبر حالِ من از خود بگو!!
ِعِلت مجنون شدنم خالکِ هندوی توست
عاشقِ آن خالِ خطِ و چشم غزالینه ام
ببرِ نگاهم نیتش دیدِنِ آهوی توست
این همه عیبش نکنی یوسف گمگشته را
شاعرِ بی نام و نشانی که غزلگوی توست
#یوسف_اسماعیلوندی
خوانش . منصور
سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه
خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه
دور سر هلهله و هاله شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه
کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه
بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه
گر رهایی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه
ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم
کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه
مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چه
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه
#شهریار
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه
خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه
دور سر هلهله و هاله شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه
کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه
بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه
گر رهایی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه
ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم
کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه
مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چه
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه
#شهریار
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرغ سحر استاد شجریان ،با خوانش، بانو آستاره بختیاری
فقط چشمهایش.......
نه عاقدی درکاربود.
نه کاغذی امضاکردیم
ونه قراردادی نوشتیم
ولی چه تعهدشیرینی بود...
چشمهایش
مرابه تمام آدمهاحرام کرد....
نه عاقدی درکاربود.
نه کاغذی امضاکردیم
ونه قراردادی نوشتیم
ولی چه تعهدشیرینی بود...
چشمهایش
مرابه تمام آدمهاحرام کرد....
اگرچه عاشقی را بعد ِ تو جدی نمی گیرم
ولی آیینه افشا می کند هر لحظه تصویرم
تو مثل باد ِ بی احساس ِ سرد ِ فصل پاییزی
و من چون تارِ گیسویی که بر دوشت سرازیرم
#یوسف_اسماعیلوندی
ولی آیینه افشا می کند هر لحظه تصویرم
تو مثل باد ِ بی احساس ِ سرد ِ فصل پاییزی
و من چون تارِ گیسویی که بر دوشت سرازیرم
#یوسف_اسماعیلوندی
مرحبا بر دختر ِ احساس ِ شالیزار ِ من
دختر برنو به دوش و ، تیر ِ آتشبار من
لب فریبا گونه زیبا چشم ابرو دیدنیست
بهترین مضمونِ عشق و بانی ِ اشعارِ من
گاه با یک من عسل امکان ندارد خوردنت
خوش نشینِ استکان ِ قهوه ی قاجار من
خنده بنشان بر لبانت، قفل ِ دل را باز کن
ای نگاهت شَه کلیده صندوق ِ اسرار من
این غزل را با کمال احترامات پیشکش
نوش جانت دختر ِ زیبای شالیزار من
#یوسف_اسماعیلوندی
دختر برنو به دوش و ، تیر ِ آتشبار من
لب فریبا گونه زیبا چشم ابرو دیدنیست
بهترین مضمونِ عشق و بانی ِ اشعارِ من
گاه با یک من عسل امکان ندارد خوردنت
خوش نشینِ استکان ِ قهوه ی قاجار من
خنده بنشان بر لبانت، قفل ِ دل را باز کن
ای نگاهت شَه کلیده صندوق ِ اسرار من
این غزل را با کمال احترامات پیشکش
نوش جانت دختر ِ زیبای شالیزار من
#یوسف_اسماعیلوندی
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
*✍🏻شاعر اصفهانی معروف به "عبرت نائینی" شعری در تعریف اصفهان و رد شیراز سروده و شاعر شیرازی "حسین محمدی فرد " در تعریف شیراز و برتری آن نسبت به اصفهان پاسخ داده که استاد "محمد بقالان" شاعر خوزستانی درباره برتری اهواز- که مادر خرج و قیم همه شهرهاست- پاسخی داده که با هم می خوانیم:*
*۱- ﻣﺤﻤﺪﻋﻠﻰ ﻋﺒﺮﺕ ﻧﺎﺋﯿﻨﻰ:*
*ﺑﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻭ ﻭﺿﻊ ﺑﻰ ﻣﺜﺎﻟﺶ*
*ﻫﻮﺍﻯ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻭ ﺍﻋﺘﺪﺍﻟﺶ*
*ﻧﺴﯿﻢ ﺧﻠﺪ ﺧﯿﺰﺩ ﺍﺯ ﺟﻨﻮﺑﺶ*
*ﺷﻤﯿﻢ ﺭﻭﺡ ﺁﯾﺪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎﻟﺶ*
*ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﺣﺎﻓﻆ*
*ﺧﻮﺷﺎ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻭ ﻭﺿﻊ ﺑﻰ ﻣﺜﺎﻟﺶ*
*ﺑﻮﺩ ﺟﻠﻔﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻥ ﺑﻬﺸﺘﻰ*
*ﻛﻪ ﺩﺭ ﻋﻘﺒﻰ ﻧﯿﺎﺑﺪ ﻛﺲ ﻫﻤﺎﻟﺶ*
*ﻣﻜﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻪ ﺭﻛﻦ ﺁﺑﺎﺩ ﺷﯿﺮﺍﺯ*
*ﺑﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺭﻭﺩ ﺁﺏ ﺯﻻﻟﺶ*
*ﻛﻤﺎﻝ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻣﺎ ﺩﻭ ﺻﺪ ﺭﻩ*
*ﺑﻪ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺻﺎﺣﺐ ﻛﻤﺎﻟﺶ*
*ﮔﺮﻓﺖ ﺍﻧﺪﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺩﺍﻧﺶ*
*ﻛﻤﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﻧﻖ ﺍﺯ ﻓﯿﺾ ﺟﻤﺎﻟﺶ*
*ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ﺍﻫﻞ ﺣﺎﻟﻰ*
*ﻛﻪ ﺩﺍﺋﻢ ﺧﺮﻡ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺩ ﺣﺎﻟﺶ*
*ﺻﻔﺎﻫﺎﻥ ﺭﺍ ﻛﺴﻰ ﻧﺼﻒ ﺟﻬﺎﻥ ﮔﻔﺖ*
*ﻛﻪ ﻛﻮﺗﻪ ﺑﻮﺩ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺧﯿﺎﻟﺶ*
*ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﺟﻬﺎﻧﻰ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ*
*ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺗﺎ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺯﻭﺍﻟﺶ*
*ﺧﺼﺎﻝ ﻧﯿﻜﻮ ﺍﺯ ﻋﺒﺮﺕ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ*
*ﻛﻪ ﻫﺴﺖ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﯿﻜﻮ ﺧﺼﺎﻟﺶ*
*
*۲- "حسین محمدی فرد" ﺩﺭ پاسخ "ﻋﺒﺮﺕ ﻧﺎﯾﯿﻨﯽ" سرود:*
*«ﺧﻮﺷﺎ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻭ ﻭﺿﻊ ﺑﯽ ﻣﺜﺎﻟﺶ*
*ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﺯﻭﺍﻟﺶ»*
*ﺻﻔﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩ،ﮔﯿﺮﻡ ﺟﻬﺎﻧﯽ*
*ﻫﻤﯿﻦ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﻂ ﻭ ﺧﺎﻟﺶ*
*ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺧﺸﮏ ﺑﺎﺷﺪ ﺯﻧﺪﻩ ﺭﻭﺩﺍﻥ*
*ﺩﮔﺮ (ﻋﺒﺮﺕ ) ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﻟﺶ*
*ﻫﺮ آن کس آﺏ ﺭﮐﻦ آﺑﺎﺩ ﻧﻮﺷﺪ*
*ﺷﻮﺩ ﺭﮐﻦِ ﺭﮐﯿﻦِ ﺣﺲ ﻭ ﺣﺎﻟﺶ*
*ﮐﺴﯽ ﺻﺎﺣﺐ ﻧﻈﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﯿﻨﺪ*
*ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﮑﺘﻪ ﺟﺰ ﺣﺴﻦِ ﺟﻤﺎﻟﺶ*
*ﺑﻪ ﭼﺸﻢِ ﺩﻝ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﺣﺎﻓﻆ*
*ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﮐﺲ ﻧﺒﯿﻨﺪ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟﺶ*
*ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻩ آن که ﮔﻔﺘﻪ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﺶ؟*
*ﻣﮕﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻧﻤﺎﯾﺪ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﻟﺶ؟*
*ﺑُﻮﺩ ﺗﺎﺝ ﺳﺮِﻓﺮﻫﻨﮓ، ﺷﯿﺮﺍﺯ*
*ﺑﻨﺎﺯﻡ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﺑﯽ ﻫﻤﺎﻟﺶ*
*ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺎﺯﺩ ﺑﻪ ﺳﻌﺪﯼ ﻭ ﺑﻪ ﺷﯿﺮﺍﺯ*
*ﺗﻮ ﻧﺎﺯﯼ ﺑﺮﺻﻔﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﮐﻤﺎﻟﺶ*
*
*۳- استاد "محمد بقالان" شاعرخوزستانی در پاسخ این دو شاعر، سرود:*
*خوشا اهواز و نفت و گاز و مالش*
*که کلِ مملکت باشد عیالش*
*همین مسجد سلیمان را که بینی*
*سی و یک اصفهان باشد و بالش*
*اگر که نفت و گاز ما نباشد*
*نه جلفا ماند و نه عشق و حالش*
*نه رکن آباد و گلگشتِ مصلا*
*نه شیراز و نه وضع بی مثالش*
*کمی از دردِ پنهانم، بگویم*
*زِنخلستانِ رو به ارتحالش...*
*بلم رونانِ مجروح و شهید اش*
*و این کارونِ درحالِ زوالش*
*برای حفظ کشور حفظ فرما*
*خدا نفت و دلار بی همالش*
*خدا! بیدار کن از خوابِ غفلت*
*تو صاحب منصبانِ بی خیالش*
*اهواز- محمد بقالان- ۱۴۰۱*
*قسم بر رود ِ کارون ِ زلالش*
*که بی شرمانه دادند انتقالش*
*قسم بر نخل های سر بریده*
*قسم بر کرخه ی رو به زوالش*
*قسم بر شهر خونین شهر بی کس*
*که داده رستم ِ دستان ِ و زالش*
*قسم بر مرقد پاشیده در هم*
*قسم بر شوش و صحنِ دانِیالش*
*قسم بر سوسن و گلزار ِ ایذه*
*که بنشاندند بر آتش نونهالش*
*قسم بر خون ِ پاک ِ ره روانی*
*که صدها خاوری کرد پایمالش*
*قسم بر نفت و گاز ِ پُر بهایی*
*که حسرت میخورد اهلِ عیالش*
*اگر استان خوزستان پدر داشت*
*نمی زد چوب ِ حراجی به مالش*
*اگر یک ذره همت داشت والی*
*از این بدتر نمی شد وضع ِ حالش*
*بداهه*
*#یوسف_اسماعیلوندی*
*✍🏻شاعر اصفهانی معروف به "عبرت نائینی" شعری در تعریف اصفهان و رد شیراز سروده و شاعر شیرازی "حسین محمدی فرد " در تعریف شیراز و برتری آن نسبت به اصفهان پاسخ داده که استاد "محمد بقالان" شاعر خوزستانی درباره برتری اهواز- که مادر خرج و قیم همه شهرهاست- پاسخی داده که با هم می خوانیم:*
*۱- ﻣﺤﻤﺪﻋﻠﻰ ﻋﺒﺮﺕ ﻧﺎﺋﯿﻨﻰ:*
*ﺑﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻭ ﻭﺿﻊ ﺑﻰ ﻣﺜﺎﻟﺶ*
*ﻫﻮﺍﻯ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻭ ﺍﻋﺘﺪﺍﻟﺶ*
*ﻧﺴﯿﻢ ﺧﻠﺪ ﺧﯿﺰﺩ ﺍﺯ ﺟﻨﻮﺑﺶ*
*ﺷﻤﯿﻢ ﺭﻭﺡ ﺁﯾﺪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎﻟﺶ*
*ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﺣﺎﻓﻆ*
*ﺧﻮﺷﺎ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻭ ﻭﺿﻊ ﺑﻰ ﻣﺜﺎﻟﺶ*
*ﺑﻮﺩ ﺟﻠﻔﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻥ ﺑﻬﺸﺘﻰ*
*ﻛﻪ ﺩﺭ ﻋﻘﺒﻰ ﻧﯿﺎﺑﺪ ﻛﺲ ﻫﻤﺎﻟﺶ*
*ﻣﻜﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻪ ﺭﻛﻦ ﺁﺑﺎﺩ ﺷﯿﺮﺍﺯ*
*ﺑﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺭﻭﺩ ﺁﺏ ﺯﻻﻟﺶ*
*ﻛﻤﺎﻝ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻣﺎ ﺩﻭ ﺻﺪ ﺭﻩ*
*ﺑﻪ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺻﺎﺣﺐ ﻛﻤﺎﻟﺶ*
*ﮔﺮﻓﺖ ﺍﻧﺪﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺩﺍﻧﺶ*
*ﻛﻤﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﻧﻖ ﺍﺯ ﻓﯿﺾ ﺟﻤﺎﻟﺶ*
*ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ﺍﻫﻞ ﺣﺎﻟﻰ*
*ﻛﻪ ﺩﺍﺋﻢ ﺧﺮﻡ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺩ ﺣﺎﻟﺶ*
*ﺻﻔﺎﻫﺎﻥ ﺭﺍ ﻛﺴﻰ ﻧﺼﻒ ﺟﻬﺎﻥ ﮔﻔﺖ*
*ﻛﻪ ﻛﻮﺗﻪ ﺑﻮﺩ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺧﯿﺎﻟﺶ*
*ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﺟﻬﺎﻧﻰ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ*
*ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺗﺎ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺯﻭﺍﻟﺶ*
*ﺧﺼﺎﻝ ﻧﯿﻜﻮ ﺍﺯ ﻋﺒﺮﺕ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ*
*ﻛﻪ ﻫﺴﺖ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﯿﻜﻮ ﺧﺼﺎﻟﺶ*
*
*۲- "حسین محمدی فرد" ﺩﺭ پاسخ "ﻋﺒﺮﺕ ﻧﺎﯾﯿﻨﯽ" سرود:*
*«ﺧﻮﺷﺎ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻭ ﻭﺿﻊ ﺑﯽ ﻣﺜﺎﻟﺶ*
*ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﺯﻭﺍﻟﺶ»*
*ﺻﻔﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩ،ﮔﯿﺮﻡ ﺟﻬﺎﻧﯽ*
*ﻫﻤﯿﻦ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﻂ ﻭ ﺧﺎﻟﺶ*
*ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺧﺸﮏ ﺑﺎﺷﺪ ﺯﻧﺪﻩ ﺭﻭﺩﺍﻥ*
*ﺩﮔﺮ (ﻋﺒﺮﺕ ) ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﻟﺶ*
*ﻫﺮ آن کس آﺏ ﺭﮐﻦ آﺑﺎﺩ ﻧﻮﺷﺪ*
*ﺷﻮﺩ ﺭﮐﻦِ ﺭﮐﯿﻦِ ﺣﺲ ﻭ ﺣﺎﻟﺶ*
*ﮐﺴﯽ ﺻﺎﺣﺐ ﻧﻈﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﯿﻨﺪ*
*ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﮑﺘﻪ ﺟﺰ ﺣﺴﻦِ ﺟﻤﺎﻟﺶ*
*ﺑﻪ ﭼﺸﻢِ ﺩﻝ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﺣﺎﻓﻆ*
*ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﮐﺲ ﻧﺒﯿﻨﺪ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟﺶ*
*ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻩ آن که ﮔﻔﺘﻪ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﺶ؟*
*ﻣﮕﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻧﻤﺎﯾﺪ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﻟﺶ؟*
*ﺑُﻮﺩ ﺗﺎﺝ ﺳﺮِﻓﺮﻫﻨﮓ، ﺷﯿﺮﺍﺯ*
*ﺑﻨﺎﺯﻡ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﺑﯽ ﻫﻤﺎﻟﺶ*
*ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺎﺯﺩ ﺑﻪ ﺳﻌﺪﯼ ﻭ ﺑﻪ ﺷﯿﺮﺍﺯ*
*ﺗﻮ ﻧﺎﺯﯼ ﺑﺮﺻﻔﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﮐﻤﺎﻟﺶ*
*
*۳- استاد "محمد بقالان" شاعرخوزستانی در پاسخ این دو شاعر، سرود:*
*خوشا اهواز و نفت و گاز و مالش*
*که کلِ مملکت باشد عیالش*
*همین مسجد سلیمان را که بینی*
*سی و یک اصفهان باشد و بالش*
*اگر که نفت و گاز ما نباشد*
*نه جلفا ماند و نه عشق و حالش*
*نه رکن آباد و گلگشتِ مصلا*
*نه شیراز و نه وضع بی مثالش*
*کمی از دردِ پنهانم، بگویم*
*زِنخلستانِ رو به ارتحالش...*
*بلم رونانِ مجروح و شهید اش*
*و این کارونِ درحالِ زوالش*
*برای حفظ کشور حفظ فرما*
*خدا نفت و دلار بی همالش*
*خدا! بیدار کن از خوابِ غفلت*
*تو صاحب منصبانِ بی خیالش*
*اهواز- محمد بقالان- ۱۴۰۱*
*قسم بر رود ِ کارون ِ زلالش*
*که بی شرمانه دادند انتقالش*
*قسم بر نخل های سر بریده*
*قسم بر کرخه ی رو به زوالش*
*قسم بر شهر خونین شهر بی کس*
*که داده رستم ِ دستان ِ و زالش*
*قسم بر مرقد پاشیده در هم*
*قسم بر شوش و صحنِ دانِیالش*
*قسم بر سوسن و گلزار ِ ایذه*
*که بنشاندند بر آتش نونهالش*
*قسم بر خون ِ پاک ِ ره روانی*
*که صدها خاوری کرد پایمالش*
*قسم بر نفت و گاز ِ پُر بهایی*
*که حسرت میخورد اهلِ عیالش*
*اگر استان خوزستان پدر داشت*
*نمی زد چوب ِ حراجی به مالش*
*اگر یک ذره همت داشت والی*
*از این بدتر نمی شد وضع ِ حالش*
*بداهه*
*#یوسف_اسماعیلوندی*
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
وَاندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستیِ بال نظر کرد و چنین گفت:
«امروز همه رویِ جهان زیر پر ماست،
بر اوج چو پرواز کنم، از نظر تیز
میبینم اگر ذرّهای اندر تک دریاست
گر بر سر خاشاک یکی پشّه بجنبد
جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفاپیشه چه برخاست
ناگـه ز کمینگاه یکی سـخت کمانی
تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز
وز ابر مر او را به سوی خاک فرو کاست
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی
وانگاه پرِ خویش گشاد از چپ و از راست
گفتا: «عجب است این که ز چوب است و ز آهن
این تیزی و تندیّ و پریدن ز کجا خاست؟!»
زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید
گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»
ناصر خسرو
وَاندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستیِ بال نظر کرد و چنین گفت:
«امروز همه رویِ جهان زیر پر ماست،
بر اوج چو پرواز کنم، از نظر تیز
میبینم اگر ذرّهای اندر تک دریاست
گر بر سر خاشاک یکی پشّه بجنبد
جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفاپیشه چه برخاست
ناگـه ز کمینگاه یکی سـخت کمانی
تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز
وز ابر مر او را به سوی خاک فرو کاست
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی
وانگاه پرِ خویش گشاد از چپ و از راست
گفتا: «عجب است این که ز چوب است و ز آهن
این تیزی و تندیّ و پریدن ز کجا خاست؟!»
زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید
گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»
ناصر خسرو