This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر دفتری نباشد چه
صبوری گفت و یعقوب یادم آمد
رُخی زیبا و مطلوب یادم آمد
برایِ این دو دوبیتی جان یوسف
ردیف و قافیه خوب یادم آمد
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
رُخی زیبا و مطلوب یادم آمد
برایِ این دو دوبیتی جان یوسف
ردیف و قافیه خوب یادم آمد
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن
میشنیدم که بدین نوع همیراند سخن
کای ز زلفت صصصبحم شا شا شام تاریک
وی ز چهرت شا شا شا مم صصصبح روشن
تتتریاکیم و بی شششهد للبت
صصبر و تا تا تابم رررفت از تتتن
طفل گفتا: مممن را تتو تقلید مکن
گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن
مممی خواهی ممشتی به کککلت بزنم
که بیفتد مممغزت ممیان ددهن؟
پیر گفتا وووالله که معلومست این
که که زادم من بیچاره ز مادر الکن
هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون
گگگنگ و لا لا لا لم به خخلاق زمن
طفل گفتا خخدا را صصصد بار شششکر
که برستم به جهان از مملال و ممهن
مممن هم گگنگم مممثل تتتو
تتتو هم گگگنگی مممثل مممن
قاآنی شیرازی
میشنیدم که بدین نوع همیراند سخن
کای ز زلفت صصصبحم شا شا شام تاریک
وی ز چهرت شا شا شا مم صصصبح روشن
تتتریاکیم و بی شششهد للبت
صصبر و تا تا تابم رررفت از تتتن
طفل گفتا: مممن را تتو تقلید مکن
گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن
مممی خواهی ممشتی به کککلت بزنم
که بیفتد مممغزت ممیان ددهن؟
پیر گفتا وووالله که معلومست این
که که زادم من بیچاره ز مادر الکن
هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون
گگگنگ و لا لا لا لم به خخلاق زمن
طفل گفتا خخدا را صصصد بار شششکر
که برستم به جهان از مملال و ممهن
مممن هم گگنگم مممثل تتتو
تتتو هم گگگنگی مممثل مممن
قاآنی شیرازی
Thinking Of You
شعر. یوسف اسماعیل وند
آنکه به طوفانِ تَنت تن زده جاشویِ توست
منتظر دستِ تو و حرکت پارویِ توست
قایقِ جامانده در این اسکله را باز کن
ساحِلِ آرامِشِ من حلقهٔ بازوی توست
بر لبِ دریای لِبت تشنه ترین عاشقم!!!
شاهرگِ آبِِ حیاتم همه درجویِ توست
این دلِ دیوانه که در بستر بیماری است
زخمیِ آن تیرِ نظر کرده یِ ابروی توست
شانه به گیسو زدنت کرده مرا وسوسه!!
کاش بدانی نفسم بند، به گیسوی توست
این شبِ تاریک و پر از همهمه را دیده ای؟
یکسره آذین شده از مرحَمتِ روی توست
هوشِ پریده ز سرم،از میِ انگور نیست
حالتِ مستیِ من از غنچهٔ شب بوی توست
کوی تو جولانگه کرکس نشود فصل کوچ
آنکه به کوی تو هوس کرده پرستوی توست
عشقِ تو گر برده مرا اوجِ فلک راضی ام
شعشعهٔ نور من از قلعه و باروی توست
هرکه بپرسد خبر حالِ من از خود بگو!!
ِعِلت مجنون شدنم خالکِ هندوی توست
عاشقِ آن خالِ خطِ و چشم غزالینه ام
ببرِ نگاهم نیتش دیدِنِ آهوی توست
این همه عیبش نکنی یوسف گمگشته را
شاعرِ بی نام و نشانی که غزلگوی توست
#یوسف_اسماعیلوندی
خوانش . منصور
منتظر دستِ تو و حرکت پارویِ توست
قایقِ جامانده در این اسکله را باز کن
ساحِلِ آرامِشِ من حلقهٔ بازوی توست
بر لبِ دریای لِبت تشنه ترین عاشقم!!!
شاهرگِ آبِِ حیاتم همه درجویِ توست
این دلِ دیوانه که در بستر بیماری است
زخمیِ آن تیرِ نظر کرده یِ ابروی توست
شانه به گیسو زدنت کرده مرا وسوسه!!
کاش بدانی نفسم بند، به گیسوی توست
این شبِ تاریک و پر از همهمه را دیده ای؟
یکسره آذین شده از مرحَمتِ روی توست
هوشِ پریده ز سرم،از میِ انگور نیست
حالتِ مستیِ من از غنچهٔ شب بوی توست
کوی تو جولانگه کرکس نشود فصل کوچ
آنکه به کوی تو هوس کرده پرستوی توست
عشقِ تو گر برده مرا اوجِ فلک راضی ام
شعشعهٔ نور من از قلعه و باروی توست
هرکه بپرسد خبر حالِ من از خود بگو!!
ِعِلت مجنون شدنم خالکِ هندوی توست
عاشقِ آن خالِ خطِ و چشم غزالینه ام
ببرِ نگاهم نیتش دیدِنِ آهوی توست
این همه عیبش نکنی یوسف گمگشته را
شاعرِ بی نام و نشانی که غزلگوی توست
#یوسف_اسماعیلوندی
خوانش . منصور
سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه
خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه
دور سر هلهله و هاله شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه
کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه
بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه
گر رهایی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه
ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم
کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه
مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چه
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه
#شهریار
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه
خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه
دور سر هلهله و هاله شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه
کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه
بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه
گر رهایی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه
ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم
کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه
مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چه
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه
#شهریار
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرغ سحر استاد شجریان ،با خوانش، بانو آستاره بختیاری
فقط چشمهایش.......
نه عاقدی درکاربود.
نه کاغذی امضاکردیم
ونه قراردادی نوشتیم
ولی چه تعهدشیرینی بود...
چشمهایش
مرابه تمام آدمهاحرام کرد....
نه عاقدی درکاربود.
نه کاغذی امضاکردیم
ونه قراردادی نوشتیم
ولی چه تعهدشیرینی بود...
چشمهایش
مرابه تمام آدمهاحرام کرد....
اگرچه عاشقی را بعد ِ تو جدی نمی گیرم
ولی آیینه افشا می کند هر لحظه تصویرم
تو مثل باد ِ بی احساس ِ سرد ِ فصل پاییزی
و من چون تارِ گیسویی که بر دوشت سرازیرم
#یوسف_اسماعیلوندی
ولی آیینه افشا می کند هر لحظه تصویرم
تو مثل باد ِ بی احساس ِ سرد ِ فصل پاییزی
و من چون تارِ گیسویی که بر دوشت سرازیرم
#یوسف_اسماعیلوندی