زغال و منقل و چایی، بیا دم کردنش با من
لب ِ کارون و یک کلبه فراهم کردنش با من
بیا دژپارت و با چشمت تماشا کن طبیعت را
"به استقبالِ تو سر تا کمر خم کردنش با من"
بیا سیلِ " پُلِ شالو "نمادِ "گو گری را بین
طلب کن هر چه میخواهی مصمم کردنش با من
شمال و جنگل و باران و گیلان را همه دیدید
فقط یکدم بیا دژپارت و رو کم کردنش با من
نوای دی بلال و ساز و تشمال و دوتا دسمال
"گل اندام "و" کُرِ لیلر "و محرم کردنش با من
بچین سیب قله سردی ببر تا جاذبه ما را
حّوا بانو بزن گازی و آدم کردنش با من
انار و توت و انجیرش مریدِ شاهِ "شهپیرش"
فقط لب تر کنی آنی ، منظم کردنش با من
خیالی ش هم قشنگ است این چنین بزمی
"تو باشی اینهمه رویا مجسم کردنش با من"
کباب ِ بختیاری و بساط و شعر شور انگیز
بیا مهمانِ یوسف شو، غزل دم کردنش با من
#یوسف_اسماعیلوندی
لب ِ کارون و یک کلبه فراهم کردنش با من
بیا دژپارت و با چشمت تماشا کن طبیعت را
"به استقبالِ تو سر تا کمر خم کردنش با من"
بیا سیلِ " پُلِ شالو "نمادِ "گو گری را بین
طلب کن هر چه میخواهی مصمم کردنش با من
شمال و جنگل و باران و گیلان را همه دیدید
فقط یکدم بیا دژپارت و رو کم کردنش با من
نوای دی بلال و ساز و تشمال و دوتا دسمال
"گل اندام "و" کُرِ لیلر "و محرم کردنش با من
بچین سیب قله سردی ببر تا جاذبه ما را
حّوا بانو بزن گازی و آدم کردنش با من
انار و توت و انجیرش مریدِ شاهِ "شهپیرش"
فقط لب تر کنی آنی ، منظم کردنش با من
خیالی ش هم قشنگ است این چنین بزمی
"تو باشی اینهمه رویا مجسم کردنش با من"
کباب ِ بختیاری و بساط و شعر شور انگیز
بیا مهمانِ یوسف شو، غزل دم کردنش با من
#یوسف_اسماعیلوندی
👆👆
عشق سویی می کشد منطق بسوی ِ دیگرم
عقلِ ناقص بر نمی دارد دمی دست از سرم
تشت ِ رسوایی اگر افتد ز بامم بی هوا
دل در این بحبوحه آیا می شود یاری گرم ؟
شهر ِ نیشابوری و فیروزه ای سبز و نفیس
چون نگینی خوش تراشی بر سرِ انگشترم
پیچشِ مویِ تو و چشمانِ آتش پاره ات
فتنه ها ریزد دمادم از خمار ِ ساغرم
غافل از آنی که شعرم باب دندانت نبود
حیفم آمد بی تفاوت از کنارت بگذرم!!!
گر شراب ِ سرخ ِ مهرویان نمی نوشد قلم
مست ِ توتستان لب های تو شد شعر ترم
التماست می کنم با " غصه " درگیرم نکن
یا بکش دستی بسر یا دست بردار از سرم
یک بغل خواهش فدایِ خنده هایت کرده ام
تا نبینی چهره ی افسرده و غم پرورم!!!!
در برم بنشین و احوال ِ خرابم را ببین
"زل "بزن در چشم هایم آفتاب ِ خاورم
از درون می سوزم و آهم نمی بینی رفیق!
می کشاند سوز ِ عشقت شعله ها بر پیکرم
لشکر ِ ابروی ِ کافر کیش و چشم ِ ساحرت
می دهد بر دست ِ باد ِ خیره سر خاکسترم
تا که آیاتی زگیسویت ، تلاوت می کنم
قاصدک غش می کند در لا به لای ِ دفترم
آنچه می چسبد فقط معجونی از چشمان ِتوست
در کنار ِ قهوه ها ی ِ تلخ و شعر ِ پرپَرم
ای که عطرت برده هوش از گنبد ِ نیلوفری
بی تو هر شب مطلعِ شعرم به مسلخ می برم
گر بنا باشد که یوسف بر نگردد سوی مصر
میزنم همچون زلیخا قید ِ تاج و کشورم
#یوسف_اسماعیلوندی
عشق سویی می کشد منطق بسوی ِ دیگرم
عقلِ ناقص بر نمی دارد دمی دست از سرم
تشت ِ رسوایی اگر افتد ز بامم بی هوا
دل در این بحبوحه آیا می شود یاری گرم ؟
شهر ِ نیشابوری و فیروزه ای سبز و نفیس
چون نگینی خوش تراشی بر سرِ انگشترم
پیچشِ مویِ تو و چشمانِ آتش پاره ات
فتنه ها ریزد دمادم از خمار ِ ساغرم
غافل از آنی که شعرم باب دندانت نبود
حیفم آمد بی تفاوت از کنارت بگذرم!!!
گر شراب ِ سرخ ِ مهرویان نمی نوشد قلم
مست ِ توتستان لب های تو شد شعر ترم
التماست می کنم با " غصه " درگیرم نکن
یا بکش دستی بسر یا دست بردار از سرم
یک بغل خواهش فدایِ خنده هایت کرده ام
تا نبینی چهره ی افسرده و غم پرورم!!!!
در برم بنشین و احوال ِ خرابم را ببین
"زل "بزن در چشم هایم آفتاب ِ خاورم
از درون می سوزم و آهم نمی بینی رفیق!
می کشاند سوز ِ عشقت شعله ها بر پیکرم
لشکر ِ ابروی ِ کافر کیش و چشم ِ ساحرت
می دهد بر دست ِ باد ِ خیره سر خاکسترم
تا که آیاتی زگیسویت ، تلاوت می کنم
قاصدک غش می کند در لا به لای ِ دفترم
آنچه می چسبد فقط معجونی از چشمان ِتوست
در کنار ِ قهوه ها ی ِ تلخ و شعر ِ پرپَرم
ای که عطرت برده هوش از گنبد ِ نیلوفری
بی تو هر شب مطلعِ شعرم به مسلخ می برم
گر بنا باشد که یوسف بر نگردد سوی مصر
میزنم همچون زلیخا قید ِ تاج و کشورم
#یوسف_اسماعیلوندی
خانهٔ دوست کجاست؟؟
وسط جنگل ِ سرسبز شمال
کلبه ای دنج و قشنگ
لبِ رودی به زلالی خزر
پشت بامش سبلانی
که نیسمِ خنکش....
کرده حیران تر از حیران مرا...
ارتفاعَش به بلندای دماوند.،
نگهش رو به هراز
خنده اش داده به سرچشمه البرز صفا،،
یکسرش گردنهِ چالوس که پیچیده ترین فلسفهٔ تاریخ است.
و چنان عطر تنش مست و خرابم کرده
که به هوشیاری خود مشکوکم
امتدادش به جنوب و دلِ زاگرس جلایی داده ..
و بلوطش به دنا رونقِ خاص...
گاه به خون گرمیِ اهواز شباهت دارد
آری خانهٔ دوست سرای وطن است
هرکجایش به دلت گرمیِ خاصی بدهد
خانهٔ دوست بدانش ...
و اقامت بگزین
#بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
وسط جنگل ِ سرسبز شمال
کلبه ای دنج و قشنگ
لبِ رودی به زلالی خزر
پشت بامش سبلانی
که نیسمِ خنکش....
کرده حیران تر از حیران مرا...
ارتفاعَش به بلندای دماوند.،
نگهش رو به هراز
خنده اش داده به سرچشمه البرز صفا،،
یکسرش گردنهِ چالوس که پیچیده ترین فلسفهٔ تاریخ است.
و چنان عطر تنش مست و خرابم کرده
که به هوشیاری خود مشکوکم
امتدادش به جنوب و دلِ زاگرس جلایی داده ..
و بلوطش به دنا رونقِ خاص...
گاه به خون گرمیِ اهواز شباهت دارد
آری خانهٔ دوست سرای وطن است
هرکجایش به دلت گرمیِ خاصی بدهد
خانهٔ دوست بدانش ...
و اقامت بگزین
#بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
هوس ِ بادِ کج اندیش که بر مو زده است
آتش ِ شعله وری در دل ِ شب بو زده است
نه به آن عشوه گری ها نه به این سنگدلی
نه به آن زخم که بر بال پرستو زده است
یوزِ وحشی ِ نگاهت به کسی رحم نکرد
چشم یاغی که چنین طعنه به آهو زده است
چه کسی مثل من اینگونه خرابت شده است
چه کسی برجگرم این همه چاقو زده است؟
با تب ِ عشوه گری ها بنظر با نمکی
ناز آن خنجرِ عشقت که به پهلو زده است
شکلاتی خطِ لب، گونه هلو، پنجه طلا
تیرِ مژگانِ سیاهت به دل قو زده است
رنگ ِ دندان صدفی ، فُرم دماغت قلمی
مولوی بر قدمت یکسره هوهو زده است
گردنت تنگ ِ بلورین، خمِ گسیو چو کمند
سینه ریزِ خفنت بوسه به لیمو زده است
دولبت شعر و تنت شعر و روانت همه شعر
سرمه را عشق که لم بر خم ابرو زده است
وتنت شد وطنم تا به نوایی برسم
بخت ما بین که چو زنبور به کندو زده است
کم بزن طعنه بر این شاعر ِ بی نام و نشان
بی سبب نیست که در حنجره اردو زده است
دلبر ِ قصهٔ ما این همه آوازه نداشت!!!
به گمانم خودِ یوسف به خدا رو زده است
#یوسف_اسماعیلوندی
آتش ِ شعله وری در دل ِ شب بو زده است
نه به آن عشوه گری ها نه به این سنگدلی
نه به آن زخم که بر بال پرستو زده است
یوزِ وحشی ِ نگاهت به کسی رحم نکرد
چشم یاغی که چنین طعنه به آهو زده است
چه کسی مثل من اینگونه خرابت شده است
چه کسی برجگرم این همه چاقو زده است؟
با تب ِ عشوه گری ها بنظر با نمکی
ناز آن خنجرِ عشقت که به پهلو زده است
شکلاتی خطِ لب، گونه هلو، پنجه طلا
تیرِ مژگانِ سیاهت به دل قو زده است
رنگ ِ دندان صدفی ، فُرم دماغت قلمی
مولوی بر قدمت یکسره هوهو زده است
گردنت تنگ ِ بلورین، خمِ گسیو چو کمند
سینه ریزِ خفنت بوسه به لیمو زده است
دولبت شعر و تنت شعر و روانت همه شعر
سرمه را عشق که لم بر خم ابرو زده است
وتنت شد وطنم تا به نوایی برسم
بخت ما بین که چو زنبور به کندو زده است
کم بزن طعنه بر این شاعر ِ بی نام و نشان
بی سبب نیست که در حنجره اردو زده است
دلبر ِ قصهٔ ما این همه آوازه نداشت!!!
به گمانم خودِ یوسف به خدا رو زده است
#یوسف_اسماعیلوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی که چشم عاشقم حرف ازتماشامی زند
هر تار مویش تا سحر چنگ نکیسا میزند
آن شبچراغِ عشوه گر زیباتر از قرصِ قمر
ماندم چرا بیهوده بر اقبال ِ من پا می زند
دل در رکابش دربدر او از من و دل بی خبر
بیچاره دل در این سفر عمریست درجا می زند
من درپیِ او سو به سو او گشته با او رو به رو
یارب چرا عشق ِ مرا با دیگری " تا " می زند؟
ای دلربای ِ کینه جو بیزارم از هر های و هو
آخر کجا معشوقه ای دامن به دعوا می زند
عمری غزلنوشش شدم دلگرم آغوشش شدم
با این همه دلداگی آهنگ ِ رسوا می زند
زآن دلبر ِ نازک بدن میدانِ غم شد سهم ِ من
سرمست ِ جام ِ دیگران پیوسته هورا می زند
میدان به میدان تاخته ، مِی روی ِ مِی انداخته
یک شیشه شادی خورده هی لبخند بر ما می زند
گشته ِ زلیخای ِ زمان برده ِ دل پیر و جوان
با خود نگفتهِ یوسفش شب ترک دنیا می زند ؟
افتاده ام بر موج غم ، او خوش نشسته بر بلم
من ترک ِ دنیا می کنم ؛ او دل به دریا می زند
#یوسف_اسماعیلوندی
هر تار مویش تا سحر چنگ نکیسا میزند
آن شبچراغِ عشوه گر زیباتر از قرصِ قمر
ماندم چرا بیهوده بر اقبال ِ من پا می زند
دل در رکابش دربدر او از من و دل بی خبر
بیچاره دل در این سفر عمریست درجا می زند
من درپیِ او سو به سو او گشته با او رو به رو
یارب چرا عشق ِ مرا با دیگری " تا " می زند؟
ای دلربای ِ کینه جو بیزارم از هر های و هو
آخر کجا معشوقه ای دامن به دعوا می زند
عمری غزلنوشش شدم دلگرم آغوشش شدم
با این همه دلداگی آهنگ ِ رسوا می زند
زآن دلبر ِ نازک بدن میدانِ غم شد سهم ِ من
سرمست ِ جام ِ دیگران پیوسته هورا می زند
میدان به میدان تاخته ، مِی روی ِ مِی انداخته
یک شیشه شادی خورده هی لبخند بر ما می زند
گشته ِ زلیخای ِ زمان برده ِ دل پیر و جوان
با خود نگفتهِ یوسفش شب ترک دنیا می زند ؟
افتاده ام بر موج غم ، او خوش نشسته بر بلم
من ترک ِ دنیا می کنم ؛ او دل به دریا می زند
#یوسف_اسماعیلوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
*شعرطنز مناظره خر و گاو*
رسول سنایی
رسول سنایی
وقتی که چشم عاشقش حرف ازتماشا می زند
هر تار مویش تا سحر چنگ نکیسا میزند
آن شبچراغِ عشوه گر زیباتر از قرصِ قمر
ماندم چرا بیهوده بر اقبال ِ من پا می زند
دل در رکابش دربدر او از من و دل بی خبر
بیچاره دل در این سفر عمریست درجا می زند
من درپیِ او سو به سو او گشته با او رو به رو
یارم چرا عشق ِ مرا با دیگری " تا " می زند؟
ای دلربای ِ کینه جو بیزارم از هر های و هوی
آخر کجا معشوقه ای دامن به دعوا می زند
عمری غزلنوشش شدم دلگرم آغوشش شدم
با این همه دلدادگی آهنگ ِ رسوا می زند
زآن دلبر ِ نازک بدن میدانِ غم شد سهم ِ من
سرمست ِ جام ِ دیگران پیوسته هورا می زند
میدان به میدان تاخته ، مِی روی ِ مِی انداخته
یک شیشه شادی خورده هی لبخند بر ما می زند
گشته زلیخای ِ زمان برده دل پیر و جوان
با خود نگفته یوسفش شب ترک دنیا می زند ؟
افتاده ام بر موج غم ، او خوش نشسته بر بلم
من ترک ِ دنیا می کنم ؛ او دل به دریا می زند
#یوسف_اسماعیلوندی
هر تار مویش تا سحر چنگ نکیسا میزند
آن شبچراغِ عشوه گر زیباتر از قرصِ قمر
ماندم چرا بیهوده بر اقبال ِ من پا می زند
دل در رکابش دربدر او از من و دل بی خبر
بیچاره دل در این سفر عمریست درجا می زند
من درپیِ او سو به سو او گشته با او رو به رو
یارم چرا عشق ِ مرا با دیگری " تا " می زند؟
ای دلربای ِ کینه جو بیزارم از هر های و هوی
آخر کجا معشوقه ای دامن به دعوا می زند
عمری غزلنوشش شدم دلگرم آغوشش شدم
با این همه دلدادگی آهنگ ِ رسوا می زند
زآن دلبر ِ نازک بدن میدانِ غم شد سهم ِ من
سرمست ِ جام ِ دیگران پیوسته هورا می زند
میدان به میدان تاخته ، مِی روی ِ مِی انداخته
یک شیشه شادی خورده هی لبخند بر ما می زند
گشته زلیخای ِ زمان برده دل پیر و جوان
با خود نگفته یوسفش شب ترک دنیا می زند ؟
افتاده ام بر موج غم ، او خوش نشسته بر بلم
من ترک ِ دنیا می کنم ؛ او دل به دریا می زند
#یوسف_اسماعیلوندی
Audio
لبت کشمش شرابِ خنده هایت غرقِ گیرایی
مرا عشق ِ تو دارد می بَرد تا مرز ِ رسوایی
پری پیکر ،پری گونه، پریوش نام و، زیبا رو
فدایی داری ای زییاترین زیبای ِ رویایی
چو خوش نقشِ نگارین میدرخشی در شبِ تارم
بتاب ای عشق ، ای روشنگر ِ شب های ِ تنهایی
چه در زلف پریشانت نهان داری که تا دیدم
شدم مصلوب آن زلفان ِ شب رنگِ چلیپایی
نگاهت وصلهٔ ناجور خواهد زد به چشمانم
به مسلخ برده چشمانت دلِ مجنون شیدایی
بگو تاریخ بر سطر ِ کتاب ِ عشق بنویسد
جنایت های چشمِ سُرمه ریز ِ مست ِ لیلایی
فدای ِ اخم و تخم و آن غضب های مغول وارت
چه ها کردی تو با قلب شقایق های صحرایی
بزار آینه ات باشد دوچشم ِ عاشق و پاکم
اگر طالب شدی خود را در آیینه ِ بیارایی
بیا تمکین کن ای یوسف که با پیراهن ِ پاره
به هر سویی که بگریزی تو در چنگِ زلیخایی
#یوسف_اسماعیلوندی
مرا عشق ِ تو دارد می بَرد تا مرز ِ رسوایی
پری پیکر ،پری گونه، پریوش نام و، زیبا رو
فدایی داری ای زییاترین زیبای ِ رویایی
چو خوش نقشِ نگارین میدرخشی در شبِ تارم
بتاب ای عشق ، ای روشنگر ِ شب های ِ تنهایی
چه در زلف پریشانت نهان داری که تا دیدم
شدم مصلوب آن زلفان ِ شب رنگِ چلیپایی
نگاهت وصلهٔ ناجور خواهد زد به چشمانم
به مسلخ برده چشمانت دلِ مجنون شیدایی
بگو تاریخ بر سطر ِ کتاب ِ عشق بنویسد
جنایت های چشمِ سُرمه ریز ِ مست ِ لیلایی
فدای ِ اخم و تخم و آن غضب های مغول وارت
چه ها کردی تو با قلب شقایق های صحرایی
بزار آینه ات باشد دوچشم ِ عاشق و پاکم
اگر طالب شدی خود را در آیینه ِ بیارایی
بیا تمکین کن ای یوسف که با پیراهن ِ پاره
به هر سویی که بگریزی تو در چنگِ زلیخایی
#یوسف_اسماعیلوندی
Audio
سهم ِ چشمان ِ من از منظره ها دیوار است
دفتر و یاد تو و اشک و غم وخودکار است
یک نفر نیست که با من به سر آرد نفسی!!!
همدمم از سر ِ شب تا به سحر سیگار است
مثل حافظ که غزل در رگ وخونش جاریست
خاطراتت همه شب بر لب ِ من تکرار است
میخورم زخم ، ز هر خاطره و _ می افتم
یاد ِ حلاج که مردانه سرش بر دار است
من کجا ، شعر کجا ، چشم تو استادم کرد
ور نه سهمِ منِ شاعر نه به این مقدار است
#یوسف_اسماعیلوندی
دفتر و یاد تو و اشک و غم وخودکار است
یک نفر نیست که با من به سر آرد نفسی!!!
همدمم از سر ِ شب تا به سحر سیگار است
مثل حافظ که غزل در رگ وخونش جاریست
خاطراتت همه شب بر لب ِ من تکرار است
میخورم زخم ، ز هر خاطره و _ می افتم
یاد ِ حلاج که مردانه سرش بر دار است
من کجا ، شعر کجا ، چشم تو استادم کرد
ور نه سهمِ منِ شاعر نه به این مقدار است
#یوسف_اسماعیلوندی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دیگران کاشتند و ما خوردیم
ما نداریم دیگران بخورند
ما نداریم دیگران بخورند