وقتی قلم می زد قدم بر زخمه ی گیتار شب
روح ِ غزل پر می کشید از پرده ی اسرار ِ شب
گاهی که آهنگِ قدم هایت بگوشم می رسد
پرواز میخواهد دلم باسوز و ساز و تارِ شب
از دیده ام خون می چکد بر دفتر ِ شعر ِ ترم
حاشا اگر تاب آورم .... "زیر ِ تل ِ" آوار شب
حالم دگرگون می شود با دیدن ِ این منظره
آندم که میکوبد غمت بر سینه یِ دیوار شب
در امتداد ِ شوم ِ شب تا پنجره وا می کنی
بنگر چه نقشی می زند گردونه ی پرگار شب
تا می چَمَد در خاطرمِ اسبِ چموشِ خاطرت
رم میکند از هر طرف نوزین ِ کج رفتار شب
گویی که باران و فلک، دریا و صد حور و ملک
هر یک نوازش می شود با چشمِ خونین بار شب
در برکه ی تنهایی ام مهتاب پنهان می شود
هرگاه پَر وا می کند خفاشک خونخوار شب
شبگردِ تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم
آرامشی در من مجو از نعره ی غّدار شب
پژمرده در دشت و دمن، گل بوته های نسترن
وقتی که ابر ِ عاطفه خشکیده در افکار شب
شب زنده ِ دار ِ دلربا کاری ترین زخمت بزن
منصورِ حلاجت شدم تا سر نهم بر دارِ شب
من بودم و سیگار و غم ، پروانه با شمع و قلم
میرفت هرکس راه خود من ماندم و سیگارِ شب
#یوسف_اسماعیلوندی
روح ِ غزل پر می کشید از پرده ی اسرار ِ شب
گاهی که آهنگِ قدم هایت بگوشم می رسد
پرواز میخواهد دلم باسوز و ساز و تارِ شب
از دیده ام خون می چکد بر دفتر ِ شعر ِ ترم
حاشا اگر تاب آورم .... "زیر ِ تل ِ" آوار شب
حالم دگرگون می شود با دیدن ِ این منظره
آندم که میکوبد غمت بر سینه یِ دیوار شب
در امتداد ِ شوم ِ شب تا پنجره وا می کنی
بنگر چه نقشی می زند گردونه ی پرگار شب
تا می چَمَد در خاطرمِ اسبِ چموشِ خاطرت
رم میکند از هر طرف نوزین ِ کج رفتار شب
گویی که باران و فلک، دریا و صد حور و ملک
هر یک نوازش می شود با چشمِ خونین بار شب
در برکه ی تنهایی ام مهتاب پنهان می شود
هرگاه پَر وا می کند خفاشک خونخوار شب
شبگردِ تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم
آرامشی در من مجو از نعره ی غّدار شب
پژمرده در دشت و دمن، گل بوته های نسترن
وقتی که ابر ِ عاطفه خشکیده در افکار شب
شب زنده ِ دار ِ دلربا کاری ترین زخمت بزن
منصورِ حلاجت شدم تا سر نهم بر دارِ شب
من بودم و سیگار و غم ، پروانه با شمع و قلم
میرفت هرکس راه خود من ماندم و سیگارِ شب
#یوسف_اسماعیلوندی
حلقهء یاسِ گرِه خورده به مویت عشق است
قامت ِ سرو ِ چمان ، دیدن ِ رویت عشق است
عطر ِ آن نافهءخوشبو که به دامن داری
آهوان را بکشانی سَر ِ کویت عشق است
#یوسف_اسماعیلوندی
قامت ِ سرو ِ چمان ، دیدن ِ رویت عشق است
عطر ِ آن نافهءخوشبو که به دامن داری
آهوان را بکشانی سَر ِ کویت عشق است
#یوسف_اسماعیلوندی
وقتی قلم می زد قدم بر زخمه ی گیتار شب
روح ِ غزل پر می کشید از پرده ی اسرار ِ شب
وقتی که آهنگِ قدم هایت بگوشم می رسید
دل بی مهابا شور می زد با نوای ِ تار شب
از دیده ام خون می چکد بر دفتر ِ شعر ِ ترم
بسکه تماشایی شده رخساره ی غمبار شب
حالم دگرگون می شود با دیدن ِ این منظره
آندم که میکوبد غمت بر سینه یِ دیوار شب
در امتداد ِ شوم ِ شب تا پنجره وا می کنی
بنگر چه نقشی می زند گردونه ی پرگار شب
باران و خورشید و فلک، دریا و صد حور و ملک
هر یک نوازش می کند چشمان ِ خونین بار شب
تا می چَمَد در خاطرمِ اسبِ چموشِ خاطرت
رم میکند از هر طرف نوزین ِ کج رفتار شب
در برکه ی تنهایی ام مهتاب پنهان می شود
هرگاه سوسو می زند خفاشک خونخوار شب
شبگردِ تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم
هرگز نیاسودم شبی از نعره ی غّدار شب
پژمرده در دشت و دمن، گل بوته های نسترن
وقتی که ابر ِ عاطفه خشکیده در افکار شب
کاری ترین زخمت بزن شب زنده دار ِ دلربا
منصورِ حلاجت شدم تا سر نهم بر دارِ شب
من بودم و سیگار و شب پروانه با شمع و قلم
میرفت هرکس راه خود من ماندم و سیگارِ شب
#یوسف_اسماعیلوندی
روح ِ غزل پر می کشید از پرده ی اسرار ِ شب
وقتی که آهنگِ قدم هایت بگوشم می رسید
دل بی مهابا شور می زد با نوای ِ تار شب
از دیده ام خون می چکد بر دفتر ِ شعر ِ ترم
بسکه تماشایی شده رخساره ی غمبار شب
حالم دگرگون می شود با دیدن ِ این منظره
آندم که میکوبد غمت بر سینه یِ دیوار شب
در امتداد ِ شوم ِ شب تا پنجره وا می کنی
بنگر چه نقشی می زند گردونه ی پرگار شب
باران و خورشید و فلک، دریا و صد حور و ملک
هر یک نوازش می کند چشمان ِ خونین بار شب
تا می چَمَد در خاطرمِ اسبِ چموشِ خاطرت
رم میکند از هر طرف نوزین ِ کج رفتار شب
در برکه ی تنهایی ام مهتاب پنهان می شود
هرگاه سوسو می زند خفاشک خونخوار شب
شبگردِ تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم
هرگز نیاسودم شبی از نعره ی غّدار شب
پژمرده در دشت و دمن، گل بوته های نسترن
وقتی که ابر ِ عاطفه خشکیده در افکار شب
کاری ترین زخمت بزن شب زنده دار ِ دلربا
منصورِ حلاجت شدم تا سر نهم بر دارِ شب
من بودم و سیگار و شب پروانه با شمع و قلم
میرفت هرکس راه خود من ماندم و سیگارِ شب
#یوسف_اسماعیلوندی
اجل وقتی نمی خواهد بگیرد نیمه جانم را
چرا با تیغِ غم هردم تراشد استخوانم را؟
به تن کردم لباس عافیت کز غم جدا باشم
امان از دیده..... افشا می کند راز نهانم را
به هر سو میروم یادت به استقبال میآید
تو گویی رهزنی بسته ِ مسیرِ کاروانم را
گرفته بغضِ سنگینی حریمِ سینه را هر شب
که بر هم میزند گاهی تن و روح و روانم را
شبیهِ طفل مادر مرده ای که ناخوش احوال ست
پُر از حرفم نمی فهمد کسی هرگز زبانم را
نه از بیگانه دلگیرم نه از تقدیر بی تدبیر
دریغا آشنایی هم نمی گیرد نشانم را
ندیدم با وفاتر از غمت،بیهوده می گردم
یکا یک آزمودم همرهانِ ناتوانم را
بزن قیدِ رفاقت را در این دوران نافرجام
سیه کردند نا اهلان فضای آسمانم را
به جز تلخی نخواهد دید کامم مزه ای دیگر
بیا ساقی لبالب کن ز تلخی استکانم را
#یوسف_اسماعیلوندی
چرا با تیغِ غم هردم تراشد استخوانم را؟
به تن کردم لباس عافیت کز غم جدا باشم
امان از دیده..... افشا می کند راز نهانم را
به هر سو میروم یادت به استقبال میآید
تو گویی رهزنی بسته ِ مسیرِ کاروانم را
گرفته بغضِ سنگینی حریمِ سینه را هر شب
که بر هم میزند گاهی تن و روح و روانم را
شبیهِ طفل مادر مرده ای که ناخوش احوال ست
پُر از حرفم نمی فهمد کسی هرگز زبانم را
نه از بیگانه دلگیرم نه از تقدیر بی تدبیر
دریغا آشنایی هم نمی گیرد نشانم را
ندیدم با وفاتر از غمت،بیهوده می گردم
یکا یک آزمودم همرهانِ ناتوانم را
بزن قیدِ رفاقت را در این دوران نافرجام
سیه کردند نا اهلان فضای آسمانم را
به جز تلخی نخواهد دید کامم مزه ای دیگر
بیا ساقی لبالب کن ز تلخی استکانم را
#یوسف_اسماعیلوندی
عشق سویی می کشد منطق بسوی ِ دیگرم
عقلِ ناقص بر نمی دارد دمی دست از سرم
تشت ِ رسوایی اگر افتد ز بامم بی هوا
دل در این بحبوحه آیا می شود یاری گرم ؟
شهر ِ نیشابوری و فیروزه ای سبز و نفیس
چون نگینی خوش تراشی بر سرِ انگشترم
پیچشِ مویِ تو و چشمانِ آتش پاره ات
فتنه ها ریزد دمادم از خمار ِ ساغرم
غافل از آنی که شعرم باب دندانت نبود
حیفم آمد بی تفاوت از کنارت بگذرم!!!
گر شراب ِ سرخ ِ مه رویان نمی نوشد قلم
مست ِ توتستان لب های تو شد شعر ترم
التماست می کنم با " غصه " درگیرم نکن
یا بکش دستی بسر یا دست بردار از سرم
یک بغل خواهش فدایِ خنده هایت کرده ام
تا نبینی چهره ی افسرده و غم پرورم!!!!
در برم بنشین و احوال ِ خرابم را ببین
"زل "بزن در چشم هایم آفتاب ِ خاورم
از درون می سوزم و آهم نمی بینی رفیق!
می کشاند سوز ِ عشقت شعله ها بر پیکرم
لشکر ِ ابروی ِ کافر کیش و چشم ِ ساحرت
می دهد بر دست ِ باد ِ خیره سر خاکسترم
تا که آیاتی زگیسویت ، تلاوت می کنم
قاصدک غش می کند در لا به لای ِ دفترم
آنچه می چسبد فقط معجونی از چشمان ِتوست
در کنار ِ قهوه های ِ تلخ و شعر ِ پر پرم
ای که عطرت برده هوش از گنبد ِ نیلوفری
بی تو هر شب مطلعِ شعرم به مسلخ می برم
گر بنا باشد که یوسف بر نگردد سوی مصر
میزنم همچون زلیخا قید ِ تاج و کشورم
#یوسف_اسماعیلوندی
عقلِ ناقص بر نمی دارد دمی دست از سرم
تشت ِ رسوایی اگر افتد ز بامم بی هوا
دل در این بحبوحه آیا می شود یاری گرم ؟
شهر ِ نیشابوری و فیروزه ای سبز و نفیس
چون نگینی خوش تراشی بر سرِ انگشترم
پیچشِ مویِ تو و چشمانِ آتش پاره ات
فتنه ها ریزد دمادم از خمار ِ ساغرم
غافل از آنی که شعرم باب دندانت نبود
حیفم آمد بی تفاوت از کنارت بگذرم!!!
گر شراب ِ سرخ ِ مه رویان نمی نوشد قلم
مست ِ توتستان لب های تو شد شعر ترم
التماست می کنم با " غصه " درگیرم نکن
یا بکش دستی بسر یا دست بردار از سرم
یک بغل خواهش فدایِ خنده هایت کرده ام
تا نبینی چهره ی افسرده و غم پرورم!!!!
در برم بنشین و احوال ِ خرابم را ببین
"زل "بزن در چشم هایم آفتاب ِ خاورم
از درون می سوزم و آهم نمی بینی رفیق!
می کشاند سوز ِ عشقت شعله ها بر پیکرم
لشکر ِ ابروی ِ کافر کیش و چشم ِ ساحرت
می دهد بر دست ِ باد ِ خیره سر خاکسترم
تا که آیاتی زگیسویت ، تلاوت می کنم
قاصدک غش می کند در لا به لای ِ دفترم
آنچه می چسبد فقط معجونی از چشمان ِتوست
در کنار ِ قهوه های ِ تلخ و شعر ِ پر پرم
ای که عطرت برده هوش از گنبد ِ نیلوفری
بی تو هر شب مطلعِ شعرم به مسلخ می برم
گر بنا باشد که یوسف بر نگردد سوی مصر
میزنم همچون زلیخا قید ِ تاج و کشورم
#یوسف_اسماعیلوندی
زغال و منقل و چایی، بیا دم کردنش با من
لب ِ کارون و یک کلبه فراهم کردنش با من
بیا دژپارت و با چشمت تماشا کن طبیعت را
"به استقبالِ تو سر تا کمر خم کردنش با من"
بیا سیلِ " پُلِ شالو "نمادِ "گو گری را بین
طلب کن هر چه میخواهی مصمم کردنش با من
شمال و جنگل و باران و گیلان را همه دیدید
فقط یکدم بیا دژپارت و رو کم کردنش با من
نوای دی بلال و ساز و تشمال و دوتا دسمال
"گل اندام "و" کُرِ لیلر "و محرم کردنش با من
بچین سیب قله سردی ببر تا جاذبه ما را
حّوا بانو بزن گازی و آدم کردنش با من
انار و توت و انجیرش مریدِ شاهِ "شهپیرش"
فقط لب تر کنی آنی ، منظم کردنش با من
خیالی ش هم قشنگ است این چنین بزمی
"تو باشی اینهمه رویا مجسم کردنش با من"
کباب ِ بختیاری و بساط و شعر شور انگیز
بیا مهمانِ یوسف شو، غزل دم کردنش با من
#یوسف_اسماعیلوندی
لب ِ کارون و یک کلبه فراهم کردنش با من
بیا دژپارت و با چشمت تماشا کن طبیعت را
"به استقبالِ تو سر تا کمر خم کردنش با من"
بیا سیلِ " پُلِ شالو "نمادِ "گو گری را بین
طلب کن هر چه میخواهی مصمم کردنش با من
شمال و جنگل و باران و گیلان را همه دیدید
فقط یکدم بیا دژپارت و رو کم کردنش با من
نوای دی بلال و ساز و تشمال و دوتا دسمال
"گل اندام "و" کُرِ لیلر "و محرم کردنش با من
بچین سیب قله سردی ببر تا جاذبه ما را
حّوا بانو بزن گازی و آدم کردنش با من
انار و توت و انجیرش مریدِ شاهِ "شهپیرش"
فقط لب تر کنی آنی ، منظم کردنش با من
خیالی ش هم قشنگ است این چنین بزمی
"تو باشی اینهمه رویا مجسم کردنش با من"
کباب ِ بختیاری و بساط و شعر شور انگیز
بیا مهمانِ یوسف شو، غزل دم کردنش با من
#یوسف_اسماعیلوندی
👆👆
عشق سویی می کشد منطق بسوی ِ دیگرم
عقلِ ناقص بر نمی دارد دمی دست از سرم
تشت ِ رسوایی اگر افتد ز بامم بی هوا
دل در این بحبوحه آیا می شود یاری گرم ؟
شهر ِ نیشابوری و فیروزه ای سبز و نفیس
چون نگینی خوش تراشی بر سرِ انگشترم
پیچشِ مویِ تو و چشمانِ آتش پاره ات
فتنه ها ریزد دمادم از خمار ِ ساغرم
غافل از آنی که شعرم باب دندانت نبود
حیفم آمد بی تفاوت از کنارت بگذرم!!!
گر شراب ِ سرخ ِ مهرویان نمی نوشد قلم
مست ِ توتستان لب های تو شد شعر ترم
التماست می کنم با " غصه " درگیرم نکن
یا بکش دستی بسر یا دست بردار از سرم
یک بغل خواهش فدایِ خنده هایت کرده ام
تا نبینی چهره ی افسرده و غم پرورم!!!!
در برم بنشین و احوال ِ خرابم را ببین
"زل "بزن در چشم هایم آفتاب ِ خاورم
از درون می سوزم و آهم نمی بینی رفیق!
می کشاند سوز ِ عشقت شعله ها بر پیکرم
لشکر ِ ابروی ِ کافر کیش و چشم ِ ساحرت
می دهد بر دست ِ باد ِ خیره سر خاکسترم
تا که آیاتی زگیسویت ، تلاوت می کنم
قاصدک غش می کند در لا به لای ِ دفترم
آنچه می چسبد فقط معجونی از چشمان ِتوست
در کنار ِ قهوه ها ی ِ تلخ و شعر ِ پرپَرم
ای که عطرت برده هوش از گنبد ِ نیلوفری
بی تو هر شب مطلعِ شعرم به مسلخ می برم
گر بنا باشد که یوسف بر نگردد سوی مصر
میزنم همچون زلیخا قید ِ تاج و کشورم
#یوسف_اسماعیلوندی
عشق سویی می کشد منطق بسوی ِ دیگرم
عقلِ ناقص بر نمی دارد دمی دست از سرم
تشت ِ رسوایی اگر افتد ز بامم بی هوا
دل در این بحبوحه آیا می شود یاری گرم ؟
شهر ِ نیشابوری و فیروزه ای سبز و نفیس
چون نگینی خوش تراشی بر سرِ انگشترم
پیچشِ مویِ تو و چشمانِ آتش پاره ات
فتنه ها ریزد دمادم از خمار ِ ساغرم
غافل از آنی که شعرم باب دندانت نبود
حیفم آمد بی تفاوت از کنارت بگذرم!!!
گر شراب ِ سرخ ِ مهرویان نمی نوشد قلم
مست ِ توتستان لب های تو شد شعر ترم
التماست می کنم با " غصه " درگیرم نکن
یا بکش دستی بسر یا دست بردار از سرم
یک بغل خواهش فدایِ خنده هایت کرده ام
تا نبینی چهره ی افسرده و غم پرورم!!!!
در برم بنشین و احوال ِ خرابم را ببین
"زل "بزن در چشم هایم آفتاب ِ خاورم
از درون می سوزم و آهم نمی بینی رفیق!
می کشاند سوز ِ عشقت شعله ها بر پیکرم
لشکر ِ ابروی ِ کافر کیش و چشم ِ ساحرت
می دهد بر دست ِ باد ِ خیره سر خاکسترم
تا که آیاتی زگیسویت ، تلاوت می کنم
قاصدک غش می کند در لا به لای ِ دفترم
آنچه می چسبد فقط معجونی از چشمان ِتوست
در کنار ِ قهوه ها ی ِ تلخ و شعر ِ پرپَرم
ای که عطرت برده هوش از گنبد ِ نیلوفری
بی تو هر شب مطلعِ شعرم به مسلخ می برم
گر بنا باشد که یوسف بر نگردد سوی مصر
میزنم همچون زلیخا قید ِ تاج و کشورم
#یوسف_اسماعیلوندی
خانهٔ دوست کجاست؟؟
وسط جنگل ِ سرسبز شمال
کلبه ای دنج و قشنگ
لبِ رودی به زلالی خزر
پشت بامش سبلانی
که نیسمِ خنکش....
کرده حیران تر از حیران مرا...
ارتفاعَش به بلندای دماوند.،
نگهش رو به هراز
خنده اش داده به سرچشمه البرز صفا،،
یکسرش گردنهِ چالوس که پیچیده ترین فلسفهٔ تاریخ است.
و چنان عطر تنش مست و خرابم کرده
که به هوشیاری خود مشکوکم
امتدادش به جنوب و دلِ زاگرس جلایی داده ..
و بلوطش به دنا رونقِ خاص...
گاه به خون گرمیِ اهواز شباهت دارد
آری خانهٔ دوست سرای وطن است
هرکجایش به دلت گرمیِ خاصی بدهد
خانهٔ دوست بدانش ...
و اقامت بگزین
#بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
وسط جنگل ِ سرسبز شمال
کلبه ای دنج و قشنگ
لبِ رودی به زلالی خزر
پشت بامش سبلانی
که نیسمِ خنکش....
کرده حیران تر از حیران مرا...
ارتفاعَش به بلندای دماوند.،
نگهش رو به هراز
خنده اش داده به سرچشمه البرز صفا،،
یکسرش گردنهِ چالوس که پیچیده ترین فلسفهٔ تاریخ است.
و چنان عطر تنش مست و خرابم کرده
که به هوشیاری خود مشکوکم
امتدادش به جنوب و دلِ زاگرس جلایی داده ..
و بلوطش به دنا رونقِ خاص...
گاه به خون گرمیِ اهواز شباهت دارد
آری خانهٔ دوست سرای وطن است
هرکجایش به دلت گرمیِ خاصی بدهد
خانهٔ دوست بدانش ...
و اقامت بگزین
#بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
هوس ِ بادِ کج اندیش که بر مو زده است
آتش ِ شعله وری در دل ِ شب بو زده است
نه به آن عشوه گری ها نه به این سنگدلی
نه به آن زخم که بر بال پرستو زده است
یوزِ وحشی ِ نگاهت به کسی رحم نکرد
چشم یاغی که چنین طعنه به آهو زده است
چه کسی مثل من اینگونه خرابت شده است
چه کسی برجگرم این همه چاقو زده است؟
با تب ِ عشوه گری ها بنظر با نمکی
ناز آن خنجرِ عشقت که به پهلو زده است
شکلاتی خطِ لب، گونه هلو، پنجه طلا
تیرِ مژگانِ سیاهت به دل قو زده است
رنگ ِ دندان صدفی ، فُرم دماغت قلمی
مولوی بر قدمت یکسره هوهو زده است
گردنت تنگ ِ بلورین، خمِ گسیو چو کمند
سینه ریزِ خفنت بوسه به لیمو زده است
دولبت شعر و تنت شعر و روانت همه شعر
سرمه را عشق که لم بر خم ابرو زده است
وتنت شد وطنم تا به نوایی برسم
بخت ما بین که چو زنبور به کندو زده است
کم بزن طعنه بر این شاعر ِ بی نام و نشان
بی سبب نیست که در حنجره اردو زده است
دلبر ِ قصهٔ ما این همه آوازه نداشت!!!
به گمانم خودِ یوسف به خدا رو زده است
#یوسف_اسماعیلوندی
آتش ِ شعله وری در دل ِ شب بو زده است
نه به آن عشوه گری ها نه به این سنگدلی
نه به آن زخم که بر بال پرستو زده است
یوزِ وحشی ِ نگاهت به کسی رحم نکرد
چشم یاغی که چنین طعنه به آهو زده است
چه کسی مثل من اینگونه خرابت شده است
چه کسی برجگرم این همه چاقو زده است؟
با تب ِ عشوه گری ها بنظر با نمکی
ناز آن خنجرِ عشقت که به پهلو زده است
شکلاتی خطِ لب، گونه هلو، پنجه طلا
تیرِ مژگانِ سیاهت به دل قو زده است
رنگ ِ دندان صدفی ، فُرم دماغت قلمی
مولوی بر قدمت یکسره هوهو زده است
گردنت تنگ ِ بلورین، خمِ گسیو چو کمند
سینه ریزِ خفنت بوسه به لیمو زده است
دولبت شعر و تنت شعر و روانت همه شعر
سرمه را عشق که لم بر خم ابرو زده است
وتنت شد وطنم تا به نوایی برسم
بخت ما بین که چو زنبور به کندو زده است
کم بزن طعنه بر این شاعر ِ بی نام و نشان
بی سبب نیست که در حنجره اردو زده است
دلبر ِ قصهٔ ما این همه آوازه نداشت!!!
به گمانم خودِ یوسف به خدا رو زده است
#یوسف_اسماعیلوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی که چشم عاشقم حرف ازتماشامی زند
هر تار مویش تا سحر چنگ نکیسا میزند
آن شبچراغِ عشوه گر زیباتر از قرصِ قمر
ماندم چرا بیهوده بر اقبال ِ من پا می زند
دل در رکابش دربدر او از من و دل بی خبر
بیچاره دل در این سفر عمریست درجا می زند
من درپیِ او سو به سو او گشته با او رو به رو
یارب چرا عشق ِ مرا با دیگری " تا " می زند؟
ای دلربای ِ کینه جو بیزارم از هر های و هو
آخر کجا معشوقه ای دامن به دعوا می زند
عمری غزلنوشش شدم دلگرم آغوشش شدم
با این همه دلداگی آهنگ ِ رسوا می زند
زآن دلبر ِ نازک بدن میدانِ غم شد سهم ِ من
سرمست ِ جام ِ دیگران پیوسته هورا می زند
میدان به میدان تاخته ، مِی روی ِ مِی انداخته
یک شیشه شادی خورده هی لبخند بر ما می زند
گشته ِ زلیخای ِ زمان برده ِ دل پیر و جوان
با خود نگفتهِ یوسفش شب ترک دنیا می زند ؟
افتاده ام بر موج غم ، او خوش نشسته بر بلم
من ترک ِ دنیا می کنم ؛ او دل به دریا می زند
#یوسف_اسماعیلوندی
هر تار مویش تا سحر چنگ نکیسا میزند
آن شبچراغِ عشوه گر زیباتر از قرصِ قمر
ماندم چرا بیهوده بر اقبال ِ من پا می زند
دل در رکابش دربدر او از من و دل بی خبر
بیچاره دل در این سفر عمریست درجا می زند
من درپیِ او سو به سو او گشته با او رو به رو
یارب چرا عشق ِ مرا با دیگری " تا " می زند؟
ای دلربای ِ کینه جو بیزارم از هر های و هو
آخر کجا معشوقه ای دامن به دعوا می زند
عمری غزلنوشش شدم دلگرم آغوشش شدم
با این همه دلداگی آهنگ ِ رسوا می زند
زآن دلبر ِ نازک بدن میدانِ غم شد سهم ِ من
سرمست ِ جام ِ دیگران پیوسته هورا می زند
میدان به میدان تاخته ، مِی روی ِ مِی انداخته
یک شیشه شادی خورده هی لبخند بر ما می زند
گشته ِ زلیخای ِ زمان برده ِ دل پیر و جوان
با خود نگفتهِ یوسفش شب ترک دنیا می زند ؟
افتاده ام بر موج غم ، او خوش نشسته بر بلم
من ترک ِ دنیا می کنم ؛ او دل به دریا می زند
#یوسف_اسماعیلوندی