شوریار
116 subscribers
52 photos
40 videos
45 files
26 links
غم که از حد بگذرد دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری می کند
Download Telegram
با رفتن شاه مملکت آباد نشد
با آمدن ِ شیخ ، دلی شاد نشد

گفتی به ضمانت ِ جدم آزادید
یا "ضامن" آهو کسی آزاد نشد

#یوسف_اسماعیلوندی
تو از سعدی من از حافظ چه کم دارم
--سوای ِ سینه ای که پُر ز غم داری

بیا ساقی بده جامی، بزن مطرب
که عمری خاطِر از باباکرم دارم

تو گر قایق سوار ِ عهد ِ سهرابی
منم کارون و در خود صد بلم دارم

فضای ِ فصل ِ زرد ِ گُنگ ِ پاییزم
که در چالوس ِ چشمت پیچ و خم دارم

من از نوع ِنگاهت خوب می فهمم
که بیش از تو ارادت بر قلم دارم

#یوسف_اسماعیلوندی
جمعه زیباست اگر عشق فراهم باشد
خنده مهمانِ لب و فازِ غمت کم باشد

عصر جمعه به دو صد ماه ِ عسل می ارزد
گر هوای دل ِ دیوانه مُنظم باشد

#یوسف_اسماعیلوندی
چِقدر خون ِ دِلم دادی و شعرم را کُشتی؟

حال اگر شاعرِ خونخوار شدم از لجِ توست

#یوسف_اسماعیلوندی
غروب  و  کافه تاریشا  بفرما

دو پا از تو دوچشم از ما  بفرما

به قلیان ِ دوسیب و قهوه‌ای تلخ

فراموش کن"  غم ِ " دنیا بفرما

#یوسف_اسماعیلوندی
بزن بر گونه ام آن بوسه ی پُرالتهابت را
لبالب  کن برایم  استکانی از  شرابت را

لبالب مست مستم کن فدایِ آن لبِ خندان
بزن چرخی بگردان گردِ این برکه حبابت را

میِ ناب و لِب آب و صنم در بر از این بهتر
چه غوغایی چه مأوایی مهیا کن کبابت را

شبی فرخنده و مانا بخوان شعری زمولانا
فرامُش کن  غَمِ دنیا بزن چنگ و  ربابت را

عزیز و  محرم  رازم  هوای  گرمِ  اهوازم
در آغوشت رهایم کن بگیر از سر حجابت را

به چشمانم تو لیلایی همان لیلای شیدایی
به چالش میکشی آخر تو مجنون خرابت را

به دامانت  نیاویزم به دامان  که آویزیم
تماشا کن حریمِ  عشق و پروازِ عقابت را

طبیب  قلبِ  بیمارم  پرستار ِ شبِ  تارم
نفس در سینه بند آمدبگو آخرجوابت را

بیا آهسته آهسته  بزن آتش به دامانم
خریدارم بجان ودل همه رنجُ عذابت را

شرابِ شهرِ شیرازی، بهارِ عطرِ نارنجی
گُلم از شهرکِ قمصر سفارش کن گلابت را

غزالِ خوش خط و خالم همایِ بخت واقبالم
چه خُش افتاده در فالم بخوان آن شعرنابت را

هوایی کرده ای ما را کجایم میبری لیلا؟
هراسانم از این که بر نمی داری نقابت را

عجب خوابی چه گردابی ترک برداشت لبهایم
چه بی رحمانه سد کردی سرِ راهم  سرابت را

#یوسف_اسماعیلوندی
گاهی وقتا
وزن اضافه ای که باید
از دست بدیم
گوشت تنمون نیست...
بار ذهنمون!!
شاعر ِ چشمت شدم ، قفل از زبان برداشتم
بغضم از حد شد فزون دست از دهان برداشتم

بافه بافه نیشکر می ریزد  از  گل گونه ات
بوسه  بوسه  از لبت شیرین بیان برداشتم

از لب ِ لعلت هزاران واژه می‌رقصد چو گل
خرمنی گلواژه از،،،،،،، این واژگان برداشتم

تا شدی مهمان ِ  دل شهدخت ِ ایل ِ بختیار
بی محابا" پرده "از راز ِ" نهان " برداشتم

عاشقم مثلِ رضا خان،،،عاشق ِ کشف حجاب
روسری را از سرت هوهوکنان برداشتم

تا که دیدم شاعران پابوسِ چشمانت شدند
ناگهان دست از تمام شاعران برداشتم

درفراسوی  ِ نگاهت  غیر ِ شیدایی نبود
آنچه من از غمزه های چشمتان برداشتم

#یوسف_اسماعیلوندی
از غم ِ بی مهری ات درگیر ِ صد بیماری ام
فارغ از هر ذوق و شوقی ،مهدِ ناهنجاری ام

از" خدا "پنهان نباشد از" شما" پنهان چرا
مثل بم در هم شکستم از غم ِ تکراری ام

حاصل ِ عمر ِ طلایی گر به پایت مثل"یخ"
ذره ذره می شود آب ، از سر ناچاری ام

آسمان بس کن دگر اوضاع حالم خوب نیست
سفره ی سیلابم و از هر شیاری  جاری ام

شانه بر مویت نزن مو را بزن بر شانه ات
تا که حسرت کم کشم در حالت دشواری ام

می کُشی آخر مرا در انزوای ِ بی کسی
کی بنا داری بگیری دست ِ سبز ِ یاری ام

تا به کی چشم انتظاری تا چه حد در اضطراب    
چند باید خیره شد بر ساعتِ دیواری ام

#یوسف_اسماعیلوندی
قهر تو با دل ِ من از نگهت پیدا بود
آتش ِ تند ِ تبت عامل ِ این دعوا بود

پلک بر پلک نهادی و ندیدی عجبا!!!!
کودتایی که درون دل ِ من بر پا بود

هر چه آورد سرم لب نزدم من... ابدا
چون که از جانب معشوقه من لیلا بود

خوب میدانی و میدانم و انکار نکن!!!
سینه ام مخزن اسرار تو و غم ها بود

من کجا شعر کجا چشم تو وادارم کرد
عّلت ِ شاعری ام حاصل این فتوا بود

#یوسف_اسماعیلوندی
در مکتب ِ طوسی همه اهل نظرند
آگاه از افعال ِ بد ِ هم دگرند
گویند که ما اشرف ِ مخلوقاتیم
هر چند از اعمال بشر بی خبرند

#یوسف_اسماعیلوندی
بسکه شعرم خونِ دل خورد از نفس افتاده ام

بعد عمری شاعری خونخوار دوران گشته ام

#یوسف_اسماعیلوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تقدیم به اهل دلاش حیفم اومد این کلیپ بسیار زیبا رو نبینید 👍
وقتی قلم می زد قدم بر زخمه ی گیتار شب
روح ِ غزل پر می کشید از پرده ی اسرار ِ شب

گاهی که آهنگِ قدم هایت بگوشم می رسد
پرواز میخواهد دلم باسوز و ساز و تارِ شب

از دیده ام خون می چکد بر دفتر ِ شعر ِ ترم
حاشا اگر تاب آورم .... "زیر ِ تل ِ" آوار  شب

حالم دگرگون می شود با دیدن ِ این منظره
آندم که میکوبد غمت بر سینه یِ دیوار شب

در امتداد ِ  شوم ِ  شب تا پنجره وا می کنی 
بنگر چه نقشی می زند گردونه ی  پرگار شب

تا می چَمَد در خاطرمِ اسبِ چموشِ خاطرت
رم می‌کند از هر طرف نوزین ِ کج رفتار شب

گویی که باران و فلک، دریا و صد حور و ملک
هر یک نوازش می شود با چشمِ خونین بار شب

در برکه ی تنهایی ام مهتاب پنهان می شود
هرگاه پَر وا می کند خفاشک خونخوار شب

شبگردِ تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم
آرامشی در من مجو از نعره ی غّدار شب

پژمرده در دشت و دمن، گل بوته های نسترن
وقتی که ابر ِ عاطفه خشکیده در افکار شب

شب زنده ِ دار ِ دلربا کاری ترین زخمت بزن
منصورِ حلاجت شدم تا سر نهم بر دارِ شب

من بودم و سیگار و غم ، پروانه با شمع و قلم
میرفت هرکس راه خود من ماندم و سیگارِ شب

#یوسف_اسماعیلوندی
حلقهء یاسِ گرِه خورده به مویت عشق است
قامت ِ سرو ِ چمان ، دیدن ِ رویت عشق است

عطر ِ آن نافهءخوشبو که به دامن داری
آهوان را بکشانی سَر ِ کویت عشق است

#یوسف_اسماعیلوندی
وقتی قلم می زد قدم بر زخمه ی گیتار شب
روح ِ غزل پر می کشید از پرده ی اسرار ِ شب

وقتی که آهنگِ قدم هایت بگوشم می رسید
دل بی مهابا شور می  زد با نوای ِ تار شب

از دیده ام خون می چکد بر دفتر ِ شعر ِ ترم
بسکه تماشایی شده رخساره ی غمبار  شب

حالم دگرگون می شود با دیدن ِ این منظره
آندم که میکوبد غمت بر سینه یِ دیوار شب

در امتداد ِ  شوم ِ  شب تا پنجره وا می کنی 
بنگر چه نقشی می زند گردونه ی  پرگار شب

باران و خورشید و فلک، دریا و صد حور و ملک
هر یک نوازش می کند چشمان ِ خونین بار شب

تا می چَمَد در خاطرمِ اسبِ چموشِ خاطرت
رم می‌کند از هر طرف نوزین ِ کج رفتار شب

در برکه ی تنهایی ام مهتاب پنهان می شود
هرگاه سوسو می زند خفاشک خونخوار شب

شبگردِ تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم
هرگز نیاسودم شبی از نعره ی غّدار شب

پژمرده در دشت و دمن، گل بوته های نسترن
وقتی که ابر ِ عاطفه خشکیده در افکار شب

کاری ترین زخمت بزن شب زنده دار ِ دلربا
منصورِ حلاجت شدم تا سر نهم بر دارِ شب

من بودم و سیگار و شب پروانه با شمع و قلم
میرفت هرکس راه خود من ماندم و سیگارِ شب

#یوسف_اسماعیلوندی
اجل وقتی نمی خواهد بگیرد نیمه جانم را
چرا با تیغِ غم هردم تراشد استخوانم را؟

به تن کردم لباس عافیت کز غم جدا باشم
امان از دیده..... افشا می کند راز نهانم را

به هر سو میروم یادت به استقبال می‌آید
تو گویی رهزنی بسته ِ مسیرِ کاروانم را

گرفته بغضِ سنگینی حریمِ سینه را هر شب
که بر هم میزند گاهی تن و روح و روانم را

شبیهِ طفل مادر مرده ای که ناخوش احوال ست
پُر از حرفم نمی فهمد کسی هرگز زبانم را

نه از بیگانه دلگیرم نه از تقدیر بی تدبیر
دریغا آشنایی هم نمی گیرد نشانم را

ندیدم با وفاتر از غمت،بیهوده می گردم
یکا یک آزمودم همرهانِ ناتوانم را

بزن قیدِ رفاقت را در این دوران نافرجام
سیه کردند نا اهلان فضای آسمانم را

به جز تلخی نخواهد دید کامم مزه ای دیگر
بیا ساقی لبالب کن ز تلخی استکانم را

#یوسف_اسماعیلوندی
سینه ام، گنجایش هجران ِ لیلا را نداشت

چون انارِ ساوه از  ماتم ، گریبان را  درید


#یوسف_اسماعیلوندی
عشق سویی می کشد منطق بسوی ِ دیگرم
عقلِ ناقص بر نمی دارد دمی دست از سرم

تشت ِ رسوایی اگر افتد ز بامم بی هوا
دل در این بحبوحه آیا می شود یاری گرم ؟

شهر ِ نیشابوری و فیروزه ای سبز و نفیس
چون نگینی خوش تراشی بر سرِ انگشترم

پیچشِ مویِ تو و چشمانِ آتش پاره ات
فتنه ها ریزد دمادم از خمار ِ ساغرم

غافل از آنی که شعرم باب دندانت نبود
حیفم آمد بی تفاوت از کنارت بگذرم!!!

گر شراب ِ سرخ ِ مه رویان نمی نوشد قلم
مست ِ توتستان لب های تو شد شعر ترم

التماست می کنم با " غصه " درگیرم نکن
یا بکش دستی بسر یا دست بردار از سرم

یک بغل خواهش فدایِ خنده هایت کرده ام
تا نبینی چهره ی افسرده و غم پرورم!!!!

در برم بنشین و احوال ِ خرابم را ببین
"زل "بزن در چشم هایم آفتاب ِ خاورم

از درون می سوزم و آهم نمی بینی رفیق!
می کشاند سوز ِ عشقت شعله ها بر پیکرم

لشکر ِ ابروی ِ کافر کیش و چشم ِ ساحرت
می دهد بر دست ِ باد ِ خیره  سر خاکسترم

تا  که  آیاتی زگیسویت ، تلاوت  می کنم
قاصدک غش می کند در لا به لای ِ دفترم

آنچه می چسبد فقط معجونی از چشمان ِتوست
در کنار ِ قهوه های ِ تلخ و شعر ِ  پر پرم

ای که عطرت برده هوش از گنبد ِ نیلوفری
بی تو هر شب مطلعِ شعرم به مسلخ می برم

گر بنا باشد که یوسف بر نگردد سوی مصر
میزنم همچون زلیخا قید ِ تاج و کشورم

#یوسف_اسماعیلوندی
آن کس که اسب داشت...

غبارش فرو نشست

وای از گَرد سُم ِ تازه خر خریده ها
هرکه را خوبی کنی هاری نگیرد آرزوست