تو چی دارِ بلیطی ریشه داری
هزاران شیر ِ نر در یشه داری
چنار ِ کی قباد ِ کُه تنوشی
که صد زخمِ عمیق از تیشه داری
بداهه تقدیمی
# یوسف_اسماعیلوندی
هزاران شیر ِ نر در یشه داری
چنار ِ کی قباد ِ کُه تنوشی
که صد زخمِ عمیق از تیشه داری
بداهه تقدیمی
# یوسف_اسماعیلوندی
چه اقیانوس آرامی فرو خفته به چشمانت
خوشا مردِ بلم رانی که امشب گشته مهمانت
کمان ابرو طلا گیسو هلو گونه صدف دندان
چه غوغایی به پا کرده لبانِ سرخِ خندانت
کمرباریک وموتاریک و رو رخشان و لب خندان
بنازم دستِ طراحی که نقشی زد بدینسانت
به هر غمزه که می آیی تلاطم میکنی دل را
مگر موسی شوم شاید رها گردم ز طوفانت
خدایی، ناخدایی، کدخدایی ، من نمیدانم
فقط دانـم دلِ دیوانه را کردی پریشانت
#یوسف_اسماعیلوندی
خوشا مردِ بلم رانی که امشب گشته مهمانت
کمان ابرو طلا گیسو هلو گونه صدف دندان
چه غوغایی به پا کرده لبانِ سرخِ خندانت
کمرباریک وموتاریک و رو رخشان و لب خندان
بنازم دستِ طراحی که نقشی زد بدینسانت
به هر غمزه که می آیی تلاطم میکنی دل را
مگر موسی شوم شاید رها گردم ز طوفانت
خدایی، ناخدایی، کدخدایی ، من نمیدانم
فقط دانـم دلِ دیوانه را کردی پریشانت
#یوسف_اسماعیلوندی
یکی فکرش همه یک لقمه نان است
یکی سرمایه اش تا بیکران است
زنی از روی فقر و تن فروشی
حریمش پاتقِ نا محرمان است
یکی اصلا نمی پرسد که این زن
چرا در خلوتش با این و آن است
یکی با ریش و تسیبح و مناجات
نشسته منتظر صاحب زمان است
یکی حج رفته مهمانِ خدا گشت
هدف تنها فقط نام و نشان است
یکی یاسر ،یکی عمار، یکی حُر
یکی دیگر امیرِ مؤمنان است
یکی فتوا بداد آواز ممنوع...
یکی مأمورِ بر حجبِ زنان است
یکی قانع کند ما را بگوید
کجا این شیوهٔ پیغمبران است
کجایِ کارِ ما لنگیده یاران
کجا در شأنِ ما ایرانیان است؟
#یوسف_اسماعیلوندی
یکی سرمایه اش تا بیکران است
زنی از روی فقر و تن فروشی
حریمش پاتقِ نا محرمان است
یکی اصلا نمی پرسد که این زن
چرا در خلوتش با این و آن است
یکی با ریش و تسیبح و مناجات
نشسته منتظر صاحب زمان است
یکی حج رفته مهمانِ خدا گشت
هدف تنها فقط نام و نشان است
یکی یاسر ،یکی عمار، یکی حُر
یکی دیگر امیرِ مؤمنان است
یکی فتوا بداد آواز ممنوع...
یکی مأمورِ بر حجبِ زنان است
یکی قانع کند ما را بگوید
کجا این شیوهٔ پیغمبران است
کجایِ کارِ ما لنگیده یاران
کجا در شأنِ ما ایرانیان است؟
#یوسف_اسماعیلوندی
میتوان از ذاغه باروت آن چشم و خم ِ ابروی یار
با نم ِ دل آتش ِ شعله وری بر خرمن کاهی کشید
# یوسف_اسماعیلوندی
با نم ِ دل آتش ِ شعله وری بر خرمن کاهی کشید
# یوسف_اسماعیلوندی
با ناز و ادا و عشوه ات می میرم
با تاب و تب و کرشمه ات میمیرم
ای بی خبر از لبان ِ تاول زده ام
گر لب نزنم به چشمه ات میمیرم
# یوسف_اسماعیلوندی
با تاب و تب و کرشمه ات میمیرم
ای بی خبر از لبان ِ تاول زده ام
گر لب نزنم به چشمه ات میمیرم
# یوسف_اسماعیلوندی
با رفتن شاه مملکت آباد نشد
با آمدن ِ شیخ ، دلی شاد نشد
گفتی به ضمانت ِ جدم آزادید
یا "ضامن" آهو کسی آزاد نشد
#یوسف_اسماعیلوندی
با آمدن ِ شیخ ، دلی شاد نشد
گفتی به ضمانت ِ جدم آزادید
یا "ضامن" آهو کسی آزاد نشد
#یوسف_اسماعیلوندی
تو از سعدی من از حافظ چه کم دارم
--سوای ِ سینه ای که پُر ز غم داری
بیا ساقی بده جامی، بزن مطرب
که عمری خاطِر از باباکرم دارم
تو گر قایق سوار ِ عهد ِ سهرابی
منم کارون و در خود صد بلم دارم
فضای ِ فصل ِ زرد ِ گُنگ ِ پاییزم
که در چالوس ِ چشمت پیچ و خم دارم
من از نوع ِنگاهت خوب می فهمم
که بیش از تو ارادت بر قلم دارم
#یوسف_اسماعیلوندی
--سوای ِ سینه ای که پُر ز غم داری
بیا ساقی بده جامی، بزن مطرب
که عمری خاطِر از باباکرم دارم
تو گر قایق سوار ِ عهد ِ سهرابی
منم کارون و در خود صد بلم دارم
فضای ِ فصل ِ زرد ِ گُنگ ِ پاییزم
که در چالوس ِ چشمت پیچ و خم دارم
من از نوع ِنگاهت خوب می فهمم
که بیش از تو ارادت بر قلم دارم
#یوسف_اسماعیلوندی
جمعه زیباست اگر عشق فراهم باشد
خنده مهمانِ لب و فازِ غمت کم باشد
عصر جمعه به دو صد ماه ِ عسل می ارزد
گر هوای دل ِ دیوانه مُنظم باشد
#یوسف_اسماعیلوندی
خنده مهمانِ لب و فازِ غمت کم باشد
عصر جمعه به دو صد ماه ِ عسل می ارزد
گر هوای دل ِ دیوانه مُنظم باشد
#یوسف_اسماعیلوندی
غروب و کافه تاریشا بفرما
دو پا از تو دوچشم از ما بفرما
به قلیان ِ دوسیب و قهوهای تلخ
فراموش کن" غم ِ " دنیا بفرما
#یوسف_اسماعیلوندی
دو پا از تو دوچشم از ما بفرما
به قلیان ِ دوسیب و قهوهای تلخ
فراموش کن" غم ِ " دنیا بفرما
#یوسف_اسماعیلوندی
بزن بر گونه ام آن بوسه ی پُرالتهابت را
لبالب کن برایم استکانی از شرابت را
لبالب مست مستم کن فدایِ آن لبِ خندان
بزن چرخی بگردان گردِ این برکه حبابت را
میِ ناب و لِب آب و صنم در بر از این بهتر
چه غوغایی چه مأوایی مهیا کن کبابت را
شبی فرخنده و مانا بخوان شعری زمولانا
فرامُش کن غَمِ دنیا بزن چنگ و ربابت را
عزیز و محرم رازم هوای گرمِ اهوازم
در آغوشت رهایم کن بگیر از سر حجابت را
به چشمانم تو لیلایی همان لیلای شیدایی
به چالش میکشی آخر تو مجنون خرابت را
به دامانت نیاویزم به دامان که آویزیم
تماشا کن حریمِ عشق و پروازِ عقابت را
طبیب قلبِ بیمارم پرستار ِ شبِ تارم
نفس در سینه بند آمدبگو آخرجوابت را
بیا آهسته آهسته بزن آتش به دامانم
خریدارم بجان ودل همه رنجُ عذابت را
شرابِ شهرِ شیرازی، بهارِ عطرِ نارنجی
گُلم از شهرکِ قمصر سفارش کن گلابت را
غزالِ خوش خط و خالم همایِ بخت واقبالم
چه خُش افتاده در فالم بخوان آن شعرنابت را
هوایی کرده ای ما را کجایم میبری لیلا؟
هراسانم از این که بر نمی داری نقابت را
عجب خوابی چه گردابی ترک برداشت لبهایم
چه بی رحمانه سد کردی سرِ راهم سرابت را
#یوسف_اسماعیلوندی
لبالب کن برایم استکانی از شرابت را
لبالب مست مستم کن فدایِ آن لبِ خندان
بزن چرخی بگردان گردِ این برکه حبابت را
میِ ناب و لِب آب و صنم در بر از این بهتر
چه غوغایی چه مأوایی مهیا کن کبابت را
شبی فرخنده و مانا بخوان شعری زمولانا
فرامُش کن غَمِ دنیا بزن چنگ و ربابت را
عزیز و محرم رازم هوای گرمِ اهوازم
در آغوشت رهایم کن بگیر از سر حجابت را
به چشمانم تو لیلایی همان لیلای شیدایی
به چالش میکشی آخر تو مجنون خرابت را
به دامانت نیاویزم به دامان که آویزیم
تماشا کن حریمِ عشق و پروازِ عقابت را
طبیب قلبِ بیمارم پرستار ِ شبِ تارم
نفس در سینه بند آمدبگو آخرجوابت را
بیا آهسته آهسته بزن آتش به دامانم
خریدارم بجان ودل همه رنجُ عذابت را
شرابِ شهرِ شیرازی، بهارِ عطرِ نارنجی
گُلم از شهرکِ قمصر سفارش کن گلابت را
غزالِ خوش خط و خالم همایِ بخت واقبالم
چه خُش افتاده در فالم بخوان آن شعرنابت را
هوایی کرده ای ما را کجایم میبری لیلا؟
هراسانم از این که بر نمی داری نقابت را
عجب خوابی چه گردابی ترک برداشت لبهایم
چه بی رحمانه سد کردی سرِ راهم سرابت را
#یوسف_اسماعیلوندی
شاعر ِ چشمت شدم ، قفل از زبان برداشتم
بغضم از حد شد فزون دست از دهان برداشتم
بافه بافه نیشکر می ریزد از گل گونه ات
بوسه بوسه از لبت شیرین بیان برداشتم
از لب ِ لعلت هزاران واژه میرقصد چو گل
خرمنی گلواژه از،،،،،،، این واژگان برداشتم
تا شدی مهمان ِ دل شهدخت ِ ایل ِ بختیار
بی محابا" پرده "از راز ِ" نهان " برداشتم
عاشقم مثلِ رضا خان،،،عاشق ِ کشف حجاب
روسری را از سرت هوهوکنان برداشتم
تا که دیدم شاعران پابوسِ چشمانت شدند
ناگهان دست از تمام شاعران برداشتم
درفراسوی ِ نگاهت غیر ِ شیدایی نبود
آنچه من از غمزه های چشمتان برداشتم
#یوسف_اسماعیلوندی
بغضم از حد شد فزون دست از دهان برداشتم
بافه بافه نیشکر می ریزد از گل گونه ات
بوسه بوسه از لبت شیرین بیان برداشتم
از لب ِ لعلت هزاران واژه میرقصد چو گل
خرمنی گلواژه از،،،،،،، این واژگان برداشتم
تا شدی مهمان ِ دل شهدخت ِ ایل ِ بختیار
بی محابا" پرده "از راز ِ" نهان " برداشتم
عاشقم مثلِ رضا خان،،،عاشق ِ کشف حجاب
روسری را از سرت هوهوکنان برداشتم
تا که دیدم شاعران پابوسِ چشمانت شدند
ناگهان دست از تمام شاعران برداشتم
درفراسوی ِ نگاهت غیر ِ شیدایی نبود
آنچه من از غمزه های چشمتان برداشتم
#یوسف_اسماعیلوندی
از غم ِ بی مهری ات درگیر ِ صد بیماری ام
فارغ از هر ذوق و شوقی ،مهدِ ناهنجاری ام
از" خدا "پنهان نباشد از" شما" پنهان چرا
مثل بم در هم شکستم از غم ِ تکراری ام
حاصل ِ عمر ِ طلایی گر به پایت مثل"یخ"
ذره ذره می شود آب ، از سر ناچاری ام
آسمان بس کن دگر اوضاع حالم خوب نیست
سفره ی سیلابم و از هر شیاری جاری ام
شانه بر مویت نزن مو را بزن بر شانه ات
تا که حسرت کم کشم در حالت دشواری ام
می کُشی آخر مرا در انزوای ِ بی کسی
کی بنا داری بگیری دست ِ سبز ِ یاری ام
تا به کی چشم انتظاری تا چه حد در اضطراب
چند باید خیره شد بر ساعتِ دیواری ام
#یوسف_اسماعیلوندی
فارغ از هر ذوق و شوقی ،مهدِ ناهنجاری ام
از" خدا "پنهان نباشد از" شما" پنهان چرا
مثل بم در هم شکستم از غم ِ تکراری ام
حاصل ِ عمر ِ طلایی گر به پایت مثل"یخ"
ذره ذره می شود آب ، از سر ناچاری ام
آسمان بس کن دگر اوضاع حالم خوب نیست
سفره ی سیلابم و از هر شیاری جاری ام
شانه بر مویت نزن مو را بزن بر شانه ات
تا که حسرت کم کشم در حالت دشواری ام
می کُشی آخر مرا در انزوای ِ بی کسی
کی بنا داری بگیری دست ِ سبز ِ یاری ام
تا به کی چشم انتظاری تا چه حد در اضطراب
چند باید خیره شد بر ساعتِ دیواری ام
#یوسف_اسماعیلوندی
قهر تو با دل ِ من از نگهت پیدا بود
آتش ِ تند ِ تبت عامل ِ این دعوا بود
پلک بر پلک نهادی و ندیدی عجبا!!!!
کودتایی که درون دل ِ من بر پا بود
هر چه آورد سرم لب نزدم من... ابدا
چون که از جانب معشوقه من لیلا بود
خوب میدانی و میدانم و انکار نکن!!!
سینه ام مخزن اسرار تو و غم ها بود
من کجا شعر کجا چشم تو وادارم کرد
عّلت ِ شاعری ام حاصل این فتوا بود
#یوسف_اسماعیلوندی
آتش ِ تند ِ تبت عامل ِ این دعوا بود
پلک بر پلک نهادی و ندیدی عجبا!!!!
کودتایی که درون دل ِ من بر پا بود
هر چه آورد سرم لب نزدم من... ابدا
چون که از جانب معشوقه من لیلا بود
خوب میدانی و میدانم و انکار نکن!!!
سینه ام مخزن اسرار تو و غم ها بود
من کجا شعر کجا چشم تو وادارم کرد
عّلت ِ شاعری ام حاصل این فتوا بود
#یوسف_اسماعیلوندی
در مکتب ِ طوسی همه اهل نظرند
آگاه از افعال ِ بد ِ هم دگرند
گویند که ما اشرف ِ مخلوقاتیم
هر چند از اعمال بشر بی خبرند
#یوسف_اسماعیلوندی
آگاه از افعال ِ بد ِ هم دگرند
گویند که ما اشرف ِ مخلوقاتیم
هر چند از اعمال بشر بی خبرند
#یوسف_اسماعیلوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تقدیم به اهل دلاش حیفم اومد این کلیپ بسیار زیبا رو نبینید 👍
وقتی قلم می زد قدم بر زخمه ی گیتار شب
روح ِ غزل پر می کشید از پرده ی اسرار ِ شب
گاهی که آهنگِ قدم هایت بگوشم می رسد
پرواز میخواهد دلم باسوز و ساز و تارِ شب
از دیده ام خون می چکد بر دفتر ِ شعر ِ ترم
حاشا اگر تاب آورم .... "زیر ِ تل ِ" آوار شب
حالم دگرگون می شود با دیدن ِ این منظره
آندم که میکوبد غمت بر سینه یِ دیوار شب
در امتداد ِ شوم ِ شب تا پنجره وا می کنی
بنگر چه نقشی می زند گردونه ی پرگار شب
تا می چَمَد در خاطرمِ اسبِ چموشِ خاطرت
رم میکند از هر طرف نوزین ِ کج رفتار شب
گویی که باران و فلک، دریا و صد حور و ملک
هر یک نوازش می شود با چشمِ خونین بار شب
در برکه ی تنهایی ام مهتاب پنهان می شود
هرگاه پَر وا می کند خفاشک خونخوار شب
شبگردِ تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم
آرامشی در من مجو از نعره ی غّدار شب
پژمرده در دشت و دمن، گل بوته های نسترن
وقتی که ابر ِ عاطفه خشکیده در افکار شب
شب زنده ِ دار ِ دلربا کاری ترین زخمت بزن
منصورِ حلاجت شدم تا سر نهم بر دارِ شب
من بودم و سیگار و غم ، پروانه با شمع و قلم
میرفت هرکس راه خود من ماندم و سیگارِ شب
#یوسف_اسماعیلوندی
روح ِ غزل پر می کشید از پرده ی اسرار ِ شب
گاهی که آهنگِ قدم هایت بگوشم می رسد
پرواز میخواهد دلم باسوز و ساز و تارِ شب
از دیده ام خون می چکد بر دفتر ِ شعر ِ ترم
حاشا اگر تاب آورم .... "زیر ِ تل ِ" آوار شب
حالم دگرگون می شود با دیدن ِ این منظره
آندم که میکوبد غمت بر سینه یِ دیوار شب
در امتداد ِ شوم ِ شب تا پنجره وا می کنی
بنگر چه نقشی می زند گردونه ی پرگار شب
تا می چَمَد در خاطرمِ اسبِ چموشِ خاطرت
رم میکند از هر طرف نوزین ِ کج رفتار شب
گویی که باران و فلک، دریا و صد حور و ملک
هر یک نوازش می شود با چشمِ خونین بار شب
در برکه ی تنهایی ام مهتاب پنهان می شود
هرگاه پَر وا می کند خفاشک خونخوار شب
شبگردِ تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم
آرامشی در من مجو از نعره ی غّدار شب
پژمرده در دشت و دمن، گل بوته های نسترن
وقتی که ابر ِ عاطفه خشکیده در افکار شب
شب زنده ِ دار ِ دلربا کاری ترین زخمت بزن
منصورِ حلاجت شدم تا سر نهم بر دارِ شب
من بودم و سیگار و غم ، پروانه با شمع و قلم
میرفت هرکس راه خود من ماندم و سیگارِ شب
#یوسف_اسماعیلوندی
حلقهء یاسِ گرِه خورده به مویت عشق است
قامت ِ سرو ِ چمان ، دیدن ِ رویت عشق است
عطر ِ آن نافهءخوشبو که به دامن داری
آهوان را بکشانی سَر ِ کویت عشق است
#یوسف_اسماعیلوندی
قامت ِ سرو ِ چمان ، دیدن ِ رویت عشق است
عطر ِ آن نافهءخوشبو که به دامن داری
آهوان را بکشانی سَر ِ کویت عشق است
#یوسف_اسماعیلوندی
وقتی قلم می زد قدم بر زخمه ی گیتار شب
روح ِ غزل پر می کشید از پرده ی اسرار ِ شب
وقتی که آهنگِ قدم هایت بگوشم می رسید
دل بی مهابا شور می زد با نوای ِ تار شب
از دیده ام خون می چکد بر دفتر ِ شعر ِ ترم
بسکه تماشایی شده رخساره ی غمبار شب
حالم دگرگون می شود با دیدن ِ این منظره
آندم که میکوبد غمت بر سینه یِ دیوار شب
در امتداد ِ شوم ِ شب تا پنجره وا می کنی
بنگر چه نقشی می زند گردونه ی پرگار شب
باران و خورشید و فلک، دریا و صد حور و ملک
هر یک نوازش می کند چشمان ِ خونین بار شب
تا می چَمَد در خاطرمِ اسبِ چموشِ خاطرت
رم میکند از هر طرف نوزین ِ کج رفتار شب
در برکه ی تنهایی ام مهتاب پنهان می شود
هرگاه سوسو می زند خفاشک خونخوار شب
شبگردِ تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم
هرگز نیاسودم شبی از نعره ی غّدار شب
پژمرده در دشت و دمن، گل بوته های نسترن
وقتی که ابر ِ عاطفه خشکیده در افکار شب
کاری ترین زخمت بزن شب زنده دار ِ دلربا
منصورِ حلاجت شدم تا سر نهم بر دارِ شب
من بودم و سیگار و شب پروانه با شمع و قلم
میرفت هرکس راه خود من ماندم و سیگارِ شب
#یوسف_اسماعیلوندی
روح ِ غزل پر می کشید از پرده ی اسرار ِ شب
وقتی که آهنگِ قدم هایت بگوشم می رسید
دل بی مهابا شور می زد با نوای ِ تار شب
از دیده ام خون می چکد بر دفتر ِ شعر ِ ترم
بسکه تماشایی شده رخساره ی غمبار شب
حالم دگرگون می شود با دیدن ِ این منظره
آندم که میکوبد غمت بر سینه یِ دیوار شب
در امتداد ِ شوم ِ شب تا پنجره وا می کنی
بنگر چه نقشی می زند گردونه ی پرگار شب
باران و خورشید و فلک، دریا و صد حور و ملک
هر یک نوازش می کند چشمان ِ خونین بار شب
تا می چَمَد در خاطرمِ اسبِ چموشِ خاطرت
رم میکند از هر طرف نوزین ِ کج رفتار شب
در برکه ی تنهایی ام مهتاب پنهان می شود
هرگاه سوسو می زند خفاشک خونخوار شب
شبگردِ تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم
هرگز نیاسودم شبی از نعره ی غّدار شب
پژمرده در دشت و دمن، گل بوته های نسترن
وقتی که ابر ِ عاطفه خشکیده در افکار شب
کاری ترین زخمت بزن شب زنده دار ِ دلربا
منصورِ حلاجت شدم تا سر نهم بر دارِ شب
من بودم و سیگار و شب پروانه با شمع و قلم
میرفت هرکس راه خود من ماندم و سیگارِ شب
#یوسف_اسماعیلوندی