روزی که دلت پیش دلم بود گرو
دستان مرا سخت فشردی که نرو
روزی که دلت به دگری مایل شد
کفش های مرا جفت نمودی که برو
دستان مرا سخت فشردی که نرو
روزی که دلت به دگری مایل شد
کفش های مرا جفت نمودی که برو
عمری در انتظارم ،
ای نازنین نگارم
بی تو خزانِ قرنم،
در حسرت بهارم
زانو بغل گرفتن
شد کار هر شبِ من
خم کرده بیستون را
غم های بیشمارم
بر دارِ آرزوها ،
بندم به تار مویی
صد غنچه ناشکفته
در باغ سینه دارم
ای نور دیدگانم،
آتش زدی به جانم
رفتی و تا قیامت
بردی ز کف قرارم
صد بار آزمودی ،
تاب و توان ما را
یوسف نبودم اما
یعقوبِ روزگارم
#یوسف_اسماعیلوندی
ای نازنین نگارم
بی تو خزانِ قرنم،
در حسرت بهارم
زانو بغل گرفتن
شد کار هر شبِ من
خم کرده بیستون را
غم های بیشمارم
بر دارِ آرزوها ،
بندم به تار مویی
صد غنچه ناشکفته
در باغ سینه دارم
ای نور دیدگانم،
آتش زدی به جانم
رفتی و تا قیامت
بردی ز کف قرارم
صد بار آزمودی ،
تاب و توان ما را
یوسف نبودم اما
یعقوبِ روزگارم
#یوسف_اسماعیلوندی
کو فریدون زاده ای تا بر کَند از بیخ و بن
پایه یِ پوسیدهٔ این قوم ِ کافر کیـــش را
آتشی بر پا کند از جنس ِ نمـــــرود ِ زمان
تا بسوزاند ردای شیـــــــخ کج اندیش را
گنبد هفت آسمانت زیر و رو گردد فلک
تا نبینی قتل صدها کودک ِ ده ساله را
در کجای این جهان دیدی که دستِ باغبان
بشکند سرشاخه های نورس ِ آلاله را ؟
گرگ ِ یوسف نادریده شرم دارد از شما
پنجه هاتان گردنِ احساس ِ ایمان را برید
ننگتان باد ای برادرهای وحشی تر ز خوک
خنجر ِ تیز ِ جهالت یوسف دل را درید
کاوه ی آهنگری کو تا فرو ریزد شبی!!
کاخ نامردانِ دوران ِ جهالت پیشه را
خونِ خلقی را درونِ شیشه ها جا کرده اید
بارالها .....سنگ میداند بهای شیشه را؟؟
شیرعلیمردان اگر در بندِ ضّحاک ست ولی
دخُت بی بی مریم آمد تا کند بر تو قیام
روز موعود است هرگز بخششی در کار نیست
پاسخ ِ خون ِ شهیدان انتقام است.... انتقام
خوب میدانی جهان دار ِ مکافات است و تو
چند گامی تا خزان ِ عمرِ ننگت راه نیست
پنبه از گوش ت برون آرو دو چشمت باز کن
بعداز این ها توشه ات جز اشک و درد و آه نیست
آنچه کردی با من و همخون من پس میدهی
این خَط و اینهم نشان عمرت به پایان میرسد
عاقبت از چهره ی نیرنگ ، می اُفتد نقاب
میرود دیو و دد و خورشید ِ تابان میرسد
#یوسف_اسماعیلوندی
پایه یِ پوسیدهٔ این قوم ِ کافر کیـــش را
آتشی بر پا کند از جنس ِ نمـــــرود ِ زمان
تا بسوزاند ردای شیـــــــخ کج اندیش را
گنبد هفت آسمانت زیر و رو گردد فلک
تا نبینی قتل صدها کودک ِ ده ساله را
در کجای این جهان دیدی که دستِ باغبان
بشکند سرشاخه های نورس ِ آلاله را ؟
گرگ ِ یوسف نادریده شرم دارد از شما
پنجه هاتان گردنِ احساس ِ ایمان را برید
ننگتان باد ای برادرهای وحشی تر ز خوک
خنجر ِ تیز ِ جهالت یوسف دل را درید
کاوه ی آهنگری کو تا فرو ریزد شبی!!
کاخ نامردانِ دوران ِ جهالت پیشه را
خونِ خلقی را درونِ شیشه ها جا کرده اید
بارالها .....سنگ میداند بهای شیشه را؟؟
شیرعلیمردان اگر در بندِ ضّحاک ست ولی
دخُت بی بی مریم آمد تا کند بر تو قیام
روز موعود است هرگز بخششی در کار نیست
پاسخ ِ خون ِ شهیدان انتقام است.... انتقام
خوب میدانی جهان دار ِ مکافات است و تو
چند گامی تا خزان ِ عمرِ ننگت راه نیست
پنبه از گوش ت برون آرو دو چشمت باز کن
بعداز این ها توشه ات جز اشک و درد و آه نیست
آنچه کردی با من و همخون من پس میدهی
این خَط و اینهم نشان عمرت به پایان میرسد
عاقبت از چهره ی نیرنگ ، می اُفتد نقاب
میرود دیو و دد و خورشید ِ تابان میرسد
#یوسف_اسماعیلوندی
وقتی به چشمان سیاهت خیره می شوم
خرمنِ آرزویم بی اراده خشک می شود
دست خودم نیست احساس می کنم
روی کبریت نگاهت خطر ریخته ای
#یوسف_اسماعیلوندی
خرمنِ آرزویم بی اراده خشک می شود
دست خودم نیست احساس می کنم
روی کبریت نگاهت خطر ریخته ای
#یوسف_اسماعیلوندی
باور کن جماعتی که من دیدم از تبار دروغگویانند
زیرا کبریت دست احمق ها، شعله ی بی خطر نخواهد بود
#یوسف_اسماعیلوندی
زیرا کبریت دست احمق ها، شعله ی بی خطر نخواهد بود
#یوسف_اسماعیلوندی
شکستی حرمَت ِ زنان ِسرزمین مادری
به خاکِ خون کشیده ای فقط به جرم روسری
به تیغ تیزِ خنجرت بریده ای گلوی خلق
بلوچ و کُرد و گیلکی، لری زبانی آذری
اوایل ِ وردتان مگر نبود شعار تان
عدالتِ (امام علی )برادری برابری؟
چه شد عدالت ِ علی اگر چه سختِ باورش
میان خون شناورم تو در خوشی شناوری
کمی عجیب میرسد چگونه باورت کنم
خدا به خشم آمده از این خرافی باوری
جواب اعتراضِ ما گلوله و شکنجه نیست
بجای تیرِ ساچمه ای گلی بزن به روسری
ستون اعتقادمان بریده زیر ظلمتان
جهان به تنگ آمده از این همه ستمگری
تقاص خون ِریخته را شبانه میدهی تو پس
ورق اگر که رو کند فتد به روی دیگری
قسم به روح این غزل به جرم بی عدالتی
دچار می شوی شبی به آهِ سرد مادری
#یوسف_اسماعیلوندی
به خاکِ خون کشیده ای فقط به جرم روسری
به تیغ تیزِ خنجرت بریده ای گلوی خلق
بلوچ و کُرد و گیلکی، لری زبانی آذری
اوایل ِ وردتان مگر نبود شعار تان
عدالتِ (امام علی )برادری برابری؟
چه شد عدالت ِ علی اگر چه سختِ باورش
میان خون شناورم تو در خوشی شناوری
کمی عجیب میرسد چگونه باورت کنم
خدا به خشم آمده از این خرافی باوری
جواب اعتراضِ ما گلوله و شکنجه نیست
بجای تیرِ ساچمه ای گلی بزن به روسری
ستون اعتقادمان بریده زیر ظلمتان
جهان به تنگ آمده از این همه ستمگری
تقاص خون ِریخته را شبانه میدهی تو پس
ورق اگر که رو کند فتد به روی دیگری
قسم به روح این غزل به جرم بی عدالتی
دچار می شوی شبی به آهِ سرد مادری
#یوسف_اسماعیلوندی
ای دل تو را از سینه بیرون میکشم آخر
دارم فراهم می کنم راهِ فرارت را
بیهوده جا خوش کرده ای در جسم بی روحم
آزاد ِ آزادی برو وووو... کم کن فشارت را
عمری به پایت خون دل خوردم ، خیالی نیست
بردی به یغما عاقبت باغ انارت را
ما را به پاییز ِ نگاهت انتظاری نیست
آخر به" گور" بردم بهار ِ انتظارت را
دیشب به خوابم آمدی بعداز چهل سالی
دیدم خزان تر از خزان فصل بهارت را
باید بدانی در فراسوی زمان هر بار
مالیده ام بر تن همه گردِ غبارت را
آشفته بر خوردم به مجنونِ بیابانگرد
گفتا تو هم گم کرده ای راه دیارت را؟
#یوسف_اسماعیلوندی
دارم فراهم می کنم راهِ فرارت را
بیهوده جا خوش کرده ای در جسم بی روحم
آزاد ِ آزادی برو وووو... کم کن فشارت را
عمری به پایت خون دل خوردم ، خیالی نیست
بردی به یغما عاقبت باغ انارت را
ما را به پاییز ِ نگاهت انتظاری نیست
آخر به" گور" بردم بهار ِ انتظارت را
دیشب به خوابم آمدی بعداز چهل سالی
دیدم خزان تر از خزان فصل بهارت را
باید بدانی در فراسوی زمان هر بار
مالیده ام بر تن همه گردِ غبارت را
آشفته بر خوردم به مجنونِ بیابانگرد
گفتا تو هم گم کرده ای راه دیارت را؟
#یوسف_اسماعیلوندی
لبت کشمش شرابِ خنده هایت غرقِ گیرایی
مرا عشق ِ تو دارد می بَرد تا مرز ِ رسوایی
پری پیکر ،پری گونه، پریوش نام و، زیبا رو
فدایی داری ای زییاترین زیبای ِ رویایی
چو خوش نقشِ نگارین میدرخشی در شبِ تارم
بتاب ای عشق ، ای روشنگر ِ شب های ِ تنهایی
چه در زلف پریشانت نهان داری که تا دیدم
شدم مصلوب آن زلفان ِ شب رنگِ چلیپایی
نگاهت وصلهٔ ناجور خواهد زد به چشمانم
به مسلخ برده چشمانت دلِ مجنون شیدایی
بگو تاریخ بر سطر ِ کتاب ِ عشق بنویسد
جنایت های چشمِ سُرمه ریز ِ مست ِ لیلایی
فدای ِ اخم و تخم و آن غضب های مغول وارت
چه ها کردی تو با قلب شقایق های صحرایی
بزار آینه ات باشد دوچشم ِ عاشق و پاکم
اگر طالب شدی خود را در آیینه ِ بیارایی
بیا تمکین کن ای یوسف که با پیراهن ِ پاره
به هر سویی که بگریزی تو در چنگِ زلیخایی
#یوسف_اسماعیلوندی
مرا عشق ِ تو دارد می بَرد تا مرز ِ رسوایی
پری پیکر ،پری گونه، پریوش نام و، زیبا رو
فدایی داری ای زییاترین زیبای ِ رویایی
چو خوش نقشِ نگارین میدرخشی در شبِ تارم
بتاب ای عشق ، ای روشنگر ِ شب های ِ تنهایی
چه در زلف پریشانت نهان داری که تا دیدم
شدم مصلوب آن زلفان ِ شب رنگِ چلیپایی
نگاهت وصلهٔ ناجور خواهد زد به چشمانم
به مسلخ برده چشمانت دلِ مجنون شیدایی
بگو تاریخ بر سطر ِ کتاب ِ عشق بنویسد
جنایت های چشمِ سُرمه ریز ِ مست ِ لیلایی
فدای ِ اخم و تخم و آن غضب های مغول وارت
چه ها کردی تو با قلب شقایق های صحرایی
بزار آینه ات باشد دوچشم ِ عاشق و پاکم
اگر طالب شدی خود را در آیینه ِ بیارایی
بیا تمکین کن ای یوسف که با پیراهن ِ پاره
به هر سویی که بگریزی تو در چنگِ زلیخایی
#یوسف_اسماعیلوندی
افتاده در فنجانِ فالم نقشِ یک زن
بی شک خبر دارد از اعماق ِ دل ِ من
از بغضِ چندین ساله و از آه سردم
از دشنه های تا ابد بنشسته بر تن!!!
آن گوشه از فنجان ِ تلخ ِ قهوه انگار
تهمینه ای، خوش میدرخشد با تهمتن
وقتی که ما قربانی یِ ضّحاک هستیم
دیگر چه فرقی میکند یک مرد با زن؟
بر فال نامیمون من باید چنین گفت ..
آواره "من"بیچاره"زن "ویرانه "میهن"
#یوسف_اسماعیلوندی
بی شک خبر دارد از اعماق ِ دل ِ من
از بغضِ چندین ساله و از آه سردم
از دشنه های تا ابد بنشسته بر تن!!!
آن گوشه از فنجان ِ تلخ ِ قهوه انگار
تهمینه ای، خوش میدرخشد با تهمتن
وقتی که ما قربانی یِ ضّحاک هستیم
دیگر چه فرقی میکند یک مرد با زن؟
بر فال نامیمون من باید چنین گفت ..
آواره "من"بیچاره"زن "ویرانه "میهن"
#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from maryam_hasanpour
آنکه به طوفانِ تَنت تن زده جاشویِ توست
منتظره دستِ تو و حرکت پارویِ توست
قایقِ جامانده در این اسکله را باز کن
ساحِلِ آرامِشِ من حلقهٔ بازوی توست
بر لبِ دریای لِبت تشنه ترین عاشقم!!!
شاه، رگِ آبِِ حیاتم همه درجویِ توست
این دلِ دیوانه که در بستر بیماری است
زخمیِ آن تیرِ نظر کرده یِ ابروی توست
شانه به گیسو زدنت کرده مرا وسوسه!!
کاش بدانی نفسم بند، به گیسوی توست
این شبِ تاریک و پر از همهمه را دیده ای؟
یکسره آذین شده از مرحَمتِ روی توست
هوشِ پریده ز سرم،از میِ انگور نیست
حالتِ مستیِ من از غنچهٔ شب بوی توست
کوی تو جولانگه کرکس نشود فصل کوچ
آنکه به کوی تو هوس کرده پرستوی توست
عشقِ تو گر برده مرا اوجِ فلک راضی ام
شعشعهٔ نور من از قلعه و باروی توست
هرکه بپرسد خبر حالِ من از خود بگو!!
ِعِلت مجنون شدنم خالکِ هندوی توست
عاشقِ آن خالِ خطِ و چشم غزالینه ام
ببرِ نگاهم نیتش دیدِنِ آهوی توست
این همه عیبش نکنید یوسف گمگشته را
شاعرِ بی نام و نشانی که غزلگوی توست
#یوسف_اسماعیلوندی
منتظره دستِ تو و حرکت پارویِ توست
قایقِ جامانده در این اسکله را باز کن
ساحِلِ آرامِشِ من حلقهٔ بازوی توست
بر لبِ دریای لِبت تشنه ترین عاشقم!!!
شاه، رگِ آبِِ حیاتم همه درجویِ توست
این دلِ دیوانه که در بستر بیماری است
زخمیِ آن تیرِ نظر کرده یِ ابروی توست
شانه به گیسو زدنت کرده مرا وسوسه!!
کاش بدانی نفسم بند، به گیسوی توست
این شبِ تاریک و پر از همهمه را دیده ای؟
یکسره آذین شده از مرحَمتِ روی توست
هوشِ پریده ز سرم،از میِ انگور نیست
حالتِ مستیِ من از غنچهٔ شب بوی توست
کوی تو جولانگه کرکس نشود فصل کوچ
آنکه به کوی تو هوس کرده پرستوی توست
عشقِ تو گر برده مرا اوجِ فلک راضی ام
شعشعهٔ نور من از قلعه و باروی توست
هرکه بپرسد خبر حالِ من از خود بگو!!
ِعِلت مجنون شدنم خالکِ هندوی توست
عاشقِ آن خالِ خطِ و چشم غزالینه ام
ببرِ نگاهم نیتش دیدِنِ آهوی توست
این همه عیبش نکنید یوسف گمگشته را
شاعرِ بی نام و نشانی که غزلگوی توست
#یوسف_اسماعیلوندی