شوریار
116 subscribers
52 photos
40 videos
45 files
26 links
غم که از حد بگذرد دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری می کند
Download Telegram
هر کسی اندازهٔ زخمی که قلبش خورده است
تنگ تر " تنهایی" خود را بغل خواهد گرفت

عاشقان با بغض و گریه عقده خالی می کنند
شاعر اما انتقامش از غزل خواهد گرفت

#یوسف_اسماعیلوندی
کشتی بساز ای نوح
طوفان شکسته ما را
گرداب ِ غم ِ گرفته
جام جهان نما را

این قوم بی کفایت
با نام دین و مذهب
از پشت و پیش بستند
دستان انبیا را

از جهل این جماعت
بستند بار خود را
بی اعتبار کردند
اولاد مصطفی را

کشتی بساز ای نوح
ما را نجاتمان ده
بیدار کن تو از خواب
این قوم بی خدا را

بس رنجهای دشوار
از دستشان کشیدیم
از ذهنمان گرفتند
نامردمان ؛ خدا را

بداهه

#یوسف_اسماعیلی
حالم دگرگون میشود زین خوی انسانی
دنیا سیه رو گشته با نامِ مسلمانی

تنها خدا پی میبرد از بطن این خلقت
باور نکن این پینه های روی ِ پیشانی

یارب اگر انسان بُود اشرف به مخلوقت
من رو نمی گردانم از آیات شیطانی

یارب تمامِ بغض پنهان در گلو این ست
که آدمیت، گم شده در جلد حیوانی

اینجا بجای گل گلوله می :دهند: کادو
سلطان سلیمان زاده های عهدِ عثمانی

در زیر رگبارِ گلوله نفله می گردند
کُرد و لُر و ترک و لک و مینجا و سیستانی

آخر رها می گردیم از اوضای بحرانی
»طاقت بیاور دختر ای زیبای ایرانی«

#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from maryam
👆👆
تا پنجره وا می کنم
هرصبح غوغا می کنی
شبنم هلاکت می شود
تا شیشه را ها می کنی

با دیدن ِ این منظره
حافظ غزل سر می دهد
:مانی:حسادت می کند
نقشی که ایفا می کنی

باران و خورشیدُ فلک
دریا و صد حورِ ملک
صف ها کشیده در برت
تا رو به دریا می کنی

مست و غزلخوان می شوم
چون بلبل ِ فصل بهار
آندم که با گلخنده ات
با غنچه نجوا میکنی!!

رو سوی هرجا می کنی
کوه و در و دشت و دمن
راز بقا را یک به یک
پیوسته افشا می کنی

چون واژ های پا به ما
در بطن شعرم می دمی
روح قلم پر می کشد
بسکه /تّقلا/ می کنی

گشتی زلیخایِ زمان،
بردی دلِ پیر و جوان
وقتی که با ناز و ادا
این پا و آن پا میکنی

هر لحظه رنگم می پرد
خیس و خجالت می شوم
از طاقِ ابروی خودت
وقتی گِرهِ وا می کنی

از دیده ام خون می‌چکد
بر دفتر شعرِ ترم
این دفترِ نم دیده را
آیا تو امضا میکنی؟؟

#یوسف_اسماعیلوندی
رفیق اربی، رفــــیقای قدیمی
صداقت پیشه و پاک وصمیمی

نه غم داشتن ،نه بینسون مشکلی بی
ایر هم بی، فقط درد دلی بی

همه گَپ تا کوچیر چی او زلال بین
ففط مین فرک یَه لقمه حلال بین

ولی اَمرو رفیق لِل نهِ رفیقس
برانداز ایکنه اندام و تیپس

چو فهمی بچه پیلداره رفیقس
و نامردی ایقاپِ پیل و کیفس

کنس معتادِ صد نوع شیشه وبنگ
سرس دریاره صد دوز وهزار دنگ

یه چند روزی ونس مینِ خماری
کشونس مین خلاف و بد بیاری

همی فهمی که خو آلوده وابی
مثال ِ بستنــــــی فالوده وابی

دیه کاری و کارس کــس نداره
دیه رَهی به پیش و پس نداره

از این پس صحبتِ شرم و حیا نی
از این پس در دلس ترس خدا نی

و هر کاری زنهِ دس سی موادش
رفیقا هم یکیس نیــــره و دادش

قدیما سی یکی دی پایه بیدن
به هر کاری همه سرمایه بیدن

خوشا دوره خمون که ساده بیدیم
نجیب و پاکــــــدل و افتاده بیدیم

#یوسف_اسماعیلوندی
همدست باران گر شدی بامِ مرا دریاب
حالم دگرگون میشود باشُر شُرِ مضراب

تا میچکد یک قطره باران برتنِ این بوم
نیلوفر آرام می شود در پهنه ی مرداب

#یوسف_اسماعیلوندی
بلبلا کنج قفس دیدنِ گلزار چه سود؟

گر نباشی نفسی همنفس ِ یار چه سود

#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from maryam
👆👆
ای دلارام ترین صبح ِ چمنزار ، سلام
ای طلوع نفست سوسن وگلزار، سلام

ای چویل دمِ برفِ دل ِ مُنگشت و کلار
واژه های غزل از عطر تو سرشار سلام

ای فرحبخش ترین رایحهٔ کوهِ سفید
مژده ی پرتوِ خورشید پدیدار ، سلام

ای عُصاره خنک ِ کنگر و انجیر و بسور
خنده ات شادتر از برگ ِ سپیدار سلام

کوگ تارازی و خوش آمدی از سوی بهار
وی نوای ِ خوش هر لحظهٔ دیدار ، سلام

ای تنت شعر و لبت شعر و روانت همه شعر
حافظ و مولوی و سعدی و عطار سلام

ای فراتر ز زلیخای مجازی نگهت
یوسفت گر چه شده سوژه بازار سلام

#یوسف_اسماعیلیوندی
خبر داری چه با دل کرده چشمات؟
درون ِ باغ ِ دل گل کرده چشمات

چه سِرٌی بین چشم و دل مگر هست
که قتلـم را تقـــــــّبل کرده چشمات

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
کاش جایِ چلچراغِ غولِ جادوگر کمی

نورِ دانش روشنی بخش ِ شبِ تارم شود

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
وقتی به تار ِ مویی ایمان ِ تان بلرزد
پیوسته دینِ تان هم به ارزنی نیارزد

#یوسف_اسماعیلوندی
ماه امشب دزدکی مهمان آغوشت شده

شب بخیر آبی ترین نیلوفر مرداب من

# یوسف_اسماعیلی
چه رازی مانده در پشت نگاهت

که با عشق می کشی ما را در آغوش

بداهه
# یوسف_اسماعیلی
از غباری که در آینهٔ بخت ِ من ِ بیچاره نشست
تو بر آن دار که دل کوزه ی آب بود و شکست

بداهه
تا که باد ِ خاطراتت می وزد بر پنجره

مثل پاییزم که میل باد و باران می‌کند

# یوسف_اسماعیلی
گره در کار ِ دل افکنده با زلفان ِ افسونش
و از سر برده هوشیاری لبانِ سرخِ میگونش

پری رویان عالم را همه از چشم من انداخت
بلورین گردن ِ چینی، خمارین چشم ِ افیونش

لبان ِ سرخ و گیسو را ملالی نیست ، باور کن
نگاه ِ سرد ِ لیلا شد بلای جان ِ مجنونش

خیالی نیست اگر بر گردنش دستم نیاویزم
از آن ترسم بیفتد عاقبت بر گردنم خونش!!

اگر یوسف به لطف ِ بردگی محبوبِ دلها شد
در آن آشفته بازاری زلیخا کرد ،مضمونش

شکوه ِ عشق، موسی را ز طوفان ِ بلا رد کرد
نه اقیانوس و اعجاز و عصا و نیلِ کارونش

ترًحّم کرده گر یوسف به چشمانِ عزیز ِ مصر
قسم بر آیه ی رحمان زلیخا نیست مدیونش

#یوسف_اسماعیلوندی
روزی که دلت پیش دلم بود گرو

دستان مرا سخت فشردی که نرو

روزی که دلت به دگری مایل شد

کفش های مرا جفت نمودی که برو
عمری در انتظارم ،
ای نازنین نگارم
بی تو خزانِ قرنم،
در حسرت بهارم

زانو بغل گرفتن
شد کار هر شبِ من
خم کرده بیستون را
غم های بیشمارم

بر دارِ آرزوها ،
بندم به تار مویی
صد غنچه ناشکفته
در باغ سینه دارم

ای نور دیدگانم،
آتش زدی به جانم
رفتی و تا قیامت
بردی ز کف قرارم

صد بار آزمودی ،
تاب و توان ما را
یوسف نبودم اما
یعقوبِ روزگارم

#یوسف_اسماعیلوندی
کو فریدون زاده ای تا بر کَند از بیخ و بن
پایه یِ پوسیدهٔ این قوم ِ کافر کیـــش را
آتشی بر پا کند از جنس ِ نمـــــرود ِ زمان
تا بسوزاند ردای شیـــــــخ کج اندیش را



گنبد هفت آسمانت زیر و رو گردد فلک
تا نبینی قتل صدها کودک ِ ده ساله را
در کجای این جهان دیدی که دستِ باغبان
بشکند سرشاخه های نورس ِ آلاله را ؟



گرگ ِ یوسف نادریده شرم دارد از شما
پنجه هاتان گردنِ احساس ِ ایمان را برید
ننگتان باد ای برادرهای وحشی تر ز خوک
خنجر ِ تیز ِ جهالت یوسف دل را درید



کاوه ی آهنگری کو تا فرو ریزد شبی!!
کاخ نامردانِ دوران ِ جهالت پیشه را
خونِ خلقی را درونِ شیشه ها جا کرده اید
بارالها .....سنگ میداند بهای شیشه را؟؟




شیرعلیمردان اگر در بندِ ضّحاک ست ولی
دخُت بی بی مریم آمد تا کند بر تو قیام
روز موعود است هرگز بخششی در کار نیست
پاسخ ِ خون ِ شهیدان انتقام است.... انتقام



خوب میدانی جهان دار ِ مکافات است و تو
چند گامی تا خزان ِ عمرِ ننگت راه نیست
پنبه از گوش ت برون آرو دو چشمت باز کن
بعداز این ها توشه ات جز اشک و درد و آه نیست



آنچه کردی با من و همخون من پس میدهی
این خَط و اینهم نشان عمرت به پایان میرسد
عاقبت از چهره ی نیرنگ ، می اُفتد نقاب
میرود دیو و دد و خورشید ِ تابان میرسد

#یوسف_اسماعیلوندی