یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند
پروانه امشب پر مزن اندر حریم یار من
ترسم صدای شهپرت از خواب بیدارش کند
پیراهنی از برگ گل بهر نگارم دوختم
بس که لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند
ای آفتاب آهسته نِه پا در حریم یار من
ترسم صدای پای تو از خواب بیدارش کند
#علی تراب_جهرمی✍🏻
ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند
پروانه امشب پر مزن اندر حریم یار من
ترسم صدای شهپرت از خواب بیدارش کند
پیراهنی از برگ گل بهر نگارم دوختم
بس که لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند
ای آفتاب آهسته نِه پا در حریم یار من
ترسم صدای پای تو از خواب بیدارش کند
#علی تراب_جهرمی✍🏻
زلیخا را بشــارت ده برای تهمتی دیگر
هوای ِ دلبری دارم ولی با رغبتی دیگر
تو گفتی برده میخواهی بجایش دلبر آوردم
اگر چه بر خلاف ِ دل شدی همصحبتی دیگر
میانِ سرسرایت صد سر و صدها سرا دیدم
تحمل بایدم زین پس برای حاجتی دیگر
شدم مغلوبِ سیمایت در این دیرِ خراب آباد
نشسته بر دل ِ ریشم غبار و حسرتی دیگر
غلامی باب دل شاهی من از چاهی درآوردم
تمارض کردی و گفتی برای فرستی دیگر
غریب و بی کس و بی طاقتم ایـــــــــنجا
خدای خود ببخشایم دل پر طاقتی دیگر
مرا از چاه در آوردی ولی در چاله افتادم
زدی بر باغِ آمالم دوباره آفتی دیگر
به آتش می کشی آخر جهان ِ آرزو هایم
اگر چه پیش از این کردی امابا وسعتی دیگر
بیا با من مدارا کن در این اوضاعِ بحرانی
در آغوشت بکش ما را کمی با حالتی دیگر
#یوسف_اسماعیلوندی
هوای ِ دلبری دارم ولی با رغبتی دیگر
تو گفتی برده میخواهی بجایش دلبر آوردم
اگر چه بر خلاف ِ دل شدی همصحبتی دیگر
میانِ سرسرایت صد سر و صدها سرا دیدم
تحمل بایدم زین پس برای حاجتی دیگر
شدم مغلوبِ سیمایت در این دیرِ خراب آباد
نشسته بر دل ِ ریشم غبار و حسرتی دیگر
غلامی باب دل شاهی من از چاهی درآوردم
تمارض کردی و گفتی برای فرستی دیگر
غریب و بی کس و بی طاقتم ایـــــــــنجا
خدای خود ببخشایم دل پر طاقتی دیگر
مرا از چاه در آوردی ولی در چاله افتادم
زدی بر باغِ آمالم دوباره آفتی دیگر
به آتش می کشی آخر جهان ِ آرزو هایم
اگر چه پیش از این کردی امابا وسعتی دیگر
بیا با من مدارا کن در این اوضاعِ بحرانی
در آغوشت بکش ما را کمی با حالتی دیگر
#یوسف_اسماعیلوندی
بنام خداوند پاک و بصیر
خداوند حیِ رئوف و خبیر
بیاد ِ بزرگان ِ نیکو سرشت
ندانم چه در وصف آنان نوشت
همه یک بیک اهل علم و هنر
غنی و پُر آوازه از هر نظر
توانای ِ مطلق میان ِ تبار
چو دریا خروشان چو کهُ استوار
قلم قاصر و شاعر الکن زبان
بَود جاودان تا ابد یادشان
بزرگی برازنده ات ایـــل من
فروزنده نامت به هر انجمن
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
خداوند حیِ رئوف و خبیر
بیاد ِ بزرگان ِ نیکو سرشت
ندانم چه در وصف آنان نوشت
همه یک بیک اهل علم و هنر
غنی و پُر آوازه از هر نظر
توانای ِ مطلق میان ِ تبار
چو دریا خروشان چو کهُ استوار
قلم قاصر و شاعر الکن زبان
بَود جاودان تا ابد یادشان
بزرگی برازنده ات ایـــل من
فروزنده نامت به هر انجمن
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
سال ها رد شده از واقعه عشق و هنوز
زیر دندان ِ لبم بوسه ی پنهانی توست
آه ای یوسف که چنین مست ِ می و سلطنتی
این نگون بخت زلیخاست که زندانیِ توست
# یوسف_اسماعیلوندی
زیر دندان ِ لبم بوسه ی پنهانی توست
آه ای یوسف که چنین مست ِ می و سلطنتی
این نگون بخت زلیخاست که زندانیِ توست
# یوسف_اسماعیلوندی
هوای دل کمی تا قسمتی ابری و بارانی ست!!!!!
چه فرقی میکند با بم دلی که رو به ویرانی ست؟
# یوسف اسماعیلی
چه فرقی میکند با بم دلی که رو به ویرانی ست؟
# یوسف اسماعیلی
دیریست که از حال و هوایت خبرم نیست
جز تیرگی ِ سایه کسی پشت ِ سرم نیست
کز کرده دلم کنج قفس کاش بدانی
انگیزه ی پرواز به کوی ِ دگرم نیست
از هجر تو هوشم به فنا رفت و دریغا
عقلی که برد راه به جایی به سرم نیست
قهرند همه قافیه ها با من و بی تو!!!
ایهام و مراعات در اشعار ترم نیست
چشمان ِ تر و ، خاطره و شعر و فقط شعر
از برکت عشقِ تو به جز این هنرم نیست
من ماندم و سیگار و غم و قهوه ی تلخی
جز این دو در این کافه کسی دور و برم نیست
آتش به من ِ مست بزن شعله ورم کن
حقا که از این بیش سزاوراترم نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
جز تیرگی ِ سایه کسی پشت ِ سرم نیست
کز کرده دلم کنج قفس کاش بدانی
انگیزه ی پرواز به کوی ِ دگرم نیست
از هجر تو هوشم به فنا رفت و دریغا
عقلی که برد راه به جایی به سرم نیست
قهرند همه قافیه ها با من و بی تو!!!
ایهام و مراعات در اشعار ترم نیست
چشمان ِ تر و ، خاطره و شعر و فقط شعر
از برکت عشقِ تو به جز این هنرم نیست
من ماندم و سیگار و غم و قهوه ی تلخی
جز این دو در این کافه کسی دور و برم نیست
آتش به من ِ مست بزن شعله ورم کن
حقا که از این بیش سزاوراترم نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
بنده کاندیداتورم ، تنها ستادش را ندارم
سربزیر و مومن اما،اعتقادش را ندارم
از فلیترهای شورا رد شدم با صد نگهبان
گرچه میدانند و میدانم سوادش را ندارم
خانه ای دارم اگر شد زیرِ قیمت میفروشم
ارث بابا بودو من هم قصد بنیادش ندارم
نارفیقی انتقادم کرد و صدها نقشه داشت
پاسخی برنقشه ها و انتقادش را ندارم
بین صدها با کلاس آقا فلانی لیدرم شد
دوست معتادی که خرج اعتیادش را ندارم
با رفیقان گرم گپ بودم دو پلکم روی هم رفت
خواب دیدم بین مردم اعتمادش را ندارم
خانه از کف رفت وخواب از سر پرید و مانده وامم
با زنی که طاقتِ یک ذّره فریادش ندارم
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
سربزیر و مومن اما،اعتقادش را ندارم
از فلیترهای شورا رد شدم با صد نگهبان
گرچه میدانند و میدانم سوادش را ندارم
خانه ای دارم اگر شد زیرِ قیمت میفروشم
ارث بابا بودو من هم قصد بنیادش ندارم
نارفیقی انتقادم کرد و صدها نقشه داشت
پاسخی برنقشه ها و انتقادش را ندارم
بین صدها با کلاس آقا فلانی لیدرم شد
دوست معتادی که خرج اعتیادش را ندارم
با رفیقان گرم گپ بودم دو پلکم روی هم رفت
خواب دیدم بین مردم اعتمادش را ندارم
خانه از کف رفت وخواب از سر پرید و مانده وامم
با زنی که طاقتِ یک ذّره فریادش ندارم
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
👆👆
امان از یار سنگین دل که صدها خوشه چین دارد
لبش کندو ،عسل گونه،نگاهی دل نشین دارد
کمان ابرو طلا گیسو خط و خالش تنِ آهو
تنش میلرزد از این که پلنگی در کمین دارد
به هر غمره که می آید تلاطم می کند دل را
به دیدِ هر مسلمانی به قرآن آفرین دارد!!
نگارین یار زیبا رو،که دل را میبرد هرسو
به گردا گردِ گردن بندِ جادویش نگین دارد
بلورین گردنش چینی تراش پیکرش رومی
بنازم ساز اندامش که صدها نقطه چین دارد
فرشته آسمانی بود و دریا هم پری پیکر
زمین باید به خود بالد چنین مُلک برین دارد
خدایی ناخدایی کدخدایی من نمی دانم
به هرجا رو کند بی شک نگاهِ اجمعین دارد
#یوسف_اسماعیلوندی
امان از یار سنگین دل که صدها خوشه چین دارد
لبش کندو ،عسل گونه،نگاهی دل نشین دارد
کمان ابرو طلا گیسو خط و خالش تنِ آهو
تنش میلرزد از این که پلنگی در کمین دارد
به هر غمره که می آید تلاطم می کند دل را
به دیدِ هر مسلمانی به قرآن آفرین دارد!!
نگارین یار زیبا رو،که دل را میبرد هرسو
به گردا گردِ گردن بندِ جادویش نگین دارد
بلورین گردنش چینی تراش پیکرش رومی
بنازم ساز اندامش که صدها نقطه چین دارد
فرشته آسمانی بود و دریا هم پری پیکر
زمین باید به خود بالد چنین مُلک برین دارد
خدایی ناخدایی کدخدایی من نمی دانم
به هرجا رو کند بی شک نگاهِ اجمعین دارد
#یوسف_اسماعیلوندی
کلاغ از طوطی سوال میکنه:
برای چه در قفس هستی؟
طوطی جواب میده: برای اینکه من حرف میزنم.
آری، گاهی تاوان حرفزدن قفس است !
برای چه در قفس هستی؟
طوطی جواب میده: برای اینکه من حرف میزنم.
آری، گاهی تاوان حرفزدن قفس است !
4_5794031025424174576.opus
31.2 KB
دل من کوزه غم
لب تو باغ انار
میخورند هر دو ترک
تو بخند من به درک!!
لب تو باغ انار
میخورند هر دو ترک
تو بخند من به درک!!
👆👆
سلام ای پادشاه کّل عالم
سلام ای خالق حوّا و آدم
سلام ای بی نشان و جاه و فرزند
سلام ای آنکه نامت شد خداوند
نمیدانم که هستی، یا چه هستی
به ما گفتند و می گویند،هستی
اگر هستی و ما را هستی از توست
غم و شادی و عیش و مستی از توست
بهشت و دوزخ و تهدید و ترغیب
نماز و روزه و تطهیر و تهذیب
برای چیست، این الفاظ والقاب؟!
چه کس این دسته گل ها داده برآب
اگر ذاتم، وجودم، از دم توست
همه سرمایه ازبیش و کم توست
اگر تو چشمه ی اندیشه هایی
تمام شاخه ها و ریشه هایی
چرا در استخوان ها جا گرفتی
در این ظلمت چرا ماَوا گرفتی
چرا راه و صالت دورکردی
ره تاریک ما بی نور کردی
تو را در پرده های غیب بردند
به وادی های شک وریب بردند
هزاران سال غیر او نگفتند
به غیراز او،به غیرازهونگفتند
نه هو معلوم شد،نه او،دراین کار
نشد یک دل از این افسانه بیدار
تو را جوری دگر ،تعریف کردند
چه تعریفی؟!همه تحریف کردند
تو را ظالم ،تو را قهار گفتند
تو را حاکم ، تو را مکّار گفند
قوانینی تراشیدند و رفتند
به راهت شیشه پاشیدند ورفتند
هزاران سال از این عمر زمین رفت
چه گویم؟!از همه دل ها یقین رفت
چرا از آن وجود پاک و بی غش
تراشیدند صدها کوره آتش
چرا آن آسمان آبی و پاک
بروی پرده ها شد ابر غمناک
طبیعت را چرا محکوم کردند
حقیقت را چرا معدوم کردند
کجا خورشید، از نورش جدا بود
خدا بی عاشقانش ، کی خدا بود
جهان زایندهٔ اندیشه ها نیست
کسی پنهان به پشت شیشه ها نیست
میان ما و او ، واو است،بردار
برای یک عزیزم واو، نگذار
#یوسف_اسماعیلوندی
سلام ای پادشاه کّل عالم
سلام ای خالق حوّا و آدم
سلام ای بی نشان و جاه و فرزند
سلام ای آنکه نامت شد خداوند
نمیدانم که هستی، یا چه هستی
به ما گفتند و می گویند،هستی
اگر هستی و ما را هستی از توست
غم و شادی و عیش و مستی از توست
بهشت و دوزخ و تهدید و ترغیب
نماز و روزه و تطهیر و تهذیب
برای چیست، این الفاظ والقاب؟!
چه کس این دسته گل ها داده برآب
اگر ذاتم، وجودم، از دم توست
همه سرمایه ازبیش و کم توست
اگر تو چشمه ی اندیشه هایی
تمام شاخه ها و ریشه هایی
چرا در استخوان ها جا گرفتی
در این ظلمت چرا ماَوا گرفتی
چرا راه و صالت دورکردی
ره تاریک ما بی نور کردی
تو را در پرده های غیب بردند
به وادی های شک وریب بردند
هزاران سال غیر او نگفتند
به غیراز او،به غیرازهونگفتند
نه هو معلوم شد،نه او،دراین کار
نشد یک دل از این افسانه بیدار
تو را جوری دگر ،تعریف کردند
چه تعریفی؟!همه تحریف کردند
تو را ظالم ،تو را قهار گفتند
تو را حاکم ، تو را مکّار گفند
قوانینی تراشیدند و رفتند
به راهت شیشه پاشیدند ورفتند
هزاران سال از این عمر زمین رفت
چه گویم؟!از همه دل ها یقین رفت
چرا از آن وجود پاک و بی غش
تراشیدند صدها کوره آتش
چرا آن آسمان آبی و پاک
بروی پرده ها شد ابر غمناک
طبیعت را چرا محکوم کردند
حقیقت را چرا معدوم کردند
کجا خورشید، از نورش جدا بود
خدا بی عاشقانش ، کی خدا بود
جهان زایندهٔ اندیشه ها نیست
کسی پنهان به پشت شیشه ها نیست
میان ما و او ، واو است،بردار
برای یک عزیزم واو، نگذار
#یوسف_اسماعیلوندی
گفته بودی پس از این با تو مرا کاری نیست
تو برو ، من به درک ، عاشقی اجباری نیست
اگر از من نگرانی بسلامت _ یا حـــــــــــــق
گفته بودم که در این رابطه اصراری نیست
از همان روز اول کاش به تــــــو می گفتم
که دلـــــــم لایقِ هر کوچه و بازاری نیست
عصرِ ما ،عصرِ هوسبــازی و بیـــداد گریست
توی این شهرِ یخی، همدم وغمخواری نیست
هر که شیرین بزند در نظرت ، عاشق نیست
اگــرم هست ، که فرهاد ِ پــدر داری نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
تو برو ، من به درک ، عاشقی اجباری نیست
اگر از من نگرانی بسلامت _ یا حـــــــــــــق
گفته بودم که در این رابطه اصراری نیست
از همان روز اول کاش به تــــــو می گفتم
که دلـــــــم لایقِ هر کوچه و بازاری نیست
عصرِ ما ،عصرِ هوسبــازی و بیـــداد گریست
توی این شهرِ یخی، همدم وغمخواری نیست
هر که شیرین بزند در نظرت ، عاشق نیست
اگــرم هست ، که فرهاد ِ پــدر داری نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
تا پنجره وا می کنم
هرصبح غوغا می کنی
شبنم هلاکت می شود
تا شیشه را ها می کنی
با دیدن ِ این منظره
حافظ غزل سر می دهد
:مانی:حسادت می کند
نقشی که ایفا می کنی
باران و خورشیدُ فلک
دریا و صد حورِ ملک
صف ها کشیده در برت
تا رو به دریا می کنی
مست و غزلخوان می شوم
چون بلبل ِ فصل بهار
آندم که با گلخنده ات
با غنچه نجوا میکنی!!
رو سوی هرجا می کنی
کوه و در و دشت و دمن
راز بقا را یک به یک
پیوسته افشا می کنی
چون واژ های پا به ما
در بطن شعرم می دمی
روح قلم پر می کشد
بسکه /تّقلا/ می کنی
گشتی زلیخایِ زمان،
بردی دلِ پیر و جوان
وقتی که با ناز و ادا
این پا و آن پا میکنی
هر لحظه رنگم می پرد
خیس و خجالت می شوم
از طاقِ ابروی کج ات
وقتی گِرهِ وا می کنی
از دیده ام خون میچکد
بر دفتر شعرِ ترم
این دفترِ نم دیده را
آیا تو امضا میکنی؟؟
#یوسف_اسماعیلوندی
هرصبح غوغا می کنی
شبنم هلاکت می شود
تا شیشه را ها می کنی
با دیدن ِ این منظره
حافظ غزل سر می دهد
:مانی:حسادت می کند
نقشی که ایفا می کنی
باران و خورشیدُ فلک
دریا و صد حورِ ملک
صف ها کشیده در برت
تا رو به دریا می کنی
مست و غزلخوان می شوم
چون بلبل ِ فصل بهار
آندم که با گلخنده ات
با غنچه نجوا میکنی!!
رو سوی هرجا می کنی
کوه و در و دشت و دمن
راز بقا را یک به یک
پیوسته افشا می کنی
چون واژ های پا به ما
در بطن شعرم می دمی
روح قلم پر می کشد
بسکه /تّقلا/ می کنی
گشتی زلیخایِ زمان،
بردی دلِ پیر و جوان
وقتی که با ناز و ادا
این پا و آن پا میکنی
هر لحظه رنگم می پرد
خیس و خجالت می شوم
از طاقِ ابروی کج ات
وقتی گِرهِ وا می کنی
از دیده ام خون میچکد
بر دفتر شعرِ ترم
این دفترِ نم دیده را
آیا تو امضا میکنی؟؟
#یوسف_اسماعیلوندی
نشِـــکن دلی که از تو همه انتظار دارد
بنگر به زنگ و رویش غَم. بیشمار دارد
نفسی بیا و بنشین،نظری به قلب ما کن
که هزار زخـــــم ِ کهنه ز تو یادگار دارد
برهان دلِ غمین را ز خزانِ ســوزناکش
که قناری ِ درونم هوس ِ بهـــــــار دارد
بســــــپار باغبان تا ببرد مرا به بــــــاغی
که به روی هر نهالی دو سه تا هزار دارد
چه شود به غمزه گویی شده ام طبیب دردت
و بگویمت که این دل به تو افتخــــــــار دارد
#یوسف_اسماعیلوندی
بنگر به زنگ و رویش غَم. بیشمار دارد
نفسی بیا و بنشین،نظری به قلب ما کن
که هزار زخـــــم ِ کهنه ز تو یادگار دارد
برهان دلِ غمین را ز خزانِ ســوزناکش
که قناری ِ درونم هوس ِ بهـــــــار دارد
بســــــپار باغبان تا ببرد مرا به بــــــاغی
که به روی هر نهالی دو سه تا هزار دارد
چه شود به غمزه گویی شده ام طبیب دردت
و بگویمت که این دل به تو افتخــــــــار دارد
#یوسف_اسماعیلوندی
با مشت گِره کرده بزن بر دهنم
تا لال شوم حرف ِ زیـادی نزنم
نفرین به جهان وردِ زبانم شده بود
بر عکسٍ جهان آه ،همان شد وطنم
امروز پشیمانم از آن گفتهٔ خود
گر درک کنم مستِحقِ مرگِ منم
افسوس که بر سایهٔ خود سنگ زدم
آن روز غلط بود سرا پا سخنم
میدانی و میدانم و اقرار کنم
تو لایق این زخم نبودی وطنم
منصور سرِ دارِ تو باید بشوم
پاینده وطن باید و صد پاره تنم
هیهات که الان نه تو هستی و نه من
با مشت گِره ِ کرده بکوب بر دهنم
#یوسف_اسماعیلوندی
تا لال شوم حرف ِ زیـادی نزنم
نفرین به جهان وردِ زبانم شده بود
بر عکسٍ جهان آه ،همان شد وطنم
امروز پشیمانم از آن گفتهٔ خود
گر درک کنم مستِحقِ مرگِ منم
افسوس که بر سایهٔ خود سنگ زدم
آن روز غلط بود سرا پا سخنم
میدانی و میدانم و اقرار کنم
تو لایق این زخم نبودی وطنم
منصور سرِ دارِ تو باید بشوم
پاینده وطن باید و صد پاره تنم
هیهات که الان نه تو هستی و نه من
با مشت گِره ِ کرده بکوب بر دهنم
#یوسف_اسماعیلوندی