شوریار
116 subscribers
52 photos
40 videos
45 files
26 links
غم که از حد بگذرد دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری می کند
Download Telegram
سهم ِ چشمان ِ من از منظره ها دیوار است
دفتر و یاد تو و اشک و غم وخودکار است

یک نفر نیست که با من به سر آرد نفسی!!!
همدمم از سر ِ شب تا به سحر سیگار است

مثل حافظ که غزل در رگ وخونش جاریست
خاطراتت همه شب بر لب ِ من تکرار است

میخورم زخم ، ز هر خاطره و _ می افتم
یاد ِ حلاج که مردانه سرش بر دار است

من کجا ، شعر کجا ، چشم تو استادم کرد
ور نه سهمِ منِ شاعر نه به این مقدار است

#یوسف_اسماعیلوندی
سحرم کبوتر دل به سرش هوای بام ست
چو زوارِِ دلشکسته نیتش فقط سلام ست

بگشای زلف و گاهی چوصیاد کهنه کاری
نظری به ما بیفکن که دلم اسیر ِ دام ست

نه به غیرِ تو دهم دل، نه دلی ز کس ستانم
نزنم به جام کس لب که به‌ کام من حرام ست

همه ی جهان هستی به نگاه ِ تو نیرزد!!!!
که جهان و کائناتش به نگاهت انضمام ست

منم و نگاه ِ حافظ ، من و شاخِ خوش نباتی
خبرش رسانه ای شد که حلاوتی تمام ست

نگذر ز یار شیرین که گذشتنش روا نیست
چو ز لّذتش بپرسی نظرم در انسجام ست

نفسی بیا و بنشین، دوسه جام می بنوشیم
عطشی به سینه دارم و دلی که تشنه کام ست

#یوسف_اسماعیلوندی
کاری نکن پاره کنم پیراهن ات را
مهتاب من ارزش ندارد رسوایی

مثل ستاره میزنم سوسو به دورت
ای روشنایی بخش شب های طلایی

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
منکر ِ لعل و لب و عاشق سرایی نیستم!!!!

یک غزل محض ِ خدا از سفره بی نان بگو

#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from اتچ بات
خواب دیدم در هوایت بی هوا افتاده ام
زیر بارانِ خیالت بی صدا افتاده ام

بعد عمری پا کشیدن از تو و از خاطرت
خود ندانم از چه رو پایِ شما افتاده ام

خیس بارانِ خجالت می شدم با هر نگاه
مثل ماهی بر کف ِ آبِ بقا افتاده ام

میزدم بر هر حبابی بوسه های دلنشین
در هوای بوسه ات یادِ خدا افتاده ام

ببر وحشیٍ نگاهت تا در آغوشم کشید
همچو آهو در برت بی دست و پا افتاده ام

می زند چنگالِ عشقت زخمِ کاری بر تنم
با خبر بودم که در دام ِ بلا افتاده ام

بی مهابا می رمیدم از نگاهِ سر کشت!!
مثل آهویی که از مادر جدا افتاده ام

مانده ام حیران در این کابوس تلخِ نیمه شب
خود نمی فهمم کجا بودم،کجا افتاده ام

آمدم چیزی بگویم خواب از چشمم پرید
نه،، نگفتم در هوایت مبتلا افتاده ام

#یوسف_اسماعیلوندی

#برنامه_خوانش_همسرایی
#مدیریت_واجرا
#جناب_آرش_صحبتی
#گروه_عشق_سالگی
@EshghSalegiPublicChannel
آمدم تا حال و روز ِ بهتری پیدا کنم
در میانِ سرسرایِ تو سری پیدا کنم

شور و شوقِ دیدنت تاب و توانم را گرفت
آمدم حال و هوای ِ دیگری پیدا کنم

دستِ تقدیری که دیوارِ جدایی کرد بنا
با تبرزین می شکافم تا دری پیدا کنم

در خیالات خودم دل را به دریا میزنم
تا در آغوش ِ خیالت لنگری پیدا کنم

گوهری بی قیمتم کنج صدف پنهان ولی
زرگـری کو ؟ تا برد انگــشتری پیدا کــنم

کاروان آمد، یکی در چاه اندازد مرا
میروم همراهِ یوسف نوبری پیدا کنم

:شاعران گل گفته اند،اما برایِ وصف تو
باز باید معنی نازکتری پیدا کنم:

#یوسف_اسماعیلوندی
از همان روزی که رفتی قلبِ مادر خوب نیست
حال او با دیدن ِ گل های پرپر خوب نیست

می کشد دست ِ نوازش برسر ِ گل پونه ها
ارتباطش با گلابِ اصل قمصر خوب نیست

لااقل یک شب بیا در خواب و آرامش بکن
در دلِ دریایِ غم گشتن شناور خوب نیسب

تا که باد ِ خاطراتت می وزد بر پنجره
گوشه ای کز میکند مثلِ کبوتر خوب نیست

کس نمی سوزد دلش اینجا بحال بی کسی
عصر ما دیگر برادر با برادر خوب نیست

طبق ِ آیین ِ مسلمانی خدا را شاکرم!!!!!
پا نهادن از حریم ِ حق فراتر خوب نیست

نالــه کــم کن یوسـف از این نابسامانی عـزیز
بیش از این ها تازه کردن داغ مادر خوب نیست

#یوسف_اسماعیلوندی
ار گووّ پُشتُم نَبو شال و قوا سیچُنمه
برنوِ و اسب ِ کُتل ، مالِ خـدا سیچُنمه

شو سیا مینِ دلِ تنگ ار که وِ دادُم نرسی
روز روشن تـش و تُنـــگِ دچـــرا سیچُنمه

تو حساو کن همه دنیانِ بِدن سی خُمهِ تک
په مُـونِ بی کسِ ِ کار ای همه جا سیچُنمه

ار نخونه مینِ مُنگشت و دنا کوگ دَری
خوندنِ چسچسک و تیله قلا سیچُنمه

ار وِ گوشم نرسه بُنگ تفنگی ز تنوش
پازن و میش کـَل و کُوهِ دنا سیچُنمه

مَندنــُم مثلٍ کناری لووِ رهَ سی چه خوهِ
ار نیوی سام بنشینی په مو سا سیچُنمه

گوگَری مثــل بلیــط لا گِل و بَرد ریشه کنه
گویَلم ار نَبُون ، بَندِ کَدو شال قوا سیچَنمه

#یوسف_اسماعیلوندی
مثل ِ کویری تشنه ام فریاد رس می خواهمت
هامونم و جاری تر از رود ِ ارس می خواهمت

وقتی که عشق ِ نافذت گل کرده در باغ دلم
دُردانه ی باغ دلم بی خار و خس می خواهمت

کس کس نخوانش گر کسی با ناکسی همدم شود
تنها کسم ،چون دل ندادی دستِ کس می خواهمت

در سینه جا خوش کرده ای پیوند خوردی با نفس
حالا که جان و دل شدی با هر نفس می خواهمت

در دل نگنجد باورم ای مرغ خوش الحان من
گر ماورای میله ها کنج ِ قفس می خواهمت

هم فال حافظ بدنشست، هم قهوه تلخ آمد عجب
تعبیر یوسف را ببین با طعم ِ گس می خواهمت !!

این خنجر و این حنجر و این هم کفن آماده ام
کاری ترین زخمت بزن فریاد رس می خواهمت

#یوسف_اسماعیلوندی
مثل سابق روی لب ها ذَره ای لبخند نیست
شب نشینی شعرخوانی چای و نُقل و قند نیست

شهر را پای ِ پیاده ِ گشتم و با چشم خود!!
آنچه را دیدم شبیه ِ آنچه می گویند نیست

هر که از ره می رسد با کینه زخمی می زند
قلب بی احساسشان بر هر صراطی بند نیست

کاش می شد سنگ را هر جور شد قانع کنم
چینی ی ِ حساس دل ها قابل پیوند نیست

یک نفر مجنون صفت فریاد میزد عاشقم
گفتمش دنبال لیلایی اگر، گفتند نیست

خواستم شعری بگویم قید شعرم را زدم
شعر بسیار است و اما شاعری در بند نیست

یوسف از فرهاد و شیرین و زلیخا دم نزن
عصر ما دیگر کسی مجنون غیرتمند، نیست

#یوسف_اسماعیلوندی
Audio
فرهادم و کوهِ کَمر را دوست دارم
اهل قلم، اصل هنر را دوست دارم

با شوقِ شیرین می کَنم من بیستون را
دیوانه ام این خیره سر را دوست دارم

نقشی بزن بر تخته سنگِ طاقِ بُستان
من عالم و صاحب نظر را دوست دارم

در عصر ما عاشق شدن یعنی تباهی
معشوقه ی عهدِ حجر را دوست دارم

شیرینِ من قندم نَبرِ بالاتر از این
من قهوهٔ تلخِ قجر را دوست دارم

یک استکان چایی مرا دعوت کن اما؟
بنشین کنارم ،نی شکر را دوست دارم

نازم بکش چنگم بزن ، سلطان عشقم
چنگال این شیرِ قدر را دوست دارم

آتش بزن بر سینه ام، کبریت زنجان!!
من شعله های بی خطر را دوست دارم

بر شانه ام بنشین دمی مرغِ سلیمان
این هدهدِ شانه بسر را دوست دارم

#یوسف_اسماعیلی
خوانش. نسترن
تشنه لب جان دادی و آبِ فُرات
شرمسار از آن فدا کاری حسین

کوفیان در خواب غفلت تا ابد
شیعــیان آغاز بیداری حسیـــن

نام ِ تو همراه ِ هفتاد و دو تـــن
تا قیامت بر زبان جاری حسین

ظهر عاشورایی ات دادی به ما
آخرین درس ِ وفاداری حسین

تـا ابـــد هــرگـز نمـی گردد رهـا
با یزید از این گرفتاری حسین

داغ داریـم و غـریبان عاجز از
درک اینگونه ِ عزاداری حسین

آرزویـم دیدن ِ صحن ِ شمـاست
چند بـاید دوری و زاری حسین؟

#یوسف_اسماعیلوندی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مثل سابق روی لب ها ذَره ای لبخند نیست
شب نشنی شعرخوانی چای و نُقل و قند نیست

شهر را پای ِ پیاده ِ گشتم و با چشم خود!!
آنچه را دیدم شبیه ِ آنچه می گویند نیست

هر که از ره می رسد با کینه زخمی می زند
قلب بی احساسشان بر هر صراطی بند نیست

کاش می شد سنگ را هر جور شد قانع کنم
چینی ی ِ حساس دل ها قابل پیوند نیست

یک نفر مجنون صفت فریاد می زد عاشقم
گفتمش دنبال لیلایی اگر، گفتند نیست

خواستم شعری بگویم قید حرفم را زدم
حرف بسیار است و اما شاعری در بند نیست

یوسف از فرهاد و شیرین و زلیخا دم نزن
عصر ما دیگر کسی مجنون غیرتمند، نیست

#یوسف_اسماعیلوندی
دهانم را که می بندم
سکوتم رنگَ غم دارد

عوام اینگونه می گویند
که این دیوانه کم دارد

#یوسف_اسماعیلوندی
درودِ بیــــــکران ِ مو وِ ایل با نجابتوم
ؤ گپ گَپونِ مالمیر اصیل ِ با شرافتوم
غـزل بنامِ پاکتون ز مغز فَواره ِ ایکشه
به افـــتخار ِ گویل ِ دلیر و با شهامتوم

بنای انسجاممون به وسعت سوادمون
صداقت و گـــوؤگــری بقای اتحادمون
ایر گِره خُرین وِهم ؤذات پاکتون قسم
همه حسادت ایبرن وغیرت و جهادمون

گووِگری شعارمون به هر اداره و نهاد
دواره میوه ایکنه درختِ عشق و اتحاد
نشان اقتـــدارمون بَلیطِ سوزکهُ تنوش
نماد ِ افتخارمون چنارِ ِ پیر ِ کی قباد

قسم وبیسِ چارمون، بیون وهم وفــا کنیم
به حرمتِ یکی شدن ،برای هم دعــــــا کنیم
گُدشته هرچه بی گُدشت خدانِ در نظر بگهر
بیو که زخم کُهنَمون ، وِ دسِ خود دوا کنینم

تمام ِ نخبگانِمون یکی یکی فنا أوین
به جرمِ نابرادری ز شهر خود رها اوین
چه بی بها اویدنه ِ کلانترون ایلمون
زداغ بی توجهی ز طایفه ِ جدا اوین

وِ دسِ هفت چارمون زمونه کٍرده خوارمون
گوُوگری وختی نَبو....گِره خوره وِ کارمون
به تار موی ِ تون قسم دلامون ار یکی کنیم
نه روزمون فنا اوهِ نه شو ایبو دچارمون


وِری وَخوت تَکون بِده،نگو که دیهٍ نیٖـتری
وری که سرنوشتمون نیوفتِه دسِ دیگری
بِعشقِ حُرمتِ قلم بٍه پاس ِ ایل سرودُمهِ
غزل غزل نوشتُمـهِ،گـووگـری،گــووگــری

#یوسف_اسماعیلوندی
گرچه از عاقبتِ عشقِ تو من بی خبرم
با همه بی خبری، از تو پُر انگیزه ترم

جنگل و کوه و در و دشتِ بیابان و فلک
هر کجا چشم رود باز تویی در نظرم

هی نکش دور و برم این همه دیوارِ بلند
گر شوی کوهِ دماوند ، از آن می گذرم:

با همه عشوه گری محوِ تماشای توام
همدمم مرگ بَود نازِ تو را گر نخرم

کی برازندهٔ مجنون تو بود کنج قفس
عاشقم ، سر به هوایم، به هوا مینگرم

بگذارید به نخجیر تو عادت بکنم
دانه و دامِ نفس گیر نچین در گذرم

ناله گر سر بدهم گوش فلک کَر بشود
آتش ِ عشق چنین کرده مرا دربدرم

یاد آن شاعرِ شیرین سخنِ ترک زبان
«پدرِ عشق بسوزد که درآمد پدرم«

#یوسف_اسماعیلی
بر نیاید این دو کار از این دو فرد

مردی از نامــرد و نامردی ز مــرد
چهره زیبــــــــــا لب فریبا مومن اندر مومنی

هم خدا میخواهم هم خرما اگر قسمت شود

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
کمر کُردی و مو هندی وگونه سیب ِ لبنانی
دوچشمت آذری اما، لبت خشخاش افغانی

بلورین گردنت چینی،تراشِ پیکرت رومی
شمیمِ عطرِ پیراهن، گلابِ ناب کاشانی

کدامین مردِ نقاشی بدینسان کرده زیبایت
نگو (مانی و پیکاسو)،کمال الملک ایرانی

خمِ رنگین کمان ابرو،خط وخالت تَنِ آهو
تو پاخورده ترین فرشِ نفیسِ شهر کرمانی

به چشم مست خود هرگز ندیدم چون تو دردنیا
چنان زیبا و مه رویی به حورالعین می مانی

غزالی تیز پایی شوخ شنگی،نازِ چشمانت
به چالش می کشی آخر پلنگ و ببر گیلانی

حلولِ ماه،،پیشانی،رخت خورشید نورانی
بهارِ خنده ات سرلوحه ی تقویم سریانی

مده اینگونه گیسویت به دستِ بادِ بد آهنگ
دو تاری،،نازشصتِ دستِ استادی خراسانی

به هر غمزه که می آیی به تیغِ تیزِ ابرویت
بریدی بند بندِ سینه را،،چاقوی زنجانی

به سرخی رنگ لب های تو معنا داده گل ها را
جه‍ان مبهوتِ اندامت، ومن مصراع فوقانی

دچارِ ضعف ایمانم،،به آیینِ تو دل بستم
و همواره رها گشتم من از دینِ مسلمانی

کسی دل را نسوزاند برای یوسفِ مسکین
به دار آویخت گر خود را در این مصراع پایانی

#یوسف_اسماعیلوندی
چشم آبی رنگِ دریا ، گونه ها سیب ِ گلابی
مژه ها باروت ِ روسی رنگ موهایت شرابی

صورتت شکل ِ هلو ، ابرو کمانِ آرشی
ماه شرمش میشود تا روسری پس میکّشی

جنس دندان از صدف گوشواره ها فیروزه ای
نطق ِ هر منبر نشینی محفل ِ هر روضه ای

گردنت تنگ بلورین، سینه ریزت از طلا
کور بادا چشم شور و دور باشی از بلا

سبزِ یشمی خال لب، فرم ِ دماغت چون قلـم
عرضَِ سینه تخت جمشید و نمایش جام جم

شانه هایت بیستون و پنجه ها مثل فنر
انعطاف ِ پُل ِ کارون حالت ِ قوس ِ کــمر

پیکرت رومی تراش و قامتت چون سرو ناز
ای جمالـــــت یک سر و گردن فراتر از فراز

پنجه و پاشنه طلایی ساقه ها ترکهِ اناری
در حفیقت یک پکیجِ کامل از فصل بهاری

حیـــفم آید گر نگویم قد قیامت می کند
سرو در جا میزند،حوری سلامت می کند

#یوسف_اسماعیلوندی
هرکه زد لافِ بزرگی از بزرگـانش مخوان
آنکه پرگویی کند مردِ سخندانش مخوان

می کند بر اهل ِ آبادی اگر خـــانی ســــتم
خط بکش بر سادگیِ باورت خانش مخوان

شیخ اگر منبر نشست و درعمل کاری نکرد
مرد دیـن و اهل تقوا و مسلمانش مـخوان

باغبان وقتی تبانی می کند با زاغ ِ پــــیر
بلبل ِ شوریده را مرغ غزلخوانش مخوان

هرکه گستاخی کند بر ساحتِ شعر و ادب
با هنرمـــندان ِ پُر آوازه همسانش مخوان

#یوسف_اسماعیلوندی