شوریار
116 subscribers
52 photos
40 videos
45 files
26 links
غم که از حد بگذرد دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری می کند
Download Telegram
قربان جهانی كه در آن جنگ نباشد
مشت و لگد و سيلی و اوردنگ نباشد
از وحشت بمب اتم و توپ و مسلسل
پيوسته به پا خار و به سر سنگ نباشد
باهم نستيزند سپيدان و سياهان
دعوا سر نام و نسب و رنگ نباشد
در باغ وفا مرغ بد آواز نيابيم
در بزم صفا ساز بد آهنگ نباشد
افسار به دست دو سه گمراه نیفتد
ايام به كام دو سه الدنگ نباشد
مادون ز ستمكاری مافوق ننالد
از دست دلی سنگ دلی تنگ نباشد
هر مملكتی تا طلبد حق خودش را
محتاج به صد لشكر صد هنگ نباشد


#ابوالقاسم_حالت
این غزل سهم تو بردار و از اینجا ببرش

حرمتش دار که او نام و نشانِ من و توست

#یوسف_اسماعیلوندی
هرکسی دید مرا گفت امیدت به خدا باد

کس نفهمید گرهِ کور دلم دست شما بود

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
می سُرایم شعر ِ نو از مردیِ و مردان ایل
قُوت و روحی دَهم از نو به قلب و جان ایل

میروم از سر بگیرم یک غزل با شور و شوق
می نویسم از سخاوتمندی ِ و ارکان ِ ایل

می نویسم از عقابی بر فراز ِ مالمیر
از دلاور مردی و از پاکی ِ خوبان ایل

قصد دارم پی بگیرم ماجرای ِ نخبه ای
شیر پاکی خورده ای از سفره و از خوان ایل

یوسف گمگشته گویا آمده با دست ِ پُر
تا دهد رونق به این بازار بی سامان ایل

می نویسم تا یکایک با خبر گردید همه
گوهری پیدا شده در معدن و در کان ایل

ایل من برخیز و بنگر آسمان شهرمان!!
زهره ای کرده طلوع از گوشهٔ کیهان ایل

شیرعلیمردان ِ ثانی با کلیدی آمده
تا گشاید قفل را از بند و از زندان ایل

او که داند درد و رنج ِ مادران ِ خسته را
آب مشک و اشک چشم و سفرهٔ بی نان ایل

ایل من وقتش رسیده تا من و تو ما شویم
باز کن آغوش ِ خود بر بهترین مهمان ایل

شهر را آزین کن از نور ِ وجودش همتبار
تا بنازد بر شما رزمنده ی میدان ایل

مینویسم از شب ِ تاریک و درد ِ کودکان
از جوانان ، از زنان ِ خفته و پنهان ایل

لشکری آماده باشیم و بفرمانش همه
تا بشوید گرد و غم بر چهرهٔ گریان ایل

میبرد کشتی ایلم را به ساحل بعد از این
بادبانی می کشد بر قایق و طوفان ایل

ایذه ای و باغملک صیدون و دهدز جملگی
منطق و نظمی دَهید بر کوچ ِ سرگردان ایل

آمده جانی ببخشد چشمه های خشک را
آمده رنگی دهد بر دشت بی باران ایل

مرهمی باشد به زخم و همدم اقوام خود
مونس و آرامشی بر دیده ی گریان ایل

دفتری از نو گشاید از دل ِ تاریخ شهر
تا شود لــوح ِ زرینی از برای ِ خان ایل

اتحاد و همدلی ما را برد تا پایتخت
میشود ثبتِ مکّرّر فتح سرداران ایل

پور بی مریم دوباره سر برآورد از میان
تک سوارِ بی بدیل و رستم ِ دوران ایل

می نویسم از غرور و از رشادت های شان
میروم کامل کنم با این غزل:هفت:خان ایل

می نویسم تا ببیند قدرت و شعر و قلــــم
سنگ زیرین آسیاب و چرخشِ سندان ایل

چار و بیستم، : بیست و۴ بیت شد غزل
می کنم تقدیم خوبان و سلحشوران ایل

می نویسد قطعه شعری یوسف اورک تبار
تا بماند مثل ِ خالی بر لب ِ خـندان ِ ایـــــل

#یوسف_اسماعیلوندی
نپرس از من که بامن مردم اینجا چه ها کردند
غریب و بی کسم دیدن جفا پشت ِ جفا کردند

به جرم ِ عاشقی یارب تمامی کافرم خواندند
دلا دیدی هزاران افترا بر من روا کردند؟

چو مجنون دیدنم از شهرِ خود راندند وبردند
بدون ِ حضرت ِ لیلا بیابانی رها کردند!!!!!

به عقلِ من نمیکنجد که این کار مسلمان است
عجب قومی،به حکمی نانوشته اکتفا کردن

کجا باید شکایت برد از این قوم ِ بنی عامر
چو نتوان در دلِ سنگینشان یک ذره جا کردند

خداوندا اگر بر من چنین دردی روا باشد
چگونه عاشقان خود را به غم ها مبتلا کردند

چه حاصل زین همه مهرو وفا و عاشقی یارب
خبر داری مرا بردند و با درد آشنا کردند

گدای عشق بودم من نه سنگ و ناسزا گویان
دعا کردم ولی آنها جفا بار ِ گدا کردند

مرا دردی به روی درد و داغی بر سرِ داغی
غریب و بی کسم دیدن خطا پشت خطا کردند

#یوسف_اسماعیلوندی
عاشقی کردن اگر چه شیوه ی پیغمبر است
راه پر پیچ و خمی دارد بسی درد آوراست

میچکد از چشمِ شاعر قطره های اشک و خون
بهترین سرمایه ی شاعر همین چشمِ تر است

می نشیند گوشه ای با خلوتش سر می کند
لااقل تنها شدن از دل شکستن بهتر است!!!

می خورد با هر نفس بر میله ی سرد قفس
بلبلی که در قفس زندانی ِ بال و پر است

از وفا و مهربانی دم نزن این روزها
پاسخ ِ مهر و وفا زخم ِ عمیق ِ خنجر است

دست شوم سرنوشت تا شام محشر بسته است
در پس هر شام ِ شومی صبحگاهی دیگر است

هر که من من میکند کس من نمی خوانش رفیق
آنکه با نیمی ز من قانع شود نام آور است

راز ها در سینه دارم درد دل گفتن چه سود
نیست شوق دل تپیدن زنگ شام آخر است

دست شاعر بی نمک بود از همان روز ازل
حاصل عمرش فقط گلواژه های پر پر است

#یوسف_اسماعیلوندی
تا به کی باید تظاهر،ای به حج دل بستگان
تا به کی تعظیم و تکریم و تملق حاجیان

در حریم ِ کعبهٔ دلها خدا را حس کنید
ای عبادت پیشگان ای خالصان ای مخلصان

مادری از فقر دارد تن به تن ها می دهد
کو مرام و مذهب و سّجاده و ایمانتان

جامه ی عرفان بپوشید و به نورِ معرفت
روشنی بخشید گاهی برسرای ِ بیکسان

باید از مکر و تظاهر چنته را خالی کنید
تا قبولِ حق بگردد چنته ی اعمالتان

»دین نداری لااقل آزاده باش« و سر فراز
از چه روزت با منی و نیمه شب با مشرکان

ای بسوزد بافه های مظهر ِ افکارتان
گر بنا باشد نگیرید دستی از مستضعفان

#یوسف_اسماعیلوندی
خواب دیدم در هوایت بی هوا افتاده ام
زیر بارانِ خیالت بی صدا افتاده ام

بعد عمری پا کشیدن از تو و از خاطرت
خود ندانم از چه رو پایِ شما افتاده ام

خیس بارانِ خجالت می شدم با هر نگاه
مثل ماهی بر کف ِ آبِ بقا افتاده ام

میزدم بر هر حبابی بوسه های دلنشین
در هوای بوسه ات یادِ خدا افتاده ام

ببر وحشیٍ نگاهت تا در آغوشم کشید
همچو آهو در برت بی دست و پا افتاده ام

می زند چنگالِ عشقت زخمِ کاری بر تنم
بی خبر از این که در دام ِ بلا افتاده ام

بی مهابا می رمیدم از نگاهِ سر کشت!!
مثل آهو بره از مادر جدا افتاده ام

مانده ام حیران در این کابوس تلخِ نیمه شب
خود نمی فهمم کجا بودم،کجا افتاده ام

آمدم چیزی بگویم خواب از چشمم پرید
نه،، نگفتم در هوایت مبتلا افتاده ام

#یوسف_اسماعیلوندی
چو افتد چشم در چشمت زبان از کار می افتد
رمق از پا ، نفس از نای ِ لاکردار می افتد

به هر غمزه که می آیی تلاطم می کنی دل را
از این رو قلبم از گردونهٔ تکرار می افتد

از آن خوابی که یوسف کرده، تعبیرش چنین پیداست
سر و کارم به یک چاقوی ضامن دار می افتد

من از آن زخم ِ دست ِ بانوان ِ مصر فهمیدم
کسی گر با تو در افتد به حالِ زار می افتد

به پای سیب لبخندت تنم لرزید دانستم
شبیه ِ دزد نادانی که از دیوار می افتد

اگر از تیر مژگانت بلا پشت ِ بلا خیزد»»
به جان ِ کاسب و آهنگر و نجار می افتد

کسادی رخت می بندد از این بازار بی رونق
چو حرفت در دهان مردم ِ بازار می افتد

صلیبم کرده ای بر دار ِعشقت پس محّبت کن
بمان تا لحظه ی آخر که سر بر دار می افتد

زلیخا را بشارت ده،که یوسف بر سرِ پایت
اگر قبلا نیفتاده ولی این بار می افتد

#یوسف_اسماعیلوندی
سهم ِ چشمان ِ من از منظره ها دیوار است
دفتر و یاد تو و اشک و غم وخودکار است

یک نفر نیست که با من به سر آرد نفسی!!!
همدمم از سر ِ شب تا به سحر سیگار است

مثل حافظ که غزل در رگ وخونش جاریست
خاطراتت همه شب بر لب ِ من تکرار است

میخورم زخم ، ز هر خاطره و _ می افتم
یاد ِ حلاج که مردانه سرش بر دار است

من کجا ، شعر کجا ، چشم تو استادم کرد
ور نه سهمِ منِ شاعر نه به این مقدار است

#یوسف_اسماعیلوندی
سحرم کبوتر دل به سرش هوای بام ست
چو زوارِِ دلشکسته نیتش فقط سلام ست

بگشای زلف و گاهی چوصیاد کهنه کاری
نظری به ما بیفکن که دلم اسیر ِ دام ست

نه به غیرِ تو دهم دل، نه دلی ز کس ستانم
نزنم به جام کس لب که به‌ کام من حرام ست

همه ی جهان هستی به نگاه ِ تو نیرزد!!!!
که جهان و کائناتش به نگاهت انضمام ست

منم و نگاه ِ حافظ ، من و شاخِ خوش نباتی
خبرش رسانه ای شد که حلاوتی تمام ست

نگذر ز یار شیرین که گذشتنش روا نیست
چو ز لّذتش بپرسی نظرم در انسجام ست

نفسی بیا و بنشین، دوسه جام می بنوشیم
عطشی به سینه دارم و دلی که تشنه کام ست

#یوسف_اسماعیلوندی
کاری نکن پاره کنم پیراهن ات را
مهتاب من ارزش ندارد رسوایی

مثل ستاره میزنم سوسو به دورت
ای روشنایی بخش شب های طلایی

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
منکر ِ لعل و لب و عاشق سرایی نیستم!!!!

یک غزل محض ِ خدا از سفره بی نان بگو

#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from اتچ بات
خواب دیدم در هوایت بی هوا افتاده ام
زیر بارانِ خیالت بی صدا افتاده ام

بعد عمری پا کشیدن از تو و از خاطرت
خود ندانم از چه رو پایِ شما افتاده ام

خیس بارانِ خجالت می شدم با هر نگاه
مثل ماهی بر کف ِ آبِ بقا افتاده ام

میزدم بر هر حبابی بوسه های دلنشین
در هوای بوسه ات یادِ خدا افتاده ام

ببر وحشیٍ نگاهت تا در آغوشم کشید
همچو آهو در برت بی دست و پا افتاده ام

می زند چنگالِ عشقت زخمِ کاری بر تنم
با خبر بودم که در دام ِ بلا افتاده ام

بی مهابا می رمیدم از نگاهِ سر کشت!!
مثل آهویی که از مادر جدا افتاده ام

مانده ام حیران در این کابوس تلخِ نیمه شب
خود نمی فهمم کجا بودم،کجا افتاده ام

آمدم چیزی بگویم خواب از چشمم پرید
نه،، نگفتم در هوایت مبتلا افتاده ام

#یوسف_اسماعیلوندی

#برنامه_خوانش_همسرایی
#مدیریت_واجرا
#جناب_آرش_صحبتی
#گروه_عشق_سالگی
@EshghSalegiPublicChannel
آمدم تا حال و روز ِ بهتری پیدا کنم
در میانِ سرسرایِ تو سری پیدا کنم

شور و شوقِ دیدنت تاب و توانم را گرفت
آمدم حال و هوای ِ دیگری پیدا کنم

دستِ تقدیری که دیوارِ جدایی کرد بنا
با تبرزین می شکافم تا دری پیدا کنم

در خیالات خودم دل را به دریا میزنم
تا در آغوش ِ خیالت لنگری پیدا کنم

گوهری بی قیمتم کنج صدف پنهان ولی
زرگـری کو ؟ تا برد انگــشتری پیدا کــنم

کاروان آمد، یکی در چاه اندازد مرا
میروم همراهِ یوسف نوبری پیدا کنم

:شاعران گل گفته اند،اما برایِ وصف تو
باز باید معنی نازکتری پیدا کنم:

#یوسف_اسماعیلوندی
از همان روزی که رفتی قلبِ مادر خوب نیست
حال او با دیدن ِ گل های پرپر خوب نیست

می کشد دست ِ نوازش برسر ِ گل پونه ها
ارتباطش با گلابِ اصل قمصر خوب نیست

لااقل یک شب بیا در خواب و آرامش بکن
در دلِ دریایِ غم گشتن شناور خوب نیسب

تا که باد ِ خاطراتت می وزد بر پنجره
گوشه ای کز میکند مثلِ کبوتر خوب نیست

کس نمی سوزد دلش اینجا بحال بی کسی
عصر ما دیگر برادر با برادر خوب نیست

طبق ِ آیین ِ مسلمانی خدا را شاکرم!!!!!
پا نهادن از حریم ِ حق فراتر خوب نیست

نالــه کــم کن یوسـف از این نابسامانی عـزیز
بیش از این ها تازه کردن داغ مادر خوب نیست

#یوسف_اسماعیلوندی
ار گووّ پُشتُم نَبو شال و قوا سیچُنمه
برنوِ و اسب ِ کُتل ، مالِ خـدا سیچُنمه

شو سیا مینِ دلِ تنگ ار که وِ دادُم نرسی
روز روشن تـش و تُنـــگِ دچـــرا سیچُنمه

تو حساو کن همه دنیانِ بِدن سی خُمهِ تک
په مُـونِ بی کسِ ِ کار ای همه جا سیچُنمه

ار نخونه مینِ مُنگشت و دنا کوگ دَری
خوندنِ چسچسک و تیله قلا سیچُنمه

ار وِ گوشم نرسه بُنگ تفنگی ز تنوش
پازن و میش کـَل و کُوهِ دنا سیچُنمه

مَندنــُم مثلٍ کناری لووِ رهَ سی چه خوهِ
ار نیوی سام بنشینی په مو سا سیچُنمه

گوگَری مثــل بلیــط لا گِل و بَرد ریشه کنه
گویَلم ار نَبُون ، بَندِ کَدو شال قوا سیچَنمه

#یوسف_اسماعیلوندی
مثل ِ کویری تشنه ام فریاد رس می خواهمت
هامونم و جاری تر از رود ِ ارس می خواهمت

وقتی که عشق ِ نافذت گل کرده در باغ دلم
دُردانه ی باغ دلم بی خار و خس می خواهمت

کس کس نخوانش گر کسی با ناکسی همدم شود
تنها کسم ،چون دل ندادی دستِ کس می خواهمت

در سینه جا خوش کرده ای پیوند خوردی با نفس
حالا که جان و دل شدی با هر نفس می خواهمت

در دل نگنجد باورم ای مرغ خوش الحان من
گر ماورای میله ها کنج ِ قفس می خواهمت

هم فال حافظ بدنشست، هم قهوه تلخ آمد عجب
تعبیر یوسف را ببین با طعم ِ گس می خواهمت !!

این خنجر و این حنجر و این هم کفن آماده ام
کاری ترین زخمت بزن فریاد رس می خواهمت

#یوسف_اسماعیلوندی
مثل سابق روی لب ها ذَره ای لبخند نیست
شب نشینی شعرخوانی چای و نُقل و قند نیست

شهر را پای ِ پیاده ِ گشتم و با چشم خود!!
آنچه را دیدم شبیه ِ آنچه می گویند نیست

هر که از ره می رسد با کینه زخمی می زند
قلب بی احساسشان بر هر صراطی بند نیست

کاش می شد سنگ را هر جور شد قانع کنم
چینی ی ِ حساس دل ها قابل پیوند نیست

یک نفر مجنون صفت فریاد میزد عاشقم
گفتمش دنبال لیلایی اگر، گفتند نیست

خواستم شعری بگویم قید شعرم را زدم
شعر بسیار است و اما شاعری در بند نیست

یوسف از فرهاد و شیرین و زلیخا دم نزن
عصر ما دیگر کسی مجنون غیرتمند، نیست

#یوسف_اسماعیلوندی
Audio
فرهادم و کوهِ کَمر را دوست دارم
اهل قلم، اصل هنر را دوست دارم

با شوقِ شیرین می کَنم من بیستون را
دیوانه ام این خیره سر را دوست دارم

نقشی بزن بر تخته سنگِ طاقِ بُستان
من عالم و صاحب نظر را دوست دارم

در عصر ما عاشق شدن یعنی تباهی
معشوقه ی عهدِ حجر را دوست دارم

شیرینِ من قندم نَبرِ بالاتر از این
من قهوهٔ تلخِ قجر را دوست دارم

یک استکان چایی مرا دعوت کن اما؟
بنشین کنارم ،نی شکر را دوست دارم

نازم بکش چنگم بزن ، سلطان عشقم
چنگال این شیرِ قدر را دوست دارم

آتش بزن بر سینه ام، کبریت زنجان!!
من شعله های بی خطر را دوست دارم

بر شانه ام بنشین دمی مرغِ سلیمان
این هدهدِ شانه بسر را دوست دارم

#یوسف_اسماعیلی
خوانش. نسترن
تشنه لب جان دادی و آبِ فُرات
شرمسار از آن فدا کاری حسین

کوفیان در خواب غفلت تا ابد
شیعــیان آغاز بیداری حسیـــن

نام ِ تو همراه ِ هفتاد و دو تـــن
تا قیامت بر زبان جاری حسین

ظهر عاشورایی ات دادی به ما
آخرین درس ِ وفاداری حسین

تـا ابـــد هــرگـز نمـی گردد رهـا
با یزید از این گرفتاری حسین

داغ داریـم و غـریبان عاجز از
درک اینگونه ِ عزاداری حسین

آرزویـم دیدن ِ صحن ِ شمـاست
چند بـاید دوری و زاری حسین؟

#یوسف_اسماعیلوندی