گوشه ای خلوت گزیدم عقدهٔ دل وا کنم
تن به تنهایی دهم با خلوت ِ خود تا کنم
از خدا پنهان نباشد از شما پنهان چرا؟
آمدم با خالق ِ هستی کمی تنها کنم
باید امشب در حضورِ حضرِتِ والا مقام
انقلابی مخملی در سینه ام بر پا کنم
سفرهٔ دل را گشایم پیش پای ِ دلبرم
تا دل ِ پژمرده را با مقدمش احیا کنم
آمدم چیزی بگویم بغض امانم را برید
کاش می شد در برِ معشوقِ سر بالا کنم
غم نفس را در گلو دارد گروگان تا مباد
بغضِ چندین ساله را پیش ِ خدا افشا کنم
با زبان ِ بی زبانی گفتگو از سر گرفت!!
مانده ام غم را چگونه در بّرش معنا کنم
عقل ناکس ،چشم نا پاک و دل دیوانه ام
هر سه را بی واهمهِ در محضرش رسوا کنم
باید امشب ناله ام گوشِ فلک را کَر کند!
سرنهم در گوش ِ دلبر تا سحر نجوا کنم
می زنم دل را به دریا تا خدا با ناخدا است
می روم تا دستِ کج رفتارِ قسمت وا کنم!!
خالقا با دست خالی از درت ما را نران
یاری ام کن یوسف گمگشته را پیدا کنم
آسمان برقی زد و ناگه ندا آمد به گوش!!!
شکوه کم کن نامه ات کو تا بَرم امضا،کنم
# یوسف_اسماعیلوندی
تن به تنهایی دهم با خلوت ِ خود تا کنم
از خدا پنهان نباشد از شما پنهان چرا؟
آمدم با خالق ِ هستی کمی تنها کنم
باید امشب در حضورِ حضرِتِ والا مقام
انقلابی مخملی در سینه ام بر پا کنم
سفرهٔ دل را گشایم پیش پای ِ دلبرم
تا دل ِ پژمرده را با مقدمش احیا کنم
آمدم چیزی بگویم بغض امانم را برید
کاش می شد در برِ معشوقِ سر بالا کنم
غم نفس را در گلو دارد گروگان تا مباد
بغضِ چندین ساله را پیش ِ خدا افشا کنم
با زبان ِ بی زبانی گفتگو از سر گرفت!!
مانده ام غم را چگونه در بّرش معنا کنم
عقل ناکس ،چشم نا پاک و دل دیوانه ام
هر سه را بی واهمهِ در محضرش رسوا کنم
باید امشب ناله ام گوشِ فلک را کَر کند!
سرنهم در گوش ِ دلبر تا سحر نجوا کنم
می زنم دل را به دریا تا خدا با ناخدا است
می روم تا دستِ کج رفتارِ قسمت وا کنم!!
خالقا با دست خالی از درت ما را نران
یاری ام کن یوسف گمگشته را پیدا کنم
آسمان برقی زد و ناگه ندا آمد به گوش!!!
شکوه کم کن نامه ات کو تا بَرم امضا،کنم
# یوسف_اسماعیلوندی
وقتی کنارم نیستی ، بیزارم از خورشید وُ ماه
فرقی ندارد زندگی در چاه ، یا در قصر شاه
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
فرقی ندارد زندگی در چاه ، یا در قصر شاه
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
دلم از هجر تو شد همدم بیماری ها
لب فرو بستم از انبوه گرفتاری ها
روزگارم به سیاهیِ شب آمیخته ای
پلک بر هم نزدم بی تو ؛ ز بیداری ها
دل به دامت شده مشتاق و گرفتار رفیق
دست بردار از این گونه دل آزاری ها
گفته بودی که به کندوی عسل می مانی
تلخی یِ تلخ ترین قهوه ی قاجاری ها
چه کسی نقش تو بر بوم دلم تار کشید
آفرین بر هنر و نقش ِ قلم کاری ها!!!!!!
کم بگو عاشق و دیوانه و رسوای ِ توام
تا به کی گوش دهم این همه تکراری ها
دل به دریا زده ام فاصله را بردارم
کمکم کن تو در این فاصله برداری ها
عاشقی گر که خطا هست و خطاکار منم
چشم پوشی کن از اینگونه خطا کاری ها
جای امضای تو خالیست بفرما بنویس
عاشقم، عاشق ِ پیمان و وفاداری ها!!!!!
#یوسف_اسماعیلوندی
لب فرو بستم از انبوه گرفتاری ها
روزگارم به سیاهیِ شب آمیخته ای
پلک بر هم نزدم بی تو ؛ ز بیداری ها
دل به دامت شده مشتاق و گرفتار رفیق
دست بردار از این گونه دل آزاری ها
گفته بودی که به کندوی عسل می مانی
تلخی یِ تلخ ترین قهوه ی قاجاری ها
چه کسی نقش تو بر بوم دلم تار کشید
آفرین بر هنر و نقش ِ قلم کاری ها!!!!!!
کم بگو عاشق و دیوانه و رسوای ِ توام
تا به کی گوش دهم این همه تکراری ها
دل به دریا زده ام فاصله را بردارم
کمکم کن تو در این فاصله برداری ها
عاشقی گر که خطا هست و خطاکار منم
چشم پوشی کن از اینگونه خطا کاری ها
جای امضای تو خالیست بفرما بنویس
عاشقم، عاشق ِ پیمان و وفاداری ها!!!!!
#یوسف_اسماعیلوندی
قربان جهانی كه در آن جنگ نباشد
مشت و لگد و سيلی و اوردنگ نباشد
از وحشت بمب اتم و توپ و مسلسل
پيوسته به پا خار و به سر سنگ نباشد
باهم نستيزند سپيدان و سياهان
دعوا سر نام و نسب و رنگ نباشد
در باغ وفا مرغ بد آواز نيابيم
در بزم صفا ساز بد آهنگ نباشد
افسار به دست دو سه گمراه نیفتد
ايام به كام دو سه الدنگ نباشد
مادون ز ستمكاری مافوق ننالد
از دست دلی سنگ دلی تنگ نباشد
هر مملكتی تا طلبد حق خودش را
محتاج به صد لشكر صد هنگ نباشد
#ابوالقاسم_حالت
مشت و لگد و سيلی و اوردنگ نباشد
از وحشت بمب اتم و توپ و مسلسل
پيوسته به پا خار و به سر سنگ نباشد
باهم نستيزند سپيدان و سياهان
دعوا سر نام و نسب و رنگ نباشد
در باغ وفا مرغ بد آواز نيابيم
در بزم صفا ساز بد آهنگ نباشد
افسار به دست دو سه گمراه نیفتد
ايام به كام دو سه الدنگ نباشد
مادون ز ستمكاری مافوق ننالد
از دست دلی سنگ دلی تنگ نباشد
هر مملكتی تا طلبد حق خودش را
محتاج به صد لشكر صد هنگ نباشد
#ابوالقاسم_حالت
می سُرایم شعر ِ نو از مردیِ و مردان ایل
قُوت و روحی دَهم از نو به قلب و جان ایل
میروم از سر بگیرم یک غزل با شور و شوق
می نویسم از سخاوتمندی ِ و ارکان ِ ایل
می نویسم از عقابی بر فراز ِ مالمیر
از دلاور مردی و از پاکی ِ خوبان ایل
قصد دارم پی بگیرم ماجرای ِ نخبه ای
شیر پاکی خورده ای از سفره و از خوان ایل
یوسف گمگشته گویا آمده با دست ِ پُر
تا دهد رونق به این بازار بی سامان ایل
می نویسم تا یکایک با خبر گردید همه
گوهری پیدا شده در معدن و در کان ایل
ایل من برخیز و بنگر آسمان شهرمان!!
زهره ای کرده طلوع از گوشهٔ کیهان ایل
شیرعلیمردان ِ ثانی با کلیدی آمده
تا گشاید قفل را از بند و از زندان ایل
او که داند درد و رنج ِ مادران ِ خسته را
آب مشک و اشک چشم و سفرهٔ بی نان ایل
ایل من وقتش رسیده تا من و تو ما شویم
باز کن آغوش ِ خود بر بهترین مهمان ایل
شهر را آزین کن از نور ِ وجودش همتبار
تا بنازد بر شما رزمنده ی میدان ایل
مینویسم از شب ِ تاریک و درد ِ کودکان
از جوانان ، از زنان ِ خفته و پنهان ایل
لشکری آماده باشیم و بفرمانش همه
تا بشوید گرد و غم بر چهرهٔ گریان ایل
میبرد کشتی ایلم را به ساحل بعد از این
بادبانی می کشد بر قایق و طوفان ایل
ایذه ای و باغملک صیدون و دهدز جملگی
منطق و نظمی دَهید بر کوچ ِ سرگردان ایل
آمده جانی ببخشد چشمه های خشک را
آمده رنگی دهد بر دشت بی باران ایل
مرهمی باشد به زخم و همدم اقوام خود
مونس و آرامشی بر دیده ی گریان ایل
دفتری از نو گشاید از دل ِ تاریخ شهر
تا شود لــوح ِ زرینی از برای ِ خان ایل
اتحاد و همدلی ما را برد تا پایتخت
میشود ثبتِ مکّرّر فتح سرداران ایل
پور بی مریم دوباره سر برآورد از میان
تک سوارِ بی بدیل و رستم ِ دوران ایل
می نویسم از غرور و از رشادت های شان
میروم کامل کنم با این غزل:هفت:خان ایل
می نویسم تا ببیند قدرت و شعر و قلــــم
سنگ زیرین آسیاب و چرخشِ سندان ایل
چار و بیستم، : بیست و۴ بیت شد غزل
می کنم تقدیم خوبان و سلحشوران ایل
می نویسد قطعه شعری یوسف اورک تبار
تا بماند مثل ِ خالی بر لب ِ خـندان ِ ایـــــل
#یوسف_اسماعیلوندی
قُوت و روحی دَهم از نو به قلب و جان ایل
میروم از سر بگیرم یک غزل با شور و شوق
می نویسم از سخاوتمندی ِ و ارکان ِ ایل
می نویسم از عقابی بر فراز ِ مالمیر
از دلاور مردی و از پاکی ِ خوبان ایل
قصد دارم پی بگیرم ماجرای ِ نخبه ای
شیر پاکی خورده ای از سفره و از خوان ایل
یوسف گمگشته گویا آمده با دست ِ پُر
تا دهد رونق به این بازار بی سامان ایل
می نویسم تا یکایک با خبر گردید همه
گوهری پیدا شده در معدن و در کان ایل
ایل من برخیز و بنگر آسمان شهرمان!!
زهره ای کرده طلوع از گوشهٔ کیهان ایل
شیرعلیمردان ِ ثانی با کلیدی آمده
تا گشاید قفل را از بند و از زندان ایل
او که داند درد و رنج ِ مادران ِ خسته را
آب مشک و اشک چشم و سفرهٔ بی نان ایل
ایل من وقتش رسیده تا من و تو ما شویم
باز کن آغوش ِ خود بر بهترین مهمان ایل
شهر را آزین کن از نور ِ وجودش همتبار
تا بنازد بر شما رزمنده ی میدان ایل
مینویسم از شب ِ تاریک و درد ِ کودکان
از جوانان ، از زنان ِ خفته و پنهان ایل
لشکری آماده باشیم و بفرمانش همه
تا بشوید گرد و غم بر چهرهٔ گریان ایل
میبرد کشتی ایلم را به ساحل بعد از این
بادبانی می کشد بر قایق و طوفان ایل
ایذه ای و باغملک صیدون و دهدز جملگی
منطق و نظمی دَهید بر کوچ ِ سرگردان ایل
آمده جانی ببخشد چشمه های خشک را
آمده رنگی دهد بر دشت بی باران ایل
مرهمی باشد به زخم و همدم اقوام خود
مونس و آرامشی بر دیده ی گریان ایل
دفتری از نو گشاید از دل ِ تاریخ شهر
تا شود لــوح ِ زرینی از برای ِ خان ایل
اتحاد و همدلی ما را برد تا پایتخت
میشود ثبتِ مکّرّر فتح سرداران ایل
پور بی مریم دوباره سر برآورد از میان
تک سوارِ بی بدیل و رستم ِ دوران ایل
می نویسم از غرور و از رشادت های شان
میروم کامل کنم با این غزل:هفت:خان ایل
می نویسم تا ببیند قدرت و شعر و قلــــم
سنگ زیرین آسیاب و چرخشِ سندان ایل
چار و بیستم، : بیست و۴ بیت شد غزل
می کنم تقدیم خوبان و سلحشوران ایل
می نویسد قطعه شعری یوسف اورک تبار
تا بماند مثل ِ خالی بر لب ِ خـندان ِ ایـــــل
#یوسف_اسماعیلوندی
نپرس از من که بامن مردم اینجا چه ها کردند
غریب و بی کسم دیدن جفا پشت ِ جفا کردند
به جرم ِ عاشقی یارب تمامی کافرم خواندند
دلا دیدی هزاران افترا بر من روا کردند؟
چو مجنون دیدنم از شهرِ خود راندند وبردند
بدون ِ حضرت ِ لیلا بیابانی رها کردند!!!!!
به عقلِ من نمیکنجد که این کار مسلمان است
عجب قومی،به حکمی نانوشته اکتفا کردن
کجا باید شکایت برد از این قوم ِ بنی عامر
چو نتوان در دلِ سنگینشان یک ذره جا کردند
خداوندا اگر بر من چنین دردی روا باشد
چگونه عاشقان خود را به غم ها مبتلا کردند
چه حاصل زین همه مهرو وفا و عاشقی یارب
خبر داری مرا بردند و با درد آشنا کردند
گدای عشق بودم من نه سنگ و ناسزا گویان
دعا کردم ولی آنها جفا بار ِ گدا کردند
مرا دردی به روی درد و داغی بر سرِ داغی
غریب و بی کسم دیدن خطا پشت خطا کردند
#یوسف_اسماعیلوندی
غریب و بی کسم دیدن جفا پشت ِ جفا کردند
به جرم ِ عاشقی یارب تمامی کافرم خواندند
دلا دیدی هزاران افترا بر من روا کردند؟
چو مجنون دیدنم از شهرِ خود راندند وبردند
بدون ِ حضرت ِ لیلا بیابانی رها کردند!!!!!
به عقلِ من نمیکنجد که این کار مسلمان است
عجب قومی،به حکمی نانوشته اکتفا کردن
کجا باید شکایت برد از این قوم ِ بنی عامر
چو نتوان در دلِ سنگینشان یک ذره جا کردند
خداوندا اگر بر من چنین دردی روا باشد
چگونه عاشقان خود را به غم ها مبتلا کردند
چه حاصل زین همه مهرو وفا و عاشقی یارب
خبر داری مرا بردند و با درد آشنا کردند
گدای عشق بودم من نه سنگ و ناسزا گویان
دعا کردم ولی آنها جفا بار ِ گدا کردند
مرا دردی به روی درد و داغی بر سرِ داغی
غریب و بی کسم دیدن خطا پشت خطا کردند
#یوسف_اسماعیلوندی
عاشقی کردن اگر چه شیوه ی پیغمبر است
راه پر پیچ و خمی دارد بسی درد آوراست
میچکد از چشمِ شاعر قطره های اشک و خون
بهترین سرمایه ی شاعر همین چشمِ تر است
می نشیند گوشه ای با خلوتش سر می کند
لااقل تنها شدن از دل شکستن بهتر است!!!
می خورد با هر نفس بر میله ی سرد قفس
بلبلی که در قفس زندانی ِ بال و پر است
از وفا و مهربانی دم نزن این روزها
پاسخ ِ مهر و وفا زخم ِ عمیق ِ خنجر است
دست شوم سرنوشت تا شام محشر بسته است
در پس هر شام ِ شومی صبحگاهی دیگر است
هر که من من میکند کس من نمی خوانش رفیق
آنکه با نیمی ز من قانع شود نام آور است
راز ها در سینه دارم درد دل گفتن چه سود
نیست شوق دل تپیدن زنگ شام آخر است
دست شاعر بی نمک بود از همان روز ازل
حاصل عمرش فقط گلواژه های پر پر است
#یوسف_اسماعیلوندی
راه پر پیچ و خمی دارد بسی درد آوراست
میچکد از چشمِ شاعر قطره های اشک و خون
بهترین سرمایه ی شاعر همین چشمِ تر است
می نشیند گوشه ای با خلوتش سر می کند
لااقل تنها شدن از دل شکستن بهتر است!!!
می خورد با هر نفس بر میله ی سرد قفس
بلبلی که در قفس زندانی ِ بال و پر است
از وفا و مهربانی دم نزن این روزها
پاسخ ِ مهر و وفا زخم ِ عمیق ِ خنجر است
دست شوم سرنوشت تا شام محشر بسته است
در پس هر شام ِ شومی صبحگاهی دیگر است
هر که من من میکند کس من نمی خوانش رفیق
آنکه با نیمی ز من قانع شود نام آور است
راز ها در سینه دارم درد دل گفتن چه سود
نیست شوق دل تپیدن زنگ شام آخر است
دست شاعر بی نمک بود از همان روز ازل
حاصل عمرش فقط گلواژه های پر پر است
#یوسف_اسماعیلوندی
تا به کی باید تظاهر،ای به حج دل بستگان
تا به کی تعظیم و تکریم و تملق حاجیان
در حریم ِ کعبهٔ دلها خدا را حس کنید
ای عبادت پیشگان ای خالصان ای مخلصان
مادری از فقر دارد تن به تن ها می دهد
کو مرام و مذهب و سّجاده و ایمانتان
جامه ی عرفان بپوشید و به نورِ معرفت
روشنی بخشید گاهی برسرای ِ بیکسان
باید از مکر و تظاهر چنته را خالی کنید
تا قبولِ حق بگردد چنته ی اعمالتان
»دین نداری لااقل آزاده باش« و سر فراز
از چه روزت با منی و نیمه شب با مشرکان
ای بسوزد بافه های مظهر ِ افکارتان
گر بنا باشد نگیرید دستی از مستضعفان
#یوسف_اسماعیلوندی
تا به کی تعظیم و تکریم و تملق حاجیان
در حریم ِ کعبهٔ دلها خدا را حس کنید
ای عبادت پیشگان ای خالصان ای مخلصان
مادری از فقر دارد تن به تن ها می دهد
کو مرام و مذهب و سّجاده و ایمانتان
جامه ی عرفان بپوشید و به نورِ معرفت
روشنی بخشید گاهی برسرای ِ بیکسان
باید از مکر و تظاهر چنته را خالی کنید
تا قبولِ حق بگردد چنته ی اعمالتان
»دین نداری لااقل آزاده باش« و سر فراز
از چه روزت با منی و نیمه شب با مشرکان
ای بسوزد بافه های مظهر ِ افکارتان
گر بنا باشد نگیرید دستی از مستضعفان
#یوسف_اسماعیلوندی
خواب دیدم در هوایت بی هوا افتاده ام
زیر بارانِ خیالت بی صدا افتاده ام
بعد عمری پا کشیدن از تو و از خاطرت
خود ندانم از چه رو پایِ شما افتاده ام
خیس بارانِ خجالت می شدم با هر نگاه
مثل ماهی بر کف ِ آبِ بقا افتاده ام
میزدم بر هر حبابی بوسه های دلنشین
در هوای بوسه ات یادِ خدا افتاده ام
ببر وحشیٍ نگاهت تا در آغوشم کشید
همچو آهو در برت بی دست و پا افتاده ام
می زند چنگالِ عشقت زخمِ کاری بر تنم
بی خبر از این که در دام ِ بلا افتاده ام
بی مهابا می رمیدم از نگاهِ سر کشت!!
مثل آهو بره از مادر جدا افتاده ام
مانده ام حیران در این کابوس تلخِ نیمه شب
خود نمی فهمم کجا بودم،کجا افتاده ام
آمدم چیزی بگویم خواب از چشمم پرید
نه،، نگفتم در هوایت مبتلا افتاده ام
#یوسف_اسماعیلوندی
زیر بارانِ خیالت بی صدا افتاده ام
بعد عمری پا کشیدن از تو و از خاطرت
خود ندانم از چه رو پایِ شما افتاده ام
خیس بارانِ خجالت می شدم با هر نگاه
مثل ماهی بر کف ِ آبِ بقا افتاده ام
میزدم بر هر حبابی بوسه های دلنشین
در هوای بوسه ات یادِ خدا افتاده ام
ببر وحشیٍ نگاهت تا در آغوشم کشید
همچو آهو در برت بی دست و پا افتاده ام
می زند چنگالِ عشقت زخمِ کاری بر تنم
بی خبر از این که در دام ِ بلا افتاده ام
بی مهابا می رمیدم از نگاهِ سر کشت!!
مثل آهو بره از مادر جدا افتاده ام
مانده ام حیران در این کابوس تلخِ نیمه شب
خود نمی فهمم کجا بودم،کجا افتاده ام
آمدم چیزی بگویم خواب از چشمم پرید
نه،، نگفتم در هوایت مبتلا افتاده ام
#یوسف_اسماعیلوندی
چو افتد چشم در چشمت زبان از کار می افتد
رمق از پا ، نفس از نای ِ لاکردار می افتد
به هر غمزه که می آیی تلاطم می کنی دل را
از این رو قلبم از گردونهٔ تکرار می افتد
از آن خوابی که یوسف کرده، تعبیرش چنین پیداست
سر و کارم به یک چاقوی ضامن دار می افتد
من از آن زخم ِ دست ِ بانوان ِ مصر فهمیدم
کسی گر با تو در افتد به حالِ زار می افتد
به پای سیب لبخندت تنم لرزید دانستم
شبیه ِ دزد نادانی که از دیوار می افتد
اگر از تیر مژگانت بلا پشت ِ بلا خیزد»»
به جان ِ کاسب و آهنگر و نجار می افتد
کسادی رخت می بندد از این بازار بی رونق
چو حرفت در دهان مردم ِ بازار می افتد
صلیبم کرده ای بر دار ِعشقت پس محّبت کن
بمان تا لحظه ی آخر که سر بر دار می افتد
زلیخا را بشارت ده،که یوسف بر سرِ پایت
اگر قبلا نیفتاده ولی این بار می افتد
#یوسف_اسماعیلوندی
رمق از پا ، نفس از نای ِ لاکردار می افتد
به هر غمزه که می آیی تلاطم می کنی دل را
از این رو قلبم از گردونهٔ تکرار می افتد
از آن خوابی که یوسف کرده، تعبیرش چنین پیداست
سر و کارم به یک چاقوی ضامن دار می افتد
من از آن زخم ِ دست ِ بانوان ِ مصر فهمیدم
کسی گر با تو در افتد به حالِ زار می افتد
به پای سیب لبخندت تنم لرزید دانستم
شبیه ِ دزد نادانی که از دیوار می افتد
اگر از تیر مژگانت بلا پشت ِ بلا خیزد»»
به جان ِ کاسب و آهنگر و نجار می افتد
کسادی رخت می بندد از این بازار بی رونق
چو حرفت در دهان مردم ِ بازار می افتد
صلیبم کرده ای بر دار ِعشقت پس محّبت کن
بمان تا لحظه ی آخر که سر بر دار می افتد
زلیخا را بشارت ده،که یوسف بر سرِ پایت
اگر قبلا نیفتاده ولی این بار می افتد
#یوسف_اسماعیلوندی
سهم ِ چشمان ِ من از منظره ها دیوار است
دفتر و یاد تو و اشک و غم وخودکار است
یک نفر نیست که با من به سر آرد نفسی!!!
همدمم از سر ِ شب تا به سحر سیگار است
مثل حافظ که غزل در رگ وخونش جاریست
خاطراتت همه شب بر لب ِ من تکرار است
میخورم زخم ، ز هر خاطره و _ می افتم
یاد ِ حلاج که مردانه سرش بر دار است
من کجا ، شعر کجا ، چشم تو استادم کرد
ور نه سهمِ منِ شاعر نه به این مقدار است
#یوسف_اسماعیلوندی
دفتر و یاد تو و اشک و غم وخودکار است
یک نفر نیست که با من به سر آرد نفسی!!!
همدمم از سر ِ شب تا به سحر سیگار است
مثل حافظ که غزل در رگ وخونش جاریست
خاطراتت همه شب بر لب ِ من تکرار است
میخورم زخم ، ز هر خاطره و _ می افتم
یاد ِ حلاج که مردانه سرش بر دار است
من کجا ، شعر کجا ، چشم تو استادم کرد
ور نه سهمِ منِ شاعر نه به این مقدار است
#یوسف_اسماعیلوندی
سحرم کبوتر دل به سرش هوای بام ست
چو زوارِِ دلشکسته نیتش فقط سلام ست
بگشای زلف و گاهی چوصیاد کهنه کاری
نظری به ما بیفکن که دلم اسیر ِ دام ست
نه به غیرِ تو دهم دل، نه دلی ز کس ستانم
نزنم به جام کس لب که به کام من حرام ست
همه ی جهان هستی به نگاه ِ تو نیرزد!!!!
که جهان و کائناتش به نگاهت انضمام ست
منم و نگاه ِ حافظ ، من و شاخِ خوش نباتی
خبرش رسانه ای شد که حلاوتی تمام ست
نگذر ز یار شیرین که گذشتنش روا نیست
چو ز لّذتش بپرسی نظرم در انسجام ست
نفسی بیا و بنشین، دوسه جام می بنوشیم
عطشی به سینه دارم و دلی که تشنه کام ست
#یوسف_اسماعیلوندی
چو زوارِِ دلشکسته نیتش فقط سلام ست
بگشای زلف و گاهی چوصیاد کهنه کاری
نظری به ما بیفکن که دلم اسیر ِ دام ست
نه به غیرِ تو دهم دل، نه دلی ز کس ستانم
نزنم به جام کس لب که به کام من حرام ست
همه ی جهان هستی به نگاه ِ تو نیرزد!!!!
که جهان و کائناتش به نگاهت انضمام ست
منم و نگاه ِ حافظ ، من و شاخِ خوش نباتی
خبرش رسانه ای شد که حلاوتی تمام ست
نگذر ز یار شیرین که گذشتنش روا نیست
چو ز لّذتش بپرسی نظرم در انسجام ست
نفسی بیا و بنشین، دوسه جام می بنوشیم
عطشی به سینه دارم و دلی که تشنه کام ست
#یوسف_اسماعیلوندی
کاری نکن پاره کنم پیراهن ات را
مهتاب من ارزش ندارد رسوایی
مثل ستاره میزنم سوسو به دورت
ای روشنایی بخش شب های طلایی
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
مهتاب من ارزش ندارد رسوایی
مثل ستاره میزنم سوسو به دورت
ای روشنایی بخش شب های طلایی
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی