بخت ما از هر طرف وقتی که برگردد عجیب
اسبمان هم در طویله خر تر از خر می شود
چرخ گردون بر مرادت گر نچرخد یک دمان
پیش چشمت عالم و آدم مُکدر می شود
گنبدِ هفت آسمانت زیر و رو گردد سپهر
کاسهٔ چشمم ز گردونِ کجت تر می شود
خسته ام از دست ِ کج رفتار ِ خورشیدِ زمان
از فغان و ناله ام گوش ِ فلک کَر می شود
بخت .....برگردد همه اطرافیانت شاکی اند
شاهدت کور وعصاکش قاضی ات کر میشود
لب سیه پوش ِ هزارن راز در دل مانده است
پرده بردارم اگر از سینه،، محشر می شود
آسمان بس کن دگر اوضاع حالم خوب نیست
ابرِ چشمم چون ببارد بحرِ احمر می شود!!!!
اشک مادر مرده می غلتدد به روی گونه ام
غنچه های تردِ احساسم که پر پر می شود
پشتِ پرچین ِ دلم انبوهی از غم خفته است
جای من کُه هم که باشد طاقتش سر می شود
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
اسبمان هم در طویله خر تر از خر می شود
چرخ گردون بر مرادت گر نچرخد یک دمان
پیش چشمت عالم و آدم مُکدر می شود
گنبدِ هفت آسمانت زیر و رو گردد سپهر
کاسهٔ چشمم ز گردونِ کجت تر می شود
خسته ام از دست ِ کج رفتار ِ خورشیدِ زمان
از فغان و ناله ام گوش ِ فلک کَر می شود
بخت .....برگردد همه اطرافیانت شاکی اند
شاهدت کور وعصاکش قاضی ات کر میشود
لب سیه پوش ِ هزارن راز در دل مانده است
پرده بردارم اگر از سینه،، محشر می شود
آسمان بس کن دگر اوضاع حالم خوب نیست
ابرِ چشمم چون ببارد بحرِ احمر می شود!!!!
اشک مادر مرده می غلتدد به روی گونه ام
غنچه های تردِ احساسم که پر پر می شود
پشتِ پرچین ِ دلم انبوهی از غم خفته است
جای من کُه هم که باشد طاقتش سر می شود
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
فاعلاتن. فاعلاتن فاعلاتن. فاعلاتن بحر رمل مثمن سالم ۲.فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن رمل مثمن محذوف .۳.فعلاتن فعلاتن. فعلاتن فعلاتن بحررمل مثمن مخبون ۴.فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن.بحررمل مثمن مخبون محذوف ۵.مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن بحر رجز مثمن سالم
۶. بحر هجز مثمن سالم
۶. بحر هجز مثمن سالم
AUD-20220523-WA0049.opus
289.6 KB
در پیچ و تابِ زلفِ حیرانت
گاهی پریشان تر ز حیرانم
آندم که نم نم میزند باران
نم می کشد باروتٍ چشمانم
تا باد بد آهنگ، می رقصد
در بافه هایِ خرمنِ مویت
خون میچکد از مّژهٔ شعرم
با ضربه های داسِ ابرویت
دیدی پلنگی خیز بر دارد؟؟
وقتی که نزدیکش شود آهو
تا که خیالت می چَمد در شعر
رم میکند صد واژه از هر سو
مهتاب پنهان میشود وقتی
عکست درونِ برکه می بیند
خورشید از لعلِ لبت هر صبح
هی بوسه پشتِ بوسه میچیند
یعنی چه، آتش میزنی هرشب
بر چشم خیسِ و قلب بیمارم
تا نبض قلبم میزند بی شک
دست از سرِ تو بر نمی دارم
دستم به دامانت نیاویزم
باید به دامان که آویزم؟
امشب اگر مهمان من باشی
من از کنارت بر نمی خیزم
آرام می گیرم در آغوشت
یعنی به پایان میرسد دردم
با من مدارا کن فقط، امشب
شاید به فردا بر نمی گردم
#یوسف_اسماعیلوندی
گاهی پریشان تر ز حیرانم
آندم که نم نم میزند باران
نم می کشد باروتٍ چشمانم
تا باد بد آهنگ، می رقصد
در بافه هایِ خرمنِ مویت
خون میچکد از مّژهٔ شعرم
با ضربه های داسِ ابرویت
دیدی پلنگی خیز بر دارد؟؟
وقتی که نزدیکش شود آهو
تا که خیالت می چَمد در شعر
رم میکند صد واژه از هر سو
مهتاب پنهان میشود وقتی
عکست درونِ برکه می بیند
خورشید از لعلِ لبت هر صبح
هی بوسه پشتِ بوسه میچیند
یعنی چه، آتش میزنی هرشب
بر چشم خیسِ و قلب بیمارم
تا نبض قلبم میزند بی شک
دست از سرِ تو بر نمی دارم
دستم به دامانت نیاویزم
باید به دامان که آویزم؟
امشب اگر مهمان من باشی
من از کنارت بر نمی خیزم
آرام می گیرم در آغوشت
یعنی به پایان میرسد دردم
با من مدارا کن فقط، امشب
شاید به فردا بر نمی گردم
#یوسف_اسماعیلوندی
دوای ِ دردِ بی درمان دعا نیست
دعا بر درد بی درمان دوا نیست
تنم تبدار و روحم سخت پژمرد
کسی بینِ شما درد آشنا نیست؟
سیاهی ی ِ لبانم نیست از دود!!
درونِ سینه ام غیراز عزا نیست
هزاران حرفِ نا گفته ست در دل
دهانم چفت وحرفی بر ملا نیست
دلم خون شد از ابلیس نگاهت!!
صفا در قلب آن شیطان بلا نیست؟
چه کردی با دل زار و "ملولم
ترحّم در دلِ سنگ شما نیست؟
تو رفتی و پس از تو ریخت ترسم
ولیکن یادت از یادم جدا نیست
از این پس بی خیالِ هر خیالم
نترسم از خدا گویم خدا نیست
دماغِ درد و دل گفتن ندارم!!
نزن لبخند بر شعرم روا نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
دعا بر درد بی درمان دوا نیست
تنم تبدار و روحم سخت پژمرد
کسی بینِ شما درد آشنا نیست؟
سیاهی ی ِ لبانم نیست از دود!!
درونِ سینه ام غیراز عزا نیست
هزاران حرفِ نا گفته ست در دل
دهانم چفت وحرفی بر ملا نیست
دلم خون شد از ابلیس نگاهت!!
صفا در قلب آن شیطان بلا نیست؟
چه کردی با دل زار و "ملولم
ترحّم در دلِ سنگ شما نیست؟
تو رفتی و پس از تو ریخت ترسم
ولیکن یادت از یادم جدا نیست
از این پس بی خیالِ هر خیالم
نترسم از خدا گویم خدا نیست
دماغِ درد و دل گفتن ندارم!!
نزن لبخند بر شعرم روا نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
AUD-20220525-WA0054.opus
242.9 KB
تو خُت ار پاک بوئی حرفای مردم و درک
تو چی افتو به درخش ،حق تقدم ودرک
رنگ ری مو و لوِ تیزِ دو بورگِ تو خَشه
هر که داس نا و گِلیِ گُل گندم و درک
قصه ی لیلی و مجنون زلیخا و مو چه
یا که بهرام نرسیده و گُل اندام و درک
مو خُت ایخوم،سکه وپیل وطلا سیچنمه
ار که اِشکس،،، کَمروم نرخ تورم و درک
بِهل بٍوسم دو لوت، آرمون به گورم نبرُم
لاشمِ ار بخوره گوهدیم و گژدوم ودرک
از خدا کِردوم طلب تا که جدامو نکنه
بوِرنمون و بهشت یا که جهندم و درک
شاعرت لیوه نکن ار که نوشته غزلی!!
یوسف از عشق تو ار زیده توهم و درک
#یوسف_اسماعیلوندی
تو چی افتو به درخش ،حق تقدم ودرک
رنگ ری مو و لوِ تیزِ دو بورگِ تو خَشه
هر که داس نا و گِلیِ گُل گندم و درک
قصه ی لیلی و مجنون زلیخا و مو چه
یا که بهرام نرسیده و گُل اندام و درک
مو خُت ایخوم،سکه وپیل وطلا سیچنمه
ار که اِشکس،،، کَمروم نرخ تورم و درک
بِهل بٍوسم دو لوت، آرمون به گورم نبرُم
لاشمِ ار بخوره گوهدیم و گژدوم ودرک
از خدا کِردوم طلب تا که جدامو نکنه
بوِرنمون و بهشت یا که جهندم و درک
شاعرت لیوه نکن ار که نوشته غزلی!!
یوسف از عشق تو ار زیده توهم و درک
#یوسف_اسماعیلوندی
گر غزل بانو ندادت ره به دل، هرگز ننال
بهرِ ما حسرت نصیبان راه پیدا می شود
مثل یک سوزن که در انبارِ کاهی گم شود
بخت اگر یاری کند در کاه پیدا می شود
چرخ گردون چون بچرخد بر مراد ما شبی
روزنی در بار گاه ِ شاه ، پیدا می شود
فال حافظ تا گرفتم اینچنین تعبیر شد
تا بخواهی آدم ِ دلخواه پیدا می شود
"یوسفی باید که بازارِ زلیخا بشکند!!!!!!!"
گرگ اگر پیدا نکردی چاه پیدا می شود
شکوه از ناپختگی ِ این برادرها نکن
کاروانی می رسد، آگاه پیدا می شود
چهره بگشا تا که بر افلاکیان ثابت کنی
در زمین هم ،گاه گاهی ماه پیدا می شود
ماه را کُشتی و فرش ِ آسمان را سوختی
تا که دیدی در دل آتشگاه پیدا می شود!!
ای که چشمانت به هر شعری قداست میکند
بهر ِ شاعر کنج قلبت راه پیدا می شود؟
#یوسف_اسماعیلوندی
بهرِ ما حسرت نصیبان راه پیدا می شود
مثل یک سوزن که در انبارِ کاهی گم شود
بخت اگر یاری کند در کاه پیدا می شود
چرخ گردون چون بچرخد بر مراد ما شبی
روزنی در بار گاه ِ شاه ، پیدا می شود
فال حافظ تا گرفتم اینچنین تعبیر شد
تا بخواهی آدم ِ دلخواه پیدا می شود
"یوسفی باید که بازارِ زلیخا بشکند!!!!!!!"
گرگ اگر پیدا نکردی چاه پیدا می شود
شکوه از ناپختگی ِ این برادرها نکن
کاروانی می رسد، آگاه پیدا می شود
چهره بگشا تا که بر افلاکیان ثابت کنی
در زمین هم ،گاه گاهی ماه پیدا می شود
ماه را کُشتی و فرش ِ آسمان را سوختی
تا که دیدی در دل آتشگاه پیدا می شود!!
ای که چشمانت به هر شعری قداست میکند
بهر ِ شاعر کنج قلبت راه پیدا می شود؟
#یوسف_اسماعیلوندی
خدا از روح خود قصری بنا کرد
و دختر شد نمای دل نشینش
قلم برداشت و الماسی تراشید
پدر انگشتر و دختر نگینش
#یوسف_اسماعیلوندی
#دختران گلم روزتون مبارک#
و دختر شد نمای دل نشینش
قلم برداشت و الماسی تراشید
پدر انگشتر و دختر نگینش
#یوسف_اسماعیلوندی
#دختران گلم روزتون مبارک#
گیرم که تو لیلای زمانی ، بغلم کن
آرامش ِ روحی ِ و روانی ، بغلم کن
از عشق تو مجنونم و گمنام ِ بیابان
بیهوده پی ِ نام و نشانی ، بغلم کن
یک جرعه مرا عشق بنوشان و دگر هیچ
رنجورم از این دل نگرانی ، بغلم کن
جانانه گذشتم ز دل و جان و جوانی
ای عشق اگر طالب جانی بغلم کن
می سوزم و می سازم از این داغ نهانی
گر با خبر از سوز نهانی ، بغلم کن
ما هیزم ِخشکیم و تو چون شعلهٔ آتش
خواهی که بر آتش بنشانی بغلم کن
آن عهد که بستم ، نگسستم همهٔ عمر
اینک تو اگر بر سر آنی بغلم کن
بر چهرهٔ هر کس نگرم روی تو بینم
چون چشمهٔ جوشان فوَرانی بغلم کن
بی نام ِ تو مفهوم ندارد غزل ِ من
ای هر غزلم را تو معانی بغلم کن
#یوسف_اسماعیلوندی
آرامش ِ روحی ِ و روانی ، بغلم کن
از عشق تو مجنونم و گمنام ِ بیابان
بیهوده پی ِ نام و نشانی ، بغلم کن
یک جرعه مرا عشق بنوشان و دگر هیچ
رنجورم از این دل نگرانی ، بغلم کن
جانانه گذشتم ز دل و جان و جوانی
ای عشق اگر طالب جانی بغلم کن
می سوزم و می سازم از این داغ نهانی
گر با خبر از سوز نهانی ، بغلم کن
ما هیزم ِخشکیم و تو چون شعلهٔ آتش
خواهی که بر آتش بنشانی بغلم کن
آن عهد که بستم ، نگسستم همهٔ عمر
اینک تو اگر بر سر آنی بغلم کن
بر چهرهٔ هر کس نگرم روی تو بینم
چون چشمهٔ جوشان فوَرانی بغلم کن
بی نام ِ تو مفهوم ندارد غزل ِ من
ای هر غزلم را تو معانی بغلم کن
#یوسف_اسماعیلوندی
آندم که شعرت بر خلافِ میلِ سلطان است
بی شک سزای شاعری تبعید و زندان است
وقتی غزل در ذهن شاعر نطفه می بندد
روحِ قلم بر پهنه ی دفتر پریشان است!!
کنجِ قفس مُردن شرف دارد به آزادی
مفهوم آزادی اگر یک حلقه میدان است
سعدی چه می دیدی تو در ذاتِ بنی آدم
حیوانِ حیوانم اگر این رسم انسان است
باید به پابوسِ خدایانِ دروغین رفت
گویا خدا با کدخدا همسفرهٔ خان است
بی چاره دهقانی که گندم می زند بر باد!!
تنها فقط کاهش نصیب چشم ِ دهقان است
فرقی میان مُومن و ملحد نمی بینم
جایی که قرآن بر سرِ نیزه فراوان است
شاعر بدنبال کدامین واژه می گردی
تا شاه کلیدِ واژه ها در دستِ شیطان است
دیگر پذیرفتم که یک با یک برابر نیست!!!
جایی که قاضی منکرِ قانون و قرآن است
#یوسف_اسماعیلوندی
بی شک سزای شاعری تبعید و زندان است
وقتی غزل در ذهن شاعر نطفه می بندد
روحِ قلم بر پهنه ی دفتر پریشان است!!
کنجِ قفس مُردن شرف دارد به آزادی
مفهوم آزادی اگر یک حلقه میدان است
سعدی چه می دیدی تو در ذاتِ بنی آدم
حیوانِ حیوانم اگر این رسم انسان است
باید به پابوسِ خدایانِ دروغین رفت
گویا خدا با کدخدا همسفرهٔ خان است
بی چاره دهقانی که گندم می زند بر باد!!
تنها فقط کاهش نصیب چشم ِ دهقان است
فرقی میان مُومن و ملحد نمی بینم
جایی که قرآن بر سرِ نیزه فراوان است
شاعر بدنبال کدامین واژه می گردی
تا شاه کلیدِ واژه ها در دستِ شیطان است
دیگر پذیرفتم که یک با یک برابر نیست!!!
جایی که قاضی منکرِ قانون و قرآن است
#یوسف_اسماعیلوندی
پشت پرچین ِ نگاهت دل ِ طوفانی ماست
موج برپا شده از بی سر و سامانی ماست
از نهادم اگر آهی به ثُریا برسد
شکوه کم کن همه از بیم گران جانی ماست
روی پیشانی من حک شده از روز ازل
تیغ ابروی کجت عامل ِ ویرانی ماست
دل به پایت اگر افتاده که از مِهر تو نیست
مُهر رسوایی عشق تو به پیشانی ماست
سیب دل لک زده در باغ نگاهت نفسی
هدف ِ تیر ِ نگاهت دلِ قربانی ماست
طعنه ها می زنّدم هر کس و ناکس عجبا
کس نپرسید سکوت از طبِ انسانی ماست
فال حافظ چو زدم حال مرا خوش ننشست
بخت ما بین، غمِ عالم همه ارزانی ماست
خال هندوی ِ لبت آفت ِ جانم شده است
زلف پر پیچ و خمت دالِ پریشانی ماست
سینه تنگ آمده اسکندر ِ غارتگرِ دل
برق شمشیر تو و نقطهٔ پایانی ماست
#یوسف_اسماعیلوندی
موج برپا شده از بی سر و سامانی ماست
از نهادم اگر آهی به ثُریا برسد
شکوه کم کن همه از بیم گران جانی ماست
روی پیشانی من حک شده از روز ازل
تیغ ابروی کجت عامل ِ ویرانی ماست
دل به پایت اگر افتاده که از مِهر تو نیست
مُهر رسوایی عشق تو به پیشانی ماست
سیب دل لک زده در باغ نگاهت نفسی
هدف ِ تیر ِ نگاهت دلِ قربانی ماست
طعنه ها می زنّدم هر کس و ناکس عجبا
کس نپرسید سکوت از طبِ انسانی ماست
فال حافظ چو زدم حال مرا خوش ننشست
بخت ما بین، غمِ عالم همه ارزانی ماست
خال هندوی ِ لبت آفت ِ جانم شده است
زلف پر پیچ و خمت دالِ پریشانی ماست
سینه تنگ آمده اسکندر ِ غارتگرِ دل
برق شمشیر تو و نقطهٔ پایانی ماست
#یوسف_اسماعیلوندی
Audio
هوس ِ بادِ کج اندیش که بر مو زده است
آتش ِ شعله وری در دل ِ شب بو زده است
نه به آن عشوه گری ها نه به این سنگدلی
نه به آن زخم که بر بال پرستو زده است
یوزِ وحشی ِ نگاهت به کسی رحم نکرد
چشم یاغی که چنین طعنه به آهو زده است
چه کسی مثل من اینگونه خرابت شده است
چه کسی برجگرم این همه چاقو زده است؟
با تب ِ عشوه گری ها بنظر با نمکی
ناز آن خنجرِ عشقت که به پهلو زده است
شکلاتی خطِ لب، گونه هلو، پنجه طلا
تیرِ مژگانِ سیاهت به دل قو زده است
رنگ ِ دندان صدفی ، فُرم دماغت قلمی
مولوی بر قدمت یکسره هوهو زده است
گردنت تنگ ِ بلورین، خمِ گسیو چو کمند
سینه ریزِ خفنت بوسه به لیمو زده است
دولبت شعر و تنت شعر و روانت همه شعر
سرمه را عشق که لم بر خم ابرو زده است
وتنت شد وطنم تا به نوایی برسم
بخت ما بین که چو زنبور به کندو زده است
کم بزن طعنه بر این شاعر ِ بی نام و نشان
بی سبب نیست که در حنجره اردو زده است
دلبر ِ قصهٔ ما این همه آوازه نداشت!!!
به گمانم خودِ یوسف به خدا رو زده است
#یوسف_اسماعیلوندی
آتش ِ شعله وری در دل ِ شب بو زده است
نه به آن عشوه گری ها نه به این سنگدلی
نه به آن زخم که بر بال پرستو زده است
یوزِ وحشی ِ نگاهت به کسی رحم نکرد
چشم یاغی که چنین طعنه به آهو زده است
چه کسی مثل من اینگونه خرابت شده است
چه کسی برجگرم این همه چاقو زده است؟
با تب ِ عشوه گری ها بنظر با نمکی
ناز آن خنجرِ عشقت که به پهلو زده است
شکلاتی خطِ لب، گونه هلو، پنجه طلا
تیرِ مژگانِ سیاهت به دل قو زده است
رنگ ِ دندان صدفی ، فُرم دماغت قلمی
مولوی بر قدمت یکسره هوهو زده است
گردنت تنگ ِ بلورین، خمِ گسیو چو کمند
سینه ریزِ خفنت بوسه به لیمو زده است
دولبت شعر و تنت شعر و روانت همه شعر
سرمه را عشق که لم بر خم ابرو زده است
وتنت شد وطنم تا به نوایی برسم
بخت ما بین که چو زنبور به کندو زده است
کم بزن طعنه بر این شاعر ِ بی نام و نشان
بی سبب نیست که در حنجره اردو زده است
دلبر ِ قصهٔ ما این همه آوازه نداشت!!!
به گمانم خودِ یوسف به خدا رو زده است
#یوسف_اسماعیلوندی
غم ِ عشق زلیخا پیرمان کِرد
به زلفان کجش زنجیرمان کِرد
نمکدان بی نمک بود و به جایش
کنار ِ سفره فلفل گیرمان کِرد
#یوسف_اسماعیلوندی
به زلفان کجش زنجیرمان کِرد
نمکدان بی نمک بود و به جایش
کنار ِ سفره فلفل گیرمان کِرد
#یوسف_اسماعیلوندی
نفس ِ باد ِ کج اندیش که بر مو زده است
آتش ِ شعله وری بر گل ِ شب بو زده است
نه به آن عشوه گری ها نه به این سنگدلی
نه به آن زخم که بر بال پرستو زده است
چه کسی مثل من اینگونه خرابت شده است
چه کسی برجگرم مثل ِ تو چاقو زده است؟
با تب ِ عشوه گری ها بنظر با نمکی!!!!!
ناز آن خنجرِ عشقت که به پهلو زده است
رنگ ِ دندان صدفی ، فُرم دماغت قلمی
مولوی بر قدمت یکسره هوهو زده است
گردنت تنگ ِ بلورین، خمِ گسیو چو کمند
سینه ریزِ خفنت بوسه به لیمو زده است
دولبت شعر و تنت شعر و روانت همه شعر
سرمه را عشق که لم بر خم ابرو زده است
کم بزن طعنه بر این شاعر ِ بی نام و نشان
بی سبب نیست که در قلب تو اردو زده است
دلبر ِ قصهٔ ما این همه آوازه نداشت!!!
به گمانم خودِ یوسف به خدا رو زده است
#یوسف_اسماعیلوندی
آتش ِ شعله وری بر گل ِ شب بو زده است
نه به آن عشوه گری ها نه به این سنگدلی
نه به آن زخم که بر بال پرستو زده است
چه کسی مثل من اینگونه خرابت شده است
چه کسی برجگرم مثل ِ تو چاقو زده است؟
با تب ِ عشوه گری ها بنظر با نمکی!!!!!
ناز آن خنجرِ عشقت که به پهلو زده است
رنگ ِ دندان صدفی ، فُرم دماغت قلمی
مولوی بر قدمت یکسره هوهو زده است
گردنت تنگ ِ بلورین، خمِ گسیو چو کمند
سینه ریزِ خفنت بوسه به لیمو زده است
دولبت شعر و تنت شعر و روانت همه شعر
سرمه را عشق که لم بر خم ابرو زده است
کم بزن طعنه بر این شاعر ِ بی نام و نشان
بی سبب نیست که در قلب تو اردو زده است
دلبر ِ قصهٔ ما این همه آوازه نداشت!!!
به گمانم خودِ یوسف به خدا رو زده است
#یوسف_اسماعیلوندی
یک بار بی بهانه به من هم سری بزن
آتش به پا کن و به دل نِشتری بزن
دیوانه وار سوی بیابان روانه ام
پروانه وار سوی دلِ من پری بزن
راضی به این حقارتِ ممتد نمیشوم
بر پیکرم تو ضربه ی محکم تری بزن
صدزخمِ پُر مخاطره دارد دل از همه
آماده ام !!! بیا و تو هم خنجری بزن
من با خیال خواب تو پیوند خورده ام
بیگانه ام ندان و دم از دلبری بزن
دیوانه وار تجربه کردیم عشق را
بر دفتر خطا ، تو خطِ دیگری بزن
خاتم تویی حلقه ی بی قیمتی منم
فیروزه تاج بر سرِ انگشتری بزن
#یوسف_اسماعیلوندی
آتش به پا کن و به دل نِشتری بزن
دیوانه وار سوی بیابان روانه ام
پروانه وار سوی دلِ من پری بزن
راضی به این حقارتِ ممتد نمیشوم
بر پیکرم تو ضربه ی محکم تری بزن
صدزخمِ پُر مخاطره دارد دل از همه
آماده ام !!! بیا و تو هم خنجری بزن
من با خیال خواب تو پیوند خورده ام
بیگانه ام ندان و دم از دلبری بزن
دیوانه وار تجربه کردیم عشق را
بر دفتر خطا ، تو خطِ دیگری بزن
خاتم تویی حلقه ی بی قیمتی منم
فیروزه تاج بر سرِ انگشتری بزن
#یوسف_اسماعیلوندی
لیلا شد و با شور جوانی بغلم زد
بی واهمه از بار ِ روانی بغلم زد
با هر نفسش بال و پری تازه به من داد
درگیر ِ جنون شد، هیجانی بغلم زد
یک جرعه مرا عشق بنوشاند و دگر هیچ
فارغ ز غم و دل نگرانی بغلم زد
یک جام به جامم زده آن دلبرِ جانی
در دهکده ی جام ِ جهانی بغلم زد
می سوزم و می سازم از آن یاغی سرکش
شد با خبر از سوز نهانی ، بغلم زد
چون هیزم ِخشکم بزن و شعله ورم کن
ققنوس فرود آمد و آنی بغلم زد
گفتم ز چه رو در پی ِ این باده نشینی
گفتا که تو مجنون ِ زمانی ،بغلم زد
از یوسف کنعان گذری کرد زلیخا
تا دید که آن یوسف ثانی بغلم زد
#یوسف_اسماعیلوندی
بی واهمه از بار ِ روانی بغلم زد
با هر نفسش بال و پری تازه به من داد
درگیر ِ جنون شد، هیجانی بغلم زد
یک جرعه مرا عشق بنوشاند و دگر هیچ
فارغ ز غم و دل نگرانی بغلم زد
یک جام به جامم زده آن دلبرِ جانی
در دهکده ی جام ِ جهانی بغلم زد
می سوزم و می سازم از آن یاغی سرکش
شد با خبر از سوز نهانی ، بغلم زد
چون هیزم ِخشکم بزن و شعله ورم کن
ققنوس فرود آمد و آنی بغلم زد
گفتم ز چه رو در پی ِ این باده نشینی
گفتا که تو مجنون ِ زمانی ،بغلم زد
از یوسف کنعان گذری کرد زلیخا
تا دید که آن یوسف ثانی بغلم زد
#یوسف_اسماعیلوندی