شوریار
116 subscribers
52 photos
40 videos
45 files
26 links
غم که از حد بگذرد دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری می کند
Download Telegram
هوای دل کمی تا قسمتی ابری و بارانی ست!!
چه فرقی میکند با بم دلی که رو به ویرانی ست؟


#یوسف_اسماعیلوندی
از وحدت و از همدلیِ ایل خبری نیست
از گندم آفت زده جز "سم" ثمری نیست

با این همه من من که میان من و ما هست
جز شرم و سر افکندگیِ ایل ضرری نیست

تا چند از این شاخه به آن شاخه پریدن
یعنی که بجز مخمصه ما را هنری نیست؟

کو تار سبیلی که کند ضامن ایلی؟؟
بر روی لبِ ما همه از آن اثری نیست؟

کو یوسفِ گمگشته ی این ایل تبارم
هیهات که کارآمد و صاحب نظری نیست


بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
دل صبوری کن و از چرخ فلک شکوه مکن

حاصل صبر صدف دُر ِ گران قیمت است

#یوسف_اسماعیلوندی
ای دلارام ترین صبح ِ چمنزار ، سلام
ای طلوع نفست سوسن وگلزار، سلام

ای چویل دمِ برفِ دل ِ مُنگشت و کلار
واژه های غزل از عطر تو سرشار سلام

ای فرحبخش ترین رایحهٔ کوهِ سفید
مژده ی پرتوِ خورشید پدیدار ، سلام

بوی عطر ِ خنک ِ کنگر و انجیر و بسوور
خنده ات شادتر از برگ ِ سپیدار سلام

کوگ تارازی و خوش آمدی از سوی بهار
ای شمیم خوش هر لحظهٔ دیدار ، سلام

نالهٔ تیر و تفنگی، که صدایش چو اِکو
پاسخ ِ پرسش ِ آیینه ی تکرار ، سلام

عطر یاس نگهت وسوسه ام کرده عجیب
بخدا مست نگاه توام انگار ، سلام

ای که شعر و غزلت پیشه گرفت از شعرا
حافظ و مولوی و سعدی و عطار سلام

ای فراتر ز زلیخای مجازی نگهت
یوسفت گر چه شده سوژه بازار سلام

#یوسف_اسماعیلیوندی
همهٔ سهمِ من از عشق تو زندان شدن است
یا جنون آور و رسوای بیابان شدن است!!!

از همان لحظه که افتاد به کویت گذرم
آگه بود عاقبتم بی سر و سامان شدن است

آسمان تیره و تار است ، دلم ابرِ بهار
دیده هم در سددِ نم نم باران شدن است

بیستون هیچ ، دماوند اگر سد بشود
بغض وامانده در اندیشه عصیان شدن است

می زند بر تنه ی اسکله امواج خیال!!!!!
دلِ دریا زده هم در پیِ طوفان شدن است

تیشه بر " گردن " خود می زنم ای عشق_ اگر
عاشقی فلسفه اش سر به گریبان شدن است

عشقبازی به سخن نیست تظاهر نکنید!!!
دل به آتش زدن و واردِ میدان شدن است

چو مسیح ام نه مترسک به صلیبم بکشید
شرط معشوقهٔ من گر که مسلمان شدن است

گله از حضرت معشوقه نکن _حاصلِ عشق
به خودِ عشق قسم یکسره ویران شدن است

#یوسف_اسماعیلوندی
خبر دارم تبانی کرده ای با غم ، خیالی نیست
حرامم شد به پایت گرجوانی هم ،خیالی نیست

به هر پیش آمدی تن داده ام ، تنها خدا داند!!!!!
و از ترس خدا عمری ست میگویم خیالی نیست

میانِ غربت و" غم "قامتم" شد "خم" نیفتادم!!!!
به این اوضاع عادت میکنم کم کم خیالی نیست

من از این زندگی دلخسته ام،مردن بهِ ازهستی
بگو ساقی بریزد در شرابم "سم "،خیالی نیست

تو گفتی آرزوهایت اجابت می شود روزی
کمر در زیرِ بارِ آرزو شد "خم"،خیالی نیست

به چشمم زندگی شد تیره تر از رنگ موهایت
سیاهم کرده ای از عالم و آدم خیالی نیست!!

"دلم خون و دلت خون است،میدانی و میدانم
اگر روزی هوس کردی جدا از هم خیالی نیست

#یوسف_اسماعیلوندی
غم عشقت خیابون پرورُم کِرد
به خونه ت اومدُم بابات درُم کرد

به مو گفتی که قهروم تا قیومت
دو چشمونِ سیاهت باز خرُم کِرد

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
امشب که مه ما شده پنهان پسِ ابری

افسوس کسی روشنیِ محفل ما نیست


#یوسف_اسماعیلوندی
چو بیگانه شد پادشاه ِ عجم
سرایِ عجم جمله شد ارگ بم


زمین را به روس و زبان را به حوث
چه پاسخ دهم در برِ پیرِ توس

# یوسف اسماعیلی
اجل وقتی نمی خواهد بگیرد نیمه جانم را
چرا با تیغِ غم هردم تراشد استخوانم را؟

به تن کردم لباس عافیت کز غم جدا باشم
امان از دیده..... افشا می کند راز نهانم را

به هر سو میروم یادت به استقبال می‌آید
تو گویی رهزنی بسته ِ مسیرِ کاروانم را

گرفته بغضِ سنگینی حریمِ سینه را هر شب
که بر هم میزند گاهی تن و روح و روانم را

شبیهِ طفل مادر مرده ای که ناخوش احوال ست
پُر از حرفم نمی فهمد کسی هرگز زبانم را

نه از بیگانه دلگیرم نه از تقدیر بی تدبیر
دریغا آشنایی هم نمی گیرد نشانم را

ندیدم با وفاتر از غمت،بیهوده می گردم
یکا یک آزمودم همرهانِ ناتوانم را

بزن قیدِ رفاقت را در این دوران نافرجام
سیه کردند نا اهلان فضای آسمانم را

به جز تلخی نخواهد دید کامم مزه ای دیگر
بیا ساقی لبالب کن ز تلخی استکانم را

#یوسف_اسماعیلوندی
از منظرِ تجُار لبانت چو برندی ست
مرغوب تر از عطرِ گلِ یاسِ هلندی ست

الگوی دوچشمان ِ تو زیتون ِ فلسطین
مژگانِ سیاهت صنما ، دامِ بلندی ست

لبنانی و ...دل را نکشان در غم و اندوهِ
بی پرده بگو قیمتِ لبخندِ تو چندی ست

مستم به دماوندِ نگاهت که نگاهش
بر سلسله کوه های پر از پرفِ سهندی ست

منصورم و بر دار زنم بانگ اناالحق!!!!!!
این شیوه همان شیوهٔ مردانه پسندی ست

در بوم ِ دل از زلف تو گر نقش کشیدم!!!
دیوانه دلم ،در سرش اینگونه کمندی ست

فنجان مرا پر بکن از قهوه ی لبهات
لب بر لبِ لعلِ تو نهادن حُبه قندی ست

از ببر ِ نگاهش به کُما رفته دل اما!!!!!
صّیادِ قسم خوردهٔ من پی ِ لوندی ست

بیهوده نزن لاف که در باور " یوسف "
هر تار از آن موی پریشان شده بندی ست

از عشق تو بد مستی اگر کرده ام امشب
دلگیر نشو خاصیت ِ عشق، گزندی ست!!

#یوسف_اسماعیلوندی
یک نفر نیست بگوید جگرت را بخورم...!


بخت ما یک فقره هند جگرخوار نداشت...
خال هندی،گونه لبنانی،رخت کُردی تبار
لُر مرام و آذری خو، ترکمن چابک سوار

لب فریبا گونه زیبا چشم ابرو دیدنی
یکه تازی ، دلنوازی، از تبار بختیار!!!

گردنت تنگِ بلورین، مو شرابِ ارمنی
طعم لیمو،عطر بویت پرتقالِ شهسوار

زلف پرپیچ و خمت چالوس و طرحِ کندوان
گاه حیران تر ز حیرانم از این نقش ونگار

همنشینی با دماوند و فراتر از فراز!!
میزنم دل را به طوفان تنت با اقتدار

میشوم محوِ جمالت میچکانی ماشه را
ای امان از گردش بی رحم چشمانِ نگار

در کجا سنگر بگیرد دل از آن تیرِ نگاه
می نشیند بر تنم زخم نگاهت یادگار

بعد عمری عاقبت وصلت میسر شد ولی
انتظارت را کشیدم سال های بیشمار

تا که آهنگِ قدم هایت بگوشِ من رسید
دل بیادت بی محابا شور میزد دیده تار

#یوسف_اسماعیلوندی
بخت ما از هر طرف وقتی که برگردد عجیب
اسبمان هم در طویله خر تر از خر می شود

چرخ گردون بر مرادت گر نچرخد یک دمان
پیش چشمت عالم و آدم مُکدر می شود

گنبدِ هفت آسمانت زیر و رو گردد سپهر
کاسهٔ چشمم ز گردونِ کجت تر می شود

خسته ام از دست ِ کج رفتار ِ خورشیدِ زمان
از فغان و ناله ام گوش ِ فلک کَر می شود

بخت .....برگردد همه اطرافیانت شاکی اند
شاهدت کور وعصاکش قاضی ات کر میشود

لب سیه پوش ِ هزارن راز در دل مانده است
پرده بردارم اگر از سینه،، محشر می شود

آسمان بس کن دگر اوضاع حالم خوب نیست
ابرِ چشمم چون ببارد بحرِ احمر می شود!!!!

اشک مادر مرده می غلتدد به روی گونه ام
غنچه های تردِ احساسم که پر پر می شود

پشتِ پرچین ِ دلم انبوهی از غم خفته است
جای من کُه هم که باشد طاقتش سر می شود

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
فاعلاتن. فاعلاتن فاعلاتن. فاعلاتن بحر رمل مثمن سالم ۲.فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن رمل مثمن محذوف .۳.فعلاتن فعلاتن. فعلاتن فعلاتن بحررمل مثمن مخبون ۴.فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن.بحررمل مثمن مخبون محذوف ۵.مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن بحر رجز مثمن سالم
۶. بحر هجز مثمن سالم
Forwarded from علیرضا نادری
مرز آرامش من قلبِ پُر از مهرِ تو است

می شود در وطنم هلهله بر پا نکنم؟

#یوسف_اسماعیلوندی
AUD-20220523-WA0049.opus
289.6 KB
در پیچ و تابِ زلفِ حیرانت
گاهی پریشان تر ز حیرانم
آندم که نم نم میزند باران
نم می کشد باروتٍ چشمانم


تا باد بد آهنگ، می رقصد
در بافه هایِ خرمنِ مویت
خون میچکد از مّژهٔ شعرم
با ضربه های داسِ ابرویت


دیدی پلنگی خیز بر دارد؟؟
وقتی که نزدیکش شود آهو
تا که خیالت می چَمد در شعر
رم میکند صد واژه از هر سو

مهتاب پنهان میشود وقتی
عکست درونِ برکه می بیند
خورشید از لعلِ لبت هر صبح
هی بوسه پشتِ بوسه میچیند


یعنی چه، آتش میزنی هرشب
بر چشم خیسِ و قلب بیمارم
تا نبض قلبم میزند بی شک
دست از سرِ تو بر نمی دارم


دستم به دامانت نیاویزم
باید به دامان که آویزم؟
امشب اگر مهمان من باشی
من از کنارت بر نمی خیزم


آرام می گیرم در آغوشت
یعنی به پایان میرسد دردم
با من مدارا کن فقط، امشب
شاید به فردا بر نمی گردم

#یوسف_اسماعیلوندی
دوای ِ دردِ بی درمان دعا نیست
دعا بر درد بی درمان دوا نیست

تنم تبدار و روحم سخت پژمرد
کسی بینِ شما درد آشنا نیست؟

سیاهی ی ِ لبانم نیست از دود!!
درونِ سینه ام غیراز عزا نیست

هزاران حرفِ نا گفته ست در دل
دهانم چفت وحرفی بر ملا نیست

دلم خون شد از ابلیس نگاهت!!
صفا در قلب آن شیطان بلا نیست؟

چه کردی با دل زار و "ملولم
ترحّم در دلِ سنگ شما نیست؟

تو رفتی و پس از تو ریخت ترسم
ولیکن یادت از یادم جدا نیست

از این پس بی خیالِ هر خیالم
نترسم از خدا گویم خدا نیست

دماغِ درد و دل گفتن ندارم!!
نزن لبخند بر شعرم روا نیست

#یوسف_اسماعیلوندی
AUD-20220525-WA0054.opus
242.9 KB
تو خُت ار پاک بوئی حرفای مردم و درک

تو چی افتو به درخش ،حق تقدم ودرک

رنگ ری مو و لوِ تیزِ دو بورگِ تو خَشه

هر که داس نا و گِلیِ گُل گندم و درک

قصه ی لیلی و مجنون زلیخا و مو چه

یا که بهرام نرسیده و گُل اندام و درک

مو خُت ایخوم،سکه وپیل وطلا سیچنمه

ار که اِشکس،،، کَمروم نرخ تورم و درک

بِهل بٍوسم دو لوت، آرمون به گورم نبرُم

لاشمِ ار بخوره گوهدیم و گژدوم ودرک

از خدا کِردوم طلب تا که جدامو نکنه

بوِرنمون و بهشت یا که جهندم و درک

شاعرت لیوه نکن ار که نوشته غزلی!!

یوسف از عشق تو ار زیده توهم و درک

#یوسف_اسماعیلوندی
گر غزل بانو ندادت ره به دل، هرگز ننال
بهرِ ما حسرت نصیبان راه پیدا می شود

مثل یک سوزن که در انبارِ کاهی گم شود
بخت اگر یاری کند در کاه پیدا می شود

چرخ گردون چون بچرخد بر مراد ما شبی
روزنی در بار گاه ِ شاه ، پیدا می شود

فال حافظ تا گرفتم این‌چنین تعبیر شد
تا بخواهی آدم ِ دلخواه پیدا می شود

"یوسفی باید که بازارِ زلیخا بشکند!!!!!!!"
گرگ اگر پیدا نکردی چاه پیدا می شود

شکوه از ناپختگی ِ این برادرها نکن
کاروانی می‌ رسد، آگاه پیدا می شود

چهره بگشا تا که بر افلاکیان ثابت کنی
در زمین هم ،گاه گاهی ماه پیدا می شود

ماه را کُشتی و فرش ِ آسمان را سوختی
تا که دیدی در دل آتشگاه پیدا می شود!!

ای که چشمانت به هر شعری قداست می‌کند
بهر ِ شاعر کنج قلبت راه پیدا می شود؟

#یوسف_اسماعیلوندی