دنیا بداند " گوهری " نایاب دارم
گنجینه ای کنجِ صدف در آب دارم
موجِ نگاهش میکَشد دل را به دریا
داند دلی در ورطه، مهتاب دارم
لب سرخُ گیسو زردُ چشمانت چه آبی
تصویری از رنگین کمانی ناب دارم
از مشتری تا زهره و ناهید و تارا!!!!
هر اختری داند ، دلی بی تاب دارم
انگار خوشبختی به من رو کرده امشب
شهد و شراب و دلبری جّذاب دارم
زنبورم و« کندو» زدم بیخِ گلویت!!
در کمپ لبهایت مگر من خواب دارم؟
یک بوسه از کنج لبانت نوش داروست
در سینه دردی بد تر از سهراب دارم
مانی حسادت میکند وقتی ببیند
تصویرِ زیبای تو را در قاب دارم
#یوسف_اسماعیلوندی
گنجینه ای کنجِ صدف در آب دارم
موجِ نگاهش میکَشد دل را به دریا
داند دلی در ورطه، مهتاب دارم
لب سرخُ گیسو زردُ چشمانت چه آبی
تصویری از رنگین کمانی ناب دارم
از مشتری تا زهره و ناهید و تارا!!!!
هر اختری داند ، دلی بی تاب دارم
انگار خوشبختی به من رو کرده امشب
شهد و شراب و دلبری جّذاب دارم
زنبورم و« کندو» زدم بیخِ گلویت!!
در کمپ لبهایت مگر من خواب دارم؟
یک بوسه از کنج لبانت نوش داروست
در سینه دردی بد تر از سهراب دارم
مانی حسادت میکند وقتی ببیند
تصویرِ زیبای تو را در قاب دارم
#یوسف_اسماعیلوندی
زندگی راه درازی است، حریفش مرگ است
عمر، یک قصه و پایان ظریفش مرگ است
زیستن، پرسش سختی است که عمری با ماست
پاسخ منطقی و نرم و لطیفش مرگ است
این طرف رهگذری، نام عزیزش انسان
آن طرف، همسفری اسم شریفش مرگ است
آدمی در سفری ساده هم ای دل حتی
بند کفشش اجل و دسته ی کیفش مرگ است
داغ یاران سفر کرده چه سنگین داغی است
داغی آن گونه که یک سوز خفیفش مرگ است
زندگی یک غزل نیمه تمام است ای دل
که به هر وزن بگویم، ردیفش مرگ است
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
عمر، یک قصه و پایان ظریفش مرگ است
زیستن، پرسش سختی است که عمری با ماست
پاسخ منطقی و نرم و لطیفش مرگ است
این طرف رهگذری، نام عزیزش انسان
آن طرف، همسفری اسم شریفش مرگ است
آدمی در سفری ساده هم ای دل حتی
بند کفشش اجل و دسته ی کیفش مرگ است
داغ یاران سفر کرده چه سنگین داغی است
داغی آن گونه که یک سوز خفیفش مرگ است
زندگی یک غزل نیمه تمام است ای دل
که به هر وزن بگویم، ردیفش مرگ است
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
یار خود با دیگران دیدن چه حالی میدهد
ضربه از یارانِ جان دیدن چه حالی میدهد
هرکه از ره می رسد حرفی نثارت می کند
طعنه از پیر و جوان دیدن چه حالی میدهد
چشم گریان ،دل پریشان ،بغض های بی امان
هر سه را در یک زمان دیدن چه حالی میدهد
کوشه ای کز کرده باشی بیکس و تنها و زار
ناله های بی امان دیدن چه حالی میدهد
بغض سنگینِ دلم دارد کمی قد میکشد!!!
از زمین تا آسمان دیدن چه حالی میدهد
کس نمی نالد ز زخم تیغ تیزِ دشمنان
از خودی زخمِ زبان دیدن چه حالی میدهد
خندهٔ تلخ از حریف و ضربهٔ سخت از رفیق
یا نمک بر زخمتان دیدن چه حالی میدهد
باغبان باشی، شبی آفت زند بر باغتان
آهِ سردِ باغبان دیدن چه حالی میدهد
میزنی آتش به جانم،میدهی پس عاقبت
آتشی بر بوستان دیدن چه حالی میدهد
#یوسف_اسماعیلوندی
ضربه از یارانِ جان دیدن چه حالی میدهد
هرکه از ره می رسد حرفی نثارت می کند
طعنه از پیر و جوان دیدن چه حالی میدهد
چشم گریان ،دل پریشان ،بغض های بی امان
هر سه را در یک زمان دیدن چه حالی میدهد
کوشه ای کز کرده باشی بیکس و تنها و زار
ناله های بی امان دیدن چه حالی میدهد
بغض سنگینِ دلم دارد کمی قد میکشد!!!
از زمین تا آسمان دیدن چه حالی میدهد
کس نمی نالد ز زخم تیغ تیزِ دشمنان
از خودی زخمِ زبان دیدن چه حالی میدهد
خندهٔ تلخ از حریف و ضربهٔ سخت از رفیق
یا نمک بر زخمتان دیدن چه حالی میدهد
باغبان باشی، شبی آفت زند بر باغتان
آهِ سردِ باغبان دیدن چه حالی میدهد
میزنی آتش به جانم،میدهی پس عاقبت
آتشی بر بوستان دیدن چه حالی میدهد
#یوسف_اسماعیلوندی
عشوه ها از یارِ جان دیدن چه حالی می دهد
رقص گسیو را وزان دیدن چه حالی می دهد
گونه گل، لب برگ گل ،حالا حسابش را بکن
حس و حالِ باغبان دیدن چه حالی می دهد
دامنِ گلدار و چین چین را در آور بی گمان
قامت سرو چمان دیدن چه حالی می دهد
مو طلا ، گردن بلورین ، سروِ نازِ قامتت!!!!
هر سه را در یک زمان دیدن چه حالی می دهد
لب فریبا ، گونه زیبا ، قوصِ ابرویت کمان
مهوشی در آسمان دیدن چه حالی می دهد
گاه گاهی شوقِ پروازِ منِ دلداده را
در نگاه ِ این و آن دیدن چه حالی میدهد
خیزش ِ ببرِ دلم آهو پرانی می کند
قدرت ببر جوان دیدن چه حالی میدهد
باغ رضوانی که در قرآن نویدش میدهند!!
همزمان در این جهان دیدن چه حالی میدهد
عاشقی کردن اگر جرم است و آتش لایقش
کوهِ آتش در دهان دیدن چه حالی می دهد
خود نویسم روی دیوانِ غزل از هوش رفت
شاعری را در فغان دیدن چه حالی می دهد
#یوسف_اسماعیلوندی
رقص گسیو را وزان دیدن چه حالی می دهد
گونه گل، لب برگ گل ،حالا حسابش را بکن
حس و حالِ باغبان دیدن چه حالی می دهد
دامنِ گلدار و چین چین را در آور بی گمان
قامت سرو چمان دیدن چه حالی می دهد
مو طلا ، گردن بلورین ، سروِ نازِ قامتت!!!!
هر سه را در یک زمان دیدن چه حالی می دهد
لب فریبا ، گونه زیبا ، قوصِ ابرویت کمان
مهوشی در آسمان دیدن چه حالی می دهد
گاه گاهی شوقِ پروازِ منِ دلداده را
در نگاه ِ این و آن دیدن چه حالی میدهد
خیزش ِ ببرِ دلم آهو پرانی می کند
قدرت ببر جوان دیدن چه حالی میدهد
باغ رضوانی که در قرآن نویدش میدهند!!
همزمان در این جهان دیدن چه حالی میدهد
عاشقی کردن اگر جرم است و آتش لایقش
کوهِ آتش در دهان دیدن چه حالی می دهد
خود نویسم روی دیوانِ غزل از هوش رفت
شاعری را در فغان دیدن چه حالی می دهد
#یوسف_اسماعیلوندی
وطن تنهای تن هایم و هر جای جهان باشم
گذشتم از تنم اما..... گذشتن از وطن هرگز
جدا جانانِ جان از تو جهانم جزجهنم نیست
تو شاید میتوانی بی من اما بی تو من هرگز
#یوسف_اسماعیلوندی
گذشتم از تنم اما..... گذشتن از وطن هرگز
جدا جانانِ جان از تو جهانم جزجهنم نیست
تو شاید میتوانی بی من اما بی تو من هرگز
#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from ماهان بانو
در فراسوی غمت زیر و زبر مانده دلم
به تمنای وصالت ، چه پَکر مانده دلم
زخم کاریِ دل از چشمِ دُرر بار تو نیست
در پریشانی یِ یک دردِ دگر مانده دلم
کرده ای غرق توّهم ز فراقت مه من
گیر یک عالم ِ اما و اگر مانده دلم
سینه تنگ آمده اسکندرِ غارتگرِ دل!!
زیر پایت شده آنی بِنِگر، مانده دلم
زیر لب با چه زبان زمزمه کردی غزلم!!!
که چنین منتظرت خیره به در مانده دلم
نزن ای عشق به من تهمتِ بی معرفتی
به امیدت همه شب تا به سحر مانده دلم
مستحب شد که بنوشم دو سه فنجان ز گناه
مست و مستم بکن ای عشق دمر مانده دلم
(ماورای ِ حرمت دست به سر مانده دلم)
آتشم زن ،، به درک گر ببرندم به درک
پشت این شعلهٔ سوزانِ قدر مانده دلم
گر چه بینِ شعرا جزو مفاخر نشدم
سال ها میگذرد پای هنر مانده دلم
# یوسف _ اسماعیلی
به تمنای وصالت ، چه پَکر مانده دلم
زخم کاریِ دل از چشمِ دُرر بار تو نیست
در پریشانی یِ یک دردِ دگر مانده دلم
کرده ای غرق توّهم ز فراقت مه من
گیر یک عالم ِ اما و اگر مانده دلم
سینه تنگ آمده اسکندرِ غارتگرِ دل!!
زیر پایت شده آنی بِنِگر، مانده دلم
زیر لب با چه زبان زمزمه کردی غزلم!!!
که چنین منتظرت خیره به در مانده دلم
نزن ای عشق به من تهمتِ بی معرفتی
به امیدت همه شب تا به سحر مانده دلم
مستحب شد که بنوشم دو سه فنجان ز گناه
مست و مستم بکن ای عشق دمر مانده دلم
(ماورای ِ حرمت دست به سر مانده دلم)
آتشم زن ،، به درک گر ببرندم به درک
پشت این شعلهٔ سوزانِ قدر مانده دلم
گر چه بینِ شعرا جزو مفاخر نشدم
سال ها میگذرد پای هنر مانده دلم
# یوسف _ اسماعیلی
در فراسوی غمت زیر و زبر مانده دلم
به تمنای وصالت ، که پَکر مانده دلم
زخم کاریِ دل از چشمِ دُرر بار تو نیست
در پریشانی ِ یک دردِ دگر مانده دلم
کرده ای غرق توّهم ز فراقت که چنین!!
گیر یک عالم ِ اما و اگر مانده دلم
سینه تنگ آمده اسکندرِ غارتگرِ دل!!
زیر پایت لحظاتی بِنِگر ، مانده دلم
زیر لب با چه زبان زمزمه کردی غزلم!!!
که چنین منتظرت خیره به در مانده دلم
نزن ای عشق به من تهمتِ بی معرفتی
به امیدت همه شب تا به سحر مانده دلم
مستحب شد که بنوشم دوسه فنجان زگناه
ماورای ِ حرمت دست به سر مانده دلم
آتشم زن ،، به درک گر ببرندم به درک
پشت این شعلهٔ سوزانِ قدر مانده دلم
یوسفا دم نزن از شعر و هنر،کارتو نیست
سال ها میگذرد پای هنر مانده دلم
#یوسف_اسماعیلوندی
به تمنای وصالت ، که پَکر مانده دلم
زخم کاریِ دل از چشمِ دُرر بار تو نیست
در پریشانی ِ یک دردِ دگر مانده دلم
کرده ای غرق توّهم ز فراقت که چنین!!
گیر یک عالم ِ اما و اگر مانده دلم
سینه تنگ آمده اسکندرِ غارتگرِ دل!!
زیر پایت لحظاتی بِنِگر ، مانده دلم
زیر لب با چه زبان زمزمه کردی غزلم!!!
که چنین منتظرت خیره به در مانده دلم
نزن ای عشق به من تهمتِ بی معرفتی
به امیدت همه شب تا به سحر مانده دلم
مستحب شد که بنوشم دوسه فنجان زگناه
ماورای ِ حرمت دست به سر مانده دلم
آتشم زن ،، به درک گر ببرندم به درک
پشت این شعلهٔ سوزانِ قدر مانده دلم
یوسفا دم نزن از شعر و هنر،کارتو نیست
سال ها میگذرد پای هنر مانده دلم
#یوسف_اسماعیلوندی
Audio
در فراسوی غمت زیر و زبر مانده دلم
به تمنای وصالت ، که پَکر مانده دلم
زخم کاریِ دل از چشمِ دُرر بار تو نیست
در پریشانی ِ یک دردِ دگر مانده دلم
کرده ای غرق توّهم ز فراقت که چنین!!
گیر یک عالم ِ اما و اگر مانده دلم
سینه تنگ آمده اسکندرِ غارتگرِ دل!!
زیر پایت لحظاتی بِنِگر ، مانده دلم
زیر لب با چه زبان زمزمه کردی غزلم!!!
که چنین منتظرت خیره به در مانده دلم
نزن ای عشق به من تهمتِ بی معرفتی
به امید همه شب تا به سحر مانده دلم
مستحب شد که بنوشم دوسه فنجان زگناه
ماورای ِ حرمت دست به سر مانده دلم
آتشم زن ،، به درک گر ببرندم به درک
پشت این شعلهٔ سوزانِ قدر مانده دلم
یوسفا دم نزن از شعر و هنر،کارتو نیست
سال ها میگذرد پای هنر مانده دلم
#یوسف_اسماعیلوندی
به تمنای وصالت ، که پَکر مانده دلم
زخم کاریِ دل از چشمِ دُرر بار تو نیست
در پریشانی ِ یک دردِ دگر مانده دلم
کرده ای غرق توّهم ز فراقت که چنین!!
گیر یک عالم ِ اما و اگر مانده دلم
سینه تنگ آمده اسکندرِ غارتگرِ دل!!
زیر پایت لحظاتی بِنِگر ، مانده دلم
زیر لب با چه زبان زمزمه کردی غزلم!!!
که چنین منتظرت خیره به در مانده دلم
نزن ای عشق به من تهمتِ بی معرفتی
به امید همه شب تا به سحر مانده دلم
مستحب شد که بنوشم دوسه فنجان زگناه
ماورای ِ حرمت دست به سر مانده دلم
آتشم زن ،، به درک گر ببرندم به درک
پشت این شعلهٔ سوزانِ قدر مانده دلم
یوسفا دم نزن از شعر و هنر،کارتو نیست
سال ها میگذرد پای هنر مانده دلم
#یوسف_اسماعیلوندی
VID-20220413-WA0050.mp4
13.6 MB
زغال و منقل و کلبه فراهم کردنش با من
حریم ِ سبز کارون و ترنم کردنش با من
بیا دژپارت و از نزدیک تماشا کن طبیعت را
به استقبالِ تو سر تا کمر خم کردنش با من
بیا سیلِ " پُلِ شالو "نمادِ "گو گری را بین
طلب کن هر چه میخواهی مصمم کردنش با من
شمال و جنگل و باران و گیلان را همه دیدید
فقط یکدم بیا دژپارت و رو کم کردنش با من
نوای دی بلال و ساز و تشمال و هوای بکر،،
"چنین آشوبِ دلخواهی منظم کردنش با من"
بچین سیب قله سردی ببر تا جاذبه ما را
حّوا بانو بزن گازی و آدم کردنش با من
انار و توت و انجیرش مریدِ شاهِ "شهپیرش"
"در این بیتِ مقدس وصفِ مریم کردنش با من"
"خیالی بود اگرچه این غزل اما خیالی نیست
تو باشی اینهمه رویا مجسم کردنش با من"
کباب ِ بختیاری و بساط و شعر شور انگیز
بیا مهمانِ یوسف شو، غزل دم کردنش با من
#یوسف_اسماعیلوندی
حریم ِ سبز کارون و ترنم کردنش با من
بیا دژپارت و از نزدیک تماشا کن طبیعت را
به استقبالِ تو سر تا کمر خم کردنش با من
بیا سیلِ " پُلِ شالو "نمادِ "گو گری را بین
طلب کن هر چه میخواهی مصمم کردنش با من
شمال و جنگل و باران و گیلان را همه دیدید
فقط یکدم بیا دژپارت و رو کم کردنش با من
نوای دی بلال و ساز و تشمال و هوای بکر،،
"چنین آشوبِ دلخواهی منظم کردنش با من"
بچین سیب قله سردی ببر تا جاذبه ما را
حّوا بانو بزن گازی و آدم کردنش با من
انار و توت و انجیرش مریدِ شاهِ "شهپیرش"
"در این بیتِ مقدس وصفِ مریم کردنش با من"
"خیالی بود اگرچه این غزل اما خیالی نیست
تو باشی اینهمه رویا مجسم کردنش با من"
کباب ِ بختیاری و بساط و شعر شور انگیز
بیا مهمانِ یوسف شو، غزل دم کردنش با من
#یوسف_اسماعیلوندی
از وحدت و از همدلیِ ایل خبری نیست
از گندم آفت زده جز "سم" ثمری نیست
با این همه من من که میان من و ما هست
جز شرم و سر افکندگیِ ایل ضرری نیست
تا چند از این شاخه به آن شاخه پریدن
یعنی که بجز مخمصه ما را هنری نیست؟
کو تار سبیلی که کند ضامن ایلی؟؟
بر روی لبِ ما همه از آن اثری نیست؟
کو یوسفِ گمگشته ی این ایل تبارم
هیهات که کارآمد و صاحب نظری نیست
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
از گندم آفت زده جز "سم" ثمری نیست
با این همه من من که میان من و ما هست
جز شرم و سر افکندگیِ ایل ضرری نیست
تا چند از این شاخه به آن شاخه پریدن
یعنی که بجز مخمصه ما را هنری نیست؟
کو تار سبیلی که کند ضامن ایلی؟؟
بر روی لبِ ما همه از آن اثری نیست؟
کو یوسفِ گمگشته ی این ایل تبارم
هیهات که کارآمد و صاحب نظری نیست
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
ای دلارام ترین صبح ِ چمنزار ، سلام
ای طلوع نفست سوسن وگلزار، سلام
ای چویل دمِ برفِ دل ِ مُنگشت و کلار
واژه های غزل از عطر تو سرشار سلام
ای فرحبخش ترین رایحهٔ کوهِ سفید
مژده ی پرتوِ خورشید پدیدار ، سلام
بوی عطر ِ خنک ِ کنگر و انجیر و بسوور
خنده ات شادتر از برگ ِ سپیدار سلام
کوگ تارازی و خوش آمدی از سوی بهار
ای شمیم خوش هر لحظهٔ دیدار ، سلام
نالهٔ تیر و تفنگی، که صدایش چو اِکو
پاسخ ِ پرسش ِ آیینه ی تکرار ، سلام
عطر یاس نگهت وسوسه ام کرده عجیب
بخدا مست نگاه توام انگار ، سلام
ای که شعر و غزلت پیشه گرفت از شعرا
حافظ و مولوی و سعدی و عطار سلام
ای فراتر ز زلیخای مجازی نگهت
یوسفت گر چه شده سوژه بازار سلام
#یوسف_اسماعیلیوندی
ای طلوع نفست سوسن وگلزار، سلام
ای چویل دمِ برفِ دل ِ مُنگشت و کلار
واژه های غزل از عطر تو سرشار سلام
ای فرحبخش ترین رایحهٔ کوهِ سفید
مژده ی پرتوِ خورشید پدیدار ، سلام
بوی عطر ِ خنک ِ کنگر و انجیر و بسوور
خنده ات شادتر از برگ ِ سپیدار سلام
کوگ تارازی و خوش آمدی از سوی بهار
ای شمیم خوش هر لحظهٔ دیدار ، سلام
نالهٔ تیر و تفنگی، که صدایش چو اِکو
پاسخ ِ پرسش ِ آیینه ی تکرار ، سلام
عطر یاس نگهت وسوسه ام کرده عجیب
بخدا مست نگاه توام انگار ، سلام
ای که شعر و غزلت پیشه گرفت از شعرا
حافظ و مولوی و سعدی و عطار سلام
ای فراتر ز زلیخای مجازی نگهت
یوسفت گر چه شده سوژه بازار سلام
#یوسف_اسماعیلیوندی
همهٔ سهمِ من از عشق تو زندان شدن است
یا جنون آور و رسوای بیابان شدن است!!!
از همان لحظه که افتاد به کویت گذرم
آگه بود عاقبتم بی سر و سامان شدن است
آسمان تیره و تار است ، دلم ابرِ بهار
دیده هم در سددِ نم نم باران شدن است
بیستون هیچ ، دماوند اگر سد بشود
بغض وامانده در اندیشه عصیان شدن است
می زند بر تنه ی اسکله امواج خیال!!!!!
دلِ دریا زده هم در پیِ طوفان شدن است
تیشه بر " گردن " خود می زنم ای عشق_ اگر
عاشقی فلسفه اش سر به گریبان شدن است
عشقبازی به سخن نیست تظاهر نکنید!!!
دل به آتش زدن و واردِ میدان شدن است
چو مسیح ام نه مترسک به صلیبم بکشید
شرط معشوقهٔ من گر که مسلمان شدن است
گله از حضرت معشوقه نکن _حاصلِ عشق
به خودِ عشق قسم یکسره ویران شدن است
#یوسف_اسماعیلوندی
یا جنون آور و رسوای بیابان شدن است!!!
از همان لحظه که افتاد به کویت گذرم
آگه بود عاقبتم بی سر و سامان شدن است
آسمان تیره و تار است ، دلم ابرِ بهار
دیده هم در سددِ نم نم باران شدن است
بیستون هیچ ، دماوند اگر سد بشود
بغض وامانده در اندیشه عصیان شدن است
می زند بر تنه ی اسکله امواج خیال!!!!!
دلِ دریا زده هم در پیِ طوفان شدن است
تیشه بر " گردن " خود می زنم ای عشق_ اگر
عاشقی فلسفه اش سر به گریبان شدن است
عشقبازی به سخن نیست تظاهر نکنید!!!
دل به آتش زدن و واردِ میدان شدن است
چو مسیح ام نه مترسک به صلیبم بکشید
شرط معشوقهٔ من گر که مسلمان شدن است
گله از حضرت معشوقه نکن _حاصلِ عشق
به خودِ عشق قسم یکسره ویران شدن است
#یوسف_اسماعیلوندی
خبر دارم تبانی کرده ای با غم ، خیالی نیست
حرامم شد به پایت گرجوانی هم ،خیالی نیست
به هر پیش آمدی تن داده ام ، تنها خدا داند!!!!!
و از ترس خدا عمری ست میگویم خیالی نیست
میانِ غربت و" غم "قامتم" شد "خم" نیفتادم!!!!
به این اوضاع عادت میکنم کم کم خیالی نیست
من از این زندگی دلخسته ام،مردن بهِ ازهستی
بگو ساقی بریزد در شرابم "سم "،خیالی نیست
تو گفتی آرزوهایت اجابت می شود روزی
کمر در زیرِ بارِ آرزو شد "خم"،خیالی نیست
به چشمم زندگی شد تیره تر از رنگ موهایت
سیاهم کرده ای از عالم و آدم خیالی نیست!!
"دلم خون و دلت خون است،میدانی و میدانم
اگر روزی هوس کردی جدا از هم خیالی نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
حرامم شد به پایت گرجوانی هم ،خیالی نیست
به هر پیش آمدی تن داده ام ، تنها خدا داند!!!!!
و از ترس خدا عمری ست میگویم خیالی نیست
میانِ غربت و" غم "قامتم" شد "خم" نیفتادم!!!!
به این اوضاع عادت میکنم کم کم خیالی نیست
من از این زندگی دلخسته ام،مردن بهِ ازهستی
بگو ساقی بریزد در شرابم "سم "،خیالی نیست
تو گفتی آرزوهایت اجابت می شود روزی
کمر در زیرِ بارِ آرزو شد "خم"،خیالی نیست
به چشمم زندگی شد تیره تر از رنگ موهایت
سیاهم کرده ای از عالم و آدم خیالی نیست!!
"دلم خون و دلت خون است،میدانی و میدانم
اگر روزی هوس کردی جدا از هم خیالی نیست
#یوسف_اسماعیلوندی