ای عبادت پیشگان،ای خالصان،ای مخلصان
ضعفتان در پیشگاهِ قدرتِ شیطان کجاست
کو صراطِ مستقیمی، منجی یِ عالم چه شد
رستمِ دستانمان کو؟خسرو خوبان کجاست
راه را گم کرده ام ، بیراهِه دارم میروم!!!
رهنمایی،مرشدی،انسانِ با ایمان کجاست
آدمیت را چه پیش آمد که بیزار از همیم
مؤمنی اهلِ دلی یا زُهدِ با وجدان کجاست
کو فریدون زاده ای تا بر کَنَد اهریمنان
پهلوانِ سینه چاکِ مادرم ایران کجاست
جمله ادیان میکُشد با ذکرِ نامت خلق را
خالقا پس جایگاهِ اشرفِ انسان کجاست؟
درد من این نیست چوپانی شده پیغمبرم
دردمندم چون ندانی حرمتِ چوپان کجاست
یوسفی باید که بازار ِ زلیخا بشکند!
یک نفر با من بگوید یوسفِ کنعان کجاست
خالقا از کعبه و دیر و کلیسا خسته ام
خانه ی امن و امانِ حصرتِ شیطان کجاست؟
#یوسف_اسماعیلوندی
ضعفتان در پیشگاهِ قدرتِ شیطان کجاست
کو صراطِ مستقیمی، منجی یِ عالم چه شد
رستمِ دستانمان کو؟خسرو خوبان کجاست
راه را گم کرده ام ، بیراهِه دارم میروم!!!
رهنمایی،مرشدی،انسانِ با ایمان کجاست
آدمیت را چه پیش آمد که بیزار از همیم
مؤمنی اهلِ دلی یا زُهدِ با وجدان کجاست
کو فریدون زاده ای تا بر کَنَد اهریمنان
پهلوانِ سینه چاکِ مادرم ایران کجاست
جمله ادیان میکُشد با ذکرِ نامت خلق را
خالقا پس جایگاهِ اشرفِ انسان کجاست؟
درد من این نیست چوپانی شده پیغمبرم
دردمندم چون ندانی حرمتِ چوپان کجاست
یوسفی باید که بازار ِ زلیخا بشکند!
یک نفر با من بگوید یوسفِ کنعان کجاست
خالقا از کعبه و دیر و کلیسا خسته ام
خانه ی امن و امانِ حصرتِ شیطان کجاست؟
#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from کارگاه مطروحه سرایی "آصف" به انضمام مرمّت اشعار غزل مرتبط با آن
درگیر هوس گشتم و پنهان شدنی نیست
سرپیچی ام از حضرتِ شیطان شدنی نیست
پای دلِ دیوانه وسط آمده قطعا
رسوا شده ی شهرم و کتمان شدنی نیست
با دیدنِ مویت همه ی شهر بهم ریخت
اجرا شدن امرِ رضاخان شدنی نیست
قصری که بنا کرده ام از خاطرهٔ عشق
با زلزله ی قهر تو ویران شدنی نیست
ما را نرهانید ز میخانه که توبه
از بادهٔ انگور کماکان شدنی نیست
هرکس که به چشمان تو کافر شده هرگز
با موعظه ی شیخ، مسلمان شدنی نیست
باید که در این قحطیِ احساس بمیرم
این ابرِ پر از یائسه باران شدنی نیست
از برق نگاهِ منِ شیدا شده ،پیداست
کاری شده زخم دلِ و درمان شدنی نیست
بر سنگ مزارم بنویسید که قلبم
بشکسته و با فاتحهِ جبران شدنی نیست
#یوسف_اسماعیلی
سرپیچی ام از حضرتِ شیطان شدنی نیست
پای دلِ دیوانه وسط آمده قطعا
رسوا شده ی شهرم و کتمان شدنی نیست
با دیدنِ مویت همه ی شهر بهم ریخت
اجرا شدن امرِ رضاخان شدنی نیست
قصری که بنا کرده ام از خاطرهٔ عشق
با زلزله ی قهر تو ویران شدنی نیست
ما را نرهانید ز میخانه که توبه
از بادهٔ انگور کماکان شدنی نیست
هرکس که به چشمان تو کافر شده هرگز
با موعظه ی شیخ، مسلمان شدنی نیست
باید که در این قحطیِ احساس بمیرم
این ابرِ پر از یائسه باران شدنی نیست
از برق نگاهِ منِ شیدا شده ،پیداست
کاری شده زخم دلِ و درمان شدنی نیست
بر سنگ مزارم بنویسید که قلبم
بشکسته و با فاتحهِ جبران شدنی نیست
#یوسف_اسماعیلی
درگیر هوس گشتم و پنهان شدنی نیست
سرپیچی ام از حضرتِ شیطان شدنی نیست
پای دلِ دیوانه میان آمده قطعا!!!!!
رسوا شدهٔ شهرم و کتمان شدنی نیست
با کشف حجابت همهٔ شهر بهم ریخت
اجرا شدن امرِ رضاخان شدنی نیست
قصری که بنا کرده ام از خاطره ی عشق
بی اذنِ دلت یک شبِ ویران شدنی نیست
دورم نکنید از درِ میخانه که توبه
از بادهٔ انگور کماکان شدنی نیست
نافم به شراب و می یِ و میخانه بریدند
ترک من از این کار به قرآن شدنی نیست
هرکس که به چشمان تو کافر شده هرگز
با موعظه« شیخ » مسلمان شدنی نیست
باید که در این قحطیِ احساس بمیرم
این ابرِ پر از یائسه باران شدنی نیست
صدسر به سرایت سر و سامان بگرفتند
جز این سرِ سودا زده ، سامان شدنی نیست
با لشکرِ ابروی کجت دل به فنا رفت
یوسف ، چه به دل کردکه درمان شدنی نیست
بر سنگ مزارم بنویسید که قلبم
بشکسته و با فاتحهِ جبران شدنی نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
سرپیچی ام از حضرتِ شیطان شدنی نیست
پای دلِ دیوانه میان آمده قطعا!!!!!
رسوا شدهٔ شهرم و کتمان شدنی نیست
با کشف حجابت همهٔ شهر بهم ریخت
اجرا شدن امرِ رضاخان شدنی نیست
قصری که بنا کرده ام از خاطره ی عشق
بی اذنِ دلت یک شبِ ویران شدنی نیست
دورم نکنید از درِ میخانه که توبه
از بادهٔ انگور کماکان شدنی نیست
نافم به شراب و می یِ و میخانه بریدند
ترک من از این کار به قرآن شدنی نیست
هرکس که به چشمان تو کافر شده هرگز
با موعظه« شیخ » مسلمان شدنی نیست
باید که در این قحطیِ احساس بمیرم
این ابرِ پر از یائسه باران شدنی نیست
صدسر به سرایت سر و سامان بگرفتند
جز این سرِ سودا زده ، سامان شدنی نیست
با لشکرِ ابروی کجت دل به فنا رفت
یوسف ، چه به دل کردکه درمان شدنی نیست
بر سنگ مزارم بنویسید که قلبم
بشکسته و با فاتحهِ جبران شدنی نیست
#یوسف_اسماعیلوندی
از آتشِ چشمانت احساس خطر کردم
تا عشق میان آمد ، از هردو گذر کردم
زخمی به دلم بنشست از ترکشِ ابرویت
ای عشق شهیدم کن گر سینه سپر کردم
باید که وضو گیرم زین شربتِ خون آلود
منصورم و بر دارت همواره نظر کردم
میکوشم و می آیم تا وصل تو راهی نیست
بر خلق نظر بستم ، از خویش حذر کردم!!
ای ماه شبِ تارم از فاصله بیزارم
احوال خوشی دارم چون با تو سفر کردم
می دانم و می دانی،شب های فراوانی
در چاهِ زنخدانت پیوسته سحر کردم
این عشق ِ زلیخایی جان را به لبم آورد
تا یوسفِ مسکین را از راه به در کردم
#یوسف_اسماعیلوندی
تا عشق میان آمد ، از هردو گذر کردم
زخمی به دلم بنشست از ترکشِ ابرویت
ای عشق شهیدم کن گر سینه سپر کردم
باید که وضو گیرم زین شربتِ خون آلود
منصورم و بر دارت همواره نظر کردم
میکوشم و می آیم تا وصل تو راهی نیست
بر خلق نظر بستم ، از خویش حذر کردم!!
ای ماه شبِ تارم از فاصله بیزارم
احوال خوشی دارم چون با تو سفر کردم
می دانم و می دانی،شب های فراوانی
در چاهِ زنخدانت پیوسته سحر کردم
این عشق ِ زلیخایی جان را به لبم آورد
تا یوسفِ مسکین را از راه به در کردم
#یوسف_اسماعیلوندی
Audio
از آتشِ چشمانت احساس خطر کردم
تا عشق میان آمد ، از هردو گذر کردم
زخمی به دلم بنشست از ترکشِ ابرویت
ای عشق شهیدم کن گر سینه سپر کردم
باید که وضو گیرم زین شربتِ خون آلود
منصورم و بر دارت همواره نظر کردم
میکوشم و می آیم تا وصل تو راهی نیست
بر خلق نظر بستم ، از خویش حذر کردم!!
ای ماه شبِ تارم از فاصله بیزارم
احوال خوشی دارم چون با تو سفر کردم
می دانم و می دانی،شب های فراوانی
در چاهِ زنخدانت پیوسته سحر کردم
بدنام تر از گرگان ، بیچاره زلیخا شد
تا یوسفِ مسکین را از راه به در کردم
#یوسف_اسماعیلوندی
تا عشق میان آمد ، از هردو گذر کردم
زخمی به دلم بنشست از ترکشِ ابرویت
ای عشق شهیدم کن گر سینه سپر کردم
باید که وضو گیرم زین شربتِ خون آلود
منصورم و بر دارت همواره نظر کردم
میکوشم و می آیم تا وصل تو راهی نیست
بر خلق نظر بستم ، از خویش حذر کردم!!
ای ماه شبِ تارم از فاصله بیزارم
احوال خوشی دارم چون با تو سفر کردم
می دانم و می دانی،شب های فراوانی
در چاهِ زنخدانت پیوسته سحر کردم
بدنام تر از گرگان ، بیچاره زلیخا شد
تا یوسفِ مسکین را از راه به در کردم
#یوسف_اسماعیلوندی
میانِ سرسرایت گر سرانِ بیشماری هست
بگو بانوی درباری تو را بامن چکاری هست؟
رها کن تاج ِشاهی را ، زلیخا گر که مجنونی
مبارک ها گمانم با تو امشب بخت یاری هست
من این پیراهنی که بوی عطرت میدهد هرگز
فراموشش نخواهم کرد کز تو یادگاری هست
درونِ ریلِ چشمانت یکی آهسته با من گفت
برایِ حملِ صدها خاطره حتما قطاری هست
میان گرگ و چاه و این برادرهای دل سنگم
یقین دارم برای رفتنم راهِ فراری هست
گرفتارم میانِ ریزشِ بهمن ، خیالی نیست
پس از سرمای سنگینِ زمستان هم بهاری هست
من از باغِ لبانت سیبِ سرخی چیده ام اما!!
دلِ پُرخون من گویا هوس کرده اناری هست؟
زلیخا را بشارت ده بگو از جانبِ یوسف
هنوزم در میان چاهِ کنعان جانثاری هست
عجب خوابی چه گردابی ترک برداشت لبهایم
بگو کی وقت بیداری تو را با من قراراری هست؟
#یوسف_اسماعیلوندی
بگو بانوی درباری تو را بامن چکاری هست؟
رها کن تاج ِشاهی را ، زلیخا گر که مجنونی
مبارک ها گمانم با تو امشب بخت یاری هست
من این پیراهنی که بوی عطرت میدهد هرگز
فراموشش نخواهم کرد کز تو یادگاری هست
درونِ ریلِ چشمانت یکی آهسته با من گفت
برایِ حملِ صدها خاطره حتما قطاری هست
میان گرگ و چاه و این برادرهای دل سنگم
یقین دارم برای رفتنم راهِ فراری هست
گرفتارم میانِ ریزشِ بهمن ، خیالی نیست
پس از سرمای سنگینِ زمستان هم بهاری هست
من از باغِ لبانت سیبِ سرخی چیده ام اما!!
دلِ پُرخون من گویا هوس کرده اناری هست؟
زلیخا را بشارت ده بگو از جانبِ یوسف
هنوزم در میان چاهِ کنعان جانثاری هست
عجب خوابی چه گردابی ترک برداشت لبهایم
بگو کی وقت بیداری تو را با من قراراری هست؟
#یوسف_اسماعیلوندی
نازنین نازت دو چندان کن خریدارت منم
همچو منصور عاشق و افتاده بردارت منم
یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
آنکه در هم بشکند همواره بازارت منم
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
همچو منصور عاشق و افتاده بردارت منم
یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
آنکه در هم بشکند همواره بازارت منم
بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
یک زن فقط یک خاطره، یک پاره از یک تن
یک تن شبیه معجزه ، یک تکه پیراهن
من آن قطار بی مسافر روی ریلی که
در شهربازی مانده در آواری از آهن
حتی امیدی بر چراغی ، کورسویی نیز
دیگر نمانده شوق ماندن یک سر سوزن
تورفته ای با کوله باری مملو از خورشید
من مانده ام در این شب تاریک بی روزن
باید به این رویا قناعت کرد راهی نیست
وقتی که آتش می زند عشقت براین خرمن
از من به جز اندوه چیزی برنمی آید
من را رها کن، دور شو؛ ازمن بکش دامن
تو رهگذاری شاد در رویای شاعرها
من شاعری درمانده با کابوسی از یک زن
مثل جذامیهای تنها مانده با خویشم
من را بگیر از زندگی، از این همه رهزن
#رضا_حساس
یک تن شبیه معجزه ، یک تکه پیراهن
من آن قطار بی مسافر روی ریلی که
در شهربازی مانده در آواری از آهن
حتی امیدی بر چراغی ، کورسویی نیز
دیگر نمانده شوق ماندن یک سر سوزن
تورفته ای با کوله باری مملو از خورشید
من مانده ام در این شب تاریک بی روزن
باید به این رویا قناعت کرد راهی نیست
وقتی که آتش می زند عشقت براین خرمن
از من به جز اندوه چیزی برنمی آید
من را رها کن، دور شو؛ ازمن بکش دامن
تو رهگذاری شاد در رویای شاعرها
من شاعری درمانده با کابوسی از یک زن
مثل جذامیهای تنها مانده با خویشم
من را بگیر از زندگی، از این همه رهزن
#رضا_حساس
امان از یار سنگین دل که صدها خوشه چین دارد
لبش کندو ،عسل گونه،نگاهی دل نشین دارد
کمان ابرو طلا گیسو خط و خالش تنِ آهو
تنش میلرزد از این که پلنگی در کمین دارد
به هر غمره که می آید تلاطم می کند دل را
به دیدِ هر مسلمانی به قرآن آفرین دارد!!
نگارین یار زیبا رو،که دل را میبرد هرسو
به گردا گردِ گردن بندِ جادویش نگین دارد
بلورین گردنش چینی تراش پیکرش رومی
بنازم ساز اندامش که صدها نقطه چین دارد
فرشته آسمانی بود و دریا هم پری پیکر
زمین باید به خود بالد چنین مُلک برین دارد
خدایی ناخدایی کدخدایی من نمی دانم
به هرجا رو کنی بی شک نگاهِ اجمعین دارد
#یوسف_اسماعیلوندی
لبش کندو ،عسل گونه،نگاهی دل نشین دارد
کمان ابرو طلا گیسو خط و خالش تنِ آهو
تنش میلرزد از این که پلنگی در کمین دارد
به هر غمره که می آید تلاطم می کند دل را
به دیدِ هر مسلمانی به قرآن آفرین دارد!!
نگارین یار زیبا رو،که دل را میبرد هرسو
به گردا گردِ گردن بندِ جادویش نگین دارد
بلورین گردنش چینی تراش پیکرش رومی
بنازم ساز اندامش که صدها نقطه چین دارد
فرشته آسمانی بود و دریا هم پری پیکر
زمین باید به خود بالد چنین مُلک برین دارد
خدایی ناخدایی کدخدایی من نمی دانم
به هرجا رو کنی بی شک نگاهِ اجمعین دارد
#یوسف_اسماعیلوندی
دنیا بداند " گوهری " نایاب دارم
گنجینه ای کنجِ صدف در آب دارم
موجِ نگاهش میکَشد دل را به دریا
داند دلی در ورطه، مهتاب دارم
لب سرخُ گیسو زردُ چشمانت چه آبی
تصویری از رنگین کمانی ناب دارم
از مشتری تا زهره و ناهید و تارا!!!!
هر اختری داند ، دلی بی تاب دارم
انگار خوشبختی به من رو کرده امشب
شهد و شراب و دلبری جّذاب دارم
زنبورم و« کندو» زدم بیخِ گلویت!!
در کمپ لبهایت مگر من خواب دارم؟
یک بوسه از کنج لبانت نوش داروست
در سینه دردی بد تر از سهراب دارم
مانی حسادت میکند وقتی ببیند
تصویرِ زیبای تو را در قاب دارم
#یوسف_اسماعیلوندی
گنجینه ای کنجِ صدف در آب دارم
موجِ نگاهش میکَشد دل را به دریا
داند دلی در ورطه، مهتاب دارم
لب سرخُ گیسو زردُ چشمانت چه آبی
تصویری از رنگین کمانی ناب دارم
از مشتری تا زهره و ناهید و تارا!!!!
هر اختری داند ، دلی بی تاب دارم
انگار خوشبختی به من رو کرده امشب
شهد و شراب و دلبری جّذاب دارم
زنبورم و« کندو» زدم بیخِ گلویت!!
در کمپ لبهایت مگر من خواب دارم؟
یک بوسه از کنج لبانت نوش داروست
در سینه دردی بد تر از سهراب دارم
مانی حسادت میکند وقتی ببیند
تصویرِ زیبای تو را در قاب دارم
#یوسف_اسماعیلوندی
زندگی راه درازی است، حریفش مرگ است
عمر، یک قصه و پایان ظریفش مرگ است
زیستن، پرسش سختی است که عمری با ماست
پاسخ منطقی و نرم و لطیفش مرگ است
این طرف رهگذری، نام عزیزش انسان
آن طرف، همسفری اسم شریفش مرگ است
آدمی در سفری ساده هم ای دل حتی
بند کفشش اجل و دسته ی کیفش مرگ است
داغ یاران سفر کرده چه سنگین داغی است
داغی آن گونه که یک سوز خفیفش مرگ است
زندگی یک غزل نیمه تمام است ای دل
که به هر وزن بگویم، ردیفش مرگ است
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
عمر، یک قصه و پایان ظریفش مرگ است
زیستن، پرسش سختی است که عمری با ماست
پاسخ منطقی و نرم و لطیفش مرگ است
این طرف رهگذری، نام عزیزش انسان
آن طرف، همسفری اسم شریفش مرگ است
آدمی در سفری ساده هم ای دل حتی
بند کفشش اجل و دسته ی کیفش مرگ است
داغ یاران سفر کرده چه سنگین داغی است
داغی آن گونه که یک سوز خفیفش مرگ است
زندگی یک غزل نیمه تمام است ای دل
که به هر وزن بگویم، ردیفش مرگ است
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
یار خود با دیگران دیدن چه حالی میدهد
ضربه از یارانِ جان دیدن چه حالی میدهد
هرکه از ره می رسد حرفی نثارت می کند
طعنه از پیر و جوان دیدن چه حالی میدهد
چشم گریان ،دل پریشان ،بغض های بی امان
هر سه را در یک زمان دیدن چه حالی میدهد
کوشه ای کز کرده باشی بیکس و تنها و زار
ناله های بی امان دیدن چه حالی میدهد
بغض سنگینِ دلم دارد کمی قد میکشد!!!
از زمین تا آسمان دیدن چه حالی میدهد
کس نمی نالد ز زخم تیغ تیزِ دشمنان
از خودی زخمِ زبان دیدن چه حالی میدهد
خندهٔ تلخ از حریف و ضربهٔ سخت از رفیق
یا نمک بر زخمتان دیدن چه حالی میدهد
باغبان باشی، شبی آفت زند بر باغتان
آهِ سردِ باغبان دیدن چه حالی میدهد
میزنی آتش به جانم،میدهی پس عاقبت
آتشی بر بوستان دیدن چه حالی میدهد
#یوسف_اسماعیلوندی
ضربه از یارانِ جان دیدن چه حالی میدهد
هرکه از ره می رسد حرفی نثارت می کند
طعنه از پیر و جوان دیدن چه حالی میدهد
چشم گریان ،دل پریشان ،بغض های بی امان
هر سه را در یک زمان دیدن چه حالی میدهد
کوشه ای کز کرده باشی بیکس و تنها و زار
ناله های بی امان دیدن چه حالی میدهد
بغض سنگینِ دلم دارد کمی قد میکشد!!!
از زمین تا آسمان دیدن چه حالی میدهد
کس نمی نالد ز زخم تیغ تیزِ دشمنان
از خودی زخمِ زبان دیدن چه حالی میدهد
خندهٔ تلخ از حریف و ضربهٔ سخت از رفیق
یا نمک بر زخمتان دیدن چه حالی میدهد
باغبان باشی، شبی آفت زند بر باغتان
آهِ سردِ باغبان دیدن چه حالی میدهد
میزنی آتش به جانم،میدهی پس عاقبت
آتشی بر بوستان دیدن چه حالی میدهد
#یوسف_اسماعیلوندی
عشوه ها از یارِ جان دیدن چه حالی می دهد
رقص گسیو را وزان دیدن چه حالی می دهد
گونه گل، لب برگ گل ،حالا حسابش را بکن
حس و حالِ باغبان دیدن چه حالی می دهد
دامنِ گلدار و چین چین را در آور بی گمان
قامت سرو چمان دیدن چه حالی می دهد
مو طلا ، گردن بلورین ، سروِ نازِ قامتت!!!!
هر سه را در یک زمان دیدن چه حالی می دهد
لب فریبا ، گونه زیبا ، قوصِ ابرویت کمان
مهوشی در آسمان دیدن چه حالی می دهد
گاه گاهی شوقِ پروازِ منِ دلداده را
در نگاه ِ این و آن دیدن چه حالی میدهد
خیزش ِ ببرِ دلم آهو پرانی می کند
قدرت ببر جوان دیدن چه حالی میدهد
باغ رضوانی که در قرآن نویدش میدهند!!
همزمان در این جهان دیدن چه حالی میدهد
عاشقی کردن اگر جرم است و آتش لایقش
کوهِ آتش در دهان دیدن چه حالی می دهد
خود نویسم روی دیوانِ غزل از هوش رفت
شاعری را در فغان دیدن چه حالی می دهد
#یوسف_اسماعیلوندی
رقص گسیو را وزان دیدن چه حالی می دهد
گونه گل، لب برگ گل ،حالا حسابش را بکن
حس و حالِ باغبان دیدن چه حالی می دهد
دامنِ گلدار و چین چین را در آور بی گمان
قامت سرو چمان دیدن چه حالی می دهد
مو طلا ، گردن بلورین ، سروِ نازِ قامتت!!!!
هر سه را در یک زمان دیدن چه حالی می دهد
لب فریبا ، گونه زیبا ، قوصِ ابرویت کمان
مهوشی در آسمان دیدن چه حالی می دهد
گاه گاهی شوقِ پروازِ منِ دلداده را
در نگاه ِ این و آن دیدن چه حالی میدهد
خیزش ِ ببرِ دلم آهو پرانی می کند
قدرت ببر جوان دیدن چه حالی میدهد
باغ رضوانی که در قرآن نویدش میدهند!!
همزمان در این جهان دیدن چه حالی میدهد
عاشقی کردن اگر جرم است و آتش لایقش
کوهِ آتش در دهان دیدن چه حالی می دهد
خود نویسم روی دیوانِ غزل از هوش رفت
شاعری را در فغان دیدن چه حالی می دهد
#یوسف_اسماعیلوندی