شوریار
116 subscribers
52 photos
40 videos
45 files
26 links
غم که از حد بگذرد دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری می کند
Download Telegram
گفتم مگر یوسف شوم افتم به چاهت
شاید !!!که از چشمت بیفتد پادِشاهت

گفتی خیانت در مرامِ ما روا نیست
گفتم شبی پی می بری از اشتباهت

گفتم بیاموزم روالِ عاشقی را
صاحب شوم زرینِ تاجِ کج کلاهت

گفتی دلت بسپار قدری عاشقی کن
گفتم به یغما برده ای با آن نگاهت

گفتی به آهنگِ چه سازی مینوازی؟
گفتم که با سمفونیِ چشمِ سیاهت

گفتی چه نقشی در دلت از من کشیدی
گفتم که زیبا منظری از شکلِ ماهت

گفتی چه می آرد مرا گاهی بیادت؟
گفتم سرِ شب ناله هایِ گاه گاهت

گفتی عجب خوابی،چه رویایِ قشنگی
بّه بّه شکر می ریزد از خواب پگاهت

گفتی که دنبالم نیا رفتم که رفتم
گفتم نرو رفتی، خدا پشتِ پناهت

#یوسف_اسماعیلوندی
شعر می خوانم که *دلتنگی* فراموشم شود ،

گرچه
می دانم
دوای دوری ات این کار نیست !!

#یوسف_اسماعیلوندی
گلو کندو،لب عنبر بو کمان ابرو، طلا گیسو
من از خورشید کج رفتار چشمانت گریزانم

شدم مجنونِ شبگردِ بیابانهای دردآلود!!!!
کجا لیلا خبر دارد از این حالِ پریشانم ؟

#یوسف_اسماعیلوندی
AUD-20211204-WA0068.aac
2.7 MB
خواب دیدم در هوایت بی هوا افتاده ام
زیر بارانِ خیالت بی صدا افتاده ام

آمدی دست نوازش میکشیدی بر سرم
مفتخر گشتم که در پایِ شما افتاده ام

خیس بارانِ خجالت می شدم از بوسه ات
شادمان از اینکه که در آبِ بقا افتاده ام

تا که چیدم سیب سرخی از لبِ باغ لبت
در هوای بوسه ات یادِ خدا افتاده ام

ببر وحشیٍ نگاهت خیره می شد برتنم
دست وپا لرزان و من بی دست و پا افتاده ام

می زند چنگالِ عشقت زخمِ کاری بر تنم
گیج و مبهوتم که در دام ِ بلا افتاده ام

بی مهابا می رمیدم از نگاهِ سر کشت!!
مثل آهویی که از مادر جدا افتاده ام

مانده ام حیران در این کابوس تلخِ نیمه شب
خود نمی فهمم کجا بودم،کجا افتاده ام

آمدم چیزی بگویم بغض گلویم را گرفت
نه،، نگفتم من به عشقت مبتلا افتاده ام

#یوسف_اسماعیلوندی
جای اینکه دلبر ِ کافر ،سکوتش بشکند

نامسلمان طاقتش را از رخِ ما میکشد!

#یوسف_اسماعیلوندی
دیگران شاید خبر دارند از دردم ، ولی

حاصل ِجمع ِ غمم، تنها دلم داند و بس

#یوسف_اسماعیلوندی
تمام ِ عمر نشکستم دلی و چرخ ِ افسونگر

نمیدانم چرا از من تقاص اینگونه می گیرد

#یوسف_اسماعیلوندی
شاعری گفت وطن خانهٔ مزدوران نیست
ناکسان مفسد فی الارض خطابش کردند

نخبه ای از بدیِ بختِ خودش میخندید
مذهبی ها همه دیوانه حسابش کردند

هر خروسی که سحر بانگ انالحق میداد
سرش از تن ببریدند و کبابش کردند

عادلی آمد و از عدل و عدالت دم زد
جاهلان نیمه شبی نقشِ برآبش کردند

مؤمن از بیم جهنم سخن از حق می راند
انگ کافر زده و خانه خرابش کردند

#یوسف_اسماعیلوندی
هرصبح غوغا می شود تا پنجره وا میکنی
شبنم هلاکت میشود تا شیشه را ها میکنی

با دیدن ِ این منظره حافظ غزل سر می دهد
:مانی:حسادت می کند نقشی که ایفا میکنی

باران و خورشیدُ فلک،دریا و صد حور و ملک
صف ها کشیده در برت،تا رو به دریا میکنی

موجی ترین موجی منم سر را به ساحل میزنم
آندم که تو با حضرتِ معشوقه نجوا میکنی!!

بلبل غزل سر میدهد،طاوس و رقصش دیدنی
راز بقا را یک به یک با خنده افشا میکنی

روئیده در دشت و دمن،گل واژ های نسترن
روح قلم پر میکشد هر سو تماشا میکنی

گشتی زلیخایِ زمان، بردی دلِ پیر و جوان
وقتی که با ناز و ادا این پا و آن پا میکنی

دریا تویی ساحل منم،از موج خالی میشوم
وقتی گره از طاقِ ابروی خودت وا میکنی

از دیده ام خون می‌چکد بر دفتر شعرِ ترم
این دفترِ نم دیده را با نامت امضا میکنی؟؟

#یوسف_اسماعیلوندی
همسفر قصه ی من قصه ی شیرینی نیست
مختصر عرض کنم ،حال سخن چینی نیست

من هنرپیشه ی خندان درون گریانم
واقعیت همه ی آنچه که می بینی نیست

سنگک وماست کمی هست بفرما وببخش
سفره ی کارگری سفره ی رنگینی نیست

او که در عالم بالاست به او محتاجم
حاجتم در طبق آدم پایینی نیست

دل به دنیای دل آزار نباید هم بست
به وفاداری این فاحشه تضمینی نیست

مرگ اگروقت شناس است بتازد، درمن
بیش ازاین تاب خودآزاری وغمگینی نیست

گریه در حال نوشتن چه صفایی دارد
گرچه این شعر پراز دغدغه آیینی نیست

#مجتبی_سپید
کاش با دست توسیلی بخورد این دهنم
تا دگر با خودم از چشم تو حرفی نزنم

هر دو مستیم ولی فاصله میفهماند
چِقَدَر دلهره دارد بدنت از بدنم

اهل پرهیزم اگر ساعت ناپرهیزی ست
خارج از خط ادب نیست سراپا سخنم

ازتو پوشیده ترم پیش منی راحت باش
بیش از این دکمه ندارد بخدا پیرهنم

دست توآمده و دست مرا هی هشدار !!!
نه تو الانِ تو هستی نه من الانِ منم. . .

خواب چشمان توهرچندبه غایت زیباست
کاش بیدار بمانند و ببینند منم . . .

آنکه دیده ست ونچیده ست گلی خوشبورا
کاش بیدار شوی ای همه ی جان و تنم

#مجتبی_سپید
بانو خدا خیرت دهد لیوان بیاور!!!
بانو به جای یک غزل دیوان بیاور

مجنونتر از من در مدارِ عاشقی نیست
با نو به عشق ِ نافذم ایمان بیاور!!!!

باید به دریا میزدم دل را برایت!!!
با نو به دل آتش بزن عصیان بیاور

وا کن گره از طاقِ ابروی قشنگت
بانو به طنازی لبی خندان بیاور

شب باخیالت تا سحر بیدار ماندم
بانو برای خوابِ من درمان بیاور

خوشبو تر از گلهای باغ ارغوانی
بانو به جای گل دو تا گلدان بیاور

پیرم اگر چه مایلم گازت بگیرم
بانو برایم دسته ای دندان بیاور

امشب حلام کن اگر مُردم در این جمع
بانو برای دوستان بریان بیاور

الحق چه شعری پخته ام امشب برایت
بانو کمی اسفند،، با قرآن بیاور

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
هرچه گویی آخری دارد به جز غم های من

هرکدامش از دماوند و دنا سنگین تر است

#یوسف_اسماعیلوندی
شدم اسیرِ نگاهش به غمزه ای که نگو

کسی دچار چنین یار بی وفا نشود

#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from Deleted Account
VID-20220112-WA0000.mp4
12.6 MB
نوزین سوار
ای عبادت پیشگان،ای خالصان،ای مخلصان
ضعفتان در پیشگاهِ قدرتِ شیطان کجاست

کو صراطِ مستقیمی، منجی یِ عالم چه شد
رستمِ دستانمان کو؟خسرو خوبان کجاست

راه را گم کرده ام ، بیراهِه دارم میروم!!!
رهنمایی،مرشدی،انسانِ با ایمان کجاست

آدمیت را چه پیش آمد که بیزار از همیم
مؤمنی اهلِ دلی یا زُهدِ با وجدان کجاست

کو فریدون زاده ای تا بر کَنَد اهریمنان
پهلوانِ سینه چاکِ مادرم ایران کجاست

جمله ادیان میکُشد با ذکرِ نامت خلق را
خالقا پس جایگاهِ اشرفِ انسان کجاست؟

درد من این نیست چوپانی شده پیغمبرم
دردمندم چون ندانی حرمتِ چوپان کجاست

یوسفی باید که بازار ِ زلیخا بشکند!
یک نفر با من بگوید یوسفِ کنعان کجاست

خالقا از کعبه و دیر و کلیسا خسته ام
خانه ی امن و امانِ حصرتِ شیطان کجاست؟

#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from کارگاه مطروحه سرایی "آصف" به انضمام مرمّت اشعار غزل مرتبط با آن
درگیر هوس گشتم و پنهان شدنی نیست
سرپیچی ام از حضرتِ شیطان شدنی نیست

پای دلِ دیوانه وسط آمده قطعا
رسوا شده ی شهرم و کتمان شدنی نیست

با دیدنِ مویت همه ی شهر بهم ریخت
اجرا شدن امرِ رضاخان شدنی نیست

قصری که بنا کرده ام از خاطرهٔ عشق
با زلزله ی قهر تو ویران شدنی نیست

ما را نرهانید ز میخانه که توبه
از بادهٔ انگور کماکان شدنی نیست

هرکس که به چشمان تو کافر شده هرگز
با موعظه ی شیخ، مسلمان شدنی نیست

باید که در این قحطیِ احساس بمیرم
این ابرِ پر از یائسه باران شدنی نیست

از برق نگاهِ منِ شیدا شده ،پیداست
کاری شده زخم دلِ و درمان شدنی نیست

بر سنگ مزارم بنویسید که قلبم
بشکسته و با فاتحهِ جبران شدنی نیست

#یوسف_اسماعیلی
درگیر هوس گشتم و پنهان شدنی نیست
سرپیچی ام از حضرتِ شیطان شدنی نیست

پای دلِ دیوانه میان آمده قطعا!!!!!
رسوا شدهٔ شهرم و کتمان شدنی نیست

با کشف حجابت همهٔ شهر بهم ریخت
اجرا شدن امرِ رضاخان شدنی نیست

قصری که بنا کرده ام از خاطره ی عشق
بی اذنِ دلت یک شبِ ویران شدنی نیست

دورم نکنید از درِ میخانه که توبه
از بادهٔ انگور کماکان شدنی نیست

نافم به شراب و می یِ و میخانه بریدند
ترک من از این کار به قرآن شدنی نیست

هرکس که به چشمان تو کافر شده هرگز
با موعظه« شیخ » مسلمان شدنی نیست

باید که در این قحطیِ احساس بمیرم
این ابرِ پر از یائسه باران شدنی نیست

صدسر به سرایت سر و سامان بگرفتند
جز این سرِ سودا زده ، سامان شدنی نیست

با لشکرِ ابروی کجت دل به فنا رفت
یوسف ، چه به دل کردکه درمان شدنی نیست

بر سنگ مزارم بنویسید که قلبم
بشکسته و با فاتحهِ جبران شدنی نیست

#یوسف_اسماعیلوندی