شوریار
116 subscribers
52 photos
40 videos
45 files
26 links
غم که از حد بگذرد دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری می کند
Download Telegram
VID-20210911-WA0008.mp4
13.4 MB
رای از ما ،بوجه از ما، میزِ کاری از شما
طبق عادت نزدِ آقا پاچه خواری از شما

ای عبادت پیشگان،ای خالصان ای مخلصان
حالِ بد سهم ِ دل ِ ما،بی قراری از شما

قصد ِ ویران کردن ِ مهین اگر داری بیا
مایه از ما خانه از ما دستِ یاری از شما

بختِ بد بین،اسبمان هم در طویله خر شده
شد خری ات سهم ما و ،خرسواری از شما

کنج میدان ولایت کن توقف لحظه ای
تا بگیرم قطعه عکسی یادگاری از شما

گردن ِ این مردمِ یک لا قبا را بشکنید
جانثاری مالِ مّلت، پافشاری از شما

بهرهِ ما حسرت نصیبان غصه های بی امان
خانه های لاکچری؛؛؛؛؛ بنزِ سواری از شما

مردم از این نابسامانی چه دردی میکشند
لعنتی ها ، شرم از ما، شرمساری از شما!!

#یوسف_اسماعیلوندی
دسته کردم هرچه گل در عالم است
بهر یک دم دیدنت دیدم کم است

دیده را بستم نگرید پیش از این
اشک در این رهگذر نامحرم است

وصل اگر خواهی تأمل تا به کی
عمر عاشق مثل نور و شبنم است

عاشق لیلی فراوان است لیک
همچو مجنون در جهان ما کم است

سرنوشت من کتابی ساده نیست
داستان دل حدیثی مبهم است

وعدهٔ فردا به من هرگز نده
نازنینم زندگانی یک دم است

#یوسف_اسماعیلوندی
تا دولتِ ما دوز و کلک داشته باشد
باور نکنم قصد کمک داشته باشد

از دست تو خون میچکد از این دلِ پُر درد
مانند اناری که ترک داشته باشد

یارب چه به ما رفت که این مّلِتِ مظلوم
آهی به بلندای فلک داشته باشد

هم سفره و سر دستهٔ دزدان شده قاضی
تا دزد به هر خانه سَرک داشته باشد

»وقتی که مگس ساکن کندوی عسل شد
باید که عسل هم شِکرک داشته باشد«

چشمش همه دنبالِ اراضی یِ وطن بود
عادیست که صد خانه ونک داشته باشد

والیِ خراسان نشود مّحرِمِ مردم
وقتی بسرش قصد هٌتک داشته باشد

از چوب پدر پند نگیرد پسری که!!!!
در ذهنِ خودش ترس کُتک داشته باشد

مومن نشود دستخوشِ آتشِ دوزخ
گر مختصری بیم دَرک داشته باشد

پیراهن و ریشی به بلندای دو انگشت
برتن کُت و شلوار بَرک داشته باشد

من تشنه ی زندانِ اوینم ببریدم
کافیست فقط آبِ خُنک داشته باشد

پختم غزلِ با نمکی نوشِ روانت
کو حرمتِ نانی که نمک داشته باشد

#طنز
#یوسف_اسماعیلوندی
گفتم که بچینم گلِ سرخی ز لبانت؟؟
گفتی که بچین از دو لبم نوش روانت

ای جان به فدای ادب و نطق کلامت
دیوانه دلم مست شد از طرز بیانت

رفتم که بچینم دوسه تا غنچهٔ خوشبو
وقتی که شدم با خبر از باغ جنانت

مجذوبِ خودش کرد شقایق نظرم را
هیهات که بغضی فوران شد ز نهانت!!

مبهوتم از این حادثه ی تلخ و غم انگیز
چشمم به خطا رفت و دلم شد نگرانت!!!

کندو زده زنبور عسل بیخ گلویت
آخر نچشیدم عسلِ کنج دهانت

یک جرعه شفا بود و ندادی پس از عمری
این تشنه ی طاقت کُشِ ماهِ رمضانت

گفتم که به دریای ِ دلت دل بسپارم
ترسم همه این شد بروی ، با دگرانت!!

از بسکه دویده پی یِ آهوی نگاهت
تاول زده سر پنجه ی موسای شبانت

دستی به عصایت بکش و معجزه ای کن
واللهِ بریدی نفسِ شیرِ جوانت

پیغام به مجنونِ دل آزرده رسانید
دلخوش نکن هرگز تو به لیلای زمانت

در مسلک شاعر نَبُود لحنِ فحاشی
لعنت به من و عشق تو و روح روانت

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
یک نفر پیدا نشد تا بشکند بغضِ مرا
عاقبت دق میکنم از این سکوتِ مرگبار

چشم کج رفتار دلبر برده از سر هوش را
ای امان از گردش بیرحمِ چشمانِ نگار

#یوسف_اسماعیلوندی
با نگاه ِ سرکشت راهِ مرا سد میکنی
بارها گفتم نرو ، حال مرا بد میکنی

با همه ناز و ادا و آن همه قهر کردنات
گه امیدم میدهی گاهی مردد میکنی

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from اتچ بات
همسرایی🌷🌷


در پیچ و تابِ زلفِ حیرانت
گاهی پریشان تر ز حیرانم
آندم که نم نم میزند باران
نم می کشد باروتٍ چشمانم


تا باد بد آهنگ می رقصد
در بافه هایِ خرمنِ مویت
خون میچکد از گردنِ شعرم
با ضربه های داسِ ابرویت


دیدی پلنگی خیز بر دارد؟؟
وقتی که نزدیکش شود آهو
اسب خیالم می چَمد در شعر
رم میکند صد واژه از هر سو


مهتاب پنهان میشود وقتی
عکست درونِ برکه می بیند
خورشید از لعلِ لبت هر صبح
هی بوسه پشتِ بوسه میچیند


یعنی چه، آتش میزنی هرشب
بر چشم خیسِ و قلب بیمارم
تا نبضِ قلبم میزند بی شک
دست از سرِ تو بر نمی دارم


دستم به دامانت نیاویزم
باید به دامان که آویزم؟
امشب اگر مهمان من باشی
دیگر کنارت بر نمی خیزم


آرام می گیرم در آغوشت
یعنی به پایان میرسد دردم
با من مدارا کن فقط، امشب
دیگر به فردا بر نمی گردم

#یوسف_اسماعیلی

#برنامه_خوانش_همسرایی
#مدیریت_واجرا
#جناب_آرش_صحبتی
#گروه_عشق_سالگی
@EshghSalegiPublicChannel
گفتم مگر یوسف شوم افتم به چاهت
شاید !!!که از چشمت بیفتد پادِشاهت

گفتی خیانت در مرامِ ما روا نیست
گفتم شبی پی می بری از اشتباهت

گفتم بیاموزم روالِ عاشقی را
صاحب شوم زرینِ تاجِ کج کلاهت

گفتی دلت بسپار قدری عاشقی کن
گفتم به یغما برده ای با آن نگاهت

گفتی به آهنگِ چه سازی مینوازی؟
گفتم که با سمفونیِ چشمِ سیاهت

گفتی چه نقشی در دلت از من کشیدی
گفتم که زیبا منظری از شکلِ ماهت

گفتی چه می آرد مرا گاهی بیادت؟
گفتم سرِ شب ناله هایِ گاه گاهت

گفتی عجب خوابی،چه رویایِ قشنگی
بّه بّه شکر می ریزد از خواب پگاهت

گفتی که دنبالم نیا رفتم که رفتم
گفتم نرو رفتی، خدا پشتِ پناهت

#یوسف_اسماعیلوندی
شعر می خوانم که *دلتنگی* فراموشم شود ،

گرچه
می دانم
دوای دوری ات این کار نیست !!

#یوسف_اسماعیلوندی
گلو کندو،لب عنبر بو کمان ابرو، طلا گیسو
من از خورشید کج رفتار چشمانت گریزانم

شدم مجنونِ شبگردِ بیابانهای دردآلود!!!!
کجا لیلا خبر دارد از این حالِ پریشانم ؟

#یوسف_اسماعیلوندی
AUD-20211204-WA0068.aac
2.7 MB
خواب دیدم در هوایت بی هوا افتاده ام
زیر بارانِ خیالت بی صدا افتاده ام

آمدی دست نوازش میکشیدی بر سرم
مفتخر گشتم که در پایِ شما افتاده ام

خیس بارانِ خجالت می شدم از بوسه ات
شادمان از اینکه که در آبِ بقا افتاده ام

تا که چیدم سیب سرخی از لبِ باغ لبت
در هوای بوسه ات یادِ خدا افتاده ام

ببر وحشیٍ نگاهت خیره می شد برتنم
دست وپا لرزان و من بی دست و پا افتاده ام

می زند چنگالِ عشقت زخمِ کاری بر تنم
گیج و مبهوتم که در دام ِ بلا افتاده ام

بی مهابا می رمیدم از نگاهِ سر کشت!!
مثل آهویی که از مادر جدا افتاده ام

مانده ام حیران در این کابوس تلخِ نیمه شب
خود نمی فهمم کجا بودم،کجا افتاده ام

آمدم چیزی بگویم بغض گلویم را گرفت
نه،، نگفتم من به عشقت مبتلا افتاده ام

#یوسف_اسماعیلوندی
جای اینکه دلبر ِ کافر ،سکوتش بشکند

نامسلمان طاقتش را از رخِ ما میکشد!

#یوسف_اسماعیلوندی
دیگران شاید خبر دارند از دردم ، ولی

حاصل ِجمع ِ غمم، تنها دلم داند و بس

#یوسف_اسماعیلوندی
تمام ِ عمر نشکستم دلی و چرخ ِ افسونگر

نمیدانم چرا از من تقاص اینگونه می گیرد

#یوسف_اسماعیلوندی
شاعری گفت وطن خانهٔ مزدوران نیست
ناکسان مفسد فی الارض خطابش کردند

نخبه ای از بدیِ بختِ خودش میخندید
مذهبی ها همه دیوانه حسابش کردند

هر خروسی که سحر بانگ انالحق میداد
سرش از تن ببریدند و کبابش کردند

عادلی آمد و از عدل و عدالت دم زد
جاهلان نیمه شبی نقشِ برآبش کردند

مؤمن از بیم جهنم سخن از حق می راند
انگ کافر زده و خانه خرابش کردند

#یوسف_اسماعیلوندی
هرصبح غوغا می شود تا پنجره وا میکنی
شبنم هلاکت میشود تا شیشه را ها میکنی

با دیدن ِ این منظره حافظ غزل سر می دهد
:مانی:حسادت می کند نقشی که ایفا میکنی

باران و خورشیدُ فلک،دریا و صد حور و ملک
صف ها کشیده در برت،تا رو به دریا میکنی

موجی ترین موجی منم سر را به ساحل میزنم
آندم که تو با حضرتِ معشوقه نجوا میکنی!!

بلبل غزل سر میدهد،طاوس و رقصش دیدنی
راز بقا را یک به یک با خنده افشا میکنی

روئیده در دشت و دمن،گل واژ های نسترن
روح قلم پر میکشد هر سو تماشا میکنی

گشتی زلیخایِ زمان، بردی دلِ پیر و جوان
وقتی که با ناز و ادا این پا و آن پا میکنی

دریا تویی ساحل منم،از موج خالی میشوم
وقتی گره از طاقِ ابروی خودت وا میکنی

از دیده ام خون می‌چکد بر دفتر شعرِ ترم
این دفترِ نم دیده را با نامت امضا میکنی؟؟

#یوسف_اسماعیلوندی
همسفر قصه ی من قصه ی شیرینی نیست
مختصر عرض کنم ،حال سخن چینی نیست

من هنرپیشه ی خندان درون گریانم
واقعیت همه ی آنچه که می بینی نیست

سنگک وماست کمی هست بفرما وببخش
سفره ی کارگری سفره ی رنگینی نیست

او که در عالم بالاست به او محتاجم
حاجتم در طبق آدم پایینی نیست

دل به دنیای دل آزار نباید هم بست
به وفاداری این فاحشه تضمینی نیست

مرگ اگروقت شناس است بتازد، درمن
بیش ازاین تاب خودآزاری وغمگینی نیست

گریه در حال نوشتن چه صفایی دارد
گرچه این شعر پراز دغدغه آیینی نیست

#مجتبی_سپید
کاش با دست توسیلی بخورد این دهنم
تا دگر با خودم از چشم تو حرفی نزنم

هر دو مستیم ولی فاصله میفهماند
چِقَدَر دلهره دارد بدنت از بدنم

اهل پرهیزم اگر ساعت ناپرهیزی ست
خارج از خط ادب نیست سراپا سخنم

ازتو پوشیده ترم پیش منی راحت باش
بیش از این دکمه ندارد بخدا پیرهنم

دست توآمده و دست مرا هی هشدار !!!
نه تو الانِ تو هستی نه من الانِ منم. . .

خواب چشمان توهرچندبه غایت زیباست
کاش بیدار بمانند و ببینند منم . . .

آنکه دیده ست ونچیده ست گلی خوشبورا
کاش بیدار شوی ای همه ی جان و تنم

#مجتبی_سپید
بانو خدا خیرت دهد لیوان بیاور!!!
بانو به جای یک غزل دیوان بیاور

مجنونتر از من در مدارِ عاشقی نیست
با نو به عشق ِ نافذم ایمان بیاور!!!!

باید به دریا میزدم دل را برایت!!!
با نو به دل آتش بزن عصیان بیاور

وا کن گره از طاقِ ابروی قشنگت
بانو به طنازی لبی خندان بیاور

شب باخیالت تا سحر بیدار ماندم
بانو برای خوابِ من درمان بیاور

خوشبو تر از گلهای باغ ارغوانی
بانو به جای گل دو تا گلدان بیاور

پیرم اگر چه مایلم گازت بگیرم
بانو برایم دسته ای دندان بیاور

امشب حلام کن اگر مُردم در این جمع
بانو برای دوستان بریان بیاور

الحق چه شعری پخته ام امشب برایت
بانو کمی اسفند،، با قرآن بیاور

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
هرچه گویی آخری دارد به جز غم های من

هرکدامش از دماوند و دنا سنگین تر است

#یوسف_اسماعیلوندی