شوریار
116 subscribers
52 photos
40 videos
45 files
26 links
غم که از حد بگذرد دل حس پیری می کند

سن هر کس را غمش اندازه گیری می کند
Download Telegram
فرهادم و شیرین شد و از ره به درم کرد
با وسوسه تقدیم نگاهِ تبرم کرد!!!

من ماندم و یک بغض فرو خفته به سینه
ایکاش بدانی که چه با چشم تِرم کرد

در دامِ فنا بود و شدم سنگرِ جانش
نارو زد و هرجا که بلا بود سپرم کرد

با عشق نشستم لبِ بامش منِ ناشی
با تیر نگاهش زد و بی بال و پرم کرد

پروانه شدم شمعِ شب افروز دلم شد
آتش به نهانم زد‌ و خونین جگرم کرد

من در طلبِ دانه و دل در پی یِ دامش
صیادِ قسم خوردهٔ من جان به سرم کرد

گفتم که نجاتم دهد از مخمصهٔ عشق
از چاله درآورد و به چاهی دگرم کرد

رفتم دو سه تا سیب بچینم ز نگاهش
شیطان شد و از خانهٔ رضوان بدرم کرد

از ذهن من و عالم و آدم نشود پاک
کاری که حّوا روز ازل با پدرم کرد

#یوسف_اسماعیلوندی
PTT-20210816-WA0093.opus
361.9 KB
فرهادم و شیرین شد و از ره به درم کرد
با وسوسه تقدیم نگاهِ تبرم کرد!!!

من ماندم و یک بغض فرو خفته به سینه
ایکاش بدانی که چه با چشم تِرم کرد

در دامِ فنا بود و شدم سنگرِ جانش
نارو زد و هرجا که بلا بود سپرم کرد

با عشق نشستم لبِ بامش منِ ناشی
با تیر نگاهش زد و بی بال و پرم کرد

پروانه شدم شمعِ شب افروز دلم شد
آتش به نهانم زد‌ و خونین جگرم کرد

من در طلبِ دانه و دل در پی یِ دامش
صیادِ قسم خوردهٔ من جان به سرم کرد

گفتم که نجاتم دهد از مخمصهٔ عشق
از چاله درآورد و به چاهی دگرم کرد

رفتم دو سه تا سیب بچینم ز نگاهش
شیطان شد و از خانهٔ رضوان بدرم کرد

از ذهن من و عالم و آدم نشود پاک
کاری که حّوا روز ازل با پدرم کرد

#یوسف_اسماعیلوندی
افسانهٔ مجنون شدنم تا به فلک رفت
تنها تو فقط بی خبری از دلِ زارم!!

#یوسف_اسماعیلوندی
AUD-20210823-WA0077.opus
448.4 KB
‌قسمَتم این بوده که با شوقِ فراوان روم
سر به سرای تو دهم بی سر و سامان روم

بنده ی عشقیم و به رسوا شدنش قانعم
لازمهٔ عشق همین است به میدان روم

سر به چه کار آیدم ای سرو سرافراز من
مفتخرم سربنهم در رهِ جانان روم

پا چو نهادم به رهِ عشقِ تو مجنون شدم
گه به خیابان کَشَدم ،گاه بیابان روم

منتظرِ قایقِ سهراب نشستن چه سود
پایِ پیاده شده، باید که به کاشان روم

ابرِ بهارم که به طوفان تنت تن زدم
گر به تنم تن ندهی همرهِ طوفان روم

کار مرا یکسره کن ، یوسفِ کنعانی ام
عشق زلیخا به دل افتاده که زندان روم

مستِ رخِ یارم و از هر دو جهان فارغم
عشقِ رخت می طلبد تا خ‍َط پایان روم

با تو نمک گیرِ غزل شد دلِ دیوانه ام
شاعِرکم ،حیف نباشد که پریشان روم

#یوسف_اسماعیلوندی
VID-20210823-WA0143.mp4
14.7 MB
چندیست دلم یکدله با فتنه گران است
‌قسمَتم این بوده که با شوقِ فراوان روم
سر به سرای تو دهم بی سر و سامان روم

بنده ی عشقم که به رسوا شدنش قانعم
لازمهٔ عشق همین است به میدان روم

سر به چه کار آیدم ای سرو سرافراز من
مفتخرم سربنهم در رهِ جانان روم

پا چو نهادم به رهِ عشقِ تو مجنون شدم
گه به خیابان و گهی سویِ بیابان روم

منتظرِ قایقِ سهراب نشستن چه سود
پایِ پیاده شده، باید که به کاشان روم

ابرِ بهارم که به طوفان تنت تن زدم
گر به تنم تن ندهی همرهِ طوفان روم

مستِ رخِ یارم و از هر دو جهان فارغم
عشقِ چنین می طلبد تا خ‍َط پایان روم

با تو نمک گیرِ غزل شد دلِ دیوانه ام
شاعِرکم ،حیف نباشد که پریشان روم

یکسره کن کارِ دلِ یوسفِ دیوانه را
عشق زلیخا به دل افتاده که زندان روم

#یوسف_اسماعیلوندی
رای از ما ،بوجه از ما، میزِ کاری از شما
طبق عادت نزدِ آقا پاچه خواری از شما

ای عبادت پیشگان،ای خالصان و مخلصان
حالِ بد اذآن ما ها،گریه زاری از شما😭

قصد کرده خانه را با دست خود ویران کنیم
مایه از ما، خانه از ما، دستِ یاری از شما

بختِ بد بین،اسبمان هم در طویله خر شده
این خری ات سهم مردم،خرسواری از شما

کنج میدان ولایت کن توقف لحظه ای
تا بگیرم قطعه عکسی یادگاری از شما

پا نهادن بر گلویِ مردمِ یک لا قبا
جانثاری مالِ مّلت،پافشاری از شما

بهرهِ نانی مادری تن را به تن ها می دهد
اختلاسِ صدهزاران صد دلاری از شما

بهرهِ ما حسرت نصیبان غصه های بی امان
خانه های لاکچری؛؛؛؛؛ بنزِ سواری از شما

مردم از این نابسامانی چه دردی میکشند
لعنتی ها ، شرم از ما، شرمساری از شما!!

#یوسف_اسماعیلوندی
کندهٔ پیرِ بلوطِ مالمیرم را چه شد؟
آنهمه نقش و نگارین بردهِ شیرم را چه شد؟

قهقهِ کبگِ دری دیگر نمی آید به گوش
نارفیقان نالهٔ برنو و تیرم را چه شد؟

جنگلِ سبزِ دنا را ناکسان آتش زدند
کنگرِ و مونگشتِ میرم را چه شد؟

بی طبیعت خٌرمی مُرد، شادمانی پر کشید
کو چنارِ کی قبادم،دارِ پیرم را چه شد

کو کنارِ گرمسیری؟دشت گلزارم کجاست
کندهٔ پیرِ بلوطِ سردِ سیرم را چه شد؟

#یوسف_اسماعیلوندی
PTT-20210906-WA0046.opus
423.9 KB
رای از ما ،بوجه از ما، میزِ کاری از شما
طبق عادت نزدِ آقا پاچه خواری از شما

ای عبادت پیشگان،ای خالصان و مخلصان
حالِ بد اذآن ما ها،گریه زاری از شما😭

قصد کرده خانه را با دست خود ویران کنیم
مایه از ما، خانه از ما، دستِ یاری از شما

بختِ بد بین،اسبمان هم در طویله خر شده
این خری ات سهم مردم،خرسواری از شما

کنج میدان ولایت کن توقف لحظه ای
تا بگیرم قطعه عکسی یادگاری از شما

پا نهادن بر گلویِ مردمِ یک لا قبا
جانثاری مالِ مّلت،پافشاری از شما

بهرهِ نانی مادری تن را به تن ها می دهد
اختلاسِ صدهزاران صد دلاری از شما

بهرهِ ما حسرت نصیبان غصه های بی امان
خانه های لاکچری؛؛؛؛؛ بنزِ سواری از شما

مردم از این نابسامانی چه دردی میکشند
لعنتی ها ، شرم از ما، شرمساری از شما!!

#یوسف_اسماعیلوندی
Audio
زیر بارونِ خیالت
VID-20210906-WA0111.mp4
3.6 MB
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
تقصیر نه از چکمه نه از آل عباست!!!
نه افسر و سرباز نه شیخ و نه خداست

سربسته بگویم که نرنجید از من
بدبختیِ خوشبختیِ ما از خودِ ماست

#یوسف_اسماعیلوندی
بشنو از من این حکایت گرچه سختِ باورش
گوش و جان بسپار و بنشین تا کلام ِ آخرش

خواب دیدم در خیابانی کنارِ مادرم!!!!
میگذشت از آن خیابان دختری با مادرش

نرم نرمک گرم صحبت در هوایی دلنشین
گاه گاهی میکَشد دستِ نوازش بر سرش

مهرِ مادر در دلِ مادر نشست و ناگهان
مادرم با زیرکی شد همکلامِ دخترش

گفتگوهای زنانه کم کَمک بالا گرفت
دخترک خیسِ عرق شد لابلای چادرش

دخترک را سوژه کرد و داد ما را دستِ او
نقشِ اصلی را به من داد و شدم بازیگرش

از نگاهش خوانده بودم با تمامِ سادگی
می بَرد دل با دو چشمِ یاغیِ غارتگرش

صورتش چون قرصِ ماه و گونه ها رنگِ شفق
قد بلند ، ابرو کمانی، لاغر اندام پیکرش

گردنش تُنگِ بلورین، مو شرابِ ارمنی!!!!
مرحبا،صد آفرین بر دست و پنجه ساغرش

مادرم گفتا عزیزم نامِ زیبای تو چیست
ای خوشآن شمعی که تو پروانه گردی در برش

ای امان از گردشِ بی رحمِ چرخِ روزگار
حال بنشین و تماشا کن سکانس آخرش

مادرش خندید و گفتا لاله نامِ دخترم
لاله ی من،لالِ لالِ گر چه سختِ باورش

نیمه شب از داد و فریادم پدر شد با خبر
گوشمان را پاره کرد با حلقه ی انگشترش

رو به مادر کرد و گفتا این چه بود زائیده ای
حیف از آن شیری که دادی خاک عالم برسرش

طنز🙊
#یوسف_اسماعیلوندی
در پیچ و تابِ زلفِ حیرانت
گاهی پریشان تر ز حیرانم
آندم که نم نم میزند باران
نم می کشد باروتٍ چشمانم


تا باد بد آهنگ، می رقصد
در بافه هایِ خرمنِ مویت
خون میچکد از مّژهٔ شعرم
با ضربه های داسِ ابرویت


دیدی پلنگی خیز بر دارد؟؟
وقتی که نزدیکش شود آهو
اسب خیالم می چَمد در شعر
رم میکند صد واژه از هر سو

مهتاب پنهان میشود وقتی
عکست درونِ برکه می بیند
خورشید از لعلِ لبت هر صبح
هی بوسه پشتِ بوسه میچیند


یعنی چه، آتش میزنی هرشب
بر چشم خیسِ و قلب بیمارم
تا نبض قلبم میزند بی شک
دست از سرِ تو بر نمی دارم


دستم به دامانت نیاویزم
باید به دامان که آویزم؟
امشب اگر مهمان من باشی
من از کنارت بر نمی خیزم


آرام می گیرم در آغوشت
یعنی به پایان میرسد دردم
با من مدارا کن فقط، امشب
دیگر به فردا بر نمی گردم


#یوسف_اسماعیلوندی
VID-20210911-WA0008.mp4
13.4 MB
رای از ما ،بوجه از ما، میزِ کاری از شما
طبق عادت نزدِ آقا پاچه خواری از شما

ای عبادت پیشگان،ای خالصان ای مخلصان
حالِ بد سهم ِ دل ِ ما،بی قراری از شما

قصد ِ ویران کردن ِ مهین اگر داری بیا
مایه از ما خانه از ما دستِ یاری از شما

بختِ بد بین،اسبمان هم در طویله خر شده
شد خری ات سهم ما و ،خرسواری از شما

کنج میدان ولایت کن توقف لحظه ای
تا بگیرم قطعه عکسی یادگاری از شما

گردن ِ این مردمِ یک لا قبا را بشکنید
جانثاری مالِ مّلت، پافشاری از شما

بهرهِ ما حسرت نصیبان غصه های بی امان
خانه های لاکچری؛؛؛؛؛ بنزِ سواری از شما

مردم از این نابسامانی چه دردی میکشند
لعنتی ها ، شرم از ما، شرمساری از شما!!

#یوسف_اسماعیلوندی
دسته کردم هرچه گل در عالم است
بهر یک دم دیدنت دیدم کم است

دیده را بستم نگرید پیش از این
اشک در این رهگذر نامحرم است

وصل اگر خواهی تأمل تا به کی
عمر عاشق مثل نور و شبنم است

عاشق لیلی فراوان است لیک
همچو مجنون در جهان ما کم است

سرنوشت من کتابی ساده نیست
داستان دل حدیثی مبهم است

وعدهٔ فردا به من هرگز نده
نازنینم زندگانی یک دم است

#یوسف_اسماعیلوندی
تا دولتِ ما دوز و کلک داشته باشد
باور نکنم قصد کمک داشته باشد

از دست تو خون میچکد از این دلِ پُر درد
مانند اناری که ترک داشته باشد

یارب چه به ما رفت که این مّلِتِ مظلوم
آهی به بلندای فلک داشته باشد

هم سفره و سر دستهٔ دزدان شده قاضی
تا دزد به هر خانه سَرک داشته باشد

»وقتی که مگس ساکن کندوی عسل شد
باید که عسل هم شِکرک داشته باشد«

چشمش همه دنبالِ اراضی یِ وطن بود
عادیست که صد خانه ونک داشته باشد

والیِ خراسان نشود مّحرِمِ مردم
وقتی بسرش قصد هٌتک داشته باشد

از چوب پدر پند نگیرد پسری که!!!!
در ذهنِ خودش ترس کُتک داشته باشد

مومن نشود دستخوشِ آتشِ دوزخ
گر مختصری بیم دَرک داشته باشد

پیراهن و ریشی به بلندای دو انگشت
برتن کُت و شلوار بَرک داشته باشد

من تشنه ی زندانِ اوینم ببریدم
کافیست فقط آبِ خُنک داشته باشد

پختم غزلِ با نمکی نوشِ روانت
کو حرمتِ نانی که نمک داشته باشد

#طنز
#یوسف_اسماعیلوندی
گفتم که بچینم گلِ سرخی ز لبانت؟؟
گفتی که بچین از دو لبم نوش روانت

ای جان به فدای ادب و نطق کلامت
دیوانه دلم مست شد از طرز بیانت

رفتم که بچینم دوسه تا غنچهٔ خوشبو
وقتی که شدم با خبر از باغ جنانت

مجذوبِ خودش کرد شقایق نظرم را
هیهات که بغضی فوران شد ز نهانت!!

مبهوتم از این حادثه ی تلخ و غم انگیز
چشمم به خطا رفت و دلم شد نگرانت!!!

کندو زده زنبور عسل بیخ گلویت
آخر نچشیدم عسلِ کنج دهانت

یک جرعه شفا بود و ندادی پس از عمری
این تشنه ی طاقت کُشِ ماهِ رمضانت

گفتم که به دریای ِ دلت دل بسپارم
ترسم همه این شد بروی ، با دگرانت!!

از بسکه دویده پی یِ آهوی نگاهت
تاول زده سر پنجه ی موسای شبانت

دستی به عصایت بکش و معجزه ای کن
واللهِ بریدی نفسِ شیرِ جوانت

پیغام به مجنونِ دل آزرده رسانید
دلخوش نکن هرگز تو به لیلای زمانت

در مسلک شاعر نَبُود لحنِ فحاشی
لعنت به من و عشق تو و روح روانت

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
یک نفر پیدا نشد تا بشکند بغضِ مرا
عاقبت دق میکنم از این سکوتِ مرگبار

چشم کج رفتار دلبر برده از سر هوش را
ای امان از گردش بیرحمِ چشمانِ نگار

#یوسف_اسماعیلوندی
با نگاه ِ سرکشت راهِ مرا سد میکنی
بارها گفتم نرو ، حال مرا بد میکنی

با همه ناز و ادا و آن همه قهر کردنات
گه امیدم میدهی گاهی مردد میکنی

بداهه
#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from اتچ بات
همسرایی🌷🌷


در پیچ و تابِ زلفِ حیرانت
گاهی پریشان تر ز حیرانم
آندم که نم نم میزند باران
نم می کشد باروتٍ چشمانم


تا باد بد آهنگ می رقصد
در بافه هایِ خرمنِ مویت
خون میچکد از گردنِ شعرم
با ضربه های داسِ ابرویت


دیدی پلنگی خیز بر دارد؟؟
وقتی که نزدیکش شود آهو
اسب خیالم می چَمد در شعر
رم میکند صد واژه از هر سو


مهتاب پنهان میشود وقتی
عکست درونِ برکه می بیند
خورشید از لعلِ لبت هر صبح
هی بوسه پشتِ بوسه میچیند


یعنی چه، آتش میزنی هرشب
بر چشم خیسِ و قلب بیمارم
تا نبضِ قلبم میزند بی شک
دست از سرِ تو بر نمی دارم


دستم به دامانت نیاویزم
باید به دامان که آویزم؟
امشب اگر مهمان من باشی
دیگر کنارت بر نمی خیزم


آرام می گیرم در آغوشت
یعنی به پایان میرسد دردم
با من مدارا کن فقط، امشب
دیگر به فردا بر نمی گردم

#یوسف_اسماعیلی

#برنامه_خوانش_همسرایی
#مدیریت_واجرا
#جناب_آرش_صحبتی
#گروه_عشق_سالگی
@EshghSalegiPublicChannel