تکیه بر یار زدی، گر چه خریدار تو نیست
چه زبانی به تو گویم که کسی یار تونیست
سَرِ جایت بتمرگ ای دلِ دیوانه صفت
که کسی جز من و غم طالب دیدار تو نیست
کَمکی حوصله کن تا به حقیقت برسی
به من اصلا چه که لیلای تو غمخوار تونیست
بزنم با دمِ چاقو #لت# و پارت بکنم؟
تا که ثابت بشود یار طرفدار تو نیست
مرده شورت ببرد دل به نگارت ندهی
ذره ای در شُرف حال اسفبار تو نیست
چقَدر داد زدم در بدرِ #عشق# نشو
نه!!نگفتم که نرو عشق بدهکار تونیست
می زند گه به سر از سینه برونت بکشم
تا بدانی که کسی شمعِ شبِ تار تو نیست
به درک گر همهٔ عمر سر افکنده شدی
»پدر عشق بسوزد »که مددکار تو نیست
آخرین بار تو باشد که دم از عشق بزنی
به خودِ عشق قسم،عشق وفادار تو نیست
چه کنم تا دلِ بی حوصله ات دل بشود
بلبلی مست و غزلخوان به چمنزار تو نیست
این غزل مال تو،گم شو و از اینجا ببرش
تا بدانی که کسی سایه یِ دیوار تونیست
بخورد توی سرت این غزلِ بی سرو پا
دلِ یوسف پس از این شیفته به اشعار تونیست
طنز
#یوسف_اسماعیلوندی
چه زبانی به تو گویم که کسی یار تونیست
سَرِ جایت بتمرگ ای دلِ دیوانه صفت
که کسی جز من و غم طالب دیدار تو نیست
کَمکی حوصله کن تا به حقیقت برسی
به من اصلا چه که لیلای تو غمخوار تونیست
بزنم با دمِ چاقو #لت# و پارت بکنم؟
تا که ثابت بشود یار طرفدار تو نیست
مرده شورت ببرد دل به نگارت ندهی
ذره ای در شُرف حال اسفبار تو نیست
چقَدر داد زدم در بدرِ #عشق# نشو
نه!!نگفتم که نرو عشق بدهکار تونیست
می زند گه به سر از سینه برونت بکشم
تا بدانی که کسی شمعِ شبِ تار تو نیست
به درک گر همهٔ عمر سر افکنده شدی
»پدر عشق بسوزد »که مددکار تو نیست
آخرین بار تو باشد که دم از عشق بزنی
به خودِ عشق قسم،عشق وفادار تو نیست
چه کنم تا دلِ بی حوصله ات دل بشود
بلبلی مست و غزلخوان به چمنزار تو نیست
این غزل مال تو،گم شو و از اینجا ببرش
تا بدانی که کسی سایه یِ دیوار تونیست
بخورد توی سرت این غزلِ بی سرو پا
دلِ یوسف پس از این شیفته به اشعار تونیست
طنز
#یوسف_اسماعیلوندی
ظاهری آراسته اما خوی حیوان داشتن
باطنی آلوده تر از نسل شیطان داشتن
مومنان از بیم دوزخ ملحدان در فکر نان
پای ممبر صحبتی از باغ رضوان داشتن
کاسبان دین فروش و مردمانی ساده دل
پینه بر پیشانی و مفهوم ایمان داشتن
هر کدامش بهرِ آزادی قدس و کربلا
لشکری آماده تر آنسوی میدان داشتن
ما کجا و اشرفِ مخلوق این دنیا کجا
ننگم آید هر دو پایی، نام انسان داشتن
#یوسف_اسماعیلوندی
باطنی آلوده تر از نسل شیطان داشتن
مومنان از بیم دوزخ ملحدان در فکر نان
پای ممبر صحبتی از باغ رضوان داشتن
کاسبان دین فروش و مردمانی ساده دل
پینه بر پیشانی و مفهوم ایمان داشتن
هر کدامش بهرِ آزادی قدس و کربلا
لشکری آماده تر آنسوی میدان داشتن
ما کجا و اشرفِ مخلوق این دنیا کجا
ننگم آید هر دو پایی، نام انسان داشتن
#یوسف_اسماعیلوندی
PTT-20210430-WA0069.opus
361.6 KB
شاعرم کردی به عشقت شهریاری میکنم
گرچه دل بستی به غیرم بردباری میکنم
گاه گاهی گر حسودی میکنم عیبم مکن
کودکِ نوپایِ عشقم، بی قراری میکنم
قافیه درقافیه، ارکان به ارکان روی خط
واژه ها را دانه دانه سرشماری میکنم
تا شدی روزی من ،من هرچه روزِ روزه ام
آه برمن شب به شب،شب زنده داری میکنم
بخت یارِ یوسف کنعان شد اما من هنوز
یوسفی هستم که دارم سوگواری میکنم
موج غمها سینه ام را شرحه شرحه میکند
من خلافِ موج ها قایق سواری میکنم
سوختم در آتشِ عشقت نمیپرسی چرا؟
بی وفا دارم غمت را انحصاری میکنم
روز را با خنده هایِ زورکی سر میکنم
نیمه شب در خلوتِ خود گریه زاری میکنم
مینویسم نامه ای روزی از اینجا میروم
مانده ام بیهوده دارم پا فشاری میکنم
#یوسف_اسماعیلوندی
گرچه دل بستی به غیرم بردباری میکنم
گاه گاهی گر حسودی میکنم عیبم مکن
کودکِ نوپایِ عشقم، بی قراری میکنم
قافیه درقافیه، ارکان به ارکان روی خط
واژه ها را دانه دانه سرشماری میکنم
تا شدی روزی من ،من هرچه روزِ روزه ام
آه برمن شب به شب،شب زنده داری میکنم
بخت یارِ یوسف کنعان شد اما من هنوز
یوسفی هستم که دارم سوگواری میکنم
موج غمها سینه ام را شرحه شرحه میکند
من خلافِ موج ها قایق سواری میکنم
سوختم در آتشِ عشقت نمیپرسی چرا؟
بی وفا دارم غمت را انحصاری میکنم
روز را با خنده هایِ زورکی سر میکنم
نیمه شب در خلوتِ خود گریه زاری میکنم
مینویسم نامه ای روزی از اینجا میروم
مانده ام بیهوده دارم پا فشاری میکنم
#یوسف_اسماعیلوندی
آنقدر غصه و غم گشته به نامم که نگو
آنقدر خسته ام از خلوت بامم که نگو
مثل یک کودک جامانده در آوار بمم
آنقدر بی کس و آزرده مدامم که نگو
سینه مملو ز غم و رقص کنان آمده ام
آنقدر شاد به چشمانِ عوامم که نگو
گر شبی باز کنم سفره ی دل را ز برت
آنقدر گریه کنی بر سرِ شامم که نگو
از همان بدوِ تولد قدمم خیر نبود!!!
آنقدر قرق در این گودی گامم که نگو
#یوسف_اسماعیلوندی
آنقدر خسته ام از خلوت بامم که نگو
مثل یک کودک جامانده در آوار بمم
آنقدر بی کس و آزرده مدامم که نگو
سینه مملو ز غم و رقص کنان آمده ام
آنقدر شاد به چشمانِ عوامم که نگو
گر شبی باز کنم سفره ی دل را ز برت
آنقدر گریه کنی بر سرِ شامم که نگو
از همان بدوِ تولد قدمم خیر نبود!!!
آنقدر قرق در این گودی گامم که نگو
#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from کلبادی نژاد --/ آصف
آنکه به طوفانِ تَنت تن زده جاشویِ توست
منتظره دستِ تو و حرکت پارویِ توست
قایقِ جامانده در این اسکله را باز کن
ساحِلِ آرامِشِ او حلقهٔ بازوی توست
بر لبِ دریای لِبت تشنهٔ یک جرعه است
شاه، رگِ آبِِ حیاتش همه در جویِ توست
این دلِ دیوانه که در بستر بیماری است
زخمیِ آن تیرِ نظر کرده از ابروی توست
شانه به گیسو زدنت کارِ مرا زار کرد
کاش بدانی نفسم بند، به گیسوی توست
این شبِ تاریک و پر از همهمه را دیده ای؟
یکسره آذین شده از مرحَمتِ روی توست
هوشِ پریده ز سرم،از میِ انگور نیست
حالتِ مستیِ من از غنچهٔ شب بوی توست
کوی تو جولانگه کرکس نشود فصل کوچ
آنکه به کوی تو هوس کرده پرستوی توست
عشقِ تو گر برده مرا اوجِ فلک راضی ام
شعشعهٔ نور من از قلعه و باروی توست
هرکه بپرسد خبر از حالِ تو بامن بگو!!
محوِ تماشای لب و خالکِ هندوی توست
عاشقِ آن خالِ خطِ و چشم غزالینه ام
ببرِ نگاهم نیتش دیدِنِ آهوی توست
این همه عیبش نکنید یوسف گمگشته را
شاعرِ بی نام و نشانی که غزلگوی توست
#یوسف_اسماعیلی
منتظره دستِ تو و حرکت پارویِ توست
قایقِ جامانده در این اسکله را باز کن
ساحِلِ آرامِشِ او حلقهٔ بازوی توست
بر لبِ دریای لِبت تشنهٔ یک جرعه است
شاه، رگِ آبِِ حیاتش همه در جویِ توست
این دلِ دیوانه که در بستر بیماری است
زخمیِ آن تیرِ نظر کرده از ابروی توست
شانه به گیسو زدنت کارِ مرا زار کرد
کاش بدانی نفسم بند، به گیسوی توست
این شبِ تاریک و پر از همهمه را دیده ای؟
یکسره آذین شده از مرحَمتِ روی توست
هوشِ پریده ز سرم،از میِ انگور نیست
حالتِ مستیِ من از غنچهٔ شب بوی توست
کوی تو جولانگه کرکس نشود فصل کوچ
آنکه به کوی تو هوس کرده پرستوی توست
عشقِ تو گر برده مرا اوجِ فلک راضی ام
شعشعهٔ نور من از قلعه و باروی توست
هرکه بپرسد خبر از حالِ تو بامن بگو!!
محوِ تماشای لب و خالکِ هندوی توست
عاشقِ آن خالِ خطِ و چشم غزالینه ام
ببرِ نگاهم نیتش دیدِنِ آهوی توست
این همه عیبش نکنید یوسف گمگشته را
شاعرِ بی نام و نشانی که غزلگوی توست
#یوسف_اسماعیلی
آنکه به طوفانِ تَنت تن زده جاشویِ توست
منتظره دستِ تو و حرکت پارویِ توست
قایقِ جامانده در این اسکله را باز کن
ساحِلِ آرامِشِ من حلقهٔ بازوی توست
بر لبِ دریای لِبت تشنه ترین عاشقم!!!
شاه، رگِ آبِِ حیاتم همه درجویِ توست
این دلِ دیوانه که در بستر بیماری است
زخمیِ آن تیرِ نظر کرده یِ ابروی توست
شانه به گیسو زدنت کرده مرا وسوسه!!
کاش بدانی نفسم بندِ به گیسوی توست
این شبِ تاریک و پر از همهمه را دیده ای؟
یکسره آذین شده از مرحَمتِ روی توست
هوش ِ پریده ز سرم ، از می ِ انگور نیست
حالتِ مستیِ من از غنچهٔ شب بوی توست
کوی تو جولانگه کرکس نشود فصل کوچ
آنکه به کوی تو هوس کرده پرستوی توست
عشقِ تو گر برده مرا اوجِ فلک راضی ام
شعشعهٔ نور من از قلعه و باروی توست
هرکه بپرسد خبر حالِ من از خود بگو!!
ِعِلت مجنون شدنم خالکِ هندوی توست
عاشقِ آن خالِ خطِ و چشم غزالینه ام
ببرِ نگاهم نیتش دیدِنِ آهوی توست
این همه عیبش نکنید یوسف گمگشته را
شاعرِ بی نام و نشانی که غزلگوی توست
#یوسف_اسماعیلوندی
منتظره دستِ تو و حرکت پارویِ توست
قایقِ جامانده در این اسکله را باز کن
ساحِلِ آرامِشِ من حلقهٔ بازوی توست
بر لبِ دریای لِبت تشنه ترین عاشقم!!!
شاه، رگِ آبِِ حیاتم همه درجویِ توست
این دلِ دیوانه که در بستر بیماری است
زخمیِ آن تیرِ نظر کرده یِ ابروی توست
شانه به گیسو زدنت کرده مرا وسوسه!!
کاش بدانی نفسم بندِ به گیسوی توست
این شبِ تاریک و پر از همهمه را دیده ای؟
یکسره آذین شده از مرحَمتِ روی توست
هوش ِ پریده ز سرم ، از می ِ انگور نیست
حالتِ مستیِ من از غنچهٔ شب بوی توست
کوی تو جولانگه کرکس نشود فصل کوچ
آنکه به کوی تو هوس کرده پرستوی توست
عشقِ تو گر برده مرا اوجِ فلک راضی ام
شعشعهٔ نور من از قلعه و باروی توست
هرکه بپرسد خبر حالِ من از خود بگو!!
ِعِلت مجنون شدنم خالکِ هندوی توست
عاشقِ آن خالِ خطِ و چشم غزالینه ام
ببرِ نگاهم نیتش دیدِنِ آهوی توست
این همه عیبش نکنید یوسف گمگشته را
شاعرِ بی نام و نشانی که غزلگوی توست
#یوسف_اسماعیلوندی
دوتا چشم پلنگی داری انگار
دو ابروی ِ کلنگی داری انگار
گرفتی مجلسِ ما را به رگبار
تو با خود توپِ جنگی داری انگار
#یوسف_اسماعیلوندی
دو ابروی ِ کلنگی داری انگار
گرفتی مجلسِ ما را به رگبار
تو با خود توپِ جنگی داری انگار
#یوسف_اسماعیلوندی
از سوی نگارم گِرهِ افتاده بکارم
معتاد نگاهش شده ام سخت خمارم
هرچند که در زیرٍ فشارش شده قد خم
با پای خودم آمده ام !!! شکوه ندارم
تا عاشق دامش شدم و طالب دانه!!
صیّادِ قسم خورده عجب کرد شکارم
هی آس نشانم نده بازنده شدم رفت
عمریست كه آلوده به این کهنه قمارم
صد واژه پناهنده ی این کنج »لبان است
ماندم به چه وصفی به نگارم بنگارم...
لج کرده به ما چرخِ ستمکارِ زمانه
از گردشِ این چرخِ فلک دلهر دارم
پروانه شدم پر زده ام گردِ مدارش
در سینه بجز سنگ ندیدم ز نگارم
نشکُفته گلی بودم و همصحبت بلبل
افسوس که پژمردم و پیوسته به خارم
من ماندم و شب مانده و یک قایق چوبی
فریاد که بر موج غمش کرده سوارم
#یوسف_اسماعیلوندی
معتاد نگاهش شده ام سخت خمارم
هرچند که در زیرٍ فشارش شده قد خم
با پای خودم آمده ام !!! شکوه ندارم
تا عاشق دامش شدم و طالب دانه!!
صیّادِ قسم خورده عجب کرد شکارم
هی آس نشانم نده بازنده شدم رفت
عمریست كه آلوده به این کهنه قمارم
صد واژه پناهنده ی این کنج »لبان است
ماندم به چه وصفی به نگارم بنگارم...
لج کرده به ما چرخِ ستمکارِ زمانه
از گردشِ این چرخِ فلک دلهر دارم
پروانه شدم پر زده ام گردِ مدارش
در سینه بجز سنگ ندیدم ز نگارم
نشکُفته گلی بودم و همصحبت بلبل
افسوس که پژمردم و پیوسته به خارم
من ماندم و شب مانده و یک قایق چوبی
فریاد که بر موج غمش کرده سوارم
#یوسف_اسماعیلوندی
متِحد کردنِ این ایل هنر می خواهد
پَر زدن در وسطِ شعله شرر می خواهد
همدلی کار دلِ مصلحت اندیشان نیست
قدمِ اولِ این راه ،جگر می خواهد!!!!
وزنه سنگین تر از آنست که من میدانم
جا بجا کردنِ آن ،،مردِ قدر می خواهد
کدخدایی که به چربیِ زبان نیست برار
پیر میخانه شدن اشک سحر می خواهد
باغبان گر که به باغش نرسد می خشکد
در هیا هوی زمان بچه پدر می خواهد
یوسف گمشده کی در پیِ آثار خود است
شاعر از خویش کجا رد اثر می خواهد
#یوسف_اسماعیلوندی
پَر زدن در وسطِ شعله شرر می خواهد
همدلی کار دلِ مصلحت اندیشان نیست
قدمِ اولِ این راه ،جگر می خواهد!!!!
وزنه سنگین تر از آنست که من میدانم
جا بجا کردنِ آن ،،مردِ قدر می خواهد
کدخدایی که به چربیِ زبان نیست برار
پیر میخانه شدن اشک سحر می خواهد
باغبان گر که به باغش نرسد می خشکد
در هیا هوی زمان بچه پدر می خواهد
یوسف گمشده کی در پیِ آثار خود است
شاعر از خویش کجا رد اثر می خواهد
#یوسف_اسماعیلوندی
نشسته بر لبِ جویی، پریشان کرده گیسورا
شمیمِ عطرٍ گیسویش به رقص آورده شب بو را
لبش انگوریاقوتی،عسل چشمانِ جادویش
لبالب از شکر دیدم دهانِ این پری رو را!!
قدِ بالای رعنایش،صفا بخشیده برجنگل
به تعبیری بقا داده هزاران فال گردو را
شدم حیرانتر ازحیران،چو دیدم آن رخِ رخشان
مثالِ بیدِ مجنونم ، چنان لرزانده زانو را
خمِ زلفان پر پیچش که زینت بخشِ چالوس است
عجب نقش و نگارینی، بهاری کرده این سو را
چه حالی میدهد یکدم، میان موجِ چشمانش
سپردن دل به دریا و شنیدن نغمه ی قو را
چو طاوسی طبیعت را طراوت داده اندامش
کمال الملک خوش ذوقی کشیده طاق ابرو را
نگاهش یوز وحشی را به چالش میکشد گاهی
رمانده از سرِ چشمه هزاران بچه آهو را
غزل یکریز میریزد،از اندامِ پری وارش
به یغما می برد آخر، دلِ مردِ غزلگو را
#یوسف_اسماعیلوندی
شمیمِ عطرٍ گیسویش به رقص آورده شب بو را
لبش انگوریاقوتی،عسل چشمانِ جادویش
لبالب از شکر دیدم دهانِ این پری رو را!!
قدِ بالای رعنایش،صفا بخشیده برجنگل
به تعبیری بقا داده هزاران فال گردو را
شدم حیرانتر ازحیران،چو دیدم آن رخِ رخشان
مثالِ بیدِ مجنونم ، چنان لرزانده زانو را
خمِ زلفان پر پیچش که زینت بخشِ چالوس است
عجب نقش و نگارینی، بهاری کرده این سو را
چه حالی میدهد یکدم، میان موجِ چشمانش
سپردن دل به دریا و شنیدن نغمه ی قو را
چو طاوسی طبیعت را طراوت داده اندامش
کمال الملک خوش ذوقی کشیده طاق ابرو را
نگاهش یوز وحشی را به چالش میکشد گاهی
رمانده از سرِ چشمه هزاران بچه آهو را
غزل یکریز میریزد،از اندامِ پری وارش
به یغما می برد آخر، دلِ مردِ غزلگو را
#یوسف_اسماعیلوندی
PTT-20210514-WA0124.opus
677 KB
بزن بر گونه ام آن بوسه ی پُرالتهابت را
لبالب کن برایم استکانی از شرابت را
لبالب مست مستم کن فدایِ آن لبِ خندان
بزن چرخی بگردان گردِ این برکه حبابت را
میِ ناب و لِب آب و صنم در بر از این بهتر
چه غوغایی چه مأوایی مهیا کن کبابت را
شبی فرخنده و مانا بخوان شعری زمولانا
فرامُش کن غَمِ دنیا بزن چنگ و ربابت را
عزیز و محرم رازم هوای گرمِ اهوازم
در آغوشت رهایم کن بگیر از سر حجابت را
به چشمانم تو لیلایی همان لیلای شیدایی
به چالش میکشی آخر تو مجنون خرابت را
به دامانت نیاویزم به دامان که آویزیم
تماشا کن حریمِ عشق و پروازِ عقابت را
طبیب قلبِ بیمارم پرستار ِ شبِ تارم
نفس در سینه بند آمدبگو آخرجوابت را
بیا آهسته آهسته بزن آتش به دامانم
خریدارم بجان ودل همه رنجُ عذابت را
شرابِ شهرِ شیرازی، بهارِ عطرِ نارنجی
گُلم از شهرکِ قمصر سفارش کن گلابت را
غزالِ خوش خط و خالم همایِ بخت واقبالم
چه خُش افتاده در فالم بخوان آن شعرنابت را
هوایی کرده ای ما را کجایم میبری لیلا؟
هراسانم از این که بر نمی داری نقابت را
عجب خوابی چه گردابی ترک برداشت لبهایم
چه بی رحمانه سد کردی سرِ راهم سرابت را
#یوسف_اسماعیلوندی
لبالب کن برایم استکانی از شرابت را
لبالب مست مستم کن فدایِ آن لبِ خندان
بزن چرخی بگردان گردِ این برکه حبابت را
میِ ناب و لِب آب و صنم در بر از این بهتر
چه غوغایی چه مأوایی مهیا کن کبابت را
شبی فرخنده و مانا بخوان شعری زمولانا
فرامُش کن غَمِ دنیا بزن چنگ و ربابت را
عزیز و محرم رازم هوای گرمِ اهوازم
در آغوشت رهایم کن بگیر از سر حجابت را
به چشمانم تو لیلایی همان لیلای شیدایی
به چالش میکشی آخر تو مجنون خرابت را
به دامانت نیاویزم به دامان که آویزیم
تماشا کن حریمِ عشق و پروازِ عقابت را
طبیب قلبِ بیمارم پرستار ِ شبِ تارم
نفس در سینه بند آمدبگو آخرجوابت را
بیا آهسته آهسته بزن آتش به دامانم
خریدارم بجان ودل همه رنجُ عذابت را
شرابِ شهرِ شیرازی، بهارِ عطرِ نارنجی
گُلم از شهرکِ قمصر سفارش کن گلابت را
غزالِ خوش خط و خالم همایِ بخت واقبالم
چه خُش افتاده در فالم بخوان آن شعرنابت را
هوایی کرده ای ما را کجایم میبری لیلا؟
هراسانم از این که بر نمی داری نقابت را
عجب خوابی چه گردابی ترک برداشت لبهایم
چه بی رحمانه سد کردی سرِ راهم سرابت را
#یوسف_اسماعیلوندی
Forwarded from اتچ بات
خال هندی،گونه لبنانی،رخت کُردی تبار
لُر مرام و آذری خو، ترکمن چابک سوار
لب فریبا گونه زیبا چشم ابرو دیدنی
یکه تازی ، دلنوازی، از تبار بختیار!!!
گردنت تنگِ بلورین، مو شرابِ ارمنی
طعم لیمو،عطر بویت پرتغالِ شهسوار
زلف پرپیچ و خمت چالوس و طرحِ کندوان
گاه حیران تر ز حیرانم از این نقش ونگار
همنشینی با دماوند و فراتر از فراز
بهرِ فتحِ قله هایت بیقرارم بی قرار
ژرف اقیانوس عشقی و درونت موج خیز
میزنم دل را به طوفان تنت با اقتدار
برده ای هوش از سرم، آتش زدی بر باورم
بت پرستم کرده ای از خود ندارم اختیار
میشوم محوِ جمالت میچکانی ماشه را
ای امان از گردش بی رحم چشمانِ نگار
در کجا سنگر بگیرد دل از آن تیرِ نگاه
زه رها کن می پذیرم با کمالِ افتخار
ماه من خوش آمدی بالای آبادی ما
رقص نور امشب بپا کن تا بماند یادگار
»آمدی جانم بقربانت ولی «این را بدان
انتظارت را کشیدم سال های آزگار
تا که آهنگِ قدم هایت بگوشم میرسید
دل بیادت بی مهابا شور میزد دیده تار
#یوسف_اسماعیلی
#برنامه_خوانش_ونقدهمسرایی
#مدیریت_واجرا
#جناب_آرش_صحبتی
#گروه_عشق_سالگی
#سال1400
@EshghSalegiPublicChannel
لُر مرام و آذری خو، ترکمن چابک سوار
لب فریبا گونه زیبا چشم ابرو دیدنی
یکه تازی ، دلنوازی، از تبار بختیار!!!
گردنت تنگِ بلورین، مو شرابِ ارمنی
طعم لیمو،عطر بویت پرتغالِ شهسوار
زلف پرپیچ و خمت چالوس و طرحِ کندوان
گاه حیران تر ز حیرانم از این نقش ونگار
همنشینی با دماوند و فراتر از فراز
بهرِ فتحِ قله هایت بیقرارم بی قرار
ژرف اقیانوس عشقی و درونت موج خیز
میزنم دل را به طوفان تنت با اقتدار
برده ای هوش از سرم، آتش زدی بر باورم
بت پرستم کرده ای از خود ندارم اختیار
میشوم محوِ جمالت میچکانی ماشه را
ای امان از گردش بی رحم چشمانِ نگار
در کجا سنگر بگیرد دل از آن تیرِ نگاه
زه رها کن می پذیرم با کمالِ افتخار
ماه من خوش آمدی بالای آبادی ما
رقص نور امشب بپا کن تا بماند یادگار
»آمدی جانم بقربانت ولی «این را بدان
انتظارت را کشیدم سال های آزگار
تا که آهنگِ قدم هایت بگوشم میرسید
دل بیادت بی مهابا شور میزد دیده تار
#یوسف_اسماعیلی
#برنامه_خوانش_ونقدهمسرایی
#مدیریت_واجرا
#جناب_آرش_صحبتی
#گروه_عشق_سالگی
#سال1400
@EshghSalegiPublicChannel
Telegram
attach 📎
خال هندی،گونه لبنانی،رخت کُردی تبار
لُر مرام و آذری خو، ترکمن چابک سوار
لب فریبا گونه زیبا چشم ابرو دیدنی
یکه تازی ، دلنوازی، از تبار بختیار!!!
گردنت تنگِ بلورین، مو شرابِ ارمنی
طعم لیمو،عطر بویت پرتغالِ شهسوار
زلف پرپیچ و خمت چالوس و طرحِ کندوان
گاه حیران تر ز حیرانم از این نقش ونگار
همنشینی با دماوند و فراتر از فراز!!
بهرِ فتحِ قلعه هایت بیقرارم بی قرار
ژرف اقیانوس عشقی و درونت موج خیز
میزنم دل را به طوفان تنت با اقتدار
برده ای هوش از سرم، آتش زدی بر باورم
بت پرستم کرده ای از خود ندارم اختیار
میشوم محوِ جمالت میچکانی ماشه را
ای امان از گردش بی رحم چشمانِ نگار
در کجا سنگر بگیرد دل از آن تیرِ نگاه
زه رها کن می پذیرم با کمالِ افتخار
ماه من خوش آمدی بالای آبادی ما
رقص نور امشب بپا کن تا بماند یادگار
»آمدی جانم بقربانت ولی «این را بدان
انتظارت را کشیدم سال های آزگار
تا که آهنگِ قدم هایت بگوشم میرسد
دل برایت بی مهابا شور میزد دیده تار
#یوسف_اسماعیلوندی
لُر مرام و آذری خو، ترکمن چابک سوار
لب فریبا گونه زیبا چشم ابرو دیدنی
یکه تازی ، دلنوازی، از تبار بختیار!!!
گردنت تنگِ بلورین، مو شرابِ ارمنی
طعم لیمو،عطر بویت پرتغالِ شهسوار
زلف پرپیچ و خمت چالوس و طرحِ کندوان
گاه حیران تر ز حیرانم از این نقش ونگار
همنشینی با دماوند و فراتر از فراز!!
بهرِ فتحِ قلعه هایت بیقرارم بی قرار
ژرف اقیانوس عشقی و درونت موج خیز
میزنم دل را به طوفان تنت با اقتدار
برده ای هوش از سرم، آتش زدی بر باورم
بت پرستم کرده ای از خود ندارم اختیار
میشوم محوِ جمالت میچکانی ماشه را
ای امان از گردش بی رحم چشمانِ نگار
در کجا سنگر بگیرد دل از آن تیرِ نگاه
زه رها کن می پذیرم با کمالِ افتخار
ماه من خوش آمدی بالای آبادی ما
رقص نور امشب بپا کن تا بماند یادگار
»آمدی جانم بقربانت ولی «این را بدان
انتظارت را کشیدم سال های آزگار
تا که آهنگِ قدم هایت بگوشم میرسد
دل برایت بی مهابا شور میزد دیده تار
#یوسف_اسماعیلوندی
PTT-20210528-WA0217.opus
478 KB
یک بار بی بهانه به من هم سری بزن
آتش به پا کن و به دلِ لشکری بزن
دیوانه وار سوی بیابان روانه ام
پروانه وار سوی من بال و پری بزن
راضی به این حقارتِ ممتد نمیشوم
بر پیکرم تو ضربه ی محکم تری بزن
صدزخمِ پُر مخاطره دارد دل از همه
آماده ام !!! بیا و تو هم خنجری بزن
من با خیال خواب تو پیوند خورده ام
بیگانه ام نشمار و دم از دلبری بزن
دیوانه وار تجربه کردیم عشق را
گاهی خطای من به حساب دیگری بزن
خاتم تویی و آن حلقه ی بی بها منم
تاجی و تکیه بر سرِ انگشتری بزن
#یوسف_اسماعیلوندی
آتش به پا کن و به دلِ لشکری بزن
دیوانه وار سوی بیابان روانه ام
پروانه وار سوی من بال و پری بزن
راضی به این حقارتِ ممتد نمیشوم
بر پیکرم تو ضربه ی محکم تری بزن
صدزخمِ پُر مخاطره دارد دل از همه
آماده ام !!! بیا و تو هم خنجری بزن
من با خیال خواب تو پیوند خورده ام
بیگانه ام نشمار و دم از دلبری بزن
دیوانه وار تجربه کردیم عشق را
گاهی خطای من به حساب دیگری بزن
خاتم تویی و آن حلقه ی بی بها منم
تاجی و تکیه بر سرِ انگشتری بزن
#یوسف_اسماعیلوندی
شمع عشقت بی #تداوم بود ولی
تا# ابد در سینه سوسو می زند
سرد و #خاموشی اما در خاطرم
پنجه هایت شانه بر مو می زند
#یوسف_اسماعیلوندی
تا# ابد در سینه سوسو می زند
سرد و #خاموشی اما در خاطرم
پنجه هایت شانه بر مو می زند
#یوسف_اسماعیلوندی
نسبتِ من به تو چون ماه و زمین است نرو
مثلِ آن باورِ فردِی که به دین است نرو!!
من همان حلقهٔ چسبیده به انگشتِ توام
همه ی ارزشِ این حلقه نگین ست نرو
کـَمکی حوصله کن تا به حقیقت برسی
از ازل فلسفه ی عشق چنین است نرو!!
من کجا، شعر کجا، چشم تو شد استادم!!
خمِ ابروی تو چون شعرِ وزین است نرو
اقتدایم به غزل حاصل طنازیِ توست
لذَت زندگی ما به همین است نرو!!!
#یوسف_اسماعیلوندی
مثلِ آن باورِ فردِی که به دین است نرو!!
من همان حلقهٔ چسبیده به انگشتِ توام
همه ی ارزشِ این حلقه نگین ست نرو
کـَمکی حوصله کن تا به حقیقت برسی
از ازل فلسفه ی عشق چنین است نرو!!
من کجا، شعر کجا، چشم تو شد استادم!!
خمِ ابروی تو چون شعرِ وزین است نرو
اقتدایم به غزل حاصل طنازیِ توست
لذَت زندگی ما به همین است نرو!!!
#یوسف_اسماعیلوندی
PTT-20210620-WA0033.opus
499.2 KB
آنکه به طوفانِ تَنت تن زده جاشویِ توست
منتظره دستِ تو و حرکت پارویِ توست
قایقِ جامانده در این اسکله را باز کن
ساحِلِ آرامِشِ من حلقهٔ بازوی توست
بر لبِ دریای لِبت تشنه ترین عاشقم!!!
شاه، رگِ آبِِ حیاتم همه درجویِ توست
این دلِ دیوانه که در بستر بیماری است
زخمیِ آن تیرِ نظر کرده یِ ابروی توست
شانه به گیسو زدنت کرده مرا وسوسه!!
کاش بدانی نفسم بند، به گیسوی توست
این شبِ تاریک و پر از همهمه را دیده ای؟
یکسره آذین شده از مرحَمتِ روی توست
هوشِ پریده ز سرم،از میِ انگور نیست
حالتِ مستیِ من از غنچهٔ شب بوی توست
کوی تو جولانگه کرکس نشود فصل کوچ
آنکه به کوی تو هوس کرده پرستوی توست
عشقِ تو گر برده مرا اوجِ فلک راضی ام
شعشعهٔ نور من از قلعه و باروی توست
هرکه بپرسد خبر حالِ من از خود بگو!!
ِعِلت مجنون شدنم خالکِ هندوی توست
عاشقِ آن خالِ خطِ و چشم غزالینه ام
ببرِ نگاهم نیتش دیدِنِ آهوی توست
این همه عیبش نکنید یوسف گمگشته را
شاعرِ بی نام و نشانی که غزلگوی توست
#یوسف_اسماعیلوندی
منتظره دستِ تو و حرکت پارویِ توست
قایقِ جامانده در این اسکله را باز کن
ساحِلِ آرامِشِ من حلقهٔ بازوی توست
بر لبِ دریای لِبت تشنه ترین عاشقم!!!
شاه، رگِ آبِِ حیاتم همه درجویِ توست
این دلِ دیوانه که در بستر بیماری است
زخمیِ آن تیرِ نظر کرده یِ ابروی توست
شانه به گیسو زدنت کرده مرا وسوسه!!
کاش بدانی نفسم بند، به گیسوی توست
این شبِ تاریک و پر از همهمه را دیده ای؟
یکسره آذین شده از مرحَمتِ روی توست
هوشِ پریده ز سرم،از میِ انگور نیست
حالتِ مستیِ من از غنچهٔ شب بوی توست
کوی تو جولانگه کرکس نشود فصل کوچ
آنکه به کوی تو هوس کرده پرستوی توست
عشقِ تو گر برده مرا اوجِ فلک راضی ام
شعشعهٔ نور من از قلعه و باروی توست
هرکه بپرسد خبر حالِ من از خود بگو!!
ِعِلت مجنون شدنم خالکِ هندوی توست
عاشقِ آن خالِ خطِ و چشم غزالینه ام
ببرِ نگاهم نیتش دیدِنِ آهوی توست
این همه عیبش نکنید یوسف گمگشته را
شاعرِ بی نام و نشانی که غزلگوی توست
#یوسف_اسماعیلوندی