چقدر عجیبه…
همون خیابون همون هوا همون عطر…
اما تو نیستی
دیوارا بلندتر شدن
سنگفرشا سردتر
و من
تنها کسی که هنوز پشت سرشو نگاه میکنه.
با خودم میگم
اگه اون روز، اون لحظه
یه چیزی میگفتم
اگه دستتو محکمتر میگرفتم
اگه فقط یه بار دیگه بهت میگفتم که موندنت برام چقدر مهمه
شاید الان اینجا تنها نبودم
ولی خب زندگی با اگه و شاید جلو نمیره…
میاد، همهچیو بهم میریزه
و بعدم بیهوا میره…
اما تو،
تو باد نبودی
تو خودِ آسمون بودی
و من هنوز
زیر آسمون خاطراتت دارم نفس میکشم
زمان میگذره
ولی بعضی لحظهها انگار جا میمونن…
مثلاً همون نگاه آخر تو
که هنوز تو ذهنم مونده
هنوزم تو خیابونای شهر
دنبالت میگردم
بعضی عشقها رفتنی نیستن
فقط شکلشون عوض میشه…
میشن یه آهنگ تکراری تو گوشم
یه عطری که یهدفعه تو خیابون حس میکنم و یاد تو میفتم
یه جمله که یه جایی میخونم و ته دلم خالی میشه…
یه خاطره که هر بار، از اول تو ذهنم پخش میشه
گاهی فکر میکنم عشق، مثل ماهه…
همیشه هست، حتی وقتی دیده نمیشه
دور، دستنیافتنی
ولی هر شب وقتی هوا تاریک میشه
نورشو حس میکنی
تو هم همین بودی…
رفتی، اما هنوز تو تاریکیهای دلم میدرخشی
این خیابون که راه میرم
هر سنگفرشش یه خاطره از تو برام داره
این دیوارا
تماشاگر خندههامون بودن
تماشاگر سکوتهامون
تماشاگر لحظهای که برای آخرین بار
نگاهم کردی
ولی هیچی نگفتی
کاش میشد زمانو نگه دارم…
همونجا که واستاده بودی
با اون چشمایی که انگار هزار تا حرف نگفته داشتن
و اون لبخندی که بیشتر از هر چیزی
حقیقتو داد میزد
ولی زندگی بیرحمتر از این حرفاست…
میگذره همهچیو با خودش میبره
و فقط یه سایه از گذشته رو جا میذاره
حالا که دارم میرم
میدونم که دیگه برگشتی در کار نیست
ولی اگه یه روز کسی ازم بپرسه که عشق چیهه
هیچی نمیگم…
چون میدونم، عشق بعضی وقتا
فقط یه اسم میشه
که هر شب ساعت خاص
تو دل یکی زمزمه میشه
بیاینکه جوابی بگیره
عشق بعضی وقتا شبیه قطره بارونه
که میلغزه روی شیشه
اما هیچوقت اون طرف پنجره نمیرسه
بعضی وقتا شبیه شمعیه
که حتی تو تاریکی هم میسوزه
بیاینکه کسی گرماشو حس کنه
و شاید یه روز
تو همون خیابون، تو همون لحظه
بازم چشم تو چشم بشیم…
و اون موقع
تو هم بفهمی که بعضی آدما
حتی بعد از آخرین دیدار
هیچوقت نمیرن
فقط
تو سکوت یه شبِ طولانی
منتظر میمونن…
✨
همون خیابون همون هوا همون عطر…
اما تو نیستی
دیوارا بلندتر شدن
سنگفرشا سردتر
و من
تنها کسی که هنوز پشت سرشو نگاه میکنه.
با خودم میگم
اگه اون روز، اون لحظه
یه چیزی میگفتم
اگه دستتو محکمتر میگرفتم
اگه فقط یه بار دیگه بهت میگفتم که موندنت برام چقدر مهمه
شاید الان اینجا تنها نبودم
ولی خب زندگی با اگه و شاید جلو نمیره…
میاد، همهچیو بهم میریزه
و بعدم بیهوا میره…
اما تو،
تو باد نبودی
تو خودِ آسمون بودی
و من هنوز
زیر آسمون خاطراتت دارم نفس میکشم
زمان میگذره
ولی بعضی لحظهها انگار جا میمونن…
مثلاً همون نگاه آخر تو
که هنوز تو ذهنم مونده
هنوزم تو خیابونای شهر
دنبالت میگردم
بعضی عشقها رفتنی نیستن
فقط شکلشون عوض میشه…
میشن یه آهنگ تکراری تو گوشم
یه عطری که یهدفعه تو خیابون حس میکنم و یاد تو میفتم
یه جمله که یه جایی میخونم و ته دلم خالی میشه…
یه خاطره که هر بار، از اول تو ذهنم پخش میشه
گاهی فکر میکنم عشق، مثل ماهه…
همیشه هست، حتی وقتی دیده نمیشه
دور، دستنیافتنی
ولی هر شب وقتی هوا تاریک میشه
نورشو حس میکنی
تو هم همین بودی…
رفتی، اما هنوز تو تاریکیهای دلم میدرخشی
این خیابون که راه میرم
هر سنگفرشش یه خاطره از تو برام داره
این دیوارا
تماشاگر خندههامون بودن
تماشاگر سکوتهامون
تماشاگر لحظهای که برای آخرین بار
نگاهم کردی
ولی هیچی نگفتی
کاش میشد زمانو نگه دارم…
همونجا که واستاده بودی
با اون چشمایی که انگار هزار تا حرف نگفته داشتن
و اون لبخندی که بیشتر از هر چیزی
حقیقتو داد میزد
ولی زندگی بیرحمتر از این حرفاست…
میگذره همهچیو با خودش میبره
و فقط یه سایه از گذشته رو جا میذاره
حالا که دارم میرم
میدونم که دیگه برگشتی در کار نیست
ولی اگه یه روز کسی ازم بپرسه که عشق چیهه
هیچی نمیگم…
چون میدونم، عشق بعضی وقتا
فقط یه اسم میشه
که هر شب ساعت خاص
تو دل یکی زمزمه میشه
بیاینکه جوابی بگیره
عشق بعضی وقتا شبیه قطره بارونه
که میلغزه روی شیشه
اما هیچوقت اون طرف پنجره نمیرسه
بعضی وقتا شبیه شمعیه
که حتی تو تاریکی هم میسوزه
بیاینکه کسی گرماشو حس کنه
و شاید یه روز
تو همون خیابون، تو همون لحظه
بازم چشم تو چشم بشیم…
و اون موقع
تو هم بفهمی که بعضی آدما
حتی بعد از آخرین دیدار
هیچوقت نمیرن
فقط
تو سکوت یه شبِ طولانی
منتظر میمونن…
✨
.
نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را
به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را
نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را
به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را
🍃#عشق_ماندنی🍃
این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست
این لحظه های ناب
در لحظه های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ
از تو شنودنی ست
این سر
- نه مست باده،
این سر كه مست
مست دو چشم سیاه توست
اینك به خاك پای تو می سایم
كاین سر به خاك پای تو با شوق سودنی ست
تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی ست
من پاكباز عاشقم
از عاشقان تو
با مرگم آزمای
با مرگ اگر كه شیوه تو آزمودنی ست
این تیره روزگار
در پرده غبار دلم را فرو گرفت
تنها به خنده
یا به شكر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست
در روزگار هر كه ندزدید مفت باخت
من نیز می ربایم
اما چه ؟
- بوسه،
بوسه از آن لب ربودنی ست
تنها تویی كه بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو، هر كه بود
هر آنچه نمود
نیست
بگشای در به روی من و عهد وعشق بند
كاین عهد بستنی
- این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
این عشق ماندنی
این شور بودنی ست
این لحظه های پر شور
این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن
- سرودنی ست
این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست
این لحظه های ناب
در لحظه های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ
از تو شنودنی ست
این سر
- نه مست باده،
این سر كه مست
مست دو چشم سیاه توست
اینك به خاك پای تو می سایم
كاین سر به خاك پای تو با شوق سودنی ست
تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی ست
من پاكباز عاشقم
از عاشقان تو
با مرگم آزمای
با مرگ اگر كه شیوه تو آزمودنی ست
این تیره روزگار
در پرده غبار دلم را فرو گرفت
تنها به خنده
یا به شكر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست
در روزگار هر كه ندزدید مفت باخت
من نیز می ربایم
اما چه ؟
- بوسه،
بوسه از آن لب ربودنی ست
تنها تویی كه بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو، هر كه بود
هر آنچه نمود
نیست
بگشای در به روی من و عهد وعشق بند
كاین عهد بستنی
- این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
این عشق ماندنی
این شور بودنی ست
این لحظه های پر شور
این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن
- سرودنی ست
Forwarded from بــےڪـرانـههـا
🍃#عشق_ماندنی🍃
این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست
این لحظه های ناب
در لحظه های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ
از تو شنودنی ست
این سر
- نه مست باده،
این سر كه مست
مست دو چشم سیاه توست
اینك به خاك پای تو می سایم
كاین سر به خاك پای تو با شوق سودنی ست
تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی ست
من پاكباز عاشقم
از عاشقان تو
با مرگم آزمای
با مرگ اگر كه شیوه تو آزمودنی ست
این تیره روزگار
در پرده غبار دلم را فرو گرفت
تنها به خنده
یا به شكر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست
در روزگار هر كه ندزدید مفت باخت
من نیز می ربایم
اما چه ؟
- بوسه،
بوسه از آن لب ربودنی ست
تنها تویی كه بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو، هر كه بود
هر آنچه نمود
نیست
بگشای در به روی من و عهد وعشق بند
كاین عهد بستنی
- این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
این عشق ماندنی
این شور بودنی ست
این لحظه های پر شور
این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن
- سرودنی ست
این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست
این لحظه های ناب
در لحظه های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ
از تو شنودنی ست
این سر
- نه مست باده،
این سر كه مست
مست دو چشم سیاه توست
اینك به خاك پای تو می سایم
كاین سر به خاك پای تو با شوق سودنی ست
تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی ست
من پاكباز عاشقم
از عاشقان تو
با مرگم آزمای
با مرگ اگر كه شیوه تو آزمودنی ست
این تیره روزگار
در پرده غبار دلم را فرو گرفت
تنها به خنده
یا به شكر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست
در روزگار هر كه ندزدید مفت باخت
من نیز می ربایم
اما چه ؟
- بوسه،
بوسه از آن لب ربودنی ست
تنها تویی كه بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو، هر كه بود
هر آنچه نمود
نیست
بگشای در به روی من و عهد وعشق بند
كاین عهد بستنی
- این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
این عشق ماندنی
این شور بودنی ست
این لحظه های پر شور
این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن
- سرودنی ست
🎸☕
یه وقتا خوشبختی یعنی
قاب یه ایوان قدیمی،
دو تا استکان کمر باریک
و یه رفیق که حرفتو بفهمه...
یه وقتا خوشبختی یعنی
قاب یه ایوان قدیمی،
دو تا استکان کمر باریک
و یه رفیق که حرفتو بفهمه...
اگر در درونت صلح و آرامش برقرار باشد
آن را در دیگران نیز مییابی
اگر ذهنت آشفته باشد
آشفتگی در اطرافت موج خواهد زد
اگر ذهنت آرام باشد
هر اتفاقی در پیرامونت، رنگ و بوی آرامش میدهد بنابراین آرامش را درونت بیاب
آنگاه میبینی چگونه به بیرون منعکس میگردد.
تو خود،همان آرامشی
همان خوشبختی
پس بیشتر جست و جو کن درونت را
به یاد داشته باش آرامش را در هیچ کجا
نمیتوانی پیدا کنی
اگر درونت متلاطم باشد...
بر ما گذشت نيک و بد،
اما تو روزگار!
فكری به حال خويش كن،
اين روزگار نيست...
آن را در دیگران نیز مییابی
اگر ذهنت آشفته باشد
آشفتگی در اطرافت موج خواهد زد
اگر ذهنت آرام باشد
هر اتفاقی در پیرامونت، رنگ و بوی آرامش میدهد بنابراین آرامش را درونت بیاب
آنگاه میبینی چگونه به بیرون منعکس میگردد.
تو خود،همان آرامشی
همان خوشبختی
پس بیشتر جست و جو کن درونت را
به یاد داشته باش آرامش را در هیچ کجا
نمیتوانی پیدا کنی
اگر درونت متلاطم باشد...
بر ما گذشت نيک و بد،
اما تو روزگار!
فكری به حال خويش كن،
اين روزگار نيست...
گاهی بخشیدن واقعا سخت است .
مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺩ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ی "ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ " ﻏﺮﻭﺭ له ﺷﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﯽ
مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﺴﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩ
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺸﻮﯼ ﺑﮕﻮﺋﯽ:
" ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ "
با ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ : ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ میتوانی ﺟﺒﺮﺍﻥ کنی؟
چه ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺨﺸﯿﺪ؟
گاهی ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﯿﺴﺖ
کاری ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻣﺮﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺑﺎﺷﺪ، نیست
ﻭﻗﺘﯽ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﺎﺭ ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ
انتظار ﺑﺨﺸﺶ ﻫﻢ ﻧﺎﺑﺠﺎﺳﺖ
شخصیت ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﺑﻪ ﺁﺷﻮﺏ ﮐﺸﯿﺪﯼ
ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺁﺭﺍﻡ نمی ﺷﻮﺩ
آدمها را بفهمیم
دل، آلزایمر نمی گیرد
مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺩ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ی "ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ " ﻏﺮﻭﺭ له ﺷﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﯽ
مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﺴﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩ
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺸﻮﯼ ﺑﮕﻮﺋﯽ:
" ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ "
با ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ : ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ میتوانی ﺟﺒﺮﺍﻥ کنی؟
چه ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺨﺸﯿﺪ؟
گاهی ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﯿﺴﺖ
کاری ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻣﺮﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺑﺎﺷﺪ، نیست
ﻭﻗﺘﯽ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﺎﺭ ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ
انتظار ﺑﺨﺸﺶ ﻫﻢ ﻧﺎﺑﺠﺎﺳﺖ
شخصیت ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﺑﻪ ﺁﺷﻮﺏ ﮐﺸﯿﺪﯼ
ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺁﺭﺍﻡ نمی ﺷﻮﺩ
آدمها را بفهمیم
دل، آلزایمر نمی گیرد
ﭼﻮﺏ ﺗﻨﺒﻴﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﻣﺮﺋﻴﺴﺖ ...
ﻧﻪ ﻛﺴﻲ ﻣﻴﻔﻬﻤﺪ ؛ ﻧﻪ ﺻﺪﺍﻳﻲ ﺩﺍﺭﺩ ...
ﻳﻚ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ ...
ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺑﻐﺾ ؛ ﻧﻔﺴﺖ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ...
ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ ...
ﻛﻪ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ ...
ﺑﺎﻋﺚ ﻭ ﺑﺎﻧﻲ ﻳﻚ ﺑﻐﺾ ﺷﺪﻱ
ﻭ دلي ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻱ ...
ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻱ ﺑﻐﺾ
ﭘﺎ پي ﺍﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ...
ﻭ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ ...
ﻣﻴﻨﺸﻴﻨﺪ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﻧﻔﺴﺖ ...
ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎﻻﺟﺒﺎﺭ ...
ﻫﺮ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺻﺪﺑﺎﺭ ...
ﻣﺤﺾ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﺭﺍﻩ ﻧﻔﺴﺖ ...
ﺑﻐﺾ ﺭﺍ ﻣﻴﺸﻜﻨﻲ ...
ﺁﺭﻱ ؛ ﺍﻳﻦ ﭼﻮﺏ ؛ ﭼﻮﺏِ ﺧﺪﺍﺳﺖ ...👌🏻
ﻧﻪ ﻛﺴﻲ ﻣﻴﻔﻬﻤﺪ ؛ ﻧﻪ ﺻﺪﺍﻳﻲ ﺩﺍﺭﺩ ...
ﻳﻚ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ ...
ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺑﻐﺾ ؛ ﻧﻔﺴﺖ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ...
ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ ...
ﻛﻪ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ ...
ﺑﺎﻋﺚ ﻭ ﺑﺎﻧﻲ ﻳﻚ ﺑﻐﺾ ﺷﺪﻱ
ﻭ دلي ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻱ ...
ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻱ ﺑﻐﺾ
ﭘﺎ پي ﺍﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ...
ﻭ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ ...
ﻣﻴﻨﺸﻴﻨﺪ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﻧﻔﺴﺖ ...
ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎﻻﺟﺒﺎﺭ ...
ﻫﺮ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺻﺪﺑﺎﺭ ...
ﻣﺤﺾ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﺭﺍﻩ ﻧﻔﺴﺖ ...
ﺑﻐﺾ ﺭﺍ ﻣﻴﺸﻜﻨﻲ ...
ﺁﺭﻱ ؛ ﺍﻳﻦ ﭼﻮﺏ ؛ ﭼﻮﺏِ ﺧﺪﺍﺳﺖ ...👌🏻
دلتنگیهای آدمی را،
باد ترانهای میخواند...
رویاهایش را آسمان پرستاره
نادیده میگیرد
وهر دانهیبرفی به اشکی ناریخته میماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشقهای نهان.
و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من…
باد ترانهای میخواند...
رویاهایش را آسمان پرستاره
نادیده میگیرد
وهر دانهیبرفی به اشکی ناریخته میماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشقهای نهان.
و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من…
در خلوتی آغشته به رنگ مبارزه، چقدر سخت و تنگ میگذرد زمان.
در مبارزه میان روشنی و تاریکی.
در مبارزه میان حق و باطل.
در مبارزه میان خیر و شر.
هر انچه که هست زیباست.
هر انچه که هست فریاد عشق است.
هر انچه که هست سکوت منجی ست.
چگونه میشود فهمی به وسعت بشریت را در قلب خود جای داد.
چگونه میشود عالم را از بالای آن دید و در پایین ترین قسمت آن انتظار کشید.
چگونه میشود با شب و تاریکی و ستاره ها نشست و چشم به طلوع فقط یک ستاره دوخت.
در مبارزه میان روشنی و تاریکی.
در مبارزه میان حق و باطل.
در مبارزه میان خیر و شر.
هر انچه که هست زیباست.
هر انچه که هست فریاد عشق است.
هر انچه که هست سکوت منجی ست.
چگونه میشود فهمی به وسعت بشریت را در قلب خود جای داد.
چگونه میشود عالم را از بالای آن دید و در پایین ترین قسمت آن انتظار کشید.
چگونه میشود با شب و تاریکی و ستاره ها نشست و چشم به طلوع فقط یک ستاره دوخت.
سقراط می گفت:
«من داناترین فردم
چون تنها کسی هستم که می دانم که نمیدانم»
در حالی که دیگران هنوز به نادانی خود نیز، آگاه نیستند.
این جهل سقراطی که بعدها "نیکلاس کوزایی" آن را *«جهلِ فرهیخته»* نامید، درست همان چیزی است
که برای تفکر و پژوهش وجستجو گری نیازمند آنیم
زیرا نخستین گام در تلاش برای کسب دانایی، غلبه بر «توهم دانایی» است.
ما زمانی می توانیم به درک و فهم و دانایی خود امیدوار شویم که آنچه را نمی دانیم با شهامت وجسارت بگوییم:
« نمی دانم »
«من داناترین فردم
چون تنها کسی هستم که می دانم که نمیدانم»
در حالی که دیگران هنوز به نادانی خود نیز، آگاه نیستند.
این جهل سقراطی که بعدها "نیکلاس کوزایی" آن را *«جهلِ فرهیخته»* نامید، درست همان چیزی است
که برای تفکر و پژوهش وجستجو گری نیازمند آنیم
زیرا نخستین گام در تلاش برای کسب دانایی، غلبه بر «توهم دانایی» است.
ما زمانی می توانیم به درک و فهم و دانایی خود امیدوار شویم که آنچه را نمی دانیم با شهامت وجسارت بگوییم:
« نمی دانم »
چند جمله ناب
همه يادشون ميمونه باهاشون چيكار كردى،
ولى يادشون نميمونه براشون چـكار كردى...!
هیچوقت نزار یادت بره که تو روزای سخت
کی کنارت موند و کی نموند...
دو چیز شما را تعریف میکند:
بردباری تان ، وقتی هیچ چیز ندارید
و نحوه رفتارتان ، وقتی همه چیز دارید
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی؛
یکی دیروز و یکی فردا
دو شخـص به تـو می آمـوزد:
یکی آمـوزگـار، یکی روزگـار
اولی به قیمت جـانش، دومی به قیمت جـانت
آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و با غرورشون زندگی میکنن
✨
همه يادشون ميمونه باهاشون چيكار كردى،
ولى يادشون نميمونه براشون چـكار كردى...!
هیچوقت نزار یادت بره که تو روزای سخت
کی کنارت موند و کی نموند...
دو چیز شما را تعریف میکند:
بردباری تان ، وقتی هیچ چیز ندارید
و نحوه رفتارتان ، وقتی همه چیز دارید
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی؛
یکی دیروز و یکی فردا
دو شخـص به تـو می آمـوزد:
یکی آمـوزگـار، یکی روزگـار
اولی به قیمت جـانش، دومی به قیمت جـانت
آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و با غرورشون زندگی میکنن
✨
همدیگر را پیر نکنیم...
آدمها از گذر زمان پیر نمیشوند، از تلخیها، از بیمهریها، از یک جملهی ناگفته، از یک حضور نداشتن...ذهنها خستهاند، قلبها زخمیاند، زبانها بستهاند! بیایید بهجای سنگینی، سبکی ببخشیم...بهجای زخم زدن، مرهم باشیم...بهجای ناامیدی، امید بدهیم... به یکدیگر آرامش هدیه دهیم، شاید همین حالا کسی در سکوتش، محتاج یک ذره محبت باشد.
هوای هم را داشته باشیم، زندگی کوتاهتر از آن است که دلمان را بیدلیل از هم بگیریم....
آدمها از گذر زمان پیر نمیشوند، از تلخیها، از بیمهریها، از یک جملهی ناگفته، از یک حضور نداشتن...ذهنها خستهاند، قلبها زخمیاند، زبانها بستهاند! بیایید بهجای سنگینی، سبکی ببخشیم...بهجای زخم زدن، مرهم باشیم...بهجای ناامیدی، امید بدهیم... به یکدیگر آرامش هدیه دهیم، شاید همین حالا کسی در سکوتش، محتاج یک ذره محبت باشد.
هوای هم را داشته باشیم، زندگی کوتاهتر از آن است که دلمان را بیدلیل از هم بگیریم....
❤1
دلم تنگ است برای گذشته
برای اتفاقاتی ک خاطره شد
دلم تنگ است برای اغوشت
ان دستهای مهربانت
دلتنگ صدایی هستم که هر روز مرا میخواند
دلتنگ حضورت در تمام لحظات زندگیم
دلتنگ ان روزهای به یاد ماندنی
نمیدانم شاید من تو را
بیش از اندازه دوست داشتم
شاید من یک اشتباه بودم
ولی بدان عاشقانه دوستت داشتم
نمیدانستم اخر داستان ما را
جدایی ورق میزند
دیگر نه صدای تو را دارم
نه ان تبسم نشسته بر لبهایت را
من عاشق خندهایت بودم
عاشق ان چال گونه ات
عاشق برق چشمانت
اما دیگر هیچکدام را ندارم
نمی دانی چقد دلتنگ دستان مهربانت هستم
یادت می اید سرمای زمستان
چای و لیوان کاغذی
بخار روی شیشه ماشین
یک موزیک عاشقانه
و دستان مهربانت در دستان من
تمامی ندارد خاطرات شیرینت
کاش بودی صدایم میزدی
و من با اشتیاق جوابت را با جان میدادم
کاش بودی و من در اغوشت
ارام میگرفتم
اگر بیای هر چه تو بگویی قبول
فقط تو بیا من منتظر امدنت هستم
شاید باورت نشود ولی من هر روز
به شوق دیدن تو به خیابان میروم
گل میخرم و تمام شهر را
در جستجوی تو عاشقانه میگردم
ولی هر کجا میروم تو انجا نیستی
نمی دانم شاید با تو بودن یک رویا بود
مگر میشود روزی با تو زندگی کنم
ولی حالا تو را نداشته باشم.....
برای اتفاقاتی ک خاطره شد
دلم تنگ است برای اغوشت
ان دستهای مهربانت
دلتنگ صدایی هستم که هر روز مرا میخواند
دلتنگ حضورت در تمام لحظات زندگیم
دلتنگ ان روزهای به یاد ماندنی
نمیدانم شاید من تو را
بیش از اندازه دوست داشتم
شاید من یک اشتباه بودم
ولی بدان عاشقانه دوستت داشتم
نمیدانستم اخر داستان ما را
جدایی ورق میزند
دیگر نه صدای تو را دارم
نه ان تبسم نشسته بر لبهایت را
من عاشق خندهایت بودم
عاشق ان چال گونه ات
عاشق برق چشمانت
اما دیگر هیچکدام را ندارم
نمی دانی چقد دلتنگ دستان مهربانت هستم
یادت می اید سرمای زمستان
چای و لیوان کاغذی
بخار روی شیشه ماشین
یک موزیک عاشقانه
و دستان مهربانت در دستان من
تمامی ندارد خاطرات شیرینت
کاش بودی صدایم میزدی
و من با اشتیاق جوابت را با جان میدادم
کاش بودی و من در اغوشت
ارام میگرفتم
اگر بیای هر چه تو بگویی قبول
فقط تو بیا من منتظر امدنت هستم
شاید باورت نشود ولی من هر روز
به شوق دیدن تو به خیابان میروم
گل میخرم و تمام شهر را
در جستجوی تو عاشقانه میگردم
ولی هر کجا میروم تو انجا نیستی
نمی دانم شاید با تو بودن یک رویا بود
مگر میشود روزی با تو زندگی کنم
ولی حالا تو را نداشته باشم.....
اگر می شد
اگر می توانستم
تمام بوسه های جامانده
از آغوش تمام عاشقان جهان را برمی داشتم
و به پای سرو قامتت می ریختم...!
اگر
می توانستم
هوای چهار فصل باغهای پرتقال شمال را
همیشه اردیبهشت می کردم
که پیراهنت هر صبح
پر باشد از بوی ناب بهارنارنج...!
اگر می شد
اگر می توانستم
خورشید را می چسباندم
گوشه ی موهای مشکی ات
و ماه را
دور تا دورِ
دامن چین و واچین آبی ات...!
اگر می توانستم
به خدا میگفتم
هر شب
به جای من
بغلت بگیرد و
آنقدر
دوستت دارم را
زیر گوشت زمزمه کند
تا
آرامتر بخوابی...!
اگر می توانستم
اگر
می شد
چقدر خوب میشد...!
اگر می توانستم
تمام بوسه های جامانده
از آغوش تمام عاشقان جهان را برمی داشتم
و به پای سرو قامتت می ریختم...!
اگر
می توانستم
هوای چهار فصل باغهای پرتقال شمال را
همیشه اردیبهشت می کردم
که پیراهنت هر صبح
پر باشد از بوی ناب بهارنارنج...!
اگر می شد
اگر می توانستم
خورشید را می چسباندم
گوشه ی موهای مشکی ات
و ماه را
دور تا دورِ
دامن چین و واچین آبی ات...!
اگر می توانستم
به خدا میگفتم
هر شب
به جای من
بغلت بگیرد و
آنقدر
دوستت دارم را
زیر گوشت زمزمه کند
تا
آرامتر بخوابی...!
اگر می توانستم
اگر
می شد
چقدر خوب میشد...!
گاهى پيش مى آيد كه ما در
رابطه هايى قرار مى گيريم،
كه دوسـت داشته نميشويم!
آنطور كه دوستش داريم،
دوستمان ندارد...!
مثل اينكه در جاده اى قرار بگيرى
كه هـر چقدر قدم برميدارى به
مقصدت نميرسى...!
اگر حس ميكنيد به اندازه كافى
دوستتان ندارد، براي خود مدام
دليل نتراشيد كه اگر دوستم نداشت
چرا فلان كار را كرد، يا فلان حرف را زد...
«قدر احساسات خود را بدانيد!»
دوسـت داشتن به ادم
عزت نفس ميدهد،
حال خوب و ارامش را
به زندگى ات مى آورد.!
هـر حسى كه عزت نفستان را
از شما ميگيرد،
اسمش عشق نيست!!!
قدر احساسى به اسم عشق و
دوسـت داشتن كه در وجودتان
قرار دارد را بدانيد.
«آن را خرج هـر انسانى نكنيد!!
رابطه هايى قرار مى گيريم،
كه دوسـت داشته نميشويم!
آنطور كه دوستش داريم،
دوستمان ندارد...!
مثل اينكه در جاده اى قرار بگيرى
كه هـر چقدر قدم برميدارى به
مقصدت نميرسى...!
اگر حس ميكنيد به اندازه كافى
دوستتان ندارد، براي خود مدام
دليل نتراشيد كه اگر دوستم نداشت
چرا فلان كار را كرد، يا فلان حرف را زد...
«قدر احساسات خود را بدانيد!»
دوسـت داشتن به ادم
عزت نفس ميدهد،
حال خوب و ارامش را
به زندگى ات مى آورد.!
هـر حسى كه عزت نفستان را
از شما ميگيرد،
اسمش عشق نيست!!!
قدر احساسى به اسم عشق و
دوسـت داشتن كه در وجودتان
قرار دارد را بدانيد.
«آن را خرج هـر انسانى نكنيد!!
کار هر روزم شده
هر روز از دریچه نگاه خودم
تمام زیباییش رو برانداز کنم
روبروش بشینم و دوتا قهوه داغ سفارش بدم
و شروع کنم به حرف زدن
حالت چطوره؟
تو هم غمگینی؟؟
گاهی اوقات فقط فریاد میزنه
گاهی اوقاتم زیر لب زمزمه میکنه
دلش خیلی پره
چون هر وقت بهش زل میزنم
تمام وجودش گریه میکنه
بهش گفتم
تو چرا گریه میکنی؟
میدونستی من روزها رو ماهها رو برای دیدنت لحظه شماری کردم
از داغی قهوه خوشش نمیومد
شروع میکرد به فوت کردنش
اما..
انگار بهونه میاره
چون هیچ وقت به فنجونش لب نمیزد
کلی حرف میزد باهام
اما نمیدونستم به چه زبونی حرف میزنه
قرارمون همیشه همین موقعهاس
میاد و تنهاییمو پر میکنه میره
اما من میزبان خوبی هستم
حتی اگهتمام قهوههاشم سرد بشه
بازم مهمون منه
همینکه کنارمبشینه و حتی اگه چیزی از حرفاش متوجه نشم
بازم کنارش میشینم و گوش شنواشم
ای وای من
مثل همیشه قهوه منم یخ کرد
نمیدونم چندتا از این قهوههای دونفره رو تا الان با هم سرد کردیم
راستی پاییز
ببار
انقدر ببار و شکایت کن
که دلتنگی مارو هم همدم باشی
ممنون که هر سال میای و مارو از تنهایی در میاری
ممنون که هر روز غروب کنارم پشت این شیشهی کافه ساعتها رو میگذرونی
تمام دقایقم به فدای دلتنگیهات تو جانم
هر روز از دریچه نگاه خودم
تمام زیباییش رو برانداز کنم
روبروش بشینم و دوتا قهوه داغ سفارش بدم
و شروع کنم به حرف زدن
حالت چطوره؟
تو هم غمگینی؟؟
گاهی اوقات فقط فریاد میزنه
گاهی اوقاتم زیر لب زمزمه میکنه
دلش خیلی پره
چون هر وقت بهش زل میزنم
تمام وجودش گریه میکنه
بهش گفتم
تو چرا گریه میکنی؟
میدونستی من روزها رو ماهها رو برای دیدنت لحظه شماری کردم
از داغی قهوه خوشش نمیومد
شروع میکرد به فوت کردنش
اما..
انگار بهونه میاره
چون هیچ وقت به فنجونش لب نمیزد
کلی حرف میزد باهام
اما نمیدونستم به چه زبونی حرف میزنه
قرارمون همیشه همین موقعهاس
میاد و تنهاییمو پر میکنه میره
اما من میزبان خوبی هستم
حتی اگهتمام قهوههاشم سرد بشه
بازم مهمون منه
همینکه کنارمبشینه و حتی اگه چیزی از حرفاش متوجه نشم
بازم کنارش میشینم و گوش شنواشم
ای وای من
مثل همیشه قهوه منم یخ کرد
نمیدونم چندتا از این قهوههای دونفره رو تا الان با هم سرد کردیم
راستی پاییز
ببار
انقدر ببار و شکایت کن
که دلتنگی مارو هم همدم باشی
ممنون که هر سال میای و مارو از تنهایی در میاری
ممنون که هر روز غروب کنارم پشت این شیشهی کافه ساعتها رو میگذرونی
تمام دقایقم به فدای دلتنگیهات تو جانم
،
چه نیکوست
که انسان، روحی را بیابد
که در میانهی طوفانها
پناهش باشد.
پناهگاهی نه برای فرار،
بلکه برای آنکه بتوانی
بیهراس از فرو ریختن،
دوباره نفس بکشی؛
سرت را بر شانهای بگذاری
که نمیلرزد
و ضربانِ قلبت را
دوباره منظم کنی.
بزرگترین موهبت آن است
که خودت را بیدفاع پنهان نکنی.
حتی رنج،
وقتی در امنیتِ حضورِ
یک دوست تقسیم میشود،
دیگر ویرانگر نیست؛
تحملپذیر میشود.
و شاید معنای واقعیِ آرامش
یافتنِ کسیست
که هنگامِ طوفان،
پناهت بماند.
آری،
امنیت در کنارِ یک روحِ همدل،
آرامترین شکلِ زیستن است.
چه نیکوست
که انسان، روحی را بیابد
که در میانهی طوفانها
پناهش باشد.
پناهگاهی نه برای فرار،
بلکه برای آنکه بتوانی
بیهراس از فرو ریختن،
دوباره نفس بکشی؛
سرت را بر شانهای بگذاری
که نمیلرزد
و ضربانِ قلبت را
دوباره منظم کنی.
بزرگترین موهبت آن است
که خودت را بیدفاع پنهان نکنی.
حتی رنج،
وقتی در امنیتِ حضورِ
یک دوست تقسیم میشود،
دیگر ویرانگر نیست؛
تحملپذیر میشود.
و شاید معنای واقعیِ آرامش
یافتنِ کسیست
که هنگامِ طوفان،
پناهت بماند.
آری،
امنیت در کنارِ یک روحِ همدل،
آرامترین شکلِ زیستن است.
گاهی که به آدمها نگاه میکنم،
به رهگذرانی که خاموش و بیصدا
از کنار هم رد میشوند،
هر کدام در سکوتِ خود، تنها،
با چشمانی پر از سوال بیجواب،
گویی همه گم شده ایم
و هر کدام نشانی از گمگشتگی
و غمی بزرگ را با خود حمل می کنیم
غمهایی که دیده نمیشوند،
گفته نمیشوند و بیصدا
مهمانِ دلهایمان شدهاند.
آری عزیزانم ما بسیار غمگین هستیم
و هیچ واژه ای توانِ حمل
این غمِ بی انتها را ندارد
اما دلها دوباره
به تپیدن امیدوار میشوند.
ما وارثانِ اندیشهایم؛
در رگهای این خاک
هنوز صدای کورش جاریست،
آنجا که بر استوانهای از گل نوشت:
انسان،سزاوارِ کرامت است،
جان،حرمت دارد،
و آزادی و برابری حقِ همه است.
آرزو میکنم آن صدا
دوباره از دلِ تاریخ برخیزد
و مرهمی بر دلهای داغدارمان باشد،
و ایرانِ عزیزمان، پرافتخار،
دوباره نفس بکشد و به خودش برگردد.
شما هم آرزو کنید…
گاهی امید،
تنها نفسِ باقیماندهی دلِ خستهی ماست.
دوست تون دارم؛
کنار هم، آرامتر نفس میکشیم
به رهگذرانی که خاموش و بیصدا
از کنار هم رد میشوند،
هر کدام در سکوتِ خود، تنها،
با چشمانی پر از سوال بیجواب،
گویی همه گم شده ایم
و هر کدام نشانی از گمگشتگی
و غمی بزرگ را با خود حمل می کنیم
غمهایی که دیده نمیشوند،
گفته نمیشوند و بیصدا
مهمانِ دلهایمان شدهاند.
آری عزیزانم ما بسیار غمگین هستیم
و هیچ واژه ای توانِ حمل
این غمِ بی انتها را ندارد
اما دلها دوباره
به تپیدن امیدوار میشوند.
ما وارثانِ اندیشهایم؛
در رگهای این خاک
هنوز صدای کورش جاریست،
آنجا که بر استوانهای از گل نوشت:
انسان،سزاوارِ کرامت است،
جان،حرمت دارد،
و آزادی و برابری حقِ همه است.
آرزو میکنم آن صدا
دوباره از دلِ تاریخ برخیزد
و مرهمی بر دلهای داغدارمان باشد،
و ایرانِ عزیزمان، پرافتخار،
دوباره نفس بکشد و به خودش برگردد.
شما هم آرزو کنید…
گاهی امید،
تنها نفسِ باقیماندهی دلِ خستهی ماست.
دوست تون دارم؛
کنار هم، آرامتر نفس میکشیم
باور داشته باش
با هر لبخندی که میزنی
"یک قدم" جهان را از خشونتورزی به سوی مهرورزی هُل دادهای
پس دریغ نکن؛ دنیا این روزها بیشتر از همیشه به لبخند تو محتاج است.
با هر لبخندی که میزنی
"یک قدم" جهان را از خشونتورزی به سوی مهرورزی هُل دادهای
پس دریغ نکن؛ دنیا این روزها بیشتر از همیشه به لبخند تو محتاج است.