یادداشت های یک خیالباف
26 subscribers
34 photos
1 video
2 links
مینویسم تا اتفاق بی افتد…
Download Telegram
سلام پرستو مهاجر همیشه در سفرم
نمی‌دونم الان در کدام نقطه جهان درحال پروازی، اما من تا پاسخ نامه هایم را از تو نگیرم، دست از نوشتن نمیکشم.

آخرین بار که یکدیگر را ملاقات کردیم، دختر بچه ای بودم که در دنیای خیالی و رنگارنگ کودکانه خودش سیر می‌کرد و پیوند خورده بود به شخصیت های کارتونی مورد علاقه ام و تو آدمی بودی، که همیشه مشتاق شنیدن..

تو میپرسیدی که تازگی‌ها چی دیده ای و من میگفتم ،کارتون پو، همان خرس زرد رنگ عاشق عسل و دوست صمیمی پیگلت و تایگر.

چندی بعدش برایت از خرس برادر و شخصیت کینای،ابر قهرمان دوران کودکیم گفتم
آنوقت ها مارول کیلو چند بود…
با خودم میگفتم ، وقتی که بزرگ شدم ، درست مانند کینای میخواهم قوی بشم و جلوی پیرزن و پیرمرد های بد را بگیرم ( انموقع هیچ درکی از تقابل سنت و مدرنیته نداشتم)
اینها را که به یاد داری؟

ان لحظه را چطور ؟ آن روز هایی کم کم به شخصیت های کارتونی ، داشتم پشت میکردم و رفیق شفیق شخصیت های فیلم و سریال ها شده بودم…
آن لحظه که به جای فکر کردن به پو و کینای، به مکسیموس دسیموس مریدیوس ، را جایگزین کردم

رفیق مورفی و پدرش شدم و خدا خدا میکردم که پدر ، مورفی را تنها نگذارد.. حاضر غائب میان رابطه ، میا و سباستین شدم ولی افسوس ….

اگر بخواهم شرح گزارش الانم را بدهم ، هنوز هم درگیر مکسیموس یا میا و سباستین هستم، ولی با پو و پیگلت هم آشتی کرده ام
حق را به تام داده ام و جری را مقصر میدانم و دلم برای استیج هم خیلی دلم میسوزد

جهان درونی دختر جوان، هنوز هم سینماتیک هست و باید بگویم تا دلت بخواهد دراماتیک هم شده.
جهان دختر ، حالا غنی شده به تیکه تیکه های کتاب ها و نمایشنامه ها.

از سر صبح که چشم هایم باز می‌شود و آخرین ثانیه هایی که به خواب عمیق می‌روم ، غرق این شخصیت هام.
بهتر است بگویم این شخصیت ها ، دیالوگ ها با من زندگی می‌کنند و نفس می‌کنند .
اگر این هارا از من بگیرند ،دیگر چیزی برای غرق شدن در آن ندارم و تهی تهی میشوم…

شخصیت هایی که حضورشان برای من پله های ترقی ست و انگیزه برای شروع یک روز جدید است.

ولی حیف که نمی‌شود پرده از این اسرار برداشت و برای کسی بازگو کرد…

شاید کمتر کسی درک بکند که زندگی در جهانی که که موسیقی متن آن ، موسیقی متن گلادیاتور است، داستان سینما پارادیزو هست و یا آرامش جان کیتینگ و انجمن شاعران مرده هست

تو مرا درک میکنی… تو میدانی که لذت زیستن در این جهان یعنی چی…
ولی حیف که فاصله میان ما بسیار است.

دیگر چیزی برای اضافه کردن ندارم ، جز اینکه بگویم ، نمیدانی چقدر و چقدر مشتاق دیدنت هستم، دست از سفر بکش و بیا…
3
در محله ما پیرمردی هست که خانه قدیمی ، خسته و جان کنده ای دارد.
سر و وضعش هم دسته کمی از خانه اش ندارد، همانقدر خسته و بی روح، انگار که در و تخته ای برای هم جور شده باشند . پیرمرد هرزگاهی هم که شده ، برای تنوع ،بجای پوشیدن زیرپیرهنی سفیدش ، زیرپیرهنی ابی روشنی میپوشید با شلوار خاکستری گشاد و رنگ رفته که گاهی وقتا التماس میکند من را از پای خود دربیاور، من دیگر کهنه شدم، پیر شدم ، فرسوده شدم از ریخت افتاده ام ، ولی انگار که تنهایی دارایی مرد همین است.
این بشر برای من همه جوره متفاوت است ، احساس می‌کنم جهان غریبی دارد و سخت به آن پایبند است. با این دنیا بیگانه بیگانه بیگانه ، هست.
مدتی ست که توجهم بدون اینکه بخواهم ، جلب این مرد و حرکاتش شده. حرکاتش برایم غریب اند و شاید جدید و متفاوت از دیگران ، نمی‌دانم ، بعدا درباره نقشش در افکارم ، واژه مناسبی پیدا می‌کنم .
این پیرمرد قدیمی به اعداد اما جدید به حرکات ، برایم سوال ایجاد می‌کند
ازنحوه باز کردن در خانه اش و تصمیم گیری درباره اینکه ابتدا پای چپش را بیرون بگذارد یا راست،یا
با کدام دستش در را قفل کند؟
یا وقتی که در خانه را میبندد او را میبوسد و بلند میگوید : ببخشید مجبوری چند ساعت سوت و کوری رو تحمل کنی، زندگی خرج داره بابا جان.
مراقب حریم امن من باش.
و میرسد به معجزه هزاره سوم و ظاهرا تمام دار و ندارش یعنی ماشین پراید نوک‌ مدادی هفت جهت اسیب دیده اش که فقط خوده خدا حال خراب پراید را درک میکند.
ان ماشین ، از نظر من یک پراید از ریخت افتاده ست ولی برای او، چیزی ورای عشق است. همدم است، رفیق است و شاید نقطه امیدی که در زندگی اش کورسو کورسو آن را می بیند. شاید هم یادگاری باشد .
این هم از ابهام شماره دو

وقتی که افتاب تازه سر و کله اش در اسمان پیدا شده، پیرمرد سطل خاکستری رنگش را پر از اب میکند و با لبخند سراغ ان پراید زهوار درفته می رود
و بلند میگوید: صبح بخیر رفیق، بذار دست و صورتت رو بشورم و امادت کنم برای امروز.

پیرمرد برای پراید از خاطرات زمان سربازی، از اولین عشقش گلنار که دختری معمولی برای همه و معجزه برای پیرمرد بود حرف میزد. به پراید میگفت : بابا جان، این مردم کورن یا حسودن ، نمیتونن ببین که این گلنار چقدر قشنگه ،
بابا جان ، قدش متوسط بود، صورتش پر از این دونه دونه های قهوه ای بود ، چی بهش میگن ؟ اها همون کک و مک، موهاشو هم که من زیاد ندیدم ، ولی تاجایی که دیدم ، همرنگ لکه های روی صورتش بود ….
صدای بدی هم نداشت ، برای کفترای خونشون یه دل سیر میخوند.

لابلای خنده هایش، یکهو میزد زیرگریه ،بعد به پراید میگفت، تو غصه نخور رفیق ،

ابهام شماره سه ،
نمیدانم دلیل گریه او چیست ، اما حدس میزنم برای گلنار باشد.

بعد که شست و شوی ماشین تمام میشود، دستی روی سقفش میکشد و به او میگوید: ناخوش که نیستی،رفیق؟
میخوای اچار ماچارامو بیارم وحالتو خوب کنم؟

و شتابان وارد خانه میشود و جعبه اچارش را میاورد و به جان پراید خسته می افتد به امید اینکه رو به راهش کند. احتمالا همان فرضیه تنها نقطه امید درست باشد.

و بعد بند و بساطش را جمع میکند و سوار ماشین میشود و پس از. گفتن یک بسم الله الرحمن الرحیم بلند
سی دی هایده برای خودش میگذارد، صدا را تا منتها الیه می برد و می‌رود که می رود تا غروب نارنجی رنگ خورشید.


و این ماجرا روز بعد ، هفته و ماه ها تکرار میشود و میشود بدون اینکه این تکرار بی پایان خسته اش کند یا دلش را بزند.

اما سوال های ذهن من درباره او تمامی ندارد
چرا عشق به یک پراید خسته؟
چرا نوازش کردن در خانه؟
چرا گریه کردن فقط با خاطرات گلنار؟
چرا خریدن فقط سیب در فصل زمستان و خریدن الو سیاه در فصل تابستان؟
چرا گوش دادن مدام به یک سی دی هایده؟
چرا زدن حرف های تکراری؟

چرا گذاشتن پای چپ اول بیرون و سپس پای راست؟

چرا چایی خوردن سر کوچه مسجد توحید؟

پیرمرد بلاخره گیرت میارم و جواب تک به تک سوال هایم را ازت میگیرم.
🕊1
Édouard Vuillard, The flowered dress, 1891
دم دمای غروب بود که شاهکار فاخر و تلخ فئودور داستایفسکی بزرگ یعنی جنایت و مکافات را تمام کردم….

رمانی پر از درد توام با رئالسیم اجتماعی خالص….
یک ماه گذشته را با شخصیت محبوبم یعنی رادیون راماناویچ راسکولینکاف سپری کردم .
شخصیتی که به شدت با او همزادپنداری کردم و گاهی وقت ها فراموش میکردم که داستانی راجع به راسکولینکاف میخوانم و احساس میکردم این خوده منم که دارم داستان زندگی ام را میخوانم…

جنایت و مکافات ، اگرچه در سال ۱۸۶۶ نوشته شد ولی اثر دیدگاه اجتماعی و ظرافت بینی های داستایوفسکی ، هنوز هم در جامعه مدرن ما نفس می‌کشد..
کتاب پر از شخصیت هایی است که هر روز مرتکب جنایاتی می‌شوند که به قول خودشان ، ایستادگی و تقابل در برابر مدرنیته و افکار نسل جدید هست
و یا آدم هایی جنایات خودشان را به پای گفته های مسیح میگذارند..
شخصیت هایی که هرکدام دلیلی برای جنایت هایشان دارند
و اما ، راسکولینکافی که انسانیت در وجودش نفس میکشد و ایده ی ابر انسان بودن در وجودش رخنه کرده، دست به کاری میزند که میزان جنایتش از بقیه کمتر بود ، اما درهرحال جنایت کرده بود

فرق راسکولینکاف با بقیه در این بود که پولی داشت و نه میراثی و نه رابطی با خاندان تزاری، و این بود که تبدیل شد به جنایتکار در میان جنایتکارترینِ جنایت کاران…
👏21
سلام پرستو مهاجر همیشه در سفرم:

درسته که تا به امروز تو پاسخ یکی از نامه های من را نداده ای ، اما انگار هنوز من را نشناختی که تا به خواسته ام نرسیدم، کنار نمیکشم.
به یک چیزی دقت کردی، که در جمله بالا چقدر ضمیر منفصل من و منفصل ام استفاده کردم و چقدر اول شخص بودن همه چیز ر دارم تکرار می‌کنم .

دلیل اینکه امروز دارم برایت مینویسم این است که من به اول شخص بازگشتم ،پرستو.
من دست از تکرار سوم شخص و سوم شخص ها کشیدم و برگشتم به منِ اول شخص. منِ اول شخص مفرد.

شخص مذکور دوست دارد ساعت ها در کافه ای بنشیند و به رویاهای درون سرش فکر کند. دوست دارد به موسیقی که در سرش تکرار می‌شود گوش بدهد و با آن زمزمه کند.دوست دارد به آخرین ها فکر کند ، به آخرین حرف هایی که شنیده ، آخرین کتابی که خوانده ،آخرین رهگذری که دیده و آخرین قطره قهوه ای که نوشیده.
آری دوست من، من اول شخص مفرد دوست دارد تنهایی در یک کنجی بنشیند و مکاشفه کند و به آخرین ها فکر کند و با اولین ها مقایسه کند.

یادت می آید وقتی که بچه بودیم،فکر میکردیم که مفرد و جمع ، فقط برای فعل های فارسی و عربیست.
اما الان که بیشتر فکر می‌کنم ،مفرد بودن فلسفه زندگی آدم هاست!!!
فلسفه ای که برای من و تو و هفت میلیارد آدمی که ساکن این کره خاکی هستند و به خوبی میدانند اصل ماجرا چیست! اما فرار می‌کنند ، فرار می‌کنند تا زمانی که تسلیم این واقعیت می‌شوند .

همیشه با خودم فکر می‌کنم که ای کاش همه ادم ها پرستو مهاجری مانند تو در زندگی شان داشتند،
تا یک روزی سیلی محکمی به صورتشان بزنند و واقعیت را به آنها بفهمانند.
مثل سوالی که پارسال در آخرین نامه ات پرسیدی:که آیا من در هیاهو جهان به خودم بازگشته ام و یا به انطرف پل به سمت این ها و آنها حرکت می‌کنم ؟

یا در نامه یکی مانده به آخرت که گفتی:نمیخواهم از چیزی دیگری صحبت کنی، فقط از خودت بگو
و من جز گفتن رنگ و غذا و سبک موسیقی و نقاشی مورد علاقه نتوانستم چیز بیشتری برایت بنویسم .
اما حالا نه فقط در این نامه، بلکه هزاران نامه بعدیم که قرار است برای تو بنویسم ، از خودم مینویسم و مینویسم و مینویسم…..
3
کمتر از ۴۸ ساعت دیگه به پایان یه فیلم ترسناک میرسیم و اسم فیلم هم بود ۱۴۰۳

۱۴۰۳، برای من سال سیلی های محکم زندگی بود .
سیلی هایی جای سرخیشون روی صورتم ، حکم مشق شب و درس جدید رو داشت…

سیلی خوردم ،از بلند پروازی، از کمال گرایی ، از اعتماد ، از مهر و محبت ، اما کاری بود که باید انجام می‌شد و درسی بود که معلم زندگی باید یاد می‌داد…

بهرحال ۱۲ ماه این سال طی شد گفتیم ، خندیدیم، به دست آوردیم ، از دست دادیم ، به هدفامون نرسیدیم، به هدفامون رسیدیم یا هرچیزی که انتظار داشتیم اتفاق بیافته و نیافتاده ، بقول قدیمیا ، شاید قسمت نبوده …

امیدوارم ۱۴۰۴ سالی باشه که قسمت و نصیب و تقدیر هممون چیزی باشه که از ته دل میخوایمش🌱
1
Forwarded from |اَبلَق| (Haniyeh Ghobadi)
•چرا چهارشنبه‌سوری رو جشن می‌گیریم؟

-در ایران کهن، این مراسم در ۳۶۰ امین روز سال برگزار می‌شد.
- مردم کهن بر این باور بودن که فَروَهَر نیاکان ما (روحِ پاکِ انسان/ خودِ آسمانیِ انسان) در پنج یا شش روز پایانی سال دوباره به این جهان برمی‌گرده؛ و برای خونه و خونواده‌‌ی خودش برکت و نیکی میاره.
-مردم بر بوم یا جلوی در خونه‌شون آتیش برپا می‌کردن که به وسیله‌ی نورش این ارواح راه خونه‌‌ی خودشون رو پیدا کنن.
-تعداد پشته‌های آتیش، یا هفت‌ پشته (به نشانه‌ی هفت اَمشاسپَند مقدس) یا سه‌ پشته (به نشانه‌ی گفتار نیک، کردار نیک، پندار نیک) یا یک پشته (به نشانه‌ی وحدت اهورا مزدا) بوده.

*احتمالات دیگه‌ای برای دلیل جشن گرفتن چهارشنبه‌سوری:

-با قِداست خورشید مرتبطه و شاید نوعی جادو برای گرم شدن هوا و زودتر اومدنِ خورشیده.
-اهریمنِ تاریکی، شب و شومی روز چهارشنبه رو با پرتوهای آتیش می‌رونده‌ن.
-در بعضی نواحی ایران اعتقاد داشتن پریدن از آتیشِ چهارشنبه‌سوری گناهان رو می‌زُدایه.
۱/۱/۱۴۰۴

نوشته شماره ۱



قبلا فکر میکردم که فیلم دیدن برایم تفریح جذاب ‌ و سرگرم کننده ای نیست، اما همیشه درونم کشمکشی بود میان فیلم دیدن و فیلم ندیدن…
منی که عاشق دیدن داستان های جدید ، عاشق شنیدن دیالوگ هایی با بار عاطفی متفاوت و بازیِ کشمکش ها و اخلاقیات انسانی که بر دوش بازیگران بود ، بودم

چطور می شد که بگویم از سینما منزجرم یا تمایلی به فیلم دیدن ندارم؟
پس چرا اینقدر فیلم ها را بالا و پایین می‌کنم ، چرا فیلمنامه ها را با دقت تمام میخوانم؟
مگر سینما برای من خسته کننده نیست؟
پس دلیل این همه کشش به غرق شدن در دنیای بازیِ بازیگران ، بر سر چیست؟

و‌ ماه ها به آن فکر کردم و فکر کردم ….

در آخر به نتیجه ای رسیدم که شاید خنده دار باشد ، ولی انگار دلیل این همه دوری من ، روی انگشتان خودش میچرخید و آن هم چیزی نبود جز( سخت بودن تحمل بار عاطفی کارکتر فیلم)….

اما قضیه تا جایی بود که زیاد درک نکرده بود که سنگینی این تراژدی ها ، درواقع از همین جهانی ما درش زندگی می‌کنیم ، متولد می‌شد
و سینما و ادبیات و فلسفه و هنر به شکل تلخ و درداوری ، تلاش برای وفق دادن و همدردی با واقعیت بیرونی می‌کنند.

از زمانی که پذیرفتم تراژدی، اکشن ، رومنس و خیالات و فانتزی ها ، در کنار خودمان نفس می کشد و قد می کشد ، حالا دیدن رنج عاطفی کارکتر ، برایم راحت و راحت تر شد…

و حالا با فخر میگویم که دیوانه فیلم هستم…

کفایتِ مذاکرات
2
The Colosseum on a Monnlit Night, 1830 ,Carl Gustav Carus
1
The Dance Class ,1874, Edgar Degas
شاید دلی ترین لحظه ای که دوست دارم ترمز زمان فشرده بشه و برای مدتی خستگی در بکنه، لحظه ای هست که وقتم رو با بچه ها سپری میکنم….

لحظاتی که دستم به دست منِ واقعی که تو اعماق وجودم زندگی میکنه ، گره خورده میشه
لحظاتی که خنده هام واقعیه
لحظاتی که دروغ و دغل بازی بار و بندیلشون رو بستن و رفتن و من خدا خدا میکنم که دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نکنن….

بچه های اطراف من شاید از اولین ادم هایی بودن که هیچوقت نقاشی هایی که زاییده ذهنم بود و جرئت اینکه به کسی نشونشون رو بدم ، مسخره نکردن
بلکه بهم گفتن ، چه نقاشی های ادامسی و ملیحی داری…

اونا ، یکبار دیگه بهم یاداوری کردن که غافل بودن از سوت های گوش خراش جهان، چقدر اسودگی به دنبال داره
و نقطه غمگین ماجرا اینجاست، که لابلای این حسرت خوردنای دنیای بچه ها ، متوجه میشم که هر سال که شمع روی کیک رو فوت میکنن ، یک سال برابر با ۱۲ ماه که برابر ۵۲ هفته از اون اسودگی ناشی از فارغ بودن، کم میشه…
و اماده ورود به دنیای ادم بزرگ ها میشن…

اینم از مکاشفات امشب